به نام خدای که فکر را آزاد خلق کرد

سگ بد می‌غپد

گذار از سیاست هزاره برای هزاره

 داي​فولادي

جمهوری سکوت: دای​فولادی تنها در گفتار و نوشتار تکين و یگانه نیست، در رفتار نيز تکين و يگانه است. غیبت از فضای عمومی و سکوتِ پایدار او خود حکایت این یکه​بودن و استثنایی بودن است. هفته​يِ پیش با نشر نامۀ از او در جمهوری سکوت تا حدی سکوت دای فولادی شکسته شد و با جنجال و غوغایی که پیرامون آن نامه بر پا شد، ضرورت سخن گفتن دای​فولادی بیش از پیش خود را به رخ می​کشید. سایتِ جمهوريِ سکوت در نظر داشت که با او در اين باره گفت​ـ​وـگویی ترتیب دهد. به سختی تن به مصاحبه می دهد، از کلیشه ها فرار می کند، راهِ خويش را مي​رود و تابع ذوق و سلیقه​ي هیچ کس نیست. آخر الامر توافق کردیم که پرسش​هایِ ما کتبی باشد و او جواب دهد. اما پاسخ​های او نیز به گفتگو فرم خاص داده است. او از فرمِ رايج مصاحبه به شدت خسته​است و آن را يکي از اشکالِ بي​هوده​نگاري​هايِ رايج در فضايِ کابلِ امروز مي​داند. سوال های ما را نیز دای فولادی فشرده کرده است و پاسخ های خود را نیز چونان گفتاری پیرامون آن ریخته است. ناگزیر باید تسلیم می​شدیم و قبول می​کردیم.

سخن​گفتن در باره​يِ دای​فولادي سخت است، انزوايِ خوداسته از جمع و پناه​بردنش به "تاکستانِ رستگاريِ سکوت"، اين سختي را چند برابر کرده است. یک زمان «بودن» او  و حضورِ او، جرمِ نابخشودني بود اما اکنون «نبودن»​ـ​ش جرم پنداشته مي​شود. دايِ فولادي، از آن جرم تا این جرم منفورمخالفان و مهجورِدوستان شد ه است. به قول رویش آغاز نشر فکر او «آغاز همان مرحله‌ای بود که در زندگی من و جمع کثیری از هزاره‌ها دگرگونی زیاد پدید آورد.» اگر رُک بگوییم این است که رویش حق دارد «نبودن» او را جرم بداند؛ چون صادقانه اعتراف کرده تا زمان رسیدن به فکرش«احساس می‌کردم «نویسنده» هستم و می‌توانم چیزی بنویسم که قابل خواندن باشد.» هبیچ شاگردی بالاتر از این دین استادش را ادا کرده نمی‌تواند. در واقع «نبودن»ش جرم او برای یک نسلی است که دای‌فولادی را سر آغاز زایش فکرِ جديد در میان هزاره می‌داند.

 این است که باید از دای​فولادی پرسیدکه کجاست آن دای‌فولادی فکر‌ساز که بعد از مزاری برای یک نسل مرجع ‌فکر شد؟ رویش مخلصانه اعتراف کرده که وقتی سوی دای فولادی می​رفته است، همان احساسی به او دست می‌داد که از رفتن سوی مزاری برایش خلق می‌شد. لابد جرم او باید  این باشد که یک نسل را از مرجع‌فکر محروم کرده است؟ به هرحال پرسش های ما از دای فولادی این گونه می​تواند خلاصه شود:

 آیا به نظر شما در این آشفته​بازار فکر بازهم به مرجعی برای‌فکر ضرورت نیست؟ شما در پیشگاه این نسل در این زمان چه پاسخ دارید؟ کمنت‌ها را بخوانید مخالفان شما را یک حقیقت نو در گذشته اما یک واقعیت کهنۀ امروز می‌دانند. شما نزد آن​ها مجرم هستید که دای‌فولادی امروز را «نویسندۀ پریشان‌حال» می‌دانند که به یک توت هم نمی‌ارزد. شما مجرم هستید که چرا امروز بازهم طلایه‌دار فکر نیستید، حال آن​که حیات دارید و رویش و همۀ ما چه می‌دانیم که در پیری به کدام پخته‌گی رسیده‌اید که در جوانی «خامی پُرخواننده» بودید؟ از خود شما یاد گرفته‌ایم که «ارزش پنهان اثرش نهان است.»

پرسش دیگر این است که اگر نامه خصوصی شما در سایت جمهوری سکوت درز نمی‌کرد به اعتراض تان بر «بگذار نفس بکشم!» با اظهار یک اعتراض محرم به نویسندۀ آن اکتفا می‌کردید؟ چرا پس از آن​همه «نبودن» ناگهان با لحن تند خطاب به رویش همه را به تعجب و حیرت گیج‌کننده انداختید؟ اما سوال این است که چه فکر نادرست در «بگذار نفس بکشم!» شما را به حدی معترض ساخت که از رویش پرسیدید که «مگر "بگذار نفس بکشم!" یک خواست موهوم برای برداشت‌های بی‌مفهوم نیست؟» رویش خود پاسخ نداد و هوادارانش بد پاسخ دادند، اما حالا  شما توضیح بدهید که کتابی را که رویش از باور به صحتِ متن آن برایش بیش از حد تبلیغ رسانه‌ای کرد تا قبل از محتوایش، خوبی‌هایش به دیگران گفته شود، چرا برای شما به حدی بدمحتوا است که آن را از فرط بدی یک پیام «موهوم و بی‌مفهوم» می‌دانید؟ مهم​تر از همه به کنج عزلت خزیدن چه معنا دارد؟ آيا به نظر شما اين سياستِ هزاره براي هزاره بن بست​ها را بيش​تر نخواهد کرد؟ آيا زمان آن فرا نرسيده است که از سياستِ هزاره براي هزاره را پشت سر بگذاريم؟ اگر يک هزاره، صرفاً براي هزاره بيانديشد، تکليفِ انسانيت چه خواهد شد؟ اگر يک هزاره فقط براي هزاره بيانديشد، در اين صورت طرح نقد اخلاقيِ سياست​هاي استبدادي و ظالمانه چگونه  رخدادپذير خواهد بود؟  

به هرحال، مهم اما پاسخ​های او است نه پرسش های ما. شما را به خواندن آن دعوت می​کنیم. اميد واريم خوانندگانِ محترم، پاسخ​هاي داي​فولادي را  با صبر و حوصله، به صورتِ ترتيل و شمرده​شمرده دنبال نمايند.

 

دای‌فولادی: به نام خدای که فکر را آزاد خلق کرد و فرمود: «فَبَشِرْ عِبَادِ[١٧] الَّذِينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ ۚ أُولَٰئِكَ الَّذِينَ هَدَاهُمُ اللَّهُ ۖ وَأُولَٰئِكَ هُمْ أُولُو الْأَلْبَابِ »[٣٩:١٨] ((ای پیغمبر) مژده بده به بنده‌گانم؛ (به آن) کسانی که به همۀ سخنان گوش فرا می‌دهند و از نیکوترین و زیباترین آنها پیروی می‌کنند. آنان کسانی‌اند که خدا هدایت شان بخشیده است، و ایشان واقعاً خردمندند.)

با عرض درود و ارادت به مخاطبان این مصاحبه!... اما با تعبیر «جرمِ نبودن» سوال عجیبی کردید که آیا آقای رویش ـ همین لحظه چیز عجیبی را احساس کردم وقتی برای اولین بار برای رویش آقا گفتم. قبل از این او را همیشه «معلمی عزیز» می‌گفتم؛ تغییر بزرگ است؛ عزیزم آقا شده است! ـ به هر صورت، پرسیدید آیا آقای رویش حق ندارد مرا برای «نبودن»‌ام مجرم بداند؟ نخیر، چون آقای رویش نمی‌دانند که اینبار با «نبودن» «بودن»‌ام ثابت خواهد شد؛ یعنی حالا «نبودن» «بودن» من است. اما دشوار است در جایی محاکمه شوی که هر قاضی با پنهان‌بودن روی و نامش حق توهین و حتا فحش‌دادن به مجرم را دارد! به این دلیل، در پیشگاه این قاضیان در همچون محاکمۀ جهانی چیزی را که حضرت موسی(ع) حین رفتن سوی فرعون از خداوند خواست، من نیز در این محکمه از خداوند استدعا می‌کنم که «وَاحْلُلْ عُقْدَةً مِن لِسَانِي[٢٧] يَفْقَهُوا قَوْلِي»[٢٠:٢٨] (و گره از زبانم بگشای تا این که سخن مرا بفهمند.)

مجرم هستم چون نیستم!... اما چرا؟

بعد از آنکه بدون استعفا از ارگ بیرون شدم و برنگشتم تا اینگونه رفتن از قدرت نماد بی‌اهمیت شدن شدید ادارۀ کرزی برایم باشد، کتاب «چه باید کرد؟» را نوشتم ـ که چاپ و نایاب شد ـ تا سخنی را که بهتر از آن برای فکر سیاسی و نظام سیاسی امروز و فردای افغانستان گفته نمی‌توانم، بگویم. در 218 صفحه گفتم که چه باید کرد. وقتی پذیرش کتاب خدا مقید به این اصل است که می‌فرماید «لَا إِكْرَاهَ فِي الدِينِ قَد تَّبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِ»[2:256] (جبر در (قبول) دین نیست، چرا که هدایت و کمال از گمراهی و ضلال مشخص شده است.) پس یک بندۀ «پریشان‌حال» به تعبیر آقای رویش توان ندارد که ساطور جبر برای پیروی از فکرش را بردارد. شاید این سوال در هر ذهن مطرح شود که حد اقل کاری که برای پیروی از «چه باید کرد؟» انجام داده می‌شد، چرا خودم انجام ندادم؟ عجالتاً پاسخ این سوال باشد به جایش، اما حد اقل پس از «چه باید کرد؟» چیزی نمانده که نسل امروز فکرم را برای کار سیاسی در شرایط امروز و فردا نداند. اگر «چه باید کرد؟» از جنبۀ پاسخم به شرایطی پس از قانون‌اساسی جدید خوانده می‌شد، به این توضیح در این محاکمه نیاز نبود؛ پس مجبورم در این محکمۀ جهانی حرفی را به صورت بسیار اجمالی و گذرا بیان دارم که در «چه باید کرد؟» به تفصیل بیان کرده‌ام.

بعد از نوشتن «چه باید کرد؟» شروع به نوشتن کتاب «حدیث به رویت قرآن» کردم. کار اولم برای نوشتن این کتاب مطالعه و تحقیق روی مقابلۀ مفهومی احادیث معتبر تسنن و تشیع با قرآن بود. اهل علم می‌دانند که این کار آسان نیست، سخت دشوار است. در این مورد زیاد تحقیق کردم اما بعد از تقریباً کمتر از سه سال متوجه شدم که کارم از لحاظ زمانی بی‌جاست؛ چون متوجه شدم تا با باور به ارزش‌های مدنی معاصر قرآن تفسیر نشود، یک چوکات فکری ندارم که خواننده حین مطالعۀ «حدیث به رویت قرآن» معنایم را درک کند. به این دلیل، آن تحقیق را پس از پایان آن عجالتاً رها کرده و تحقیق روی متون تفسیری را آغاز کردم. اهل علم بازهم می‌دانند که این کار نهایت سنگین، زمانگیر و عمیق است. مطالعه و تحقیق روی متون تفسیری کمی بیشتر از پنج سال وقتم را گرفت. عادتم است که حین تحقیق برای جمع‌آوری معلومات روی یک موضوع به خلق فکر نیز می‌پردازم. در زمان تحقیق روی احادیث، کتاب «ایمان و آزادی» را به زبان انگلیسی بازنویسی کردم و به چاپ رساندم، اما در زمان تحقیق روی متون تفسیری بهترین کار فکری ممکن برایم نوشتن زنده‌گی‌نامه‌ام بود. تنها زنده‌گی‌نامۀ اثرگذاران در کاسۀ خرد مردم می‌ریزد. به خواست و یاری خداوند توانستم زنده‌گینامه‌ام را که 600 صفحه کامپوتری شد، بنویسم و آماده چاپ کنم. شاید این اثرم بعد از کمپوز و دیزاین، کتابی بالاتر از 800 صفحه شود. فکر می‌کنم زنده‌گیم از ابعاد مختلف جالب است؛ یکی از ابعاد آن این است که یگانه برده‌زادۀ هزاره هستم که در این عصر سخن می‌گویم و به حیث وزیر مشاور در امور سیاسی با «قلمرو استبداد» در ارگی داخل شدم که امیرعبدالرحمن از دیوار‌‌های سنگی اعمارش کرد تا ارگش قلعه‌ای با ثبات برای استبداد باشد. زنده‌گینامه‌ام پیام‌های زیاد دارد وf یکی از این پیام‌ها برای هر زمامدار این است که انسان را برده نساز که اولاد برده بالاخره با «قلمرو استبداد» در ارگ‌ات داخل شده و آبروی تاریخی‌ات را در جایی از تو می‌گیرد که روزی مسندِ قدرتت برای عزتت بود. برای خودم نیز جالب بود که از درون ارگی که روزی نطفۀ استبداد بود، «قلمرو استبداد» با دست هزاره‌ای توزیع می‌شد که بعد از اسم پدرکلانش دیگر نمی‌داند که از لحاظ نَسَبی به کی ارتباط دارد؛ چون آن پدرکلان در چهار پنج ساله‌گی در قلمرو امیرعبدالرحمن به حیث برده فروخته شد و جز یوسف نام خود نام پدرش را نیز نمی‌دانست. الحمدلله این تغییر بزرگ است و هر انسان این وطن باید قدر و ارزشش را بداند و برای بقایش متعهد باشد؛ به این دلیل، «بگذار نفس بکشم!» را در شرایط آزاد موجود یک خواست موهوم می‌دانم، وقتی برده‌زاده‌ای این قدر حرف را از افغانستان برای شما می‌گوید.

کار روی متون دینی و تفاسیر قرآن بیشتر از هر فکری دیگر برایم اولویت دارد؛ چون پارادوکس عجیبی مقابل ماست: در شرق اسلامیِ دنیا به نو های عصر مدرن باور نیست و در غرب دنیا ایمان به قرآن را کهنه می‌دانند؛ اما قرآن برای نو های این عصر کهنه نیست، بلکه هر نو این عصر برای قرآن کهنه است. در غرب دنیا قرآن را ضد مدنیت معاصر خود تلقی می‌کنند و در شرق دنیا، مدنیت غربی را ضد قرآن می‌گویند؛ چون یکی قرآن را نخوانده و دیگری قرآن را بد خوانده است. جنگ امروز جنگی میان نافهمی و بدفهمی از قرآن است. معتقدم جز قرآن هیچ فکری پاسخ برای نافهمی و بدفهمی از قرآن داده نمی‌تواند. «وَمَا اخْتَلَفْتُمْ فِيهِ مِن شَيْءٍ فَحُكْمُهُ إِلَى اللَّهِ»[٤٢:١٠] (در هر چیزی که اختلاف پیدا کنید، داوری آن به خدا واگذار می‌گردد.) و کتاب‌خدا چون داور میان بشر است؛ اما کتاب‌خدا در قیدِ فهمِ عقلانی هر عصر است. اگر خدا بخواهد تلاش دارم با عقلانیت عصرم از قرآن پاسخی برای انسان عصرم داشته باشم تا درک شود که قرآن پاسخ هر زمان است. کاری نهایت دشوار و زمانگیر است اما ناممکن نیست؛ چون فهم قرآن نسبی و این نسبیت بر عقلانیتِ نسبی هر نسل در هر عصر قایم است. فعلاً مصروف نوشتن اولین جلد این تفسیر هستم که تقریباً به پایان رسیده است. از خداوند استدعا دارم که توفیق چاپ بدان بدهد. نمی‌دانم که این تفسیر چند جلد خواهد شد اما حدس می‌زنم که حد اقل در هفت جلد کتاب 500 صفحه‌ای خواهد گنجید.

برای یک مؤمن قرآنی بیشتر از این دوران سخت نیست که هدایت‌خدا بازیچۀ جهالت و سیاست است. متفکری مؤمن باید در این عصر همه چیز را رها کند و به قرآن بپردازد. در غربِ دنیا قرآن را منشأ دهشت و خشونت تبلیغ می‌کنند و در شرقِ دنیا قرآن ضد آزادی تفسیرمی‌شود، اما در این میان آنچه مشهود است بیگانه‌گی با قرآن است.

البته قابل ذکر می‌دانم که در این فرصت برای معیشتم نیز کارکرده‌ام و برای مدت یک سال در تلویزیون «نگاه» با کاری تقریباً بیست ساعت در روز تلاش کردم تا عقلانیت معاصر انسان هزاره را از تلویزیون «نگاه» ـ به حیث یکی از رسانه‌های تصویری هزاره ـ برای هر انسان بامعرفت در ملت افغانستان نشان دهم. معتقد هستم که رقابت فرهنگی برای تبارز عقلانیت بنیاد کار برای رشد انسانیت در افغانستان‌ی است که اگر ارزش‌های انسانی در آن بی‌ارزش نمی‌بود با شریعت ضدیت با انسانیت مباح نمی‌شد؛ اما شریعت معهد انسانیت است. ولی در این هدفم ناکام شدم، چون بالاخره رقابت میان سهم‌داران «نگاه» دست و پایم را بست. وقتی دیدم فرسوده می‌شوم، شکستم را پذیرفتم و از کار در «نگاه» معذرت خواستم. البته امیدوارم فرهنگیان جوانی را که در «نگاه» تربیه ‌کرده‌ام، راه شان را ادامه بدهند اما با تأسف بعضی از آنها قبل از آن که گل شوند در غنچه از آب محروم شدند. از خداوند می‌خواهم که برای همه شان صبر و پشتکار دهد تا استعداد شان برای تبارز شخصیت شان خموش نشود.

 

اما چرا «بگذار نفس بکشم!» را خواست واهی برای پندارهای روانی می‌دانم؟

قبل از آغاز بحث روی اینکه چرا پس از سال‌ها با اعتراض بر «نفس کشیدن» آقای رویش، دوستان چیزی از من خواندند که توقع نداشتند و به عقیدۀ آقای کورگانی بازهم حدم را نشناختم و هر حد با آقای رویش را زیر پا کردم، باید از بودای عزیز تشکر کنم، گرچه می‌داند که به اتهام فاش شدن سخنان محرمم، حکم اشد مجازات یعنی جهالت بر من شد. اما اخلاق شایسته همین است که حتا برای کار خیری که منجر به بدی شود، باید معذرت بخواهیم. اعتراف از تهذیب نَفْس و حاصل آن ادبِ معذرت است؛ اما بودا گناه نکرد خطایی کرد که برای همه خوبی در قبال داشت. انسان جایزالخطا است اما هر جایزالخطا تهذیب نَفْس ندارد که پس از اعتراف معذرت بخواهد. اما آن نَفْسِ با تهذیب کم است که ارزش معذرت پس از اعتراف را می‌داند؛ یعنی هر نَفْس تهذیبِ اعتراف و هر نَفْس قوتِ عفو ندارد. درِ توبه برای این باز است که راه اصلاح گشوده باشد. بودای عزیز در دنیای کمنت قي کردن در مطبوعات برقی این تهذیبِ نَفْس در خود را به ما نشان داد و ما را درس داد که وقتی پای ارزش‌ها در میان است خودخواهی و شخصیت‌پرستی خطای ناروا علیه ارزش هاست. آقای بودا در مطبوعاتی ساختن نامۀ محرمانه‌ام خدمت به ارزش‌ها را دیده نه شخصیت من، چون اگر شخصیتی با افشاشدن یک نامه محرم زیان بیند، شخصیت نیست، دروغی است که با قیل و قال و ترانه و سرود مدعی حقانیت است؛ اما دروغ با دروغ راست نمی‌شود. بودا شاید خواسته یا ناخواسته درسی برای آقای رویش نیز داد که نباید در «بگذار نفس بکشم!» از محرمیت‌ها در صحبت‌ها و روابط خصوصی، سند تاریخ می‌ساخت که گناهی به مراتب زشت‌تر و بزرگ‌تر نسبت به خطای بودا است. انسان در صحبت‌ها خصوصی در یک حریم محرم چیزهایی می‌گوید که عام ساختن آن نه عقلانیت است و نه درایت. حرف خوب در بسترِ غلط بد می‌شود. آزادی بیان لازم اما محرمیتِ کلام شرطِ ادب است. از قدیم گفته اند «چیزی را که در بیابان دیدی در آبادی نگو.»

زشت و سُبک است که در عرصۀ سیاسی، سیاستمدار برای اینکه خود را حسابگر بسازد، چیزی را از دیگران عام بسازد که پوپولیزم یا عوامزده‌گی را به جای عقلانیت سیاسی عام بسازد. ذکر فکاهی «تیز زدن» حین صحبت آقای رویش با آقای محقق ـ آنهم در یک کتاب روی مباحث جدی سیاسی و تاریخی از چند دهۀ اخیر هزاره ـ یک پوپولیزم منحط را اجتماعی می‌سازد. این است که برای آقای رویش از روی درد نوشتم که «به غیر از تفاوت زمانی، چه تفاوتی بین تو و رهجو است که از لادرکی در همراهی با همراهت بدتر از هر نامحرم شد؟» سخن تا اجتماعی می‌شود یک محرمیت دارد؛ به طور مثال تا آقای رویش این دروغ در مورد 23 سنبله را اجتماعی نمی‌ساخت که «من بعد ها در نشریه «عصری برای عدالت» از این حادثه به عنوان نقطه‌ای انفجار در تاریخ یاد کردم»، حالا مجبور نمی‌شدم بگویم که آقای رویش اعتراف نکرده است که این عنوان از ایشان نیست از من است. چون مجبورم بگویم که وقتی تاریخ نویسِ «بگذار نفس بکشم!» از معنویت دیگری دزدیده تا برایش نامی در معنویت بسازد، پس بسیار دروغ‌های دیگر نیز گفته که باور به مسایل کتابش مشکل است. گفتن این حقیقت از روی توهین و تفرعن و خودخواهی و عقده یا ضربه زدن به شخصیت آقای رویش نیست، به دلیل این است تا تاریخ نگاران فردا بدانند که نویسندۀ «بگذار نفس بکشم!» از هزاره شروع کرده تا هر چیز را به خود ختم کند. به این دلیل نیز باید از بودا سپاسگزار باشیم که باعث شد بحث روی یک «نفس کشیدن» را ـ که آقای رویش آن را «اولین سند تاریخی از چند دهه اخیر هزاره‌ها» تعریف می‌کند ـ عام ساخت، تا این سخن نیز عام شود که «بگذار نفس بکشم!» اولین سند تاریخی نه، بلکه آخرین مسخ تاریخ هزاره از دو دهه اخیر است.

به نوبۀ خود از تمام اهل خرد معذرت می‌خواهم که با درزکردن آن نامۀ محرم پیرامون «نفس کشیدن» آقای رویش در مطبوعات برقی، باعث اذیت خاطر و تعجب عقل و خرد شان شدم، اما به خاطر محتوای آن نامه از آقای رویش معذرت نمی‌خواهم؛ چون این آقای رویش است که باید به خاطر اظهارات ناسنجیده‌اش در «بگذار نفس بکشم!» از همه معذرت بخواهد. آقای رویش در کتابش نفس‌های بدی کشیده که نباید می‌کشید. دردم به خاطر خودم نیست، به خاطر گزارش‌های سطحی و ظاهری از مقاومت هزاره در کابل است که آقای رویش در پایان روایت زنی که سی و یک مرمی میراث فرزند شهیدش را برای مزاری می‌آورد، می‌گوید «این تنها یادگار پسرش را به مزاری تسلیم کرد تا به این گونه آخرین سهم خود را در قیامی که برای پایان دادن یک تاریخ شکل گرفته بود، ادا کند.»(ص 166) اما آقای رویش حق آن مادر و فرزندش را در «بگذار نفس بکشم!» بسیار سطحی و بد ادا کرده است. درد آن زن و فرزند شهیدش بسیار عمیق‌تر از آن بود که آقای رویش در اوج خون و مرگ برای رقم زدن یک تاریخ نو آنقدر رومانتیک و احساساتی با رهبر آن مقاومتِ تاریخ‌ساز رابطه دارد که پیش از قربانی شدنش برای آغاز یک تاریخ نو، به جای دقت به حرف‌های آن رهبر تاریخ‌ساز، در هوس بوسه از پیشانی‌اش می‌افتد و در طی یک و نیم ساعت یک کلمه از سخنان آن «رهبر شهید» را به حافظه ندارد تا میراثدار سخنش برای ما می‌شد. بهتر است آن صحنۀ رمانتیک، احساساتی و درماتیک را از زبان خود آقای رویش در «بگذار نفس بکشم!» نقل کنم که از جریان ملاقاتش با مزاری برای ما و نسل‌های آینده چنین می‌نویسد: «در حال صحبت کردن او یک بار چشمم افتاد به چشمانش و بعد رفت روی پیشانی‌اش. همان جا توقف کردم. آخرین چیزی که به یادم است هوسم بود که برخیزم و پیشانی‌اش را ببوسم. حس عجیبی بود. محو شدم و دیگر هیچ چیزی از او یا سخنانش یادم نماند. تنها می‌دیدم که لبانش می‌جنبیدند و چشمانش به شکلی آرام گردش می‌کردند. چه مدت به این حالت گذشت، نمی‌دانم. او چه گفت، چه مسایلی را توضیح داد، چه رازهایی را افشا کرد، احساسات و عواطفش را چگونه تبارز داد،... هیچ نمی‌دانم. تنها متوجه شدم که سیدعلی، چراغ نفتی در دستش  وارد اتاق شد و من تازه به خود آمدم و دیدم که شب تاریک شده است. با ورود سیدعلی، مزاری هم لب از سخن بست. در این (آن) مدت، مزاری پی‌هم حرف زده بود و من تنها به پیشانی او زل زده یا گردش چشمان و لبانش را تعقیب کرده بودم. او هم به فکر این که گویا سخنانش را با دقت دنبال می‌کنم بی‌وقفه ادامه داده بود.... این آخرین صحبت و آخرین معلوماتی بود که از سینه مزاری بیرون آمد و محو شد. من از تمام یک ساعت و نیم صحبت او، یک کلمه به یاد ندارم.»(ص 193) پس مزاری آنقدر تنها بود که حتا وصیتش به ما نرسید.

مزاری تنها بود که در آخر عمر یک و نیم ساعت رازهای نهانی طولِ عمرش را به مسئول فرهنگی صادق و معتمد حزبش گفت تا به تاریخ بگوید، اما آقای رویش در هوس بوسه از پیشانی مزاری، محو محبت به مزرای شد، نه اینکه غرق در عقلانیت رهبری می‌شد که می‌خواست حرف نهانی بزرگ برای تاریخ ما را از طریق او به ما برساند. مزاری سخت تنها بود، و تنهائی او نگون‌بختی ما بود که آن رهبر تاریخ‌ساز به کسی وصیت آخر عمرش را کرد که از هوس بوسه هوش‌پرک شده بود. باری همچون داستان را از کسی در مورد دکتر شریعتی خواندم که حین سخنرانی شریعتی با سخن شریعتی در خود غرق شد، اما او تشریح می‌کند که با سخن شریعتی غرق در درکی شد که شریعتی را درک کرد که کی بود. اما آقای رویش می‌خواهد مزاری را جای شریعتی بنشاند اما در «بگذار نفس بکشم!» تحلیل نکرده که در پیشانی مزاری چه را دید که مهم‌تر از وصیتِ مزاری برای تاریخ فردای این مردم بود؟ آقای رویش با تحلیل تفسیر نکرده که در تقدیر مزاری چه را خواند که با ارزشتر از سخن آن تقدیرساز برای ما بود؟ آقای رویش نگفت که در پیشانی مزاری چه را خواند که ما آن را در «بگذار نفس بکشم!» می‌خواندیم و از دل و جان تصدیق می‌کردیم که با «نفس کشیدن» آقای رویش نفس‌های آخر مزاری به ما رسید. به علت همین دید رمانتیک و خیالاتی و هوسِ بوسه به پیشانی محبوب است که آقای رویش این سخن نهایت سطحی، سبک و بد را در مورد گریۀ آن رهبرِ تاریخ‌ساز بعد از قتل‌عام افشار می‌نویسد: «گریه او گونه‌ای از اظهار درماندگی در پیشگاه تاریخ بود.»[ص 146] آقای رویش! مزاری چه نکرده بود که در پیشگاه تاریخ درمانده شد؟ سپارتاکوس بر چوبه دار رفت، حسین(ع) با سر بریده دفنِ خاک شد، و مزاری با زخم‌های خوان‌داران قبیله‌ای در شریعت، سوی خدا رفت اما کی گفت اینها درمانده‌گان در پیشگاه تاریخ بودند؟ مزاری برای آن خون‌های هزاره گریه کرد که من آنها را «دلمۀ خون در تاریخ» تعبیر کردم؛ مزاری برای این گریه نکرد که اظهار درمانده‌گی در پیشگاه تاریخ کند، برای این گریست که اظهار درد برای تاریخ کند؛ به این دلیل، در نامه خصوصی‌ام برای آقای رویش جدی نوشتم که «قضاوت سطحی به «نفس‌کشیدن» ضرورت ندارد، تنها جرأت می‌خواهد، اما قضاوت عمیق تابع زمان برای صحت است.» ببینید که چقدر با ادب قضاوتی بر «نفس کشیدن» بد و سطحی آقای رویش کرده‌ام که با درمانده گفتن مزاری در پیشگاه تاریخ به من و تاریخم با حقارت نگاه می‌کند. در قضاوتی که مزاری مرد بیچاره در پیشگاه تاریخ برای جهان بیان شود، آن حقارت بزرگ برای من است که دردی تحمل ناپذیر دارد؛ اگر از روی همین درد آن نامه محرم را با لحن تند برای آقای رویش نمی‌نوشتم چکار می‌کردم؟ به این دلیل باید از آقای بودا تشکر کنم که آن دردنامه را عام ساخت. خیر است که با توهین نادانی دور از علمیت و عقلانیت قضاوت شدم، مهم نیست که در یک «خانه مجلل در قندهار خوشگذران عوامفریب» تعریف شدم تا آقای رویش به حیث «سیاست‌مدار حسابگر که مردم وامدار اویند» احترام گردد. اما آنچه به من ارتباط دارد این است که با تپکی خوردن و فحش خوردن عادت کرده‌ام. خو کرده‌ام که به جای تشویق توهین، عوض تکریم تکفیر و به بهای تحلیل تحریم شوم. حالا توبیخ توقع من است اما توقع تواضع برای جهل و جاهل تحقیر من است و از تحقیر تنفر دارم. بدترین درد برای برده تحقیر به اوست و من یک برده‌زاده با سیاست حقیرسازی هزاره در تاریخ این وطنم. حقارت را حتا برای برده دوست ندارم چون می‌دانم که برده انسانیت دارد و اگر انسانیت مأموریت و مسئولیت فکری یک برده‌زاده نباشد، چه درک خواهند کرد که حقارت تاریخی هزاره ضدیت بزرگ با انسانیت در تاریخ سیاسی این ملک بود؟ حقارت دردی بزرگ و تحمل آن دردی بزرگتر است، و اینکه آقای رویش مزاری را در پیشگاه تاریخ حقیر می‌گوید ما را سخت به زمین می‌زند. وقتی من می‌گویم «من»ی خودم نیست، «من» یک تاریخ و «من» یک نسل است که بر تاریخ ناروای حقارت هزاره اعتراض کرد و مزاری رهبر این نسلِ معترض شد. هر کسی کارنامۀ نسل مرا فهمیده یا نفهمیده تحقیر کند، فکرم و کرامت انسان در جسم هزاره‌گی‌ام را به چالش می‌خواند و آقای رویش با بد «نفس کشیدن» فکرم را در مورد بیداری نسلم برای هویت و انسانیتم به چالش خواند. در آن نامۀ محرم (که حالا نامحرم شد) برای این دردمندانه عصبی‌ام که در «نفس کشیدن» آقای رویش تحقیر به تاریخم شده؛ تاریخی که امروزِ ما برای عصرِ عدالت خلق شد. و رسیدن به عصری عدالت با تحقیر آن تاریخی ناممکن است که من در تعریف اصالت و حقانیت آن سهمِ اول دارم. امیدوارم درک شود که آقای رویش با «بگذار نفس بکشم!» نفسم را چنان تنگ کرد که بعد از سال‌ها سکوت مجبور به اعتراض شدم؛ اعتراض برای قضاوت بد و سطحی‌یی که اهانت به مقاومت رهایی بخش یک قوم برای نجات از بی‌هویتی و بدهویتی بود. بودا شعور و درک عالی دارد که اعتراض محرمانه‌ام را اجتماعی ساخت، ورنه در پایان آن اعتراض نامه برای آقای رویش نوشتم که «حالا بر تو قضاوت نمی‌کنم و قضاوت را می‌گذارم به زمان آینده»، البته این مصاحبه شمه‌ای از اعتراضم بر «بگذار نفس بکشم!» است. قضاوت جامع و عمیق من بازهم موکول به آینده است، چون حالا زمان برای این کار جنبی در جوار کار اصلی‌ام ندارم. اما همینقدر می‌گویم که ای کاش «بگذار نفس بکشم!» پیش از خواندن من چاپ نمی‌شد. سخنانم در این مصاحبه تنها برای شرح دلیل اعتراضی است که دوستان آن را «خشم یک استاد بر شاگرد» و خود آقای رویش آن را «خشونت» تعریف کرد تا مرا برای همه خشنی دور از عقلانیت توصیف کند که «یک عمر  مطالعه و مبارزه‌ام کار عبث بود که خشونت را در من تعدیل نکرد.»

از بودا ممنونم که اعتراض نامه‌ام را اجتماعی ساخت و از اشتباهی معذرت خواست که در راه خیر بود. بودا برای آقای رویش، برای من و برای همه خیر رساند. خیر آقای رویش این است که وقتی در راه فکر آمد احساسات و پندار‌های روانی خود را شامل کتابی نکند که آن را اولین سند تاریخ برای ما می‌گوید. فکر هر چه عمیق و عقلانی باشد بازهم یک امر نسبی است اما باور به نسبیت فکر مطلق است؛ «وَفَوْقَ كُلِ ذِي عِلْمٍ عَلِيمٌ»[١٢:٧٦] (بالاتر از هر فرزانه‌ای، فرزانه‌تری است.) خیرِ بودا برای من این است که آگاه شدم حالا در خطِ رویش کوچکتر از «شاه‌ولی مطمین» هستم؛ اینقدر حقیر شده‌ام که شاه‌ولی از ذلت من در عطالت مطمین است؛ اما از شاه‌ولی عزیز راضی‌ام چون به خود مطمین است که نمی‌داند تا درک کند که یک متفکر با فکرش هستی دارد نه با حضورش در عمل سیاسی در جوار شما. باری ژان‌ژاک روسو پیش از مرگش در کوچه‌های پاریس سنگ باران شد اما دو دهه بعد «پیامبر انقلاب کبیر فرانسه» لقبش دادند؛ چون پیش از زمان میان جاهلان بود. متفکری چون نیچه از ضرب شلاق یک گادی‌ران بر فرقش جان داد اما مرگش این فکر را برای بشر درس داد که انسانیت در محبت به حیوان نیز است. چطور انسانیت و کرامت داری که یک اسب بی‌زبان اما جاندار پیش چشمت پایش در گودال بند باشد و صاحب ناانسانش با زدن شلاق بر جان اسپ او را از درد جان مجبور به بیرون شدن از گودال کند، و تو طرفدار اسب نباشی؟ بیان همین فکر برای متفکری چون نیچه به قیمت جانش تمام شد. چرا شاه‌ولی عزیز مطمین شد که عمل سیاسی با ارزشتر از خلق فکر برای سیاست است؟ به این دلیل، آقای بودا خدمت به همه کرد. خدمت به آقای حمزه کرد تا دیگر در مطبوعات برقی مثل برق واعظی نباشد که «مرد اندیشور و نویسنده‌ی تیز بین» را پُر از «نخوت و تفرعن و خودشیفتگی عوامانه» بگوید؛ به این دلیل، وعظ برقی بدون درکِ حقیقت یک لکۀ سیاه در صفحۀ سکوت می‌شود؛ بازهم از آقای حمزه واعظی معذرت می‌خواهم که نخوت و تفرعن من باعث ملال خاطر ایشان و دیگر دوستان شد؛ چون فرهنگ معذرت از روی خرد برای خوردکردن نخوت در خود است. کسی که به فکر تعهد دارد برای بدفکری‌اش بی‌درنگ معذرت می‌خواهد. کسی که فکر یک تفنن زیبا برای مطرح کردن منیتش در اندیشه باشد، با قضاوت شخصیت خودش را به قضاوت می‌ماند. اما از آقای رویش سخت دردمندانه گله دارم که وقتی از مزاری حرف می‌زند، سخن مرا در مورد مزاری سرآغاز فصل صحبت از مزاری می‌سازد؛ به همین شکل فصل «انفجار در تاریخ» را نیز با سخن من باز می‌کند ولی مهم نیست که اسمم را ذکر نمی‌کند چون معنویت من ملکیت بی‌صاحبِ اوست؛ اما یکبار با من برای دروغ مشوره نکرد که تویی که سخنت در مورد مزاری و مقاومت کابل را از میان همه سخن‌ها برای سرآغاز فصل‌های بحث روی مزاری و مقاومت کابل برای خواننده‌گان کتابم انتخاب کرده‌ام، این قضاوت بر مزاری را بخوان که در آخرین دیدار با مزاری اسم «حسین» را از دهن او شنیدم و به خواست مزاری سوی «حسین» روان شدم. کاش آقای رویش با مشوره کردن با من در عمل نشان می‌داد که این سخنش از صداقت است که  نوشته اند: «شاید مزاری با «امروز ما» حیاتش را در تاریخ سیاسی این کشور رقم زده بود.» بر آقای رویش دردمندانه اعتراض دارم که این را گفت که بعد از مزاری دای‌فولادی اعتراض انسانی  هزاره را با نام هزاره تعریف کرد اما در نوشتن «اولین سند تاریخ از چند دهۀ اخیر هزاره» با من مشوره نکرد که یک تاریخ زنده هستم. به این علت، از درد برای آقای رویش محرمانه نوشتم که «تو خامی همه را بیان کردی اما خداوند به تو طول عمر بدهد تا از خامی در خامی دیگران پخته‌گی خود را مسلم ندانی. اگر از خامی خود را در حقانیت مطلق نمی‌دیدی، قضاوت بر خامی دیگران را حتا چاپ نمی‌کردی، اما خداوند به تو اقبال عمر دهد تا بدانی که «نفس‌کشیدن» تو مثل همان نامه‌ات برای مامایت است که ندامت در قبال دارد.» این توصیه‌ام به آقای رویش از روی خشونت و بی‌ادبی نیست و هیچگونه قصد اهانت نیز به او ندارم، اما چکار کنم که «لا» ـ یا نه گفتن در برابر بت‌ـ‌خدا ـ احساس خشن در بیت‌پرست خلق می‌کند. «لا» پیام باطل شدن بت است و بت‌شکنی، هر چه آرام باشد برای بت‌پرست خشن است. تحمل «لا» اگر آسان می‌بود بر دهن مبارک رسول‌خدا(ص) ضربۀ گَوَرسنگ نمی‌خورد و یا جگر حضرت حمزه از خشم و خشونت خام بلعیده نمی‌شد. آیا کسی که «لا» می‌گوید خشن است یا کسی که «لا» را تحمل ندارد و با خشونت و قناعت از ایمانش به بت دفاع می‌کند؟ این سوال دلیل من است که خشن نیستم.

می‌گویم و دلیل نیز دارم که «بگذار نفس بکشم!» یک قضاوت سطحی است؛ چون آقای رویش از روی احساسات پاک و صادقانه به تاریخی می‌نگرد که درکِ ضعیف از آن دارد؛ به همین دلیل، آقای رویش می‌نویسد که در جریانی که آن تاریخ خلق می‌شد بیشتر از حوادث بیرون غرق در جدال درون خود بود. «من در زمانی که جدال های بزرگ در بیرون شکل می‌گرفت، درگیر جدال با خود بودم.»(ص 173) آقای رویش در «بگذار نفس بکشم!» از این جدال بیرون شده اما جدالی را برای ما خلق کرد که باید برایش بگوییم که اگر درکش از مزاری سطحی و احساساتی نمی‌بود آن تاریخ‌شکن را «درمانده در پیشگاه تاریخ» نمی‌گفت؛ اما تاریخ در پیشگاه مزاری درمانده بود، چون مزاری نمی‌خواست دیگر «هزاره بودن» در تاریخ «جرم» باشد و با خونش پیروزی‌اش را بر تاریخ قبولاند؛ به همین علت نوشتم که مزاری در تاریخ افغانستان یک فرد نبود، او «ما»ی تاریخ و آرمان یک خلق است. او فردی است که ستارۀ خونبار و اقبال خلقش را بر فراز تاریخ یک ملت قرار داد؛ اما آقای رویش در زیر همین سخنم به عنوان سرآغاز فصل بحث روی مزاری، مزاری را به حدی یک کتله‌ای اتنیکی کوچک می‌سازد و او را «بابای قوم» عنوان می‌دهد، چون دقت نکرده که مزاری یک صفحۀ نو در تاریخ را برای ملت افغانستان بازکرد. مزاری از یک قوم بود اما از یک ملت شد، چون برای یک ملت تاریخ را با خواست انسانی ورق زد. امروز ملت افغانستان بعد از یک سیری قربانی‌ها با قانون‌اساسی دموکراتیک در آغاز یک تاریخ نو در جهت خوب است. بگذار این قضاوت بر مزاری را امروز از روی تعصب حقیقت ندانند، آنچنانکه سفیدها لوترکینگ را از روی تعصب کشتند اما تا لوترکینگ قربانی تعصب نمی‌شد آنقدر ذهن سفید‌ باز نمی‌شد که اوباما سیاه را در قصر سفید استقبال کند.

قضاوت بر تاریخ، آنهم تاریخ جدی‌ترین جنگ برای ایجاد یک تاریخ نوین، به عقلانیت محتاط و درکِ  بامحتوا نیاز دارد. بنیاد تیوریکِ قضاوت بر ختم خونبار تاریخ کهنه و آغاز خونین یک تاریخ نو باید آنقدر علمی، عمیق، مستدل و مستند باشد که دلیلی برای قاضیان متعصب نگذارد؛ اما تاریخ‌نویسی آقای رویش برای بیان ختم یک تاریخِ بد و آغاز یک تاریخ به سوی خوبی مشبوع از کلماتی چون «گفته می‌شد» «احساس می‌کردم»، «شاید»، «گویا»، «به هر صورت» است که کتابش را در سطح یک واقعه نگاری دور از سندیت و علمیت قرار داده است.

مشکلم با «بگذار نفس بکشم!» این است که تعریفی برای آن پیدا نمی‌توانم. آیا «بگذار نفس بکشم!» یک زنده‌گی‌نامه است؟ یکی از ویژه‌گی‌های زنده‌گی‌نامه‌ها این است که حتا اثر بدی‌های دیگران بر نویسنده مثبت دیده می‌شود. «ادب را از کی آموختی از بی‌ادبان»؛ اما آقای رویش چیزی از خود ندارد که اثر بدِ گذشته‌گان بر او اثری مثبت بر آینده‌گان باشد؛ به همین دلیل، برایش نوشتم «اما معلوم است که از خود سخن نداری که از همه سخن داری! تاکنون نه حقانیت همراهت بارز شده و نه تو از خود فکری برای حقانیت خود داری که با چنین جرأت با قضاوت بر دیگران نفس می‌کشی! جگجیت (نه ججیت) زنده‌گی می‌خواست تا هر انسان از جنگ خونین عقیده امان یابد. دمیتیلا سخن داشت که آزادی بیان می‌خواست؛ اما تعریف تو از اختناق چه است که نفس‌کشیدن می‌‌خواهی؟ با کدام توشه‌ای فکری خودت در اختناق «نفس‌کشیدن» می‌خواهی که بیانش نفس‌ها را آرام کند؟ مگر «بگذار نفس بکشم!» یک خواست موهوم برای برداشت‌های بی‌مفهوم نیست؟ از هر خرمن خوشه‌ای نایاب چیدی اما خرمن نایاب تو کدام است که خوشه‌اش در هیچ خرمن نباشد؟ کدام درد در اختناق به حدی نفست را تنگ کرده که با حقانیت برای «نفس‌کشیدن» عقده‌گشایی و با عقده‌گشایی کرسی بزرگ قضاوت را از خود کردی؟»

اگر «بگذار نفس بکشم!» را زنده‌گی‌نامه آقای رویش بگویم پس این اولین زنده‌گی‌نامه در تاریخ بشر است که به جای زنده‌گی آقای رویش معلومات روی «امریکای دیروز و امریکای امروز» دارد که یک مقاله در سطح شاگردان «معرفت» است؛ اما آقای رویش در این مقاله نمی‌گوید که امریکا جز اینکه برای خودش با ثروت و قانونیت آسایش مهیا کرده به دیگران با ناآرامی بی‌قانونی داده است. امریکا آن غول طلا دار است که تنها نفع محرک آن در جهان است. در مناسبات جهانی‌یی که امریکای قانونمدار و دموکرات برای منافع خودش در رأس آن است، تاکنون دفاع از منافع امریکا به سود آزادی و دموکراسی در جهان نبوده است. در رفاه و ثروت امریکا فقر و عسرت دنیاست. امریکا برای خودش واقعیت‌های خوب و آیدیال‌های بزرگ دارد اما برای دیگران از بهر نفعش معیارهای دوگانه‌ای دارد که در عراق یک جنرال دیکتاتور را برانداخت و در پاکستان جنرال دیکتاتوری را متحد مبارزه‌اش با تروریزم ساخت!

زنده‌گینامه‌ها در حول زنده‌گی گذشته می‌چرخند. اگر «بگذار نفس بکشم!» را زنده‌گی‌نامه بگویم، پس این اولین زنده‌گی‌نامه در جهان است که نویسنده در فصل «دورنمای افغانستان در سال 2014» زنده‌گی گذشته را نه، بلکه از آینده‌ای بحث می‌کند که در آن زنده‌گی خواهد کرد! به این دلیل نیز نوشتم که «خدا را شکر که در کم‌زمان قاضیِ پیش از زمان شدی!»

آیا «بگذار نفس بکشم!» یک کتاب تاریخ است؟ بازهم می‌گویم نه؛ چون بدترین کتاب تاریخ آن است که تاریخ‌نگار برداشت خود از حوادث را تاریخ بگوید و یا با حُبِ سیاسی و احساسات عاطفی خود تاریخ بنویسد. آقای رویش در روایت تاریخ مقاومت غرب کابل مزاری را «بابای قوم» و مخاطب کتاب خود را غیر از هزاره کسی دیگر نمی‌بیند که داستان هوس بوسه خیالی بر پیشانی مزاری را بی‌خیال می‌نویسد. این داستان کتاب را نزد تاریخ‌نگاران بی‌اعتبار می‌سازد. خدا کند که این روایت از هوس بوسه بر جبین مزاری یک داستان دروغین برای رمانتیزه کردن «نفس کشیدن» آقای رویش باشد؛ ورنه مزاری آقای رویش را نخواهد بخشید.

اگر «بگذار نفس بکشم!» را یک روایت ژورنالیستیک بگویم، بازهم نمی‌شود؛ چون گزارشی که تقریباً بیست سال پس از حوادث، آنهم بر معیار چشم‌دید راوی و بدون سند نوشته شود هیچگاهی ارزش استناد برای مؤرخان را ندارد.

«بگذار نفس بکشم!» پایان‌نامه تحصیلی نیز نیست، چون پایان‌نامه موضوع واحد برای بحث دارد اما در «بگذار نفس بکشم!» از هر چمن سمنی است. اگر از روی اغماض «بگذار نفس بکشم!» را پایان‌نامه فیلوشپ بگویم، پس تقدیر اکثریت این گونه پایان‌نامه های درسی در اتاق بایگانی دانشگاه است؛ نه اینکه آقای رویش آن را «اولین سند تاریخ از چند دهه اخیر هزاره‌ها» می‌گوید؛ چون بازهم سوال این است که در تاریخ هزاره‌ها «امریکای دیروز و امریکای امروز» یا «افغانسان در سال 2014» چه ربط دارد؟

اما چگونه قابل تحمل خواهد بود که آقای رویش با احساسات آشفته بر مقاومتی قضاوت می‌کند که بر محرومیت ملی و سیاسی هزاره در تاریخ افغانستان نقطۀ پایان گذاشت؟ احساسات پاک و صادقانۀ آقای رویش را نفی نمی‌کنم، سطحی می‌دانم و برخورد سطحی و احساساتی با تاریخی که آغاز و انجام آن برای هزاره خون است، و در میان دو تالاب خون در آغاز و انجامِ یکِ قرنِ نجس من برده‌گی، توهین، بی‌هویتی و از همه بدتر بدهویتی هزاره را می‌بینم که شر بزرگ در کارنامۀ شاهان مستبد، برای تخریب انسانیت در این ملکِ عاری از مدنیت است. خشن نیستم اما صحبتم از خشونتی است که هزاره را به خاک و خون کشاند و بدنام تاریخ نیز ساخت. و آقای رویش با «نفس کشیدن» سطحی به بدکاران این تاریخ از دهن  مزاری سند می‌دهد که او رهبر یک حزب سیاسی نه، بلکه قاعدی یک گله در طویله بود. آقای رویش از قول مزاری می‌نویسد: «مزاری گفت این جا حزب است یا طویله؟»(ص 114) آیا یک منکر مزاری از آقای رویش نخواهد پرسید که اخلاق سیاسی مزاری همین بود که مخالف فکری خود در حزب را چهارپای طویله خطاب می‌کرد؟ گیریم که آقای رویش راست می‌گوید اما آیا ذکرِ یک حرف از روی عصبانیت در کتاب تاریخ از عقلانیت است؟ اگر آقای رویش می‌خواهد به خواننده یک سخن را القا کند که مزاری سوای «حزب وحدت» بود؛ پس باید از ایشان پرسید که چرا در جای دیگر نوشته است که یکی از جنبه‌های بارز اخلاق سیاسی مزاری این بود که استبداد رأی نداشت و مدافع تصامیم جمعی بر خلاف رای خود بود.(ص 117) اما چرا آقای رویش با وجود این قضاوت در مورد مزاری از دهن مزاری قضاوتی در مورد مقاومت غرب کابل خلق می‌کند که گویا یک گروه طویله خاصیت با خون در برابر یک تاریخِ بد لا گفت؟

آقای رویش عنوان یک کتاب از یک زن ایتالیایی را عنوان یکی از فصل‌های قضاوت خود بر جنگ هزاره در کابل می‌کند و آن این است که «زنده‌گی؛ جنگ و دیگر هیچ!» تحمل این گونه «نفس کشیدن» برایم دشوار نیست، ناممکن است. پذیرش این سطحی‌نگری برایم ناممکن است که آقای رویش از یک طرف «حزب وحدت» را از دهن رهبرش «طویله» معرفی می‌کند و از طرفی دیگر این حزب را معادل جامعه هزاره بیان می‌دارد. می‌نویسد: «نیروهای اتحاد اسلامی از قسمت‌های زیادی از غرب کابل عقب نشستند و در مرحله‌ای از جنگ چهارم، هزاره‌ها تا حوالی فاضل بیگ و کمپنی پیش روی کردند.»(ص 110) از یک طرف داستان پیرمردی را نقل می‌کند که جسد جوانش را بر دوش دارد و حین گذشتن از مقابل حویلی مزاری می‌گوید بابه را بگو که چند جوانم رفته و من نیز روانم اما از طرف دیگر می‌گوید که «کسی به نتیجۀ جنگ فکر نمی‌کرد.»(ص 111) بارها برای آقای رویش توصیه می‌کردم ـ و حالا نیز می‌کنم ـ که قدرت سنتز برای افکار در خود را خلق کند ورنه احساسات با خصیصۀ خودش فکرش را پر از تضاد‌ها می‌سازد؛ به علت همین کاستی در برداشت‌های فکری آقای رویش است که یکبار از پیام صادق سیاه برهنه در زمستان سرد برای مزاری می‌گوید و باری دیگر از زنی بی‌شعوری این قضاوت را به تاریخ می‌سپارد که «خدا شمو سگ‌سکورا ره سَلمَت نمی‌آورد. ای چی بلایه که سر مردم آوردین؟»(ص 99) به این دلیل می‌گویم که ولو «نفس کشیدن» آقای رویش صادق باشد اما محرم نیست. توأم‌کردن احساسات یک زن بی‌شعور با آگاهی یک طفل با شعور، یک خلطِ خراب است. نمی‌دانم چون این پایان‌نامه برای استادان امریکایی است باید حرف‌های نیز در آن گفته شود که به مزاق آنها نیز خوش بخورد، اما آقای رویش با این روایات بی‌مفهوم دل ما را دردمند و روح هر مقاومتگر مقاومت را عذاب می‌دهد وقتی بر مرگ حمید ـ یک شهید مقاومت ـ چنین قضاوت می‌کند: «و روزی دیگر، آخرین خبر: حمید کشته شد! زندگی؛ جنگ و دیگر هیچ! حمید زندگی را خوب تفسیر کرده بود، اما برای خودش. وقتی خودش رفت، زندگی بازهم تشنه‌ی تفسیر باقی ماند. آگاهی حمید زیر سوال رفته بود. گویی او در تفسیر خود چیزی کم داشت که زندگی‌اش را در خود او پایان داد.»(ص 135) این چه ظلم بزرگ است که آقای رویش بر حمید می‌کند؛ شهیدی که به قیمت زنده‌گی‌اش برای هویت و حقوق ملی هزاره جنگ کرد و جنگ و مرگ او برای ما یک رسالت بود که برای انسانیتِ توهین شده هزاره ادا کرد؛ اما آقای رویش می‌گوید که حمید زنده‌گی را برای خودش خوب تفسیر کرده بود اما در تفسیرش چیزی کم داشت که زنده‌گی را بیهوده از خود گرفت و کشته شدنش در جنگ برای ثبوت هویت و حقوق هزاره در مناسبات ملی، از روی کمبود در آگاهی او بود که به هیچ منتج شد!

اما نه ای حمید! اگر تو زنده‌گی را تنها برای خودت تفسیر می‌کردی، با زنده‌گیت هویت ما را زنده نمی‌ساختی. تفسیر تو از زنده‌گی برای خودت نبود برای ما بود که بعد از ایثار خونت برای حقوق و آزادی‌های ما، بازهم به تفسیر تو از زنده‌گی معتقدیم نه به تفسیر آقای رویش که «زندگی؛ جنگ و دیگر هیچ!» نه حمید! آقای رویش درست درکت نکرده که نمی‌داند تو در آگاهی خود چیزی کم نداشتی که زنده‌گی را در خود پایان دادی تا به هزاره یک زنده‌گی نو و تاریخ نو بدهی. ای حمید! تا آقای رویش به جای تفسیر یک زن سطحی غربی، تفسیر ترا از زنده‌گی نپذیرد، آگاهی خودش از کارنامۀ تو کمبود دارد؛ به این دلیل، ای حمید من مدافع تو هستم نه مدافع آقای رویش!

همه می‌دانند که من عضو «حزب وحدت» نبوده‌ام و جز با مزاری و بعد از شهادت او تنها با آقایان خلیلی و محقق از نزدیک آشنا بوده‌ام. اعتراف می‌کنم که در زمانی هیچ علاقه‌ای به «حزب وحدت» نداشتم که یک تا بود؛ چه رسد به حالا که به نام وحدت چهار تا است. از اول کمبود اصلی «حزب‌وحدت» در نامش برایم بارز بود: وحدت! و از برای عهدم با مزاری بود که با «حزب وحدت» درگیر شدم! عهدم با مزاری پس از این سخنش مسلم شد که سخنِ دل و دماغ هر هزاره را برای زمان بیان کرد که دیگر «هزاره بودن جرم نباشد!» مزاری و مقاومت او از عقب همین اندیشه برایم قابل درک است، چون در آن مقاومت من نیز مثل هر هزاره شکستِ اهانت و حقارت در باورهای خود و بیگانه در مورد هزاره را دیدم و درک کردم. در مقاومت کابل هیچ سهم نداشتم اما در تبدیل کردن آن مقاومت از یک تجربه به تفکر سهم داشتم اما قضاوت بر مؤثریت آن سهم کار من نیست؛ ولی به دلیل سهمم در تعریف آن مقاومت، وقتی آقای رویش در تعریف کشته شدن حمید تفسیر «زنده‌گی؛ مرگ و دیگر هیچ!» را از یک ژورنالیست اروپایی در سرفصل مقاومت هزاره ذکر می‌کند، ناگزیر شدم از روی درد با جدیت و صداقت اما در یک نامۀ محرم به آقای رویش بگویم که « دروغ می‌گوئی که همراهت یکی از اثر گذارترین‌ها بر تو بوده!» آیا آقای رویش برای این نفس‌کشیدن می‌خواهد تا برای «گل‌آغا» ـ آن قاتل هزاره که با خون هزاره بر دیوار هزاره یادگار اسمش را در افشار نوشت ـ بگوید که پس از سقوط افشار و کشته شدن حمید برای حقوق ملی و هویت اتنیکی هزاره، «آگاهی حمید زیر سوال رفته بود.گویی او در تفسیر خود چیزی کم داشت که زندگی‌اش را در خود او پایان داد.»(ص 135) چون به زعم آقای رویش حمید نمی‌دانست که «زندگی؛ جنگ و دیگر هیچ!» به این دلیل، تحلیل آقای رویش را از جنگ هزاره در غرب کابل یک تحلیل سطحی، ژورنالیستیک، احساساتی و نامحرم می‌دانم. برای این سطحی است که تحلیلی نیست. برای این ژورنالیستیک است که گزارشی است گرچه گزارش حادثه پس از بیست سال اعتبار ندارد. برای این احساساتی است که یک و نیم ساعت رهبر مقاومت برای او ناگفته‌های درونش را برای انتقال به تاریخ می‌گوید اما او از محبتِ دیدار در هوسِ بوسه بر پیشانی دلدار است. و برای این نامحرم است که به نفع «گل‌آغا» است. تفسیری که آقای رویش در ختم داستان زنده‌گی حمید با «زندگی؛ جنگ و دیگر هیچ!» از قربانی شدن حمید دارد، آیا این سوال را در ذهن ما تداعی نمی‌کند که آیا زنده‌گی حمیدها در غرب کابل یک جنگ برای هیچ بود؟ همه مسئولیم برای آقای رویش پاسخ خود را بدهیم.

جنگ شخصیت با هیچ کسی نداشته و نخواهم داشت؛ به همین علت، برای شخصیت یابی تنبل هستم اما جنگ فکری تعریف زنده‌گی من است. در امر فکر تنها قناعت عقلی مرا قانع می‌سازد. انسان از رحم مادر بی‌فکر هست می‌شود اما در زنده‌گی با فکر به انسانیت می‌رسد. بلوغ انسانیت به بلوغ فکری بشر منوط است. متفکران پیامبران فکر برای بلوغ انسانیت در بشر اند اما بلوغ فکر بدون جنگ فکری ممکن نیست. در دفاع از انسانیت با فکر باید جنگید، نه اینکه برای فکر در جنگ با انسانیت شد؛ «كُتِبَ عَلَيْكُمُ الْقِتَالُ وَهُوَ كُرْهٌ لَّكُمْ»[٢:٢١٦] (جنگ بر شما واجب (کفایی) گشته است، و حال آن که از آن بیزارید.) قرآن از فکر خداست و فکر خدا برای بلاغت فکر بشر برای انسانیت نازل شد. امر خدا برای مؤمن است که باید با فکر خدا برای بلوغ انسانیت مبارزه کند. و مبارزۀ فکری بنیاد هر مبارزه است. مبارزه‌ای که فکر نداشت هدف ندارد. با این منطق از آقای رویش می‌پرسم که می‌گویند حالا من یک متفکر «پریشان‌حال» هستم که دیگر چند «پریشان‌حال» مثل خودم خوانندۀ فکرم اند و بس! درست گفتید آقای رویش اما اثر بر زمان چیست؟ اثر بر زمان را تعریف کنید تا حالی شوم که واقعاً از شعور دیروز به بی‌شعوری امروز رسیده‌ام! آیا برای این متفکر «پریشان‌حال» شده‌ام که برای فکرم عمل نمی‌کنم و در انزوا، دور از سیاست از اثر بر زمان افتاده‌ام؟ یعنی آیا تنها عمل بعد از فکر را راه اثر بر زمان می‌دانید؟ یعنی می‌خواهید آنچه «لنین» و «مائو» یا «کاسترو» و «چگوارا» انجام داد، انجام دهم؟ یا آنچه را انجام دهم که در جناج آیدیالوژی راست دکترشریعتی کرد؟ اما اگر ارزش عمل برای فکر را می‌دانید آیا ارزش فکر برای عمل را نیز می‌دانید؟ به نظر شما «متفکر مبارز» کیست؟ اثر کار مرا با کار نامه‌های فکری و سیاسی «لنین» و «مائو» و «چگوارا» یا «شریعتی» درک نمی‌توانید. برای فهم معنای من به «منتسکیو» و «دیوید هیوم» و «جان لاک» و «جان دیویی» نیاز دارید؛ اما از برداشت ناصواب شما از زنده‌گی فعلی‌ام حدس می‌زنم که ارزش خلق فکر را نمی‌دانید که از متفکر مبارزۀ سیاسی برای فکرش می‌خواهید.

فکر مصدر مبارزه است اما هر فکر مبارزه خلق نمی‌کند؛ و فکری که مبارزه خلق می‌کند، خودش مبارزه است. آیا در دوران خلق فکر با «امروز ما» و «عصری برای عدالت» و بعد از آن کسی مرا دید؟ مگر مرا «ملاعمر» هزاره لقب ندادند؟ فکرم مصدر حرکتی بود که یک جوان هزاره به جرم داشتن فکرم، روی یخ بسته می‌شد. این جوان تا هنوز مرا ندیده و اگر ببیند شاید او هم مثل برادر شما از خصلت فردی‌ام نفرت کند؛ اما سوالم این است که چه اثر فکری یک جوان هزاره را مبارزی برای هویت و شخصیت انسانی‌اش کرد؟ آیا متفکری که متعهد به هویت و انسانیت هزاره است اخلاق تهوع‌آور فردی‌اش اثرگذاری فکرش را خنثا می‌سازد؟ رابطۀ یک متفکر را تنها فکرش با دیگران برقرار می‌کند. امروز زنده‌ام اما فردا به زعم شما با اخلاق زشت فردی‌ام دفن می‌شوم، اما این سخنم در تاریخ باقی می‌ماند که دای‌فولادی «تحمل و قبول نداشت که تعفن دهن و زیر‌بغل مبارز از صداقت او به ارزش‌ها باشد.» «وَثِيَابَكَ فَطَهِرْ»[٧٤:٤] (و لباس خویش را پاکیزه‌دار!) پیامگزار باید پاک باشد. با کسی جنگ سلیقه ندارم و نخواهم داشت اما حق و آزادی دارم که در فکرم برای دیگران و با سلیقه‌ام برای خود زنده‌گی کنم. مگر چیزی به نام «آزادی فردی» در باور دوستان است؟

تا کنون به غیر از چند جوان جلال‌آبادی و وردکی مرا هیچ جوان پشتون از نزدیک ندیده اما فکرم با ماهنامۀ «دموکراسی» باورهای سیاسی به حکومت اکثریت با احترام به حقوق اقلیت را در فکر آنها راسخ می‌سازد. مکتب انسان را با سواد می‌سازد تا بعد از مکتب فکر متفکر را بخواند. جرأت می‌خواهد که قضاوت شود به خاطر تأسیس یک مکتبی که حق ورود در آن پول است، آینده به نفع بنیانگذار یک مکتب خصوصی باشد و یک متفکر در تاریخ فردا یک رسوای بی‌اعتبار تلقی شود. نمی‌گویم که بنیانگذاری مکتب ارزش ندارد و من نیز یکی از حمایت‌گران «معرفت» بوده‌ام و هستم اما مکتبی که از جیب اولاد غریب هزاره پول می‌گیرد باید بهترین درس به اولاد هزاره بدهد. وقتی پای پول در میان است سخن کیفیت حتمی است. و کیفیت درس تنها از مدیریت مکتب نیست، از معلمان نیز است. جا دارد اینجا ذکری از آقای داکتر انور یوسفی کنم که بنیانگذار «معرفت» است. نباید فراموش کرد که آقای داکتر یوسفی «معرفت» را با سفرهای تقریباً همه روزه میان اسلام‌آباد و پشاور در حاجی‌کمپ تأسیس کرد و سر نخ را داد به دست آقای رویش و بعد از آن آقای رویش در چرخه تار چرخاند. آقای داکتر یوسفی نماد یک مدیریت پویا، پُر انرژی و صادق است. فراموش نمی‌توانم که داکتر یوسفی برای ایجاد «معرفت» در اتک چه زحماتی کشید که به غیر از صبر و پشتکار ایشان کسی دیگر قادر به این کار نبود؛ به هر صورت، هر معلم در «معرفت» محترم است اما هر معلم در «معرفت» سیاستمدار نیست که درس با کیفیت در مکتب را ثبوت امتیاز و برتری خود در تاریخ بر یک متفکر «پریشان‌حال» بداند؛ چون هر معلمِ بامعرفت می‌داند که یک شاگرد بعد از مکتب باید به دانشگاه برود تا به طور مثال علم سیاست بیاموزد و با بنیه علمی‌اش در جامعه شناسی سیاسی فکر «قلمرو استبداد» را برای اهمیت ارزش‌های مدنی در ساختار نظام سیاسی مدرن درک کند. یعنی یک جوان تا رسیدن به مرحله‌ای درکِ «قلمرو استبداد» مدیون هر معلمی است که او را از مکتب تا  دانشگاه کمک به فراگیری سواد و علم کرده است. در افغانستان تنها مکتب «معرفت» نه، بلکه هزاران مکتب شاگرد تربیه می‌کنند تا بعد از مکتب و دانشگاه شاگرد متفکران در جامعه شوند؛ به این دلیل، معلمی با فکر در مکتبِ جامعه مقام متفکر است. فکر مقام متفکر است، اما هر فکر مقام ندارد. فکری با مقام ارزش دارد که به هر انسان بعد از مکتب و دانشگاه در جامعه درسی دهد که سیاست را با باور به انسانیت تجربه کند و سیاست را ضد عدالت و حق نسازد؛ و یا با سیاست علیه آزادی انسان نشود که آزادی شرافت انسان است. و اما آیا خلق‌کردن فکری که یک با سواد مکتب رفته را با منطق و علم و با مقوله‌های آزادی و حق و عدالت درس انسانیت بدهد، مبارزه نیست؟ به این علت، لطفاً آقای رویش از یک متفکر نخواهید که «شرایط متفاوت تر از آنچه دارید، تجربه کنید!» چون متفکر نیز خواهد گفت شما نیز شرایط فراتر از روزمرگی سیاسی برای خلق فکر توسط یک متفکر را تجربه کنید.

ارزش‌ها نافی یکدیگر نیستند. خلق هر ارزش نقشی در تحقق انسانیت دارد؛ اما کسی یک ارزش را برای ارزش دیگر نفی می‌کند که هدف فراتر از ارزش‌ها دارد که بهره‌برداری از ارزش‌ها برای سیاست است. یک متفکرِ منزوی را عوامفریب گفتن دقیقاً قضاوت یک سیاستمدار است که نمی‌داند متفکر به عوام ضرورت ندارد که عوامفریب باشد. مشکل متفکر این است که رابطه‌اش با عوام ناممکن است؛ چون متفکر به واسطه‌ای به نام باسوادان برای رابطه غیابی با عوام ضرورت دارد. مخاطب متفکر با سوادان کتابخوان است و از میان مخاطبان تنها کسی معنای فکر را می‌فهمد که درکِ خوب دارد؛ به این دلیل، هر متفکر منزوی اما انزوای متفکر آگاهانه است. کسی که انزوایش ارادی و آگاهانه باشد، از عوامزده‌گی در امان است، چه رسد به اینکه عوامفریب باشد! پس عوامفریب گفتن یک متفکر خودش عوامفریبی است اما خدا را شکر که عوام متفکر را نمی‌شناسند؛ ورنه به جای کاسه در غربال برایش روان می‌کردند که ریخته ریخته به او می‌رسید.

متفکر عوامفریب نیست که به روحیۀ انقلابی سیاستمدار «لا» می‌گوید؛ چون معتقد است که سرکوب فردیت برای هدفِ جمعیت از روی صداقت به فرد نیست، استبداد بر فرد است. کار متفکر خلق فکر است اما بهره‌برداری از فکر برای مطرح بودن در افکار عامه کار سیاستمداری است که تشنۀ رهبری است و یک معنای رهبری تلاش برای قدرت است؛ اما متفکر آنقدر به فکرِ فکر برای عادلانه کردن قدرت است که مجال فکر برای رهبری ندارد، چه رسد به اینکه برای رهبری از روی قضاوت فردی، متفکر را فرد نالایق در معاشرت بگوید. اینگونه قضاوت بر متفکر جرأت بزرگ می‌خواهد. سخت رنج‌آور است که معنای عقلانیت برای ما جنگ شخصیت از ورای سیاست است، نه اینکه با اندیشه راوی خردی باشیم که سیاست این ملک تا هنوز برای تعهد به انسانیت بدان ضرورت دارد. اما چکار کنیم که «وَمَا أَكْثَرُ النَّاسِ وَلَوْ حَرَصْتَ بِمُؤْمِنِينَ»[١٢:١٠٣] (و بیشتر مردم ایمان نمی‌آورند، هر چند تلاش کنی.)

آقای رویش معتقدند که «بگذار نفس بکشم!» «اولین سند تاریخی هزاره ها از چند دهه اخیر است.» اما اعتراض من این است ـ اگر حق اعتراضم را به زیان موقف سیاسی خود نمی‌بینند ـ که «اولین سند» آخرین سند برای مسخ تاریخ چند دهۀ اخیر ما نباشد. مهم نیست وقتی آقای رویش به من می‌گویند که «تو با تمام ایمان و نیت پاک خود نمی‌توانی تأثیری به اندازۀ یک لحظه آن کاری داشته باشی که از خلاقیت و هوش سیاسیت سرچشمه میگیرند.» و آقای رویش به من طعنه می‌دهد که ایشان «سیاست مدار حسابگر» شده است که مردم مدیون ایشان اند. بدبختی یک متفکر نیز همین است که سیاستمدار حسابگر از فکر او حسابگرِ دوران می‌شود اما با موقف سیاسی از متفکر حساب می‌گیرد، «آنهم قضاوت بر همراهی که با سخنش معنویتش را نیز با حنجره و نام خودت صبحانه از رادیوی بی‌بی‌سی به گوش انسان‌های این وطن می‌رساندی، چون همراهت به شخصیت شدن تو متعهد بود.» اما حالا سیاستمدار حسابگر در کتابش با این قضاوت متفکر اثرگذار بر خود را شخصیت‌زدایی می‌کند که «این درخواست با پاسخ مثبت دای‌فولادی راه او را به دالان‌های قصر ریاست جمهوری بازکرد و باعث گیر ماندنش در اصلاح ارگی شد که یک سال قبل تر در «قلمرو استبداد» امکان آن را از بالا مردود می‌شمرد.»(ص 311) مرا سخت به زمین می‌زنید آقای رویش! اما متفکر «پریشان‌حال» چه چاره دارد که از درد این قضاوتِ غلط برای سیاستمدار حسابگر ننویسد که «ایمان به فکرش را در همراهت احساس نکردی که در برابرش «من» بزرگ شدی و نوشتی که همراهت آنچه فکر می‌کند یک سال بعد بدان عمل نمی‌کند! چقدر احساست کوچک اما منیت‌ات در برابر همراهت بزرگ شد که او را به ثروت معنوی‌اش بی‌ایمان گفتی!» سیاستمدار حسابگر متفکر «پریشان‌حال» را پریشانتر می‌کند که وقتی از او در «اولین سند تاریخ» با این قضاوت سطحی حساب می‌گیرد که «برای دای‌فولادی تجربه کار در ماهنامه‌ی دموکراسی از جنبه‌ای دیگر نیز تازگی داشت. وی در همان زمان، به عنوان وزیر مشاور کرزی با ارگ ریاست جمهوری نیز سر و کار یافته بود که این خود دست و پایش را در ناگزیری های متعددی گیر می‌انداخت. وی نه تنها مقاله‌های دموکراسی را با دقت و وسواس مرور و بازبینی می‌کرد، بلکه کتاب مهم خود «افغانستان؛ قلمرو استبداد» را نیز بازنویسی کرد و تمام کلمه‌ها و اصطلاحاتی را که به نظرش بار سیاسی و غیرعلمی داشتند، تغییر داد و در پاره‌ای موارد اضافات و تنقیضاتی را نیز اِعمال کرد تا کتابش با موقعیت جدیدی که (در قدرت) یافته بود، هم‌خوانی بیشتری پیدا کند.»(ص 395) متفکر «پریشان‌حال» و بیچاره چه می‌تواند جز اینکه پس از این قضاوت سطحی بر او از روی درد برای سیاستمدار حسابگر بنویسد که «همراهت با استعفا از قدرت ثابت ساخت که رفت تا در قدرت کاری کند اما کاری نکرد که در قدرت بی‌کاره بماند. راهت را با همراهت پایان یافتی که وزارت را پایان کار همراهت دانستی اما برای همراهت هنوز راه طولانی برای رفتن مانده که تو بازهم با این بی‌تابی و قضاوت سطحی توان درکِ راه‌رفتن او را در راه نداری که او را از روی احساسات محافظه‌کاری قدرت‌پسند گفتی که از روی سخافت، فکر و سخنش را برای بقای قدرتش تعدیل کرد؛ چون نمی‌دانی که تحقیق علمی باید عقلانیت را حیات دهد نه احساساتی را که دام سیاستمدار برای تحریک مردم است.» آقای رویش مرا به حیث متفکری که به قول خودش «یکی از اثرگذارترین ها» بر او بوده‌ام، در «اولین سند تاریخ» رسوا می‌کند اما وقتی «متفکر پریشان‌حال و از خلاقیت و هوش افتاده» برای دفاع از خود با ادب و درد از بدقضاوتی بر خود برای آقای رویش از درد شکوه می‌کند، آن را توهین و اهانت و تفرعن و نخوت و خودنگری و ... تفسیر می‌کنند. به متفکر «پریشان‌حال» حتا اجازه نمی‌دهند که در یک نامه محرم از خود با این ادب دفاع کند که «کدام درد در اختناق به حدی نفست را تنگ کرده که با حقانیت برای «نفس‌کشیدن» عقده‌گشایی و با عقده‌گشایی کرسی بزرگ قضاوت را از خود کردی؟» اگر آقای رویش این حقیقت را در موردم می‌نوشت که دای‌فولادی در ثور 1384 بدون آنکه استعفا بدهد از ارگ بیرون شد تا ثابت سازد که برای ورود به ارگ به امضا و فرمان رئیس جمهور نیاز داشت اما در بیرون شدن از ارگ از وجدان خود فرمان بُرد، بر حقم ظلم نمی‌کرد و اگر این را نیز می‌نوشت که دای‌فولادی بعد از بیرون شدن از ارگ «چه باید کرد؟» را نوشت و این کتاب را به رئیس جمهور با این جمله اهدا کرد که: «اهدا به آقای حامد کرزی، زمامداری که اگر از گذشته‌گان پند نگیرد، خود عبرت آینده‌گان می‌شود.» و یا اگر آقای رویش به  حیث یک سیاستمدار حسابگر می‌نوشت که دای‌فولادی دلیل هشتم برای بیرون شدنش از ارگ را در «چه باید کرد؟» برای حامد کرزی چنین نوشت که «این کتاب را برای این به آقای کرزی اهدأ کردم تا حد اقل این زمامدار انگیزه‌ای برای مطالعۀ یک حرف پیدا کند که سیاست نسل‌ امروز جدی تر از سیاست نسل‌های دیروز است، چون منطق سیاسی امروز عمیق‌تر و راسختر از منطق سیاسی دیروز، خواست‌های سیاسی امروز غنی‌تر و عقلانی‌تر از خواست‌های سیاسی دیروز، ادبیات سیاسی امروز غنی‌تر و جامع‌تر از ادبیات سیاسی دیروز، و تجربه سیاسی امروز پخته‌تر و کامل‌تر از تجربه سیاسی دیروز است. دیروزی‌ها از لحاظ سیاسی موفق نشدند اما شکست سیاسی آنها به مفهوم این نیست که آرمان‌های شان اجتماعی نشد. هر فکری که به جریان سیاسی تبدیل می‌شود، چه رسد به اینکه تا سطح رهبری قدرت رسیده باشد، ارزش‌های فکری خود را درج ادبیات سیاسی جامعه می‌کند... این سطح آگاهی سیاسی در جامعه، رهبری قدرت را نسبت به دیروز نهایت حساس و دشوار ساخته است.» (دای‌فولادی، چه باید کرد؟ مقدمه ص یازده، 1384) اما آقای رویش نه تنها این قضاوت را شامل قضاوتش بر من نکرد بر عکس این را نیز نوشت که «از دای‌فولادی جدا شدم و او در کارهای وزارتش مصروف شد.»!!! آیا با همچون قضاوت ناحق و غلط به شخصیتم سخت توهین نشده‌ است؟ آقای رویش آیا «چه باید کرد؟» در زمانی از چاپ بیرون نشد که من در پای خطابه‌های سیاسی شما برای آقای «نویان» چهار زانو می‌زدم؟ و آیا فراموش کردید بعد از آن که من پس از استعفا به قندهار رفتم آخرین تماس شما از طریق تلیفون با من برای این نبود که شما به انگلستان می‌رفتید و از من خواستید که در مجلس اعیان انگلیس چه بگویم و وقتی من برای اولین‌بار نخواستم از لحاظ فکری و معنوی گاو شیری شما باشم، موعد استفاده من برای شما به سر نرسید و قطع رابطۀ تان با من مسلم نشد؟ به همین دلیل برای آقای رویش نوشتم که «همراهت وزارت را رها کرد تا برای فکرش صادق باشد اما تو قضاوت کردی که رفت تا از بالا اصلاح کند اما ندانستی که او در بالا نجاست را در سیاست مطالعه کرد و وقتی مطالعه‌اش  پایان شد بی‌درنگ از قدرت به در رفت تا در بیرون از قدرت اصلاحگر قدرت باقی بماند و اما اگر ضرورت افتاد باز به قدرت برگردد تا شناختش کامل گردد. تو عالم سیاست نیستی تا قدرت برایت یک لابراتوار آزمایش برای شناخت بی‌عدالتی باشد. تو خوشبختی که سیاست را بدون پشتوانۀ علمی با بازی با کلمات احساساتی سرِ بازار و پشت مایک و پودیم تجربه می‌کنی اما یک سیاستدان به بررسی قدرت در مرجع قدرت نیاز دارد که با مطالعۀ آماتوری چند کتاب از چند مغز بزرگ نیاز یک سیاستدان برای شناخت قدرت را نه  درک می‌توانی و نه احساس؛ به این علت، تجربۀ یک سیاستدان از قدرت را آلوده‌گی صداقت او به ارزش‌ها می‌دانی!» کجای این سخنان توهینی به آقای رویش است؟ آیا اهانت به شخصیت من در «بگذار نفس بکشم!» زشت است یا دفاع من برای پاک شدن از زشتی، آنهم در یک نامۀ محرم؟

وقتی حالا من یک «نویسنده پریشان حال» و آقای رویش یک «سیاستمدار حسابگر» شده است، ناگزیرم بپرسم که فکر چیست و مسئولیت یک متفکری که فکرش مصدر مبارزه است، چیست؟ «کمیدی‌الهی» زمانی آغازگر رنسانس یا بازتولد فکر در اروپا شد که از مرگ دانته، نویسندۀ آن کتاب، تقریباً دو قرن گذشته بود؛ اما فکر دانته چند قرن بعد مصدر مذهب اعتراض (پروتستانت) در مسیحیت نیز شد. به نظر آقای رویش آیا متفکری که یک نسل به شمول شما خود را متأثر از فکر او می‌داند، باید به جای درنگ و تعمق بر بی‌عدالتی‌های امروز برای خلق فکر کارکند تا در فردا نیز هر سیاستمدار حسابگر از فکر او اثر بگیرد، یا به حیث یک کارشناس تلویزیونی یا دلال سیاسی در بازار سیاست امروزی عرض وجود کند که چیزی جز تباهی فرصت عمرش برای رجاله‌گی در سیاست نیست؟ آیا آقای رویش یکبار بر معنای عنوان اثرم به نام «چه باید کرد؟» درنگ کرد تا می‌دانستند که در این اثرم راه سیاسی برای افغانستان امروز و آینده را نشان داده‌ام؟ هر کس را خداوند برای کاری خلق کرده است. خداوند به من در همین «پریشان حالی» توانی داده که می‌توانم فکر نااهل در سیاست را برملا کنم، اما شما چه، آیا تاکنون استعداد تان را پیدا کرده‌اید که روی آن متمرکز شوید؟ به این دلیل، با ادب و احترام می‌گویم که سیاستمدار استعدادش را در حد توانیی‌اش برای حقوق و آزادی‌های انسان به کارگیرد و بگذارد که یک متفکر ـ ولو در پریشان حالی ـ با توانایی فکری خود برای تحقق انسانیت در سیاست فکر‌ساز باشد. اگر سیاستمدار متفکر را پیرو عمل خود در بازار سیاست می‌خواهد، پس بر متفکر ظلم و با خود جفا کرده است؛ چون می‌خواهد وقت کسی را در روزمرگی سیاسی تلف کند که خود به وقت متفکر برای فکر نو نیاز دارد. سیاستمدار بگذارد که متفکر فکر خلق کند؛ چون متفکر از دل و جان به سیاستمدار حق و اجازه می‌دهد که با اثرپذیری از فکر او سیاست کند. وقتی اثرپذیر سیاستمداری حسابگر شد از روی منافع سیاسی با این قضاوت سطحی از متفکر حساب نگیرد که از عطالتِ امروز به عبثیتی در تاریخ تبدیل خواهد شد! چون گناه متفکر این است که قضاوت سطحی بر تاریخ قوم خود را از قلم سیاستمدار قبول ندارد.

عقلانیت این نیست که متفکر خریدار حرف سطحی سیاستمدار در بازار سیاست باشد، عقلانیت این است که سیاستمدار ارزش فکر و خلق فکر برای سیاست را بداند. هیچ یک از مارکسیستان ما مارکس را ندید اما با فکر مارکس مارکسیست شد. آقای رویش پس از ندیدن «مائو» دوکتور «شریعتی» را نیز ندید اما با کتاب «شریعتی» از بیهوده‌گی فکر «مائو» در باورش واقف شد؛ چون متفکر با فکرش به انسان در هر زمان و مکان می‌رسد. وقتی خداوند با آن عقلانیت و خرد و درایتش با کتابش با انسان است، پس یک متفکر بالاتر از کتاب چه وسیله‌ای دارد که با انسان در هر زمان و مکان باشد؟ اما تا تفکر به کتاب و کتاب به انسان‌ها می‌رسد، متفکر به ملاقات دیداری با کسانی ضرورت ندارد که وقتی از خانه‌اش بیرون شدند، بگویند که فکرش درست اما در ادبِ معاشرت در سطح حیوان است! متفکر به محیطی ضرورت دارد که در خلق فکر عمیق باشد؛ بر عکس، سیاستمدار به محیط شلوغی نیاز دارد که بیش از تعمق در حول احساسات باشد. اینست که متفکر منزوی اما سیاستمدار شاه بی‌تاج در جمع کسانی است که با هلهله و احساسات او را از عمق به سطح می‌آورند. متفکر در عمق خوش است و سیاستمدار در سطح، اما اگر سیاستمدار با قضاوت سطحی متفکر را پایین‌تر از سطح خود قضاوت کند، چه ظلم و جفایی بر متفکر کرده است؟ وقتی سیاستمدار متفکر را با درزکردن یک نامه محرمانه‌اش در مطبوعات «خراب شده» قضاوت کند، به جاست از او با عجز اما جدیت پرسیده شود که آقای رویش! چه وقت آباد بوده‌ام که حالا با تو خراب شوم؛ من خراب مادر‌زادم؛ از درد خرابی خودم است که تعهد به آبادی دیگران دارم. و از خرابی من نترس که آبادی تو از خرابی من است.... روزی خود را آباد احساس خواهم کرد که عقلانیت و خرد رهبر سیاسی هزاره باشد نه تعصب و هواداری از این یا آن سیاستمدار. اگر کاری کرده‌ام برای عقلانیت و خرد در هزاره است. باور دارم که عقلانیت و خرد هزاره، عقلانیت و خرد پشتون و تاجیک و ازبک و دیگران نیز است. شما باید از یک جامعه کار فکری برای عقلانیت را شروع کنید؛ مهم نیست با جهالت در کدام جامعه مبارزه فکری می‌کنید، چون عقلانیت جوهرِ مشترک هر انسان در هر جامعه و زمان است.

به این دلیل، سوال یک متفکر خراب‌شده از آقای رویش به حیث سیاستمدار آباد و حسابگر این است که چقدر مرا به حیث یک متفکر اثرگذار بر خود می‌شناسند که به این قضاوت در موردم رسیده اند که در گوشۀ عزلت باطل شده‌ام؟ مگر آقای رویش به این نیندیشیدند که چطور ایشان عامل رابطه میان مزاری و دای‌فولادی و عامل رابطۀ دای‌فولادی با یک نسل شد؟ آقای رویش مرا یک انسان بی‌حد مغرور می‌گوید و به علت درد از همین قضاوت سطحی و سلیقه‌ای برای آقای رویش نوشتم که «تو همراهت را مغرور گفتی اما ندانستی که از تواضع بدفهمی‌های ترا تحمل می‌کرد تا با فهم درست نادرستی‌هایت را ببینی. باری تو حتا سرفه‌‌کردن میکروبی به روی همراهت را نیز حقانیت انقلابی خود می‌دانستی اما او با سرفه آب دهنت را با میکروب بر روی خود تحمل می‌کرد تا تو در راه نو از احساسات انقلابی به عقلانیتِ خردورز خو کنی.»

از متفکر فکر خواسته شود و از سیاستمدار سیاست، اما فکر هادی سیاست است. بگذار متفکر هادی سیاست باشد و سیاستمدار حسابگری باشد که مردم مدیون اویند. وقتی سیاستمدار نداند که متفکر در عزلت و بطالت به چه فکر کرده و باز چه فکر نوی دارد که یک حقیقت ناآرام برای حرکت امروز و فردا باشد، بر متفکر  ظلم بزرگ می‌کند که او را در کار برای ارزش‌ها حقیرتر از خود قضاوت می‌کند و قضاوتش را برای «نفس کشیدن» خود چاپ نیز می‌کند. به همین دلیل برای آقای رویش نوشتم که «همراهت خودبین نبود که تو امروز با «امروز ما» و «عصری برای عدالت» صاحب بیان برای قضاوت شدی! همراهت اگر خودخواهی می‌داشت، ترا جلودار فکر و بیان فکرش نمی‌کرد تا به خواست خدا خودِ هر مظلوم در این قلمرو ظالم زنده می‌شد، اما تو با خودِ خود با همراهت خودخواهی کردی که با قضاوتی پیش از وقت او را در پایان کار پایین‌تر از خود بیان کردی! آیا همراهت اینقدر حق بر  تو نداشت که در قضاوت بر گذشته‌ای که او محور و بنیادش بود، یک مشورۀ دروغی با او می‌کردی؟ چه به تو اینقدر جرأت و حقانیت داد که نزد قاضی تنها رفتی؟!» گله‌ام به حیث کسی که حق استادی بر آقای رویش دارم این است که وقتی نوشت «دای‌فولادی کار تحقیقی «قلمرو استبداد» را هم زمان با نشر «عصری برای عدالت» آغاز کرد.... از لحظه‌ای که اولین سطر‌های این کتاب روی کاغذ رقم خورد تا لحظه‌ای که به طور کامل آماده شد و به چاپ رفت، در مجموع سی و هفت روز را دربر گرفت.»(ص 276) اما نوشتن متن اصلی برای من چهارده روز زمان بُرد که البته افتخار ندارد؛ اما ذکر این حقیقت را برای این کردم که وقتی آقای رویش ظرفیت کارم را می‌داند و در «بگذار نفس بکشم!» برای دیگران نیز بیان داشته است، پس چطور باور کرد که همین انسان در ظرف هشت سال (یا 2920 روز) بعد از استعفا یا نوشتن «چه باید کرد؟» چه حقیقت  فکری را دریافته که از لذت نوشتن آن عاشق انزواست تا از مزاحمت لازم نیز در امان باشد؟ آقای رویش متفکر «قلمرو استبداد» را چطور شناخته بود که از برکت مزاری به او و از فیض فکر او به مردم رسید، اما با یقین باور کرد که همین متفکر حالا از «پریشان‌حالی» در عطالت و در عطالت به عقامت فکر رسیده است؟ از درد همین قضاوت بد و سطحی بود که برای آقای رویش نوشتم که «خود می‌گوئی که راه هنوز به پایان نرسیده اما پیش از پایان راه بر همراهت قضاوت کردی؛ چون مدعی هستی که همراهت را از سال‌ها می‌شناسی!»

خلق فکر برای اثرگذاری بر افکار یک کار زمان‌گیر و سنگین اما پویاست؛ ولی سیاستمدار همین مشکل متفکر را درک نمی‌کند که از فرطِ تحرکِ خود متحیر است که چرا متفکر از بی‌حرکتی در عزلت چنان عاطل است که حتا طعنۀ شاه‌ولی عزیز را نیز می‌خورد که «آقای دای‌فولادی شما اگر فیلسوف هم باشید به درد جامعه نخورده به توت نمی‌ارزید... دای‌فولادی شما بیش از حد آدم مغرور هستید، از شما نا امید بودم نا امیدتر شدم.» هوادار سیاستمدار از بس متفکر را حقیر می‌بیند، ارزش توت هم به او نمی‌دهد، چون نمی‌داند که خلق فکر برترین مسئولیتِ متفکر است که برای عدالت، حق و آزادی ادا می‌کند. خون‌ها برای این می‌ریزند که گره‌های فکر باز نمی‌شوند. فکرها جر است که جنجال خون میان بشر است. تا فکر اصلاح نشود سیاستمدار حسابگر حساب چی را از کی خواهد گرفت؟ شاه‌ولی عزیز نمی‌داند که فکر شرافت انسان و خلق فکر کرامت انسان است. متفکر آن است که از ایمان به شرافت انسان، شرف فکری به انسان می‌دهد. متفکری که روزی فکرش برای دفاع از شرافت هزاره باور هزاره را بر کرامت انسانی‌اش راسخ ساخت، چطور باور کرده‌اید که امروز از بی‌کاری در جامعه به توت نمی‌ارزد؟ چطور خالق فکر انسانیت در ادبیات سیاسی این ملت از فکر برای انسانیت هر انسان این وطن بازمانده است که شاه‌ولی به حدی مطمین شده است که حالا یک توت بیشتر از دای‌فولادی در این کشور ارزش دارد؟ شاه‌ولی عزیز نمی‌داند که من هنوز هم با خلق فکر برای انسانیت، مصروف ادای این تعهد فکری هستم که اگر خداوند بخواهد هر انسان این وطن دور از تعصب با معیار انسانیت در پروسه سیاسی برای رهبری قدرت رأی بدهد. کاش شاه‌ولی عزیز تجربه می‌داشت تا می‌دانست که خلق فکر مثل رفتن معلم به مکتب برای تدریس آسان نیست. وقتی معلمی یک مسئولیت بزرگ است پس خلق فکر چه مسئولیت بزرگتر از آن است تا برای هر شاگرد بعد از ختم تحصیل، راه انسانیت در جامعه نشان داده شود. هیچ کسی نیست که در جامعه شاگرد متفکر در درس حق و آزادی و عدالت برای انسانیت نباشد. شاه‌ولی عزیز همین حرف را نمی‌داند که مطمین است به علت بطالت و عطالت و عقامت من «نا امید بودم نا امیدتر شدم»!!! چون شاه‌ولی عزیز تا هنوز به این فکر غلط در کتاب «لنین» باور دارد که «تیوری انقلابی به حزب انقلابی ضرورت دارد.» و شاه‌ولی عزیز مطمین شده است که متفکر پوسیده در دخمه «اگر فیلسوف هم باشید به درد جامعه نمی‌خورید» اما آیا مارکس فیلسوف نبود که از روسیه تا افغانستان و چین با سیاسی شدن فلسفه‌اش کمر خدمت برای مردم بسته شد؟ تشکر شاه‌ولی عزیز! ولی مطمین باش متفکری که حالا ارزش یک توت را نیز برایت ندارد، باری دیگر ترا از یأس بیرون خواهد کرد و برای اولادت فکری را از کتاب‌خدا به جا خواهد گذاشت که با ایمان عقلانی به خدا از مسیر انسانیت سوی خدا برود؛ «وَإِلَيْنَا تُرْجَعُونَ» و جز مسیر خدا دیگر راهی برای انسانیت وجود ندارد.

وقتی بعد از سال‌ها غیابت در مطبوعات با این اعتراض ظاهر شدم که «قضاوت سطحی به «نفس‌کشیدن» ضرورت ندارد، تنها جرأت می‌خواهد» آیا این اعتراض عمل نیست که همه را به عمل نوشتن برای قضاوت حتا بر خودم وادار کرد؟ چون فکر مصدر عمل است. متفکر با فکر حرکت ایجاد می‌کند و سال‌ها قبل نوشته‌ام که «فکر قاعدۀ عمل است.» متفکری در عطالت از عقامت در پوسیدن است که در برابر فکر حساسیت نداشته باشد. اگر قضاوت سطحی بر تاریخ قیام یک قوم برای هویت و انسانیت،  متفکر را حساس نسازد، شما حق دارید که او را خواب‌رفته‌ای در دخمۀ غفلت ببینید که به یک توت نمی‌ارزد؛ نه اینکه برای اعتراضش طعنۀ ناچیزتر شدن از توت به او داده شود! سر چپه شلیک نکنید!

بگذارید آقای رویش حتا با استاد فکری‌اش سیاست کند اما استاد فکری مجبور است که کژی فکر شاگردش را بدون هرگونه مصلحت راست کند؛ به خصوص کژی قضاوت سطحی‌یی را که حقیقت قیام یک قوم را چون یک واقعیت ناهنجار تعریف می‌دارد. اشتباه است که یک متفکر را با سیاست بی‌عزت بسازی تا برای خود در سیاست عزت بیاری! در «دموکراسی چیست؟» نوشته ام که «صداقت بهترین سیاست است.» و صداقت در فکر سیاسی است. اگر در فکر سیاسی صداقت نباشد، عمل سیاسی کاذب است. با فکر سطحی برداشت سطحی از مقاومتی خواهیم داشت که هر انسان عزت خود را در آن می‌بیند. جنگ بر شخصیت من نیست که با کمنت، آنهم در پوشش نام مستعار، چتلی زبان بر من انداخته شود. اما توصیه من این است که هر چه از آزادی به نام اهانت آموخته‌اید، با آزادی نثارم کنید؛ این آزمون آزادی برای من نیست، آزمون عقلانیت شما در آزادی است. آزادی با عقلانیت ثمرِ انسانیت دارد اما آزادی در جهالت مصداق حیوانیت است. اختلاف بر سر یک کتاب است که در آن یک قضاوت سطحی بر مقاومت هزاره شده است؛ قضاوت سطحی و بد بر  قیام مثبتی که امروز از برکت آن همه با هویت خود از حقوق و آزادی‌های خود در مناسبات ملی فیض می‌بریم. فرض کنید که دای‌فولادی یک سگ پیر و فرتوت و نجس است که از کهولت با ضعف می‌غپد اما بروید ببینید مبادا در خانه نامحرم باشد. مبادا با نامحرمی‌ها یک قضاوت سطحی بر یک مقاومت تاریخ ساز، به نام «اولین سند از تاریخ چند دهه هزاره» به خوردی خود و بیگانه داده شده باشد. شما انسان‌ها لطفاً بروید «بگذار نفس بکشم!» را برای شخصیت خود بخوانید نه برای شخصیت دای‌فولادی که اگر حُبِ شخصیت می‌داشت در بازار سیاست دکۀ به نام خود می‌داشت.

می‌گویم که در «بگذار نفس بکشم!» بازی احساساتی و سطحی با شخصیت همۀ ما شده است. قلم بگیرید و مرا قناعت دهید که «بگذار نفس بکشم!» واقعاً اولین سند عالی برای تاریخ چنده دهه اخیر هزاره هاست. برای من «بگذار نفس بکشم!» جز یک تجربه خام کتاب نویسی برای پایان‌نامه تحصیلی چیزی دیگری نیست. مطالعه کنید که کتاب با روحیۀ زنده‌گی‌نامه از کجا آغاز می‌شود و بالاخره حرفش به امریکا و مقاله‌ای زیر نام «دورنمای افغانستان در سال 2014» به پایان می‌رسد. در پایان‌نامه تحصیلی‌یی که منتظر تأیید استادان امریکایی باشد باید بر مقاومت کابل به صفت جنگی قضاوت شود که آقای رویش به حیث  قاضی چنین می‌نویسد: «خوره‌ای آرام که (مرا) از درون می‌کاوید و گاهی با خود می‌گفتم شاید همان تردیدی پوچ کننده‌ای باشد که من نامش را به اشتباه آگاهی گذاشته‌ام... تصویر حمید در این سو و صدها حمید دیگر در آن سو پیش چشمانم رژه می‌رفتند. همگی دخیل در بازی مرگ بودند. یا مرگ می‌فرستادند یا مرگ می‌گرفتند. همه در انتظار مرگ و زندگی مختوم به مرگ! تردید بر آگاهی غلبه کرده بود؛ اما من تنها نبودم که در تردید خود (نسبت به حقانیت جنگ) می‌سوختم. کسان دیگری در اطرافم بودند که بدتر از من گرفتار این تردید (در مورد جنگ) بودند. همه در نگاه هم‌دیگر سراغ جرمی (جنگی) را می‌گرفتند که بر این شهر (کابل) سایه انداخته بود. با خود فکر می‌کردم: آیا کسانی در آن سوی خط تردیدهای ما را (در مورد جنگ) ندارند؟... از خود می‌پرسیدم: این شهر را چه بلعیده است که چنین منحوس و نفرین شده است؟ در این شهر چه چیزی گم شده است و این شهر قصاص کدامین گناه خویش را پرداخت می‌کند؟... هیچ نمی‌دانستم.... اما هر چه بود، تفسیر حمید از زندگی بود: زندگی؛ جنگ و دیگر هیچ!»(ص 136)

نه آقای رویش! این تفسیر از خود تان است که به نام یک قربانی مقاومت برای حقوق و آزادی‌های هزاره می‌نویسید. این تفسیر خود شماست که باید با آن فرانسیس انگلیسی، راس‌رید کانادائی و مایکل امریکائی را با رضایت قناعت دهید و پایان‌نامۀ درسی شما برای کسانی مقبول افتد که شما را با همین نظریات از جامعۀ هزاره قبول دارند! اما حمید بر آگاهی‌اش تردید نداشت که با خونش در جنگی برای پایان دادن به یک تاریخ ستمبار برای هزاره سهم گرفت.

فکر می‌کنم دیگر زمان آن گذشته است که از کوبیدن نشانۀ الله محسنی و یا سیدفاضل و اکبری یا با هوس بوسه از پیشانی مزاری برای خود شخصیت سیاسی برای کوبیدن آقان خلیلی و محقق یا دیگران بسازیم. این مسابقه داخلی جز تشتت درونی برای ضعف ما در سیاست ملی پیامد دیگری ندارد. در درون هزاره از فرط صدا غوغاست و اما در سیاست ملی هزاره صدا ندارد. خانۀ عروس حنا بندان است و خانۀ داماد خبر ندارد! در «چه باید کرد؟» از چهار تغییر بزرگ در افغانستان پس از قانون‌اساسی دموکراتیک یاد کرده‌ام. یکی از این تغییرها تغییر «شخصیت قوم» به جای «سنگر قوم» است؛ به علت این تغییر، به حزب هزاره برای هزاره باور ندارم، به حزب هزاره برای پشتون و تاجیک و ایماق و به حزب پشتون برای هزاره... و بلوچ اعتقاد دارم. اوباما سیاه از سنگر سیاه به قصر سفید نرسید از شخصیت برازنده‌اش در سیاهان رئیس جمهور سفیدان شد. حالا قانون‌اساسی ما هر هزاره را لایق ریاست جمهوری می‌داند؛ چون هر هزاره حق رأی برای قدرت ساختن و حق کاندید شدن برای رهبری قدرت دارد؛ اما آیا هر هزاره یک شخصیت شایستۀ ملی برای ریاست جمهوری است؟ اگر با رأی هزاره برای هزاره رییس جمهور شدن ممکن می‌بود آقای محقق در اولین انتخابات اولین رییس جمهور هزاره در افغانستان می‌شد. آیا انتخابات اول تجربه و درس بزرگ برای هر سیاستمدار هزاره نیست که برای رهبری قدرت باید به فکر کار برای شخصیت ملی خود باشد؟ پس از این تغییر هر کسی با سیاستِ هزاره برای هزاره میان هزاره‌ها عرض وجود می‌کند، مشارکت هزاره در پروسه ملی برای قدرت سازی و رهبری قدرت را ضعیف و حتا خنثا می‌سازد. هزاره برای رهبری قدرت باید فراتر از باور محدود قومی فکر بکند، نه اینکه همچون آقای رویش در «اولین سند تاریخ هزاره ها از چند دهه اخیر» رهبری را که برای افغانستان دید باز سیاسی داد، به عنوان «بابای قوم» در بستر کوچک قومی محدود و تعریف کند؛ چون آقای رویش از «چه باید کرد؟» این حساسیت و شعور سیاسی زمان را نگرفتند که ارزش شخصیت‌ملی هزاره برای رهبری قدرت ملی را درک کنند. هزاره زمانی رأی پشتون را گرفته می‌تواند که پشتون او را عاقل‌تر و صادق‌تر از هر پشتون به خود بداند، اما چطور یک هزاره برای یک پشتون ثابت ساخته می‌تواند که بیشتر از پشتون همخونِ او، خادم پیشرفت و رفاه و  علم و فرهنگ برای اوست؟ تا اینکه به قانون‌اساسی نو رسیدیم انسان‌های پاک از هر قوم قربانی شدند. در داشتن قانون‌اساسی نو از اولین مشروطه‌خواه تا حمید در مقاومت کابل سهمدار و حقدار است. در این قانون‌اساسی هزاره هر چیز دارد که خواست ملی و تاریخی او بود. به این دلیل، «بگذار نفس بکشم!» یک خواست پنداری برای پندارهای واهی است.

قربانی‌ها داده شد تا حقوق و آزادی‌های ملی و سیاسی ما قانونی شدند؛ اما به دست آوردن حقوق و آزادی‌ها در قانون ختم کار نیست، آغاز کار است. حالا باید با باورهای ملی و انسانی سوی رهبری قدرت به نفع هر انسان این وطن برویم؛ و این راه طولانی و دشوار اما طی شدنی است، اما مسلم است که سیاستِ هزاره برای هزاره سنگ بزرگ در این راه برای توانایی هزاره در رهبری قدرت ملی است؛ به این دلیل، «نبودن»‌ام برای فرار از سیاست هزاره برای هزاره از غرورم نیست از غفلتِ سیاستمدار هزاره برای هزاره است که حساسیت و ضرورت سیاست هزاره را در شرایط جدید در یک بستر ملی درک نمی‌کند.

خون‌ها ریخت تا هزاره به مزاری رسید و اما حالا از مزاری به کی برسد که باری دیگر دید سیاسی هر انسان افغانستان را به نفع حقوق و آزادی‌های مردم بازتر کند؟ این است که دیگر «سنگر قوم» برچیده شده و «شخصیت قوم» باید خلق شود؛ به این دلیل، برای آقای رویش از روی محبت و درد و جدیت نوشتم که «تو زود و تیز حرکت می‌کنی تا فکری کهنه را به حرکت آری!» این توصیه از روی خودخواهی و تفرعن و غرور و جهالت نیست، از روی درک عمیق از وضعیت موجود است که می‌خواهم برای آقای رویش بگویم که «سنگرقوم» را رها کن که دیگر کهنه شده، اما برعکس آقای رویش مرا ملامت می‌کند چون «نبودن»‌ام میان قوم را دلیل محکومیتم در تاریخ می‌داند. آیا گفتن این حرف برای آقای رویش حتا به شدت، توهین به آقای رویش است یا دلسوزی به او؟ آیا کهنه‌گرایی آقای رویش در سیاستِ جدید را بد می‌بینید یا بدگفتن من را که نمی‌خواهم او در سیاست امروز بد باشد؟

از فرط سبک و سطحی و بیهوده بودن سیاستِ هزاره برای هزاره است که با هر سیاستمدار هزاره برای هزاره قطع رابطه کردم، چون پس از «چه باید کرد؟» از آقایان توقع داشتم که به خود بیایند و در گیر و دار با سیاستِ هزاره برای هزاره ذهن جوان هزاره را از تحصیل و علم و دانش بازندارند تا شخصیت هزاره با علم و معرفت برای رهبری قدرت ملی خلق شود، اما قضاوت «معرفت»‌دار بر من اینقدر سطحی است که مرا یک «نویسنده پریشان‌حال» می‌گوید که دَورِ چَلِشم به حدی خلاص شده که رسانیدن یک کست از جنگ «حزب وحدت» توسط آقای رویش به پشاور، ارزشش بالاتر از همه آثار فکری من است! چون جرمم این است که خود را از صحنۀ سیاستِ هزاره برای هزاره گوشه کردم تا در خلای حضور من یک سوال در ذهن هزاره خلق شود که چرا دای‌فولادی میان سیاستمداران هزاره برای هزاره نیست اما با هزاره است؟ اما حالا با وجود کتاب «چه باید کرد؟» باید از روی ناگزیری به تکرار بگویم که سیاستِ هزاره برای هزاره را یک سرگرمی کهنه می‌بینم اما سیاست هزاره برای پشتون و تاجیک و ازبک... را عقلانیت جدید زمان می‌دانم و بدان تا پای عمر باور دارم و پابندم؛ یعنی تا پای عمر با سیاستمداران هزاره برای هزاره نخواهم بود؛ با همین اعتقاد به کار فکری‌ام با متانت ادامه می‌دهم تا برای انسانیت پشتون و تاجیک و ازبک با درکِ یک هزاره از انسانیت، بیان انسانیت داشته باشم. اگر انسانیت در این ملک ارزانتر از هر چیز نمی‌بود آیا حتا با قرآن یا هدایت‌خدا چنین بازی خونبار با انسانیت افغان می‌شد؟ کار فکری برای انسانیت خدمت یک متفکر هزاره برای هر انسان این وطن از هر قوم و تبار است. آقای رویش مرا کوچک می‌دانند که فکر می‌کنند غیابتم از میان سیاستمداران هزاره برای هزاره دلیل این است که «با تمام ایمان و نیت پاک خود نمی‌توانی تاثیری به اندازه یک لحظه آن کاری داشته باشی که از خلاقیت و هوش سیاسیت سرچشمه می‌گیرند.» اما آقای رویش خوب دقت و انصاف کند که دای‌فولادی هیچگاهی سیاستمدار نبوده و هرگز میان سیاستمداران هزاره نیز نبوده است. در یک مقطع زمان آمد و مسئولیت فکری خود را ادا کرد و باز از میان سیاستمداران هزاره برای هزاره ناپدید شد؛ اما کار فکری‌اش برای تفکر ملی پشتون و تاجیک و ازبک... ادامه دارد و کاری فکریی که به نفع پشتون و تاجیک و ازبک باشد، مطمین باشید که حتماً به نفع هزاره نیز است و در تاریخ ملت افغانستان نوشته خواهد شد، خیر است که در تاریخی که آقای رویش برای هزاره نوشته مرا پس از کار برای هویت هزاره یک محافظه کار معامله‌گر برای قدرت تعریف کرده است.

می‌گویم و دلیل دارم که در شرایط موجود پس از پیروزی در تاریخ، سیاستِ هزاره برای هزاره تداعی‌گرِ یک دید قبیله‌ای بسته و محدود در سطح سیاستِ ملی است، و باور دارم که سیاستِ هزاره برای پشتون و ایماق یک سیاست مدنی و مدرن برای افغانستان دموکراتیک است. من عملاً پشت فکرم ایستاده‌ام و به سیاستِ هزاره برای هزاره باور ندارم و آقای رویش نیز متعهدانه از فیض سیاستِ هزاره برای هزاره مدافعانی دارد که حالا من به اندازۀ یک توت برای شان ارزش ندارم. به آزادی فردی آقای رویش احترام دارم اما از روی باور فکری‌ام رویشی را خوش دارم که یک معلم «معرفت»‌دار باشد، نه یک سیاستمدار در «معرفت». سیاستِ هزاره برای قدرت ملی به معرفت هزاره ضرورت دارد نه به سیاست هزاره در «معرفت». این سخنم از روی صداقت به ازبيک، تاجيک، پشتون، هزاره و هر انسان این وطن است؛ چون می‌خواهم با علم و معرفت در هزاره سودِ هزاره به هر انسان این وطن برسد. و هزاره‌ای که به سود پشتون باشد چطور به سود هزاره نخواهد بود؟ تعجب است که آقای رویش در «بگذار نفس بکشم!» به حیث «اولین سند تاریخی از چند دهه هزاره‌ها» یک فصل ناخواسته و غیرضروری برای بیان ارزش‌های مدنی در امریکا دارد، اما وقتی پای کار سیاسی خودش برای ارزش‌های مدنی در «افغانستان جدید» می‌آید، از همه قوی‌تر با سیاستِ هزاره برای هزاره «شهروند فعال» می‌شود.

«شخصیت قوم» زمانی خلق می‌شود که علم و معرفت در قوم به خلاقیت برسد. تربیۀ یک انسان مقید به زمان است. نمی‌توانیم یک طفل را در یک سال از مکتب و یک جوان را در چهار ماه از دانشگاه فارغ کنیم؛ پس وقتی تربیۀ شخصیت مقید به جبر زمان است، پس چرا با سیاستِ هزاره برای هزاره مغز اولاد هزاره را آلوده به سیاست قومی کنیم که جز شخصیت‌کُشی در عرصۀ ملی پیامد دیگری برای هزاره ندارد؟ مگر بالاترین نمونه همین کمنت نگاری در همین سایت نیست؟ وقتی شاه‌ولی از طریق این سایت به همه جهان می‌گوید که دای‌فولادی به توت نمی‌ارزد؛ چون به حدی مغرور است که سلام سیاستمدار هزاره برای هزاره را علیک نمی‌گوید، پس چه فضای عقلانی برای دای‌فولادی میان هزاره باقی مانده که ارزش کار فکری او برای شخصیت ملی هزاره درک شود؟ هزاره تنها با شخصیت ملی پاسدار عدالت و حق و آزادی برای پشتون و تاجیک و ازبک و قزلباش و سید و ترک و ایماق شده می‌تواند. باری در میان «حزب دموکراتیک» حرفی عام شد که «بی‌طرف بی‌شرف است.» حالا شاه‌ولی عزیز شرافت یک توت را نیز برای من قایل نیست، چون من در طرف آنها نیستم و از من ناامید بود و با اعتراضم از پشت این دورنگری عمیق فکری و سیاسی برای مشارکت هزاره در پروسه سیاست ملی، از من ناامیدتر شد! حالا اگر به شاه‌ولی عزیز ـ دور از شخصیت و احساسات پاکش ـ بگویم که مأیوسی شما توتی برایم ارزش ندارد، خواهد گفت که دیدید که چقدر مغرور است و دیگر تعهد خدمت به مردم ندارد! «خدا را شکر که در کم‌زمان قاضیِ پیش از زمان شدی! تشکر، حق معنویتم را نیز اداکردی!»

بگذارید بازهم با ذکر این نکته باری دیگر معذرت بخواهم  که عاقل آن است که به خاطر فکر با انسان قهر نمی‌شود، چون هر انسان فکر و هر فکر حق دفاع از خود را دارد. هر انسان بیان و هر بیان نیاز به آزادی دارد. جدائی فکر نباید جدائی انسان‌ها باشد. جاهل آن است که برای حق فکری و آزادیِ فکری انسان در قهر با انسان می‌شود. من با آقای رویش قهر نیستم بر قضاوت سطحی او بر خود و مقاومت هزاره اعتراض دارم. دوران کار با او همیشه برایم شیرین است. روزهای سخت دشوار بود که تنها صداقت ما دلیل پیوند ما برای کار برای حقوق و آزادی‌های مردم بود. می‌دانم کار با من سخت است، چون سخت‌گیرم و سختی‌ام از این است که زنده‌گی برایم سخت جدی است؛ چون زنده‌گی در دنیا معیار قضاوت خدا بر انسان است. کسی که از قضاوت خدا بترسد از هیچ قضاوت‌گر دیگر نمی‌ترسد. حتا این قضاوتِ نهایت اجمالی و گذرای من بر «بگذار نفس بکشم!» در تاریخ می‌‌ماند، اما قضاوت شاه‌ولی عزیز بر من نیز جزء خام‌فکری هزاره در تاریخ فکری ما خواهد ماند. من «بگذار نفس بکشم!» را دوست ندارم اما شاه‌ولی عزیز مرا خوش ندارد! اما نقد فکر هر چه سخت باشد از عقلانیت است اما نقد فردیت هر چه سست باشد بازهم از جهالت است. و بگذارید با این توصیۀ خاضعانه با همه خدا حافظی کنم که با تجربه‌های اول از آزادی بیان در مطبوعات برقی به نام تبصره (کمنت) بول و نجاست کلامی بر متفکران پاش داده نشود که در عالم کار فکری تحمل آن صبر سنگین می‌خواهد. از خداوند استدعا دارم که هر انسان این وطن ارزش شخصیت‌های ملی این وطن را بدانند؛ اما اگر بازهم روال ابتذال در کمنت، اخلاق رایج می‌ماند، پس «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَيْهِ رَاجِعُونَ».