اشاره:

نشر نامه​يِ داي​فولادي و به​دنبالِ آن مصاحبه​ي جمهوريِ سکوت با او، سکوتِ مرگ​باري را که در فضاي نقد سايه افگنده بود، تا حدودي در هم شکست. رويش و داي​فولادي سال​ها يار و هم​دم بوده​اند، اما داي​فولادي نشان داد که فضايِ نقد فضاي مصحلت نيست. برخوردِ سطحي با ميراثِ گذشته، به​ويژه سال​هاي که به​جاي کلمه با گوشت و خون نگاشته شده است، جفايي نابخشودني است و نبايد چنين کاري صورت گيرد. واکنشِ صريح و بي​پرده​اي او در برابر يارِ ديرينه​اش آقايِ رويش، نشان داد که روحِ  او هم​چنان طغيان​گرِ و کنج​کاوِ  و نا آرام است و وفاداري به حقيقت  را نسبت به وفاداري به رابطه​هاي شخصي و رفيقي ترجيح مي​دهد. علاوه بر نکات بسياري که در مصاحبه​ي او بيان شده​اند، يکي از نقدهايش بر آقاي رويش آن بود که  وي «مزاری را به حدی یک کتله‌ای اتنیکی کوچک می‌سازد و او را «بابای قوم» عنوان می‌دهد، چون دقت نکرده که مزاری یک صفحۀ نو در تاریخ را برای ملت افغانستان بازکرد. مزاری از یک قوم بود اما از یک ملت شد، چون برای یک ملت تاریخ را با خواست انسانی ورق زد. بگذار این قضاوت بر مزاری را امروز از روی تعصب حقیقت ندانند، آن​چنان​که سفیدها لوترکینگ را از روی تعصب کشتند اما تا لوترکینگ قربانی تعصب نمی‌شد آنقدر ذهن سفید‌ باز نمی‌شد که اوباما سیاه را در قصر سفید استقبال کند.»

آقاي رويش، اما هم​چنان بر گفته​هايش پايبند است و فصل «مزاری؛ بابای قوم» کتاب بگذار نفس بکشم را به سايتِ جمهوري سکوت فرستاده و از ما خواسته است که آن را نشر نماييم. رسالتِ جمهوريِ سکوت حفظ بي​طرفي است و کوشش مي​کند سخنانِ هردو طرف را به مخاطبان برساند. اين کتاب در کشورهايِ گوناگون به صورت کاغذي نشر گرديده و به​فروش رفته است. باز نشر الکترونيکيِ اين فصلِ کتاب اکنون و مقدمه​ي آن در ماهِ پيشين، با درخواست خود نويسنده صورت مي​گيرد، تا حقِ مالکيتِ معنويِ نويسنده و انتشاراتِ تاک زير پا گذاشته نشود. آقاي رويش از اقدامِ اين سايت به​نشر ديدگاه​هاي داي​فولادي گله​مند است و گله​منديِ خويش را با اشکالِ متفاوت بيان کرده است، اما به​هرحال، همان​گونه که بارها نقدهاي بي​‌رحمانه​ي آقايِ رويش را بر افراد گوناگون نشر کرده​ايم، نقدهاي داي​فولادي را بر وضعيتِ کنوني به​طور کل و به همراهش آقاي رويش به​طور خاص، نشر نموده و آن را يک گامِ مناسب، اقدامِ ضروري، ميمون و مبارک در راهِ ر وشنگري مي​دانيم. اين سايت سخن​گويي کسي خاصي نيست، بازتابِ ديدگاه کساني است که با کمالِ صداقت و بدونِ هيچ توقعِ مالي و مادي، سکوتي را مي​شکند، نوايي را سر مي​دهد و ندايي را در گوشِ ما خفتگان آواز مي​خواند. اميد مي​رود، اين رويکرد صريح و انتقادي، و در عينِ حال صادقانه، دوستانه، مستند و سالم، فضايِ بحث و گفت​وگو را پربارتر سازد.

جمهوري سکوت

 مزاری؛ بابای قوم

 

 «مزاری به عنوان یک فرد مطرح نیست و نباید مطرح شود. او "ما"ی تاریخ و آرمان یک خلق است. او فردی‌ است که ستاره‌ی خون‌بار و اقبال خلقش را بر فراز تاریخ یک ملت قرار می‌دهد.» (غلام‌حسین دای‌فولادی)

بعد از حادثه ‏ی افشار، مزاری مدت کوتاهی را در مدرسه‌‌ی جامعه ‌الاسلام در پل‌ِ سوخته بود و با آرام شدن نسبی وضعیت، مقر حزب را به حوزه‌ ی سوم امنیتی در سرک شورا، و اقامتگاه خودش را به کوچه‌ ای در نزدیکی ‌پل سرخ انتقال داد. در این زمان سید محمد سجادی و عارف معصوم‌ یار، به ترتیب، مسؤولیت کمیته ‏ی فرهنگی را بر عهده داشتند. رابطه‏ ی رسمی و دایمی کمیته ‏ی فرهنگی با مزاری نیز توسط احد بهادری تأمین می‏شد که یکی از اعضای کمیته ‏ی فرهنگی و مسؤول تهیه‏ ی گزارش از دیدارها و ملاقات‏های مزاری بود. پس از افشار، رابطه و تماس‏های من نیز با مزاری نزدیک‏تر شد. کمیته ‌ی فرهنگی‌ در فاصله ‏ی یک کوچه از اقامتگاه مزاری موقعیت داشت و هرگاهی که نیاز می‌شد، به دیدنش می‏رفتم ‌یا او می‏خواست تا به دیدنش بروم.

با این وجود، در مقایسه با سجادی و بهادری که بیش‌تر وقت‌ها در منزل مزاری بودند، دیدارهای من با مزاری خیلی کم‌تر بود و به‌ندرت از هفته ‌ای یک یا دو بار بیش‌تر می‌شد. همین دیدارهای اندک نیز کافی بود تا مرا با خصوصیت ‏های فردی، نگاه سیاسی، اعتقادات مذهبی و رویکردهای مدیریتی او بیش‌تر آشنا سازد.

تا آن زمان در جریان کار و رابطه ‏ای که با افراد گونه ‏گون داشتم، آموزش مستقیم از افراد را تجربه کرده بودم؛ اما اعتراف می‏کنم که هیچ‌کسی در زندگی ‏ام بیش‌تر از مزاری، چه در زمان حیاتش و چه بعد از آن، در تحول فکری و رفتاری‌ ام تأثیرگذار نبوده است. او تجربه‌ی خاصی از تردید و ایمان، رفتن و درنگ کردن، واقع‌بینی و آرمان‌گرایی را در یک حالت متناقض‌ نما برایم تفسیر می‌کرد. گویی او مجال داده بود که همه، در یک تمرین ساده و طبیعی، خود را کشف کنند و به خود باور کنند و خود را معنا ببخشند. تنیدن با این تجربه، هیجان ویژه‌ای داشته است که من به سختی می‌توانم آن را تفسیر کنم.

مزاری اغلب کم‌ حرف می‌زد و تحلیل ‌هایش از مسایل نیز کوتاه و شمرده بود که با استدلالی ساده و روشن بیان می‌کرد. به‌درستی می‌دیدم که حزب وحدت و جبهه‌ ی اجتماعی‌ ای که در غرب کابل شکل گرفته بود، از همین استدلال ‌های ساده و روشن، راهی را که در پیچیده‌ ترین وضعیت سیاسی کشور در پیش داشت، به‌درستی شناسایی می‌کرد.

مقابله‌ ی مزاری با مشکلات و دشواری ‏ها اغلب با خون‌سردی و آرامش همراه بود. توانایی او در مدیریت بحران و لحظه ‌های حساس تحسین‌برانگیز بود. هیچ‌گاه‌ ندیدم که گرفتار سراسیمگی یا دست‌پاچگی باشد یا از شنیدن خبری، اعم از این‌که خوشحال‌کننده یا مأیوس‌کننده باشد، دچار هیجان غیرعادی شود. احساس می‌کنم بخشی از این آرامش او به ایمان عمیق مذهبی‌ اش‌ مربوط می‏شد. به روشنی می‏دیدم که او پشتوانه‏ ی خدا و ایمان به حضور همیشگی خدا را درست مثل آفتابی که می‏درخشید، باور داشت؛ با این‌هم، به هیچ صورت‌ خرافی نبود و برای هر بخش‌ از ایمان و اعتقاد خود دلیل‏های روشنی داشت. احساس می‏کردم ایمان به خدا برای او به همان سادگی تعبیر می‏شد که ایمانش به تصمیم و اراده‏ی خودش.

هیچ‌گاه‌ در نماز تکلف به خرج نمی‏داد و برخلاف عده ‏ای از روحانیون دیگر، نماز را وسیله‏ای برای نشان دادن ایمان مذهبی خود تلقی نمی‏کرد. نمازش کوتاه و بدون سر و صدا بود. صاف و ساده می‏آمد و سجاده ‏اش را پهن می‏کرد و به نماز می‏ایستاد و در کوتاه‏ترین فرصت از نماز فارغ می‏شد.

یک‌بار، در دوران جنگ‏های بیست‌و‌سوم سنبله ‌ی 1373[i]، حزب وحدت از نظر تبلیغاتی تحت فشار شدیدی قرار گرفته بود. تنها وسیله‏ ی اطلاع ‌رسانی خبرنامه ‏ای بود که در هشت صفحه‌ ی کاغذ آچار با دستگاه گستتنر با تیراژ هفت‌صد یا هشت‌صد نسخه تکثیر می‏شد. یکی دو سخنران بود که بعد از جلسه‏ی اول و دوم، سخنان‌شان تکراری و بی‏مزه شده و دیگر کسی حاضر نبود پای منبر آن‌ها جمع شود. از آن‌سو، هجوم تبلیغاتی دولت ربانی و شایعات امنیت ملی، سراسیمگی مردم را چند برابر می‏کرد. روزی در جمع برخی از اعضای کمیته ‏ی فرهنگی تصمیم گرفتیم که از مسجد‌ها برای پخش فیلم‏های مقاومت استفاده کنیم و در کنار آن، برای مخاطبان خود سخنانی بگوییم که روحیه‌ی مقاومت و استواری را در آنان زنده کند.

زمانی که این طرح را ‌‌با شورای مشورتی فرهنگی مطرح کردم، با مخالفت جدی آنان مواجه شدم. شورای مشورتی فرهنگی متشکل از یک عده نویسندگان و روشنفکران کابل بود که پس از 23 سنبله‌ی 1373 به پیشنهاد کمیته‌ی فرهنگی حزب وحدت تشکیل شده بود و حزب وحدت برای اعضای آن مبلغی را به عنوان معاش ماهانه پرداخت می‌کرد. هدف اولیه از تشکیل این شورا، علاوه بر بهره ‌گیری از مشورت‌های فرهنگی این شخصیت‌ها، نوعی دستگیری از آنان در فضای دشوار معیشتی کابل بود. حزب وحدت خواسته بود به همین بهانه اندکی در تأمین معیشت آنان سهم بگیرد. افرادی که در این شورا عضویت داشتند عبارت بودند از حسین نایل، سید حسین سنگلاخی، شاولی مطمین، علی‌احمد فکور، انجنیر نصرالله و عده ‏ای دیگر. استدلال شورا در برابر نمایش فیلم از مساجد این بود که با این کار حربه‌ی تبلیغاتی دشمن را صیقل می‏زنیم که گویا مسجد را به مکان پخش فیلم و موسیقی تبدیل کرده‌ اند. تلاش من برای قناعت دادن آن‌ها به جایی نرسید. ناگزیر همراه با پیک رفتیم و موضوع را با مزاری در میان گذاشتیم. او هنوز هم در سفارت شوروی اقامت داشت. وقتی توضیح‌ های ما را شنید، پرسید که برای چه معطل مانده‌ایم. از مخالفت و نگرانی اعضای شورای مشورتی فرهنگی گفتیم. مزاری خنده‏ای آرام کرد و با لحن خاص خودش گفت: «بابی ‏‌مه، اگه منظور شمو آیت‌الله فاضل و محسنی‌یه، چیز منده که نگفته بشن؟ بورین کار خو ره کنین!»‌

وقتی موافقت مزاری را برای اعضای شورای مشورتی فرهنگی بیان کردم، با ناباوری عجیبی به من نگاه می‏کردند که گویا‌ آن‌ها را دست می‏اندازم. نمایش فیلم، همراه با تبلیغات گسترده در کوچه‌های قلعه‌ی شاده و دشت برچی با آهنگ ‏هایی از داود سرخوش، پنج هفته‏ی تمام فضای تبلیغی را در غرب کابل دگرگون کرد. مردم برای پخش فیلم در مسجدهای مربوطه ‏ی‌ شان از پیش نوبت می‏گرفتند. در روز پخش فیلم، مسجد پر از تماشاچی می‏شد و بعد از فلم نیز، ده‏ ها جوان تازه‏ نفس برای رفتن به جبهه اعلام آمادگی می‏کردند.

***

در جریان تماس و رابطه ‏ی نزدیکم با مزاری، کم‌کم به این راز بزرگ نزدیک می‏شدم که چه‌چیزی باعث شده بود، جدی‏ترین و صمیمی‏ترین کسان در حلقه ‏ی یاران او داخل شوند. حس می‏کردم شخصی است درست مانند بلور که ذره‏های فکر و شخصیتش با هم عجین ‌شده ‌اند. در او چندلایه‏گی دیده نمی‌شد. همان بود که معلوم می‏شد. چندلایه نبود که به طور مداوم در حال باز کردنش باشی و ندانی که چند لایه‌ی دیگر آن‌جا پنهان است. وقتی به چشمانش نگاه می‏کردی، حس می‏‏کردی اعماق وجودش را می‏بینی. حد‌اقل من این احساس را پیش از آن در دیدار با کم‌تر کسی دیده بودم. خشمش به معنای واقعی خشم بود، با تمام وجودش. محبتش نیز به معنای واقعی محبت بود، با تمام وجودش. منطقی رسا و نافذ داشت. ساده حرف می‏زد؛ اما به‌ زودی طرف را قناعت می‏داد ‌یا از حرف طرف به قناعت می‏رسید. وقتی جلسه‏ای برایش جدی تمام نمی‏شد، به راحتی آن را ترک می‏کرد و هیچ‌گاه وقتش را با صحبت ‏های هزل و بیهوده مصرف نمی‌کرد. وقتی می‏دید حرف خاص و مهمی برای گفتن و شنیدن نیست، ترجیح می‏داد به اتاق خودش برود‌ یا با جمعی از یاران و دوستان نزدیکش بنشیند و به قصه و حکایت آنان گوش دهد.‌

 صادق سیاه: بگو هیچ روان نکو. مه این‌جا هستم. برای صادق سیاه هیچ چیزی آرام‌بخش‌تر از این نبود که پیغامش را بابه مزاری شنیده و اکنون با اسم او آشنا است: صادق سیاه. صادق سیاه در سنگرش ماند تا این‌که جنازه‌اش را از همان‌جا آوردند و در مسجد سفید تحویل بازماندگانش دادند. پیک، داستان دیدار و گفت‌وگوهایش را با صادق سیاه‌ در یکی از شماره ‌های خبرنامه نشر کرد. این داستان از روی صفحه ‌ی خبرنامه حکایتی بود که در بین مردم در هر کجای غرب کابل خوانده می‌شد.

به مشورت اهمیت زیادی قایل بود. وقتی موضوعی به سرنوشت مردم مربوط می‏شد‌ یا فکر می‏کرد که باید همه برای کاری بسیج شوند، تمام حرف‏های مهم را بسیار صریح و بی‏پرده مطرح می‏کرد. می‌گویند ‌در سال 1372، وقتی محمود میستیری، نماینده‌ ی سازمان ملل در امور افغانستان، به کابل آمد و خواهان دیدار با او شد، از هر قشری که در اطرافش بود، برای مشورت دعوت کرد و از آن‌ها ‌‏پرسید که در این صحبت چه گفته شود. کسان زیادی بودند که هیچ‌چیزی برای مشورت دادن به او نداشتند، اما می‏آمدند تا از این مشورت‏خواهی مزاری چیزی بیاموزند.

بعد از بیست ‌و ‌سوم سنبله‌ی 1373، وقتی میرمحمود موسوی، نماینده ‏ی خاص آیت‏الله خامنه ‏ای، در رأس هیأت بزرگی به دیدار مزاری آمد تا او را برای یک‌جا ساختن دوباره‏ی جناح ‏های حزب وحدت تحت فشار قرار دهد، وی مردم را به مشورت خواست و برای آن‌ها گفت تا حرف خود را از زبان خود‌شان برای هیأت ایرانی بگویند. مردم نیز طوماری از تکه‏ی سفید را به طول نود و هشت متر امضا کردند و با پیامی روشن اما دوستانه به آیت‏الله خامنه ‏ای فرستادند که در آن با یادآوری رنج‏های بی‏شمار خویش، آن عده رهبران مذهبی حزب وحدت را که به شورای نظار و سیاف پیوسته بودند، «خاین» خطاب کردند و از خامنه‏ ای خواستند که آن‌ها را رسماً محکوم کند.

مزاری افراد را در گونه ‏ها و رده‏های مختلف به‌ هم ارتباط می‏داد و از هرگونه دخالت فردی در امور تشکیلاتی و یا حوزه  ‌ی کاری افراد اجتناب می‏کرد. برای او کار و انجام مسؤولیت مهم بود. سوالش از افراد مربوط به اثر و نتیجه‏ی عملی بود که انجام می‏دادند. دروازه ‏اش را هر کسی به جرأت باز می‏کرد، اما هر کسی جرأت نمی‏کرد که به گونه ‏ای بیهوده برای او مزاحمت خلق کند. افراد زیادی بودند که تنها برای آرامش و تسکین خاطر خود لحظاتی می‏آمدند و در حوالی منزل او پرسه می‏زدند و با افرادی که این طرف و آن طرف بودند، قصه می‏کردند و برمی‏گشتند.

مزاری، وقتی به سخن کسی اهمیت قایل بود، با تمام حواس خود به آن گوش می‏داد. به ‌نظر می‏رسید مدیریت را فن به ‌کار انداختن استعدادهای همه می‏دانست. در اطراف او آن‌قدر کار خلق می‏شد که هیچ‌کسی خود را بی‌کار احساس نمی‏کرد. افراد بی‌کار و تنبل به سادگی ناخن‏نما می‏شدند و باید خود را کنار می‏کشیدند.

حزب وحدت به معنای متعارف کلمه، از هیچ خصوصیتی برخوردار نبود که آن را در شمار یک حزب سیاسی قرار دهد؛ اما مزاری با مدیریت و رهبری خود، اکثریت عظیم جامعه‏ ی هزاره را به عضو این حزب تبدیل کرده بود. افراد در رده‏ ها و مراتب مختلف در همان جهتی کار می‏کردند که حزب وحدت می‏خواست. زن و مرد، کوچک و بزرگ، باسواد و بی‏سواد، شهری و دهاتی، مذهبی و غیرمذهبی، روشنفکر و روحانی، همه افرادِ حاضر و آماده ‏ای بودند که کار می‌کردند و اثر می‌گذاشتند. کسی به عضویت رسمی یا غیر‌رسمی خود در این حزب نمی‌اندیشید. این حزب به گونه ‌ی یک آدرس سیاسی بود که برای افراد هویت سیاسی خلق می‌کرد. از جمله ‌ی پانزده نفری که در کمیته‌ ی فرهنگی بودند، من یکی را هم نمی‌شناختم که عضو رسمی حزب وحدت بوده یا با این حزب قرار و مداری رسمی امضا کرده باشند. وقتی از هر عضو حزب وحدت می‌پرسیدی که میثاق وحدت یا اساس‌نامه و مرام‌نامه‌ ی این حزب را خوانده است، فقط شانه بالا می‌انداخت یا ابروهایش را در‌هم می‌کشید و از کنارت می‌گذشت. جمع کثیری از افسران باقی‌مانده از رژیم کمونیستی با فداکاری و خودگذری در صفوف نیروهای حزب وحدت می‌رزمیدند و از مهارت‌های مسلکی خود برای تقویت جبهه ‌های این حزب کار می‌گرفتند. هیچ‌گاه‌ موردی پیش نیامد که یکی از این افسران احساس کند به دلیل گذشته‌ی سیاسی‌ یا تعلق خود با رژیم کمونیستی از حرمت و اعتبار کم‌تری برخوردار است.

مزاری برای این‌که برخی افراد را برای برخورد منطقی و سالم با گذشته‌ی سیاسی یا اعتقادی آنان کمک کند، شیوه‌ های ظریفی داشت. یکی از تعبیرهای جالب او در مورد صداقت افسران باقی‌مانده از حزب دموکراتیک خلق این بود که می‌گفت خلقی‌های هزاره «در راه لنین سر قرآن خدا قسم خورده ‌اند!»‌ افسران حزب دموکراتیک خلق به گونه‌ی شوخی همیشه خود را «ملحدین» لقب می‌دادند و اگر از ایشان پرسیده می‌شد که چه‌ کاره هستند یا در گذشته چه‌کاره بوده ‌اند، به سادگی می‌گفتند ما از جمع ملحدین هستیم!

با این‌هم، همین افسران ‌در صحبت‌های صمیمانه و جدی‌ به صراحت می‌گفتند که علت گرایش آنان به حزب دموکراتیک خلق، تلاش برای نجات هزاره‌ ها از محرومیت بوده است. چون حزب دموکراتیک خلق شعار حمایت از محرومان را داشته، ‌‌آن‌ها نیز به صفوف این حزب جذب شده‌اند. جمعی دیگر نیز می‌‌‌گفتند که تنها به دلیل مسلک نظامی خود در کنار ارتش حزب دموکراتیک خلق مانده ‌اند و هیچ‌گونه تعلق ایدئولوژیکی با این حزب نداشته ‌اند.

یکی از ویژگی‏های جالب مزاری، خلق و تقویت خودباوری در افرادی بود که در جمع همکاران او قرار داشتند. در کنار او همه با عزت و اعتماد‌ به نفس کار می‌کردند. عبدالحسین مقصودی[ii]، مانند اکثر اعضای شورای مرکزی حزب وحدت، فرد ساده و کم‏سوادی بود. در حزب وحدت نیز تنها به دلیل وجهه‏ ی فردی‏ اش راه یافته و عضویت شورای مرکزی را گرفته بود؛ اما در مدیریت مزاری، وی به عنوان نماینده‏ ی تام‏الاختیار حزب وحدت با شورای نظار و مسعود مذاکره می‏کرد و در مذاکره با طالبان نیز یکی از چهره ‌های مهم و کلیدی به حساب می‌رفت. همین احساس فرماندهان و رزمندگان عادی حزب وحدت را نیز در سنگرها استواری می‏بخشید.

گاهی افرادی بودند که از فرد خاصی شکایت داشتند ‌یا مقام و موقعیت کسی را مورد نقد و اعتراض قرار می‏دادند. مزاری به سادگی می‏گفت بروید کار کنید و به دیگران کار نداشته باشید. وقتی کار کردید کار برای‌تان مقام و موقعیت می‏دهد و صاحب قدرت و صلاحیت می‏شوید. این دید او اساس فضایی بود که خلق کرده بود و در آن به همه ‌امکان ‌‏داده می‌شد تا استعدادهایش‌ را از قوه به فعل در آورند. من، زمانی که‌ در لیسه ‌ی عالی معرفت کار آموزش مدنی با دانش‌آموزان را پیش می‌بردم، با الهام از همین رویکرد رهبری مزاری رابطه‌ ی میان کار، تولید، قدرت و اقتدار را برای دانش‌آموزان توضیح می‌دادم. در نظام جمعی، افراد به هر میزانی که در کار سهم داشته باشند، در تولید سهیم می‌شوند. سهم در تولید به خودی خود قدرت خلق می‌کند و در روابط جمعی وقتی قدرتی از مجرای سهم در تولید به دست آمده باشد، عامل مشروعیت استفاده از آن نیز می‌شود که در تعبیری دیگر می‌توان نام اتوریته یا اقتدار را بر آن گذاشت. از جانبی دیگر، بدترین، و ظاهراً موجه ‌ترین‌ نوع انحصار قدرت، از انحصار کار به‌ وجود می‌آید. رهبران سیاسی جامعه ‌ی هزاره بعد از مزاری، به‌ نوعی انحصار کار خلق کردند و همین امر، قدرت را در رهبری آنان از یک امر جمعی به امری فردی و خصوصی تبدیل کرد. مزاری با تقسیم کار و مجال دادن افراد برای کار، در‌ واقع، زیباترین زمینه را برای مشارکت همگانی در قدرت نیز خلق کرده بود.

یکی از نمونه ‌های جالب در رهبری مزاری، رابطه ‌ی کمیته ‌ی فرهنگی با او و حزب وحدت بود. اعضای کمیته ‌ی فرهنگی جمع به ‌هم پیوسته ‌ای بودند که کار‌شان اغلب اعضای شورای مرکزی حزب وحدت را که در مخالفت با مزاری قرار داشتند، عصبانی می‌کرد. خبرنامه‌ی وحدت که نشریه‌ ی روزانه‌ ی حزب در کابل بود، با کاغذ آچار در هشت تا دوازده صفحه به ‌طور منظم منتشر می‌شد و در آن علاوه بر تازه‌ترین خبرها، دیدارهای مزاری با هیأت ‌های مختلفی که به قصد مذاکره می‌آمدند، مصاحبه‌های او، مقاله ‌های مختلف، داستان، شعر و زندگی‌نامه ‌ی قربانیان مقاومت نشر می‌شد. در هر شماره ‌ی نشریه، عکسی از یک قربانی سنگر با سوزن‌کاری استاد کامن و استاد طاهر، دو تن از هنرمندان کمیته‌ ی فرهنگی، با زیباترین صورت روی کاغذ استنسل حک می‌شد و در عصر هر روز منتشر می‌شد. این خبرنامه حلقه ‌ی وصل مردم و سنگرداران و حزب بود. ‌مردم حتا در روزهای دشوار جنگ برای به دست آوردنش پشت دروازه‌ی کمیته‌ی فرهنگی صف می‌کشیدند. در بازارها، دسته‌ های زیادی از مردم دیده می‌شدند که در اطراف یک فرد حلقه زده و خبرنامه را از اول تا آخر با‌هم ‌‌می‌خواندند یا به صدای کسی که آن را می‌خواند، گوش می‌دادند.

جمعی از اعضای کمیته‌ی فرهنگی در لحظه‌های دشوار جنگ، علاوه بر کار روزانه در کمیته، شب‌ها برای پهره ‌داری به خانه‌ ی مزاری می‌رفتند ‌یا تا نیمه‌های شب از سنگرهای مختلف خبرگیری می‌کردند. محمد اکبری، رهبر جناح مخالف مزاری، در یکی از جلسه ‌های شورای مرکزی حزب وحدت، کمیته‌ی فرهنگی را «لانه‌ ی شیاطین» لقب داده بود. شورای مرکزی چند‌ بار تلاش کرد با گماشتن افرادی در رأس کمیته‌ی فرهنگی‌ یا در رده ‌های مختلف آن، صف اعضای این کمیته را بشکند؛ اما هر بار با ناکامی مواجه شده بود. در یکی از نوبت‌ها که می‌خواستند جمعی از اعضای کمیته‌ی فرهنگی را به بهانه‌ های مختلف اخراج کنند، احد بهادری به سادگی به رییس منصوب شورای مرکزی گفته بود که از حزب وحدت تنها یک لوحه با اسم حزب وحدت در این کمیته داریم که می‌توانید آن را با خود بردارید و به هر جا خواستید، ببرید. این کمیته اصلاً به حزب وحدت مربوط نیست تا به دستور آن کار کند یا نکند. هیچ عضو کمیته‌ ی فرهنگی در هیچ حالتی از حضور در کمیته غفلت نمی‌کرد. تعلق آنان با مزاری نیز هم‌چون تعلق هزاران انسان دیگری بود که احساس می‌کردند مزاری کاری کرده است که آن‌ها در آن کار خود را می‌یابند و به خود باور می‌کنند.

از نظر تاریخی، نمونه ‌های جالبی از فداکاری و خودگذری در دوران مقاومت کابل، با رهبری مزاری، شکل گرفت. خانواده ‌های بی‌شماری بودند که نان خشک‌ یا پول اندکی را که در خانه داشتند، برای سنگرداران می‌فرستادند. سهم زنان و دختران در تقویت جبهه و روحیه ‌ی مردم عالی بود. در تظاهراتی که بر ضد جنگ یا در حمایت از مواضع مزاری برگزار می‌شد، سهم زنان و دختران کم‌تر از مردان نبود.

در یکی از روزهای بعد از بیست‌و‌سوم سنبله، جنازه‌ی سنگرداری را که در گذرگاه به قتل رسیده بود، از کوچه‌ی منزل مزاری عبور می‌دادند. شش هفت نفر بیش نبودند. یکی از آنان پدر پیری بود که پا به پای دیگران جنازه‌ی پسرش را همراهی می‌کرد. وقتی نزدیک دروازه‌ی منزل مزاری رسید، با صدای بلند فریاد زد: «استاد مزاری، ای چهارمین بچیمه که در راه تو شهید شده. ایسته باش که ما خودم هم د سنگر موروم. جان خوره فدای تو مونوم.»

داستان جالب دیگری را در روز پنجم جدی 1373، در مراسم تجلیل از شهدا، شاهد بودم. بعد از مراسم، به خانه‌ی کاکایم رفتم که در کوچه ‌ی باغِ خان دشت برچی زندگی می‌کرد. معمولاً وقتی به خانه‌ی کاکایم می‌رفتم برخی از اقوام و بستگان ما جمع می‌شدند تا از وضعیت باخبر شوند‌ یا حرف و حدیث خود را با من در میان بگذارند. خُسر کاکایم، مرد هشتاد ‌و‌پنج ساله ‌ای بود که گوش‌هایش سنگین شده بود و به ‌سختی صدا‌ها را می‌شنید. آن شب او هم آمد و به محض این‌که نشست، با غرور و افتخار گفت: «امروز بابه مزاری ره خوب دل‌ترغو سیل کدوم!»‌ (امروز بابه مزاری را از ته دل تماشا کردم.)‌ پرسیدم چگونه و در کجا. قصه‌ ی جالبی داشت: از صبح وقتی می‌شنود که مزاری سخنرانی دارد، با پای پیاده می‌رود تا برای خود جا بگیرد. مدتی را در وسط مسجد می‌نشیند تا از نزدیک مزاری را ببیند. لحظه‌ ای بعدتر با خود فکر می‌کند که مردم هجوم می‌آورند و او شاید زیر پا شود. از آن‌جا بر‌می‌خیزد و در یک گوشه‌ی مسجد کنار دیوار می‌نشیند. لحظه ‌ای بعد باز‌هم هراس می‌کند که در هجوم مردم زیر پا خواهد شد. از مسجد بیرون می‌شود و در صفه‌ی مسجد جایی را انتخاب می‌کند که از پنجره ‌ی مسجد می‌تواند جایگاه را ببیند: جایی که مزاری می‌ایستد و سخنرانی می‌کند. برای این‌که این‌جا را از دست ندهد، از نماز خواندن می‌ماند و گرسنه و تشنه از نیمه‌ های ظهر تا وقتی که جمعیت می‌آیند و مراسم برگزار می‌شود و مزاری می‌رسد و سخنرانی می‌کند و بیرون می‌رود، با شکیبایی در کنار پنجره خود را محکم می‌گیرد تا بابه مزاری را «دل‌ترغو» سیل کند! در تمام مراسم، او هیچ کار دیگری نداشته و هیچ سخنی را نشنیده است. تنها آن‌جا مانده تا مزاری را ببیند و چشمان خود را آب بدهد.

صادق سیاه در مقاومت کابل به یکی از چهره‌ های اسطوره ‌ای تبدیل شد. او در یکی از سنگرهای دهمزنگ بود که نصرالله پیک او را پیدا کرد. با سه چهار تن از هم‌سنگرانش بود. وقتی پیک از او پرسید که برای بابه مزاری چه پیغام دارد، گفت: بابه را بگو زمستان شده، صادق سیاه کالا ندارد. پیک این پیغام را به مزاری رساند و پاسخ مزاری را نیز دوباره برایش انتقال داد: اگر یک صادق سیاه می‌بود کالا روان می‌کردم. آن‌جا صدها صادق سیاه هستند که بی‌کالا مانده‌اند. همان‌جا باش. صادق سیاه هم صاف و ساده جواب داد: بگو هیچ روان نکو. مه این‌جا هستم. برای صادق سیاه هیچ چیزی آرام‌بخش‌تر از این نبود که پیغامش را بابه مزاری شنیده و اکنون با اسم او آشنا است: صادق سیاه. صادق سیاه در سنگرش ماند تا این‌که جنازه‌اش را از همان‌جا آوردند و در مسجد سفید تحویل بازماندگانش دادند. پیک، داستان دیدار و گفت‌وگوهایش را با صادق سیاه‌ در یکی از شماره ‌های خبرنامه نشر کرد. این داستان از روی صفحه ‌ی خبرنامه حکایتی بود که در بین مردم در هر کجای غرب کابل خوانده می‌شد.

نصیر سَوز اسطوره ‌ی دیگری بود که روی تپه‌ ی خاکی در گردنه‌ ی کارته‌ سخی سنگر داشت. او همان کسی بود که به تعبیر بابه مزاری، از پوسته ‌اش «فقط سه متر راه تدارکاتی مسعود را تهدید می‌کرد و آقای مسعود برای قوماندانان خود دستور داده بود که شما صد نفر کشته هم اگر بدهید، باید این پوسته را بگیرید.» خانواده و بستگان نصیر همه خارج از کشور بودند و برای او دعوت‌نامه فرستاده و اصرار داشتند که کابل را ترک کند و خود را بیرون بکشد. نصیر به هیچ‌کدام این دعوت‌ها و فشارها تسلیم نشد و در سنگرش باقی ماند تا این‌که بعد از بیست‌و‌سوم سنبله، چند ساعت قبل از این‌که زیر سنگرش له شود، او را در دفتر بهرامی دیدم. تنهای تنها آمده بود و اصرار می‌کرد که حد‌اقل سه چهار نفر بدهند که پوسته‌اش سقوط می‌کند. بهرامی پاسخ مثبتی نداشت و نصیر برای بیش از یک ساعت آن‌جا نشسته و سرش را روی زانوهایش تکیه داده بود و گاهی که سرش را بلند می‌کرد با التماس می‌گفت: «بچه ‌ها زده و زخمی شده‌اند. سنگر سقوط می‌کنه. فقط دو نفر بتین...» لحظه‌ی آخر که پاک نومید شد، اُف بلندی کشید و از جایش برخاست. چشمانش را هیچ‌گاهی آن‌چنان ملتمس و بیچاره ندیده بودم. به طرف همه نگاهی انداخت و نگاهش را به سرعت دزدید و دور کرد. از نول تفنگش گرفته و آن را با خود کشال کرد و از دروازه بیرون رفت. دم دروازه که رسید، برای آخرین بار ایستاد و گفت: «مه رفتم. پوسته سقوط می‌کنه. شما جنازی نصیره هم پیدا نمی‌تانین...». راست گفته بود. پوسته همان شب زیر خاک و آوار شد و خبر سقوطش قلب همه را لرزاند. معلوم نشد که نصیر کجا شد و با جنازه‌اش چه کردند.

حادثه‌ی دیگری که در اواخر مقاومت غرب کابل اتفاق افتاد و به یک‌ حکایت حماسی تبدیل شد، داستان زنی بود که از حوالی مسجد سفید، سی‌‌و‌‌یک مرمی یادگار پسر شهیدش را در دستمالی پیچیده و برای مزاری رسانید که با دستان خودش به سنگرداران بدهد. این زن که گویا شنیده بود در سنگرهای مقاومت مرمی تمام شده است، این تنها یادگار پسرش را به مزاری تسلیم کرد تا به این‌گونه آخرین سهم خود را در قیامی که برای پایان دادن یک تاریخ شکل گرفته بود، ادا کند.

 


 

[i]ـ در 23 سنبله‌ی 1373 مزاری عملیات بزرگی را در غرب کابل به راه انداخت تا جناح‌های مخالف خود در داخل حزب وحدت و حرکت اسلامی را از غرب کابل بیرون براند. ساعاتی پس از آن‌که عملیات تصفیه‌ای نیروهای حزب وحدت شروع شد، شورای نظار و اتحاد اسلامی عملیات گسترده‌ای را از تمام خطوط جنگی علیه حزب وحدت آغاز کردند. مزاری مدعی بود که حکومت ربانی با متحدان خود در درون حزب وحدت و حرکت اسلامی از قبل آمادگی داشتند تا برای نابودی نیروهای حزب وحدت وارد عمل شوند و حزب وحدت با آگاهی از برنامه‌ی عملیاتی آن‌ها، پیش‌دستی کرده و طرح آنان را خنثی کرده است. بلافاصله پس از جنگ‌های 23 سنبله اسنادی از سوی حزب وحدت منتشر شد که حاوی توافقات جناح‌های مخالف مزاری با دولت ربانی بوده و در آن‌ها طرفین متعهد شده بودند که پس از نابودی کامل مزاری و نیروهای او غرب کابل را مشترکاً اداره کنند و جناح اکبری به نمایندگی از حزب وحدت در دولت ربانی اشتراک کند. کسانی که پس از 23 سنبله از غرب کابل بیرون رفته و با حکومت ربانی و شورای نظار هماهنگ شدند، اکثراً چهره‌های روحانی و مذهبی حزب وحدت و حرکت اسلامی بودند که از حمایت جدی جمهوری اسلامی ایران نیز برخوردار بودند. بعد از این حادثه رابطه ‌ی جمهوری اسلامی ایران نیز با مزاری و مقاومت غرب کابل به تیرگی گرایید تا بالاخره به کلی قطع شد. جمهوری اسلامی ایران با ارسال یک هیأت در اواخر خزان سال 1373 آخرین تلاش خود را به خرج داد که جناح‌ های رانده ‌شده از حزب وحدت و حرکت اسلامی را دوباره به غرب کابل برگرداند، اما وقتی با پاسخ منفی مزاری و صدها تن از نمایندگان مردم مواجه شد، تصمیم گرفت که فشارهای خود بر این حزب را از مجراهای گوناگون افزایش دهد. از این پس، رهبران جمهوری اسلامی در رسانه ‌های خود به کوبیدن و محکوم کردن مزاری و سیاست‌های او پرداختند؛ حمایت خود از شورای نظار و جناح شیعی همراه آن را شدت بخشیدند؛ نشریه‌ ی هفته‌ نامه ‌ی وحدت را که تنها ارگان نشراتی حزب وحدت در ایران بود، متوقف کردند؛ و بعد از سقوط مقاومت کابل و شهادت مزاری، از برگزاری مراسم‌های عزاداری او به گونه‌های مختلف جلوگیری کردند و عزاداران هزاره را با فشارهای گوناگون مواجه ساختند.

[ii]ـ عبدالحسین مقصودی، یکی از شخصیت‌های هزاره بود که در زمان ظاهرشاه به نمایندگی از مردم غزنی به پارلمان راه یافت. در زمان رژیم کمونیستی به پاکستان رفت و با ایجاد یک اتحادیه به فعالیت سیاسی پرداخت. مزاری از او هم دعوت کرد که به حزب وحدت بپیوندد. در دوران مقاومت غرب کابل، وی به نمایندگی از حزب وحدت در جلسه‌های مختلف با شورای نظار و حزب اسلامی اشتراک می‌کرد. در هنگامه‌ی ورود طالبان به غرب کابل نماینده‌ی حزب وحدت در مذاکره با طالبان بود. وی سال 1376 در یک سانحه‌ی هوایی همراه با عده‌ای دیگر از شخصیت‌های حزب وحدت در بامیان کشته شد. مقصودی یکی از شخصیت‌های حزب وحدت بود که در انتقاد از سیاست‌های جمهوری اسلامی ایران زبانی صریح و بی‌پرده داشت و دخالت ایران در امور افغانستان را خطرناک می‌دانست.