بیگانگی با بیگانه
(به مناسبت تجدید ترجمه رمان "بیگانه" البر کامو)
رمان «بیگانه»، برای سومین بار به زبان فارسی ترجمه و چاپ شد. نخستین بار در دهۀ چهل، جلال آل احمد و علی اصغر خبره زاده، این اثر را ترجمه کردند. در دهۀ هفتاد، امیر جلال الدین اعلم دومین ترجمۀ این کتاب را ارائه کرد و اینک در پایان دهۀ هشتاد (1388) خشایار دیهمی سومین از این اثر را به بازار فرستاده است.
این نشر و چاپ و ترجمههای گوناگون را نشانۀ چه چیزی باید گرفت؟ آیا میتوان گفت این اقبال بدان معنا است که این رمان در زبان فارسی خوانده و فهمیده شده است؟ رد پای این اثر را، که اکنون چهل سال از ترجمۀ آن گذشته است، در کجا باید جستـوـجو کرد؟ در زبان و بیان چه کسانی؟ در قلم و اثر کدام نویسنده؟ و در منش و رفتار کدام هنر مند؟ اصلا آیا مو قعیت تاریخی ما ایجاب میکند که اثری را از جهان غرب - خواه فلسفی، ادبی و یا دینی - درک کنیم؟
از منظر این پرسش بیگانه یک نمونه است و میتوان سایر آثار ترجمهشده از زبانهای اروپایی به زبان فارسی را نیز مشمول این پرسُش قرار داد. این پرسش ما را به مسألۀ همیشه مطرح، اما هیچگاه به درستی درک نشدۀ نسبت جهان پیرامون با جهان کانونی غرب در گیر می کند. آیا امکان برقراری نسبت مبتنی بر درک و دانایی با غرب ممکن است؟ غرب یک اودیسۀ روحانی و بنابراین رویدادی در عالم روح است. درک مآثر فرهنگی غرب،بدون شرکت در این رویداد روحانی ممکن نیست. اکثر تلاقیها، تقابل ها و احیانا داد وستد هایی که تاکنون داشته ایم، حداقل تا آنجا که به ما مربوط میشود، برخوردهای در سطوح اخلاقی و زیباییشناختی بوده است، واین تماسها هیچگاه به قلمرو هستی شناختی گذر نکرده است؛ در حالی که خاستگاه آثار هنری( ونیز فلسفی وادبی) چنانکه هایدگر در « منشأ اثرهنری» توضیح داده است، نه هنرمند که ذات هنر است و بنابراین سرشتِ کاملا هستی شناسانه ( انتولوژیکال ) دارد.
باری، «بیگانه» نه تنها یک نمونه است، بلکه از آنجا که این نمونه، در بازار آشفتۀ کتاب، در میان ما، بخت چاپ و ترجمۀ مکرر را داشته است، می توان گفت نمونۀ بسیار مناسبی هم هست. چه نسبتی میان چاپهای متعدد و ترجمۀ یک متن و خواندن و فهمیده شدن آن و جود دارد؟ تا آنجا که به بیگانه مربوط می شود، این ترجمه ها و چاپ ها را باید به حساب شانس گذاشت. چاپ و ترجمه نمی تواند الزاما نسبتی با خواندن و فهمیده شدن داشته باشد. اما قبل ازهمه باید بدانیم که بیگانه کیست و یا چگونه کتابی است؟
« بیگانه» را نمی توان بدون پیوند با «اسطورۀسزیف» که پیش از آن نوشته شده است و« طاعون» که به دنبال آن آمده است، در نظر گرفت. نمایشنامۀ « کالیگولا» و « عروسی در تیپازا» و « انسان طاغی" را نیز، ناگزیر باید با بیگانه در پیوند بدانیم. چنین کاری اما آیا ما را به جای بررسی بیگانه به بررسی کل آثار کامو نمیرساند؟ درست است. اما عجالتا نمیتوان چنین هدفی را پی گرفت. تمام آثار کامو را نمی توان بررسی کرد، اما می توان پرسید که مسألۀ اصلی او چیست؟ پاسخ به این پرسش البته آسان نیست. زیرا تلاش برای یافتن هرگونه پاسخی به این پرسش، هم زمان ما را با سه مسألۀ اخلاقی، فلسفی وسیاسی در گیر میکند. ازنظر کامو زندگی کوتاه و یا دراز نیست. بلکه هرچه هست، زندگی است. و برای رنج کم تر در زندگی نباید نظم و سامان سیاسی را از نظر دور کرد. بااینکه از نظر فلسفی وجود خدا به امر محال بدل شده است، اما نمی توان ازنگاه اخلاقی به جهان، فاصله گرفت و با انسانها و کودکانی که رنج میبرند، حس همدردی نداشت. کامو میان منع قتل که ندای وجدان و دیدگاه اخلاقی بود و بی بنیادی این حکم از نظر فلسفی و دل واپسی و دغدغۀ مسایل اجتماعی، گیر کرده بود. بیگانه در واقع حاصل و برآیندی این گیر و بن بست، و در عین حال پاسخی به این و ضعیت است.
مورسو، مرد اول بیگانه، مرد ساده و عادی است. نه فیلسوف است، نه دانشمند، نه چیزی را زیر سوال میبرد و نه چیزی را نفی میکند، نه با دین دشمن است، نه با مسیحیت سر ستیز دارد، نه ملحد است، نه مؤمن، نه فرشته است و نه شیطان. انسان عادی و خاکی و دل بستۀ همین لذتهای عادی است: لذتبردن از خنکای نسیم شبانگاهی، تماشای آسمان پرستاره، آفتاب جنوب، پرسه زدن در ساحل، شناکردن، هم خوابگی با دوستدخترش در ساحل و... . برای مورسو، هرچه هست همین است. آسمان اگر خالی نباشد و خدا هم اگر وجود داشته باشد، او حوصلۀ فکر کردن در بارۀ اورا ندارد. در آخرین روزها وقتی کشش در زندان می خواهد از خداوند با او صحبت کند، صمیمانه می گوید وقت پرداختن به خداوند را ندارد. «می خواست دو باره از خداوند با من حرف بزند. اما من رفتم طرفش و آخرین تلاشم را کردم که برایش روشن کنم که من دیگر فرصتی کمی برایم مانده و نمی خواهم این فرصتم را صرف خدا کنم.» ( آلبرکامو، بیگانه،ترجمۀ خشایار دیهمی، نشر ماهی،1388،ص.123 ).برای مورسو چیزی نگران کنندۀ و جود ندارد. او احساس خوشبختی میکند. حتی آنگاه که روی تخت چوبی و توشک حصیری میخوابد، بازهم احساس اندوه و بدبختی نمیکند. بوی شب، بوی نمک و نسیمهای خنک شبانگاهی که گاه گاهی از لای در و میلهها به درون میآید، تمامی احساسات اورا اشباع میکند. دوست دارد که این لذتها برای همیشه باشد، اما یک واقعیت نا خوش آیند دیگری و جود دارد که این لذتها را تهدید می کند : مرگ. مرگ بساط ما را برهم میزند. و حال که مسلم است نمیتوان مرگ را چاره کرد، دیر یا زود بودن آن دیگر چه اهمیت دارد. و حتی غصهخوردن و فکر کردن و ترسیدن از آن نیز، نشانۀ حماقت و حال وحوصله داشتن است. «همه میدانند که زندگی ارزش ریستن ندارد. ته دلم می دانم که فرقی نمیکند در سی سالگی بمیری یا در هفتادسالگی... چه حالابود چه بیست سال بعد، باز این من بودم که میمردم.» (ص.117). مورسو انسان پوچی نیست. زندگی را نفی نمیکند. اما از شکوه آن میکاهد. و در واقع مرگ پیشاپیش داغ بطلان و بیهودگی را برجبین آن زده است. و بیگانه، بی آنکه نگران یاهراسان حضورمرگ باشد، بی آنکه در بارۀ آن حتی فکر کند، میخواهد پیش از آن که داغ مرگ زندگی را باطل کند، از آن بهرهمند شود. زندگی همین هوای پاکی است که تنفس میکنیم. ممکن است لحظۀ بعد نباشد.
منطق و موقعیت و یا «وضعیت وجودی» مورسو را شاید بتوان از قیاس او با راسکولنیکوف، در رمان «جنایت و مکافات» داستایوفسکی بهتر درک کرد. راسکولنیکوف نیز آدم کشته است. اما، او با وجدان مسیحی خود که احساس گناه و عذاب میکند، دایما در جدل است. اینکه او به سخن سونیای روسپی گوش میکند که رفته از راه رنج خود را تطهیر کند، نیز مایههای مسیحی این اثر را میرساند. استعارۀ «گنج در ویرانه» و «فیض الهی در وجود گنهکار» از ایوب گرفته تا مریم مجدلیه، در سنت مسیحی کلیشۀ آشنایی است. راسکولنیکوف، دانشجوی فقیر و بیپول و جنایتکار، زمانی که آمادۀ رنج میگردد و در راه تبعید گام مینهد، احساس آرامش و سکون و راحتی میکند. این احساس گناه و اضطراب را در رمان «برادران کارامازوف» نیز مشهود است؛ با آنکه این برادران، پدرشان را نکشتهاند، اما هریک به نحوی در این مرگ احساس تقصیر میکنند. اما، از آن اضطراب و هیجان و در گیری های عمیق و رنج مسیحیایی که قهرمانان داستایوفسکی در گیر آن اند، در بیگانه خبری نیست. داستایوفسکی هیچگاه نتوانست خویشتن را از دغدغۀ خداوند برهاند و قهرمانان مضطرب او همگی سرانجام، در جستـوـجوی راه نجات بر می آیند. داستایوفسکی، خود پیوسته آرزو و اشتیاق یک ایمان مسیحاوار را داشت و تعلق خاطرش به مسیح را هیچگاه از دست نداد؛ هرچند که حسرت طمأنینه و آرامش ناشی از ایمان مسیحی را به گور برد. بی جهت نیست که او اباحۀ مطلق را به عدم و جود خداوند معلق کرد و بانگ برداشت که : «اگر خداوند نباشد همه چیز مجاز است» اما اگر خداوند و جود داشته باشد، خیرهسری و نا فرمانی را سزای هولناک خواهد داد؛ بیتردید هول و دهشت قهرمانان داستایوفسکی را میتوان نشان این سزای هولناک دانست.
مورسو اما نه تنها با احساساتی چون اضطراب و پشیمانی نسبتی ندارد، بلکه با عشق نیز بیگانه است. در پاسخ به پرسشِ ماریا که از او میپرسد:«آیا عاشقش هست یانه؟» فکر میکند و سپس با سردی و بی اعتنایی تمام می گوید:«نمی دانم، شاید عاشق نباشم.» پاسخ او به پرسش بازپرس که آیا از ارتکاب عمل قتل پشیمان نیست، هرگز با حالات روحی خفه کنندۀ که مکبث بعد از قتل شاه دانکن به آن گرفتار میشود ویا راسکولنیکوف بعد از قتل زن رباخوار وخواهرش بدان مبتلا است، قابل قیاس نیست. خونسردی، بی مبالاتی و سادگی مورسو حکایت از ظهور یک انسان دیگر دارد؛ انسانی که حتی با احساساتی چون پشمانی و افسوس نیز بیگانه است: «باز با همان لحن خسته، پرسید آیا از کاری که کرده ام پشیمان نیستم. لحظۀ فکر کردم و گفتم بیشتر ازآنکه پشیمان باشم اعصابم خرد است. (ص.72) ». صحنۀ ملاقات مورسو با وکیل نیز قابل توجه است:«اولش فقط اسم و آدرسم، شغلم، و تاریخ و محل تولدم را پرسید. بعد پرسید آیا وکیل گرفته ام. گفتم نه و پرسیدم آیا ضروری است که وکیل بگیرم. گفت، « چرا می پرسید؟»گفتم آخر فکر می کنم پروندۀ من جدا پروندۀ ساد ه است. (ص.65) ». گفتگوی او با وکیلش نیز جالب توجه است و از ظهور یک چهرۀ واقعا بیگانه خبر میدهد:
بازرس ها فهمیده بو که من در روز دفن مامان «هیچ احساسی بروز نداده بودم». وکیلم گفت، «می بخشید، شرمندهام، اما مجبورم این سوال را ازشما بپرسم، چون مسألۀ خیلی مهمی است. اگرمن جوابی نداشته باشم دلیل اتهامی قوی خواهد بود.» می خواست کمکش کنم. پرسید آیا آن روز غصه دار بوده ام. ازاین سوال حیرت کردم و به نظرم رسید اگر قرار بود من این سوال را از کسی بپرسم چه قدر خجل می شدم. مع هذا جواب دادم خیلی وقت است که عادت وارسی احوالم را ازدست داده ام و جواب دادن به سوالش برایم سخت است. احتمالا مامان را خیلی دوست داشتم، اما این چیزی را نمی رساند- همۀ آدم های معمولی گاهی آرزو می کننند که کاش کسی که دوستش دارند، میمرد. به اینجا که رسید وکیل حرفم را برید. به نظر خیلی پریشان میآمد. از من قول گرفت که این حرف را در دادگاه یا پیش باز پرس ها نزنم. اما من برایش توضیح دادم که طبیعت من طوری است که اغلب اوقات ضرورت های جسمانی احساساتم را مختل میکند.... یک لحظه رفت توی فکر. بعد پرسید آیا میتواند بگوید آن روز من احساسات طبیعی ام را کنترل کرده بودم. گفتم « نه، چون این حقیقت نداره» نگاهی غریبانه به من انداخت، انگار کمی ازمن چندشش شده بود. (ص.67).
مورسو همواره چنین غریب، تنها، بیگانه و خشک و خونسرد است. گفتگوی او با کشش در سلول زندانش، در روزهای پایانی زندان، مو براندام آدم راست میکند. او هرگز لجوج نیست، قصد عصیان علیه چیزی را ندارد و جز حقیقت چیزی را نمیگوید. اما این حقیقت که او از آن سخن می گوید، دل از دل خانۀ همۀ ما می کند. کشش اورا دعوت به دیدن می کند و اینکه سیمای الهی از میان تاریکی بیرون می آید و او باید آن را ببیند. اما پاسخ او، در عین دوری از این استعارههای متا فیزیکی، داغ بطلانی بر جبین آنها نیز است. و همین است که کشش را نه تنها عصبانی که هراسان نیز میکند: «ماهها است که به این دیوار ها نگاه می کنم.... شاید مدتها پیش دنبال یک صورت در این دیوار ها گشته بودم. اما آن صورت یا رنگ آفتاب بود یا وقتی ازتمنا میسوختم، صورت ماری بود... به هرحال من که ندیده بودم چیزی از این سنگها که رنج از آن ها میبارد بیرون بیاید. (ص.122) ». ادامۀ داستان جالب است. کشش که عصبانی شده است، بعد از مدتی مکث و چرت وحیرت، رشتۀ جدل را از سر می گیرد: «یک دفعه فوران کرد و رو به من گفت: «نه، من حاضر نیستم باور ت کنم! می دانم که یک روز آرزوی یک زندگی دیگر را داشته ای.» گفتم البته که داشته ام، اما فقط این آرزو بوده که کاش ثروتمند تر بودم، یا بهتر وسریع تر شنا می کردم، یا دهانم خوش ترکیب تر بود. آرزوهایم از همین قبیل بود. (ص.122)». ناگزیریم این جدل جالب را که گفتگوی دو تاریخ و دو منطق است، در همین جا قطع کنیم. اینک باید پرسید که مردی با چنین آرزوها و احساسات و مطلقا بیگانه با ارزش های ما کیست؟ وآیا میتواند با روزگار کنونی ما نسبتی داشته باشد؟
مورسو به یک معنا بیگانه ترین بیگانه است. کامو در «بیگانه» این بیگانگی را به اوج رسانده است. اما او در عین حال بیگانۀ آشنا است. درست است که همه با او مخالف است. دستگاه قضایی می خواهد با قطع کردن سر او به نام ملت فرانسه، اورا برای همیشه نیست و نا بود کند. اما این ها همه حکایت از آن دارد که او وجود دارد؛ وجودی که به واقعیتی فراتر از وجود متافیزیکی مورسو اشاره دارد. پیش از آنکه سر و کلۀ بیگانۀ مرموزی که نه دوست است و نه دشمن و علی الظاهر مو جود بیآزاری است، پیدا گردد، منطق بیگانه وارد جامعه شده است. جدال با بیگانه، در واقع هراس از این منطق است. این منطق اما چیست؟ در توصیفی که تا کنون از بیگانه کرده ایم آیا این منطق خود را نشان نداده است؟ اکنون که دستگاه قضایی به نام ملت فرانسه، بیگانه را از صحنه دور کرده است، باید منطق این بیگانه را پی گرفت، و همین منطق است که به رغم بیگانگی بیگانه، او را با جامعه خویشاوند می کند و به رغمِ نابودیِ، ماندگار می سازد.
شاید بتوان گفت بیگانۀ کامو همان «مهمان هولناک» نیچه است که اکنون نه بر در اروپا که بر در هر خانه میکوبد. این بیگانه از منطق سادۀ پیروی می کند که چندان هم بیگانه نیست. این منطق همان وفاداری به « امر اکنون» است. کششی که در زندان به ملاقات او می آید متوجه این نکته است: «ازمن پرسید اجازه می دهم که مرا ببوسد. گفتم: «نه». برگشت و رفت طرف دیوار و دستش را آهسته به دیوار کشیدو به نجوا گفت، «آیا واقعا این زمین را این همه دوست داری؟» جواب ندادم. (ص.122)». بیگانه جواب نداد چون بیهوده میدانست. اما همهچیز به همین «دوستی زمین» باز میگردد. نسیهی بهشت و ملکوت الهی را به نقد لذتهای زمینی سودا کردن، همان رویدادی است که در بطن تاریخ جدید غرب به وقوع پیوسته است. راسکولنیکوف داستایوفسکی نیای مورسوی کامو است؛ با این تفاوت که دیگر از مرده ریگ آن خوف مقدسی که جان قهرمان را رنجه می کرد اثری نیست و اینک مورسو حتی احساس پشیمانی از کردۀ خود را نیز ندارد. راسکولنیکوف با این پرسش کارش را شروع کرد که « کی گفته قتل بد است؟» اما هنوز حضور خدا سهمگین بود و او وقتی که مرتکب قتل شد، دهشت و هیبت این عمل را تاب نتوانست تاب آورد. او میپنداشت با قتل زن رباخوار، یک موجود مضر و به قول خودش یک شپش را کشته است. او نتوانست حرمت قتل را از بین ببرد، لذا بیهوده کوشش کرد که اهمیت مقتول را انکار کند. غافل از اینکه مقتول هرچند ناچیز، حتی اگر به منزلۀ شپش هم باشد، بازهم انسان است و تا فرمان «قتل مکن» قادر متعال به قوت خود باقی و مشیت این فرمانده بر کاینات جاری است، قاتل نافرمان باید بادافرۀ قتل را بپردازد. اما مورسو دیگر اصلا حوصلۀ بحث در باب خوبی و بدی قتل را ندارد. رد و اثبات خدا اصلا برای او بیهوده است. به کشش می گو ید فرصتی اندکی دارم، نمی خواهم آن را صرف خداوند کنم. و برای مرگ کسی که نا مربوط و ازسر تصادف کشته است، متأسف و پشیمان هم نیست. احساس اندوه و بد بختی هم نمیکند. بلکه به صراحت می گوید خوشبخت است.
آنچه را که داستایوفسکی و قهرمانان او در قرن نوزده با درد و دهشت میدید، کامو و بیگانه به صورت یک امر عادی تجربه می کند. و درست همین نکته است که بیگانه را باتمام بیگانگیاش، در غرب آشنا و با تمام ترجمهها و چاپهای متعدد آن برای ما نا آشنا میسازد. بیگانه از آنجا که با تاریخ دوران جدید غرب و دیگر شدنهای وجودی و تحولات اندیشهگی آن نسبت دارد و مبشر منطق اصالت امر حاضر است، آشنا است. مورسو مرد، اما منطق او زنده است. و آنانی که شریک این تاریخ است میتوانند با خواندن این اثر خویشتن را کم و بیش و به شدت و ضعف در مورسو بازیابد. بیگانه برای غرب قابل فهم است، زیرا بخشی از تاریخ و خاطرات و نشانۀ تأمل در نفس و خودفهمی و خویشآگاهی غرب است. بیگانه برای غرب بیگانه نیست. اگر کامو اسم کتاب را بیگانه گذاشته بود، فقط میخواست حضور این بیگانه را اعلام کند. بیگانه از راه وفاداری به منطق «اینجا و اکنون» بیگانه شده است و این منطق در غرب سابقه دارد و نا آشنا و بیگانه نیست.
اگر قهرمانان داستایوفسکی، بدان دلیل که آغاز گر جدال با دهشت مقدس متافیریکی بودند، نتوانستند خود را یکسره وقف امر «اینجایی و اکنونی» نمایند، اخلاف بعدی آنها به خوبی از عهدۀ این کار برآمدند. امکان تثبیت و استقرار منطق وفاداری به زمین، ازدل همان رویداد روحانی غربی برخواسته است و این فراتر از قلمرو اخلاق و زیباییشناسی به ساحت هستی شناختی تعلق دارد. و این درست همان چیزی است که ما را از غرب جدا میکند. «وفاداری به زمین» را، ما امر اخلاقی درک می کنیم در حالی که یک امر هستی شناختی است. اما، از آنجا که ما حضور دگرسانی در « اقلیم وجود» داریم، برای ما امکان جدی گرفتن امر اکنونی وجود ندارد. شاید ساده به نظر برسد، اما وفاداری به زمین امر سادۀ پنداشت، زیرا مستلزم تغییر موقعیت هستیشناسانه و همنوا و همسازشدن با نحوۀ دیگری از هستی و بودن است. و آنچه را که به نام آثار و مآثر فرهنگی میخوانیم با این نحوۀ حضور و بودن نسبت دارد و از این خاستگاه بر خاسته است. آثاری که از قلمرو دیگر وجود بر آمده است، برای ما که در «اقلیم و جود» جز مسافرانی بیش نیستیم، بدون تحول وجودی و هم راستا شدن با خاستگاه این آثار، قابل درک نیست. فرق نمی کند که آن، اثر کوتاه و کمحجمی همانندِ «بیگانه» کامو باشد یا اثر سنگین و حجیمی چون «سنجش خردناب» کانت. صرف نظر از تفاوتهای متنی و نوشتاری و دشواریهای فنی که هر یک از این متون، ممکن است داشته باشد، این آثار با منطق دوستی زمین نوشته شده اند، و برای ما که «رهرو منزل عشقیم» و از «سر حد عدم» تا « اقلیم وجود» این راه دراز وطولانی را آمده ایم، اگر نگوییم غیر قابل درک، یقینا درکِ آن ها بسیار دشوار است. راستی هرگز از خود پرسیده ایم که ما مارکسیست می شویم، اما چرا نگاه مارکسی به جامعه و تاریخ نداریم؟ هگل می خوانیم اما چرا هرگز تأثیر هگل در نگاه و قلم ما پیدا نیست؟ و... . علت جز این نیست که تماس ما با این غولهای غربی و آثار آنها حد اکثر از حد زیباییشناختی و کسب فضل و معلومات فراتر نمیرود. ما این آثار را ترجمه می کنیم، آن را می خوانیم و کم و بیش از خواندن آنها لذت نیز می بریم. اما هیچ اثری نیست که بازتاب تجربۀ و جودی مؤثر نباشد. و ما با این تجربۀ و جودی هم راستا و هم روند نیستیم.
باری آنچه به اجمال مورد اشاره قرار گرفت، چیزی فراتر از یک یافت اجمالی و البته شخصی نیست. و بسط کلام در این باره به مجال و حوصلۀ بیشتر و فراغت خاطر وابسته است؛ چیزی که در این سالهای سرد، پدیدۀ نادر و کم یاب است. اما نمیتوان این یادداشت را بدون سپاس گزاری از مترجمان به پایان برد. به خصوص ترجمۀ سوم خیلی پاکیزه و زیبا است و چاپ و نشر همین ترجمه باعث دیدار دوباره با «بیگانه» و نگارش این یادداشت پریشان شد. اما و فاداری به حقیقت و صمیمیت در تفکر حکم می کند که از شبیهسازی های مرسوم و متعارف در گذشته و به امکانهای فراروی خویش بیاندیشیم. تمنای شناخت کافی نیست. باید به شرایط امکان اندیشید. آیا امکان آشنایی با بیگانه برای ما وجود دارد؟ به نظر می رسد که هنوز«بیگانه» برای ما بسیار بیگانه است.