این نشر و چاپ و ترجمه­های گوناگون را نشانۀ چه چیزی باید گرفت؟ آیا می­توان گفت این اقبال بدان معنا است که این رمان در زبان فارسی خوانده و فهمیده شده است؟ رد پای این اثر را، که اکنون چهل سال از ترجمۀ آن گذشته است، در کجا باید جست­ـ­و­ـ­جو کرد؟ در زبان و بیان چه کسانی؟ در قلم و اثر کدام نویسنده؟ و در منش و رفتار کدام هنر مند؟ اصلا آیا مو قعیت تاریخی ما ایجاب می­کند که اثری را از جهان غرب - خواه فلسفی، ادبی و یا دینی - درک کنیم؟

از منظر این پرسش بیگانه یک نمونه است و می­توان سایر آثار ترجمه­شده از زبان­های اروپایی به زبان فارسی را نیز مشمول این پرسُش قرار داد. این پرسش ما را به مسألۀ همیشه مطرح، اما هیچ­گاه به درستی درک نشدۀ نسبت جهان پیرامون با جهان کانونی غرب در گیر می کند. آیا امکان برقراری نسبت مبتنی بر درک و دانایی با غرب ممکن است؟ غرب یک اودیسۀ روحانی و بنابراین رویدادی در عالم روح است. درک مآثر فرهنگی غرب،بدون شرکت در این رویداد روحانی ممکن نیست. اکثر تلاقی­ها، تقابل ها و احیانا داد وستد هایی که تاکنون داشته ایم، حداقل تا آن­جا که به ما مربوط می­شود، برخوردهای در سطوح اخلاقی و زیبایی­شناختی بوده است، واین تماس­ها هیچ­گاه به قلمرو هستی شناختی گذر نکرده است؛ در حالی که خاستگاه آثار هنری( ونیز فلسفی وادبی) چنانکه هایدگر در « منشأ اثرهنری» توضیح داده است، نه هنرمند که ذات هنر است و بنابراین سرشتِ کاملا هستی شناسانه ( انتولوژیکال ) دارد.

باری، «بیگانه» نه تنها یک نمونه است، بلکه از آن­جا که این نمونه، در بازار آشفتۀ کتاب، در میان ما، بخت چاپ و ترجمۀ مکرر را داشته است، می توان گفت نمونۀ بسیار مناسبی هم هست. چه نسبتی میان چاپ­های متعدد و ترجمۀ یک متن و خواندن و فهمیده شدن آن و جود دارد؟ تا آنجا که به بیگانه مربوط می شود، این ترجمه ها و چاپ ها را باید به حساب شانس گذاشت. چاپ و ترجمه نمی تواند الزاما نسبتی با خواندن و فهمیده شدن داشته باشد. اما قبل ازهمه باید بدانیم که بیگانه کیست و یا چگونه کتابی است؟

« بیگانه» را نمی توان بدون پیوند با «اسطورۀسزیف» که پیش از آن نوشته شده است و« طاعون» که به دنبال آن آمده است، در نظر گرفت. نمایشنامۀ « کالیگولا» و « عروسی در تیپازا» و « انسان طاغی" را نیز، ناگزیر باید با بیگانه در پیوند بدانیم. چنین کاری اما آیا ما را به جای بررسی بیگانه به بررسی کل آثار کامو نمی­رساند؟ درست است. اما عجالتا نمی­توان چنین هدفی را پی گرفت. تمام آثار کامو را نمی توان بررسی کرد، اما می توان پرسید که مسألۀ اصلی او چیست؟ پاسخ به این پرسش البته آسان نیست. زیرا تلاش برای یافتن هرگونه پاسخی به این پرسش، هم زمان ما را با سه مسألۀ اخلاقی، فلسفی وسیاسی در گیر می­کند. ازنظر کامو زندگی کوتاه و یا دراز نیست. بلکه هرچه هست، زندگی است. و برای رنج کم تر در زندگی نباید نظم و سامان سیاسی را از نظر دور کرد. بااینکه از نظر فلسفی وجود خدا به امر محال بدل شده است، اما نمی توان ازنگاه اخلاقی به جهان، فاصله گرفت و با انسان­ها و کودکانی که رنج می­برند، حس همدردی نداشت. کامو میان منع قتل که ندای وجدان و دیدگاه اخلاقی بود و بی بنیادی این حکم از نظر فلسفی و دل واپسی و دغدغۀ مسایل اجتماعی، گیر کرده بود. بیگانه در واقع حاصل و برآیندی این گیر و بن بست، و در عین حال پاسخی به این و ضعیت است.

مورسو، مرد اول بیگانه، مرد ساده و عادی است. نه فیلسوف است، نه دانشمند، نه چیزی را زیر سوال می­برد و نه چیزی را نفی می­کند، نه با دین دشمن است، نه با مسیحیت سر ستیز دارد، نه ملحد است، نه مؤمن، نه فرشته است و نه شیطان. انسان عادی و خاکی و دل بستۀ همین لذت­های عادی است: لذت­بردن از خنکای نسیم شبانگاهی، تماشای آسمان پرستاره، آفتاب جنوب، پرسه زدن در ساحل، شناکردن، هم خوابگی با دوست­دخترش در ساحل و... . برای مورسو، هرچه هست همین است. آسمان اگر خالی نباشد و خدا هم اگر وجود داشته باشد، او حوصلۀ فکر کردن در بارۀ اورا ندارد. در آخرین روزها وقتی کشش در زندان می خواهد از خداوند با او صحبت کند، صمیمانه می گوید وقت پرداختن به خداوند را ندارد. «می خواست دو باره از خداوند با من حرف بزند. اما من رفتم طرفش و آخرین تلاشم را کردم که برایش روشن کنم که من دیگر فرصتی کمی برایم مانده و نمی خواهم این فرصتم را صرف خدا کنم.» ( آلبرکامو، بیگانه،ترجمۀ خشایار دیهمی، نشر ماهی،1388،ص.123 ).برای مورسو چیزی نگران کنندۀ و جود ندارد. او احساس خوش­بختی می­کند. حتی آن­گاه که روی تخت چوبی و توشک حصیری می­خوابد، بازهم احساس اندوه و بدبختی نمی­کند. بوی شب، بوی نمک و نسیم­های خنک شبان­گاهی که گاه گاهی از لای در و میله­ها به درون می­آید، تمامی احساسات اورا اشباع می­کند. دوست دارد که این لذت­ها برای همیشه باشد، اما یک واقعیت نا خوش آیند دیگری و جود دارد که این لذت­ها را تهدید می کند : مرگ. مرگ بساط ما را برهم می­زند. و حال که مسلم است نمی­توان مرگ را چاره کرد، دیر یا زود بودن آن دیگر چه اهمیت دارد. و حتی غصه­خوردن و فکر کردن و ترسیدن از آن نیز، نشانۀ حماقت و حال وحوصله داشتن است. «همه می­دانند که زندگی ارزش ریستن ندارد. ته دلم می دانم که فرقی نمی­کند در سی سالگی بمیری یا در هفتادسالگی... چه حالابود چه بیست سال بعد، باز این من بودم که می­مردم.» (ص.117). مورسو انسان پوچی نیست. زندگی را نفی نمی­کند. اما از شکوه آن می­کاهد. و در واقع مرگ پیشاپیش داغ بطلان و بی­هودگی را برجبین آن زده است. و بیگانه، بی آن­که نگران یاهراسان حضورمرگ باشد، بی آن­که در بارۀ آن حتی فکر کند، می­خواهد پیش از آن که داغ مرگ زندگی را باطل کند، از آن بهره­مند شود. زندگی همین هوای پاکی است که تنفس می­کنیم. ممکن است لحظۀ بعد نباشد.

منطق و موقعیت و یا «وضعیت وجودی» مورسو را شاید بتوان از قیاس او با راسکولنیکوف، در رمان   «جنایت و مکافات» داستایوفسکی بهتر درک کرد. راسکولنیکوف نیز آدم کشته است. اما، او با وجدان مسیحی خود که احساس گناه و عذاب می­کند، دایما در جدل است. اینکه او به سخن سونیای روسپی گوش می­کند که رفته از راه رنج خود را تطهیر کند، نیز مایه­های مسیحی این اثر را می­رساند. استعارۀ «گنج در ویرانه» و «فیض الهی در وجود گنه­کار» از ایوب گرفته تا مریم مجدلیه، در سنت مسیحی کلیشۀ آشنایی است. راسکولنیکوف، دانشجوی فقیر و بی­پول و جنایت­کار، زمانی که آمادۀ رنج می­گردد و در راه تبعید گام می­نهد، احساس آرامش و سکون و راحتی می­کند. این احساس گناه و اضطراب را در رمان «برادران کارامازوف» نیز مشهود است؛ با آن­که این برادران، پدرشان را نکشته­اند، اما هریک به نحوی در این مرگ احساس تقصیر می­کنند. اما، از آن اضطراب و هیجان و در گیری های عمیق و رنج مسیحیایی که قهرمانان داستایوفسکی در گیر آن اند، در بیگانه خبری نیست. داستایوفسکی هیچ­گاه نتوانست خویشتن را از دغدغۀ خداوند برهاند و قهرمانان مضطرب او همگی سرانجام، در جست­ـ­و­ـ­جوی راه نجات بر می آیند. داستایوفسکی، خود پیوسته آرزو و اشتیاق یک ایمان مسیحاوار را داشت و تعلق خاطرش به مسیح را هیچگاه از دست نداد؛ هرچند که حسرت طمأنینه و آرامش ناشی از ایمان مسیحی را به گور برد. بی جهت نیست که او اباحۀ مطلق را به عدم و جود خداوند معلق کرد و بانگ برداشت که : «اگر خداوند نباشد همه چیز مجاز است» اما اگر خداوند و جود داشته باشد، خیره­سری و نا فرمانی را سزای هولناک خواهد داد؛ بی­تردید هول و دهشت قهرمانان داستایوفسکی را می­توان نشان این سزای هولناک دانست.

مورسو اما نه تنها با احساساتی چون اضطراب و پشیمانی نسبتی ندارد، بلکه با عشق نیز بیگانه است. در پاسخ به پرسشِ ماریا که از او می­پرسد:«آیا عاشقش هست یانه؟» فکر می­کند و سپس با سردی و بی اعتنایی تمام می گوید:«نمی دانم، شاید عاشق نباشم.» پاسخ او به پرسش بازپرس که آیا از ارتکاب عمل قتل پشیمان نیست، هرگز با حالات روحی خفه کنندۀ که مکبث بعد از قتل شاه دانکن به آن گرفتار می­شود ویا راسکولنیکوف بعد از قتل زن رباخوار وخواهرش بدان مبتلا است، قابل قیاس نیست. خونسردی، بی مبالاتی و سادگی مورسو حکایت از ظهور یک انسان دیگر دارد؛ انسانی که حتی با احساساتی چون پشمانی و افسوس نیز بیگانه است: «باز با همان لحن خسته، پرسید آیا از کاری که کرده ام پشیمان نیستم. لحظۀ فکر کردم و گفتم بیش­تر ازآن­که پشیمان باشم اعصابم خرد است. (ص.72) ». صحنۀ ملاقات مورسو با وکیل نیز قابل توجه است:«اولش فقط اسم و آدرسم، شغلم، و تاریخ و محل تولدم را پرسید.­­­­­ بعد پرسید آیا وکیل گرفته ام. گفتم نه و پرسیدم آیا ضروری است که وکیل بگیرم. گفت، « چرا می پرسید؟»گفتم آخر فکر می کنم پروندۀ من جدا پروندۀ ساد ه است. (ص.65) ». گفتگوی او با وکیلش نیز جالب توجه است و از ظهور یک چهرۀ واقعا بیگانه خبر می­دهد:

بازرس ها فهمیده بو که من در روز دفن مامان «هیچ احساسی بروز نداده بودم». وکیلم گفت، «می بخشید، شرمنده­ام، اما مجبورم این سوال را ازشما بپرسم، چون مسألۀ خیلی مهمی است. اگرمن جوابی نداشته باشم دلیل اتهامی قوی خواهد بود.» می خواست کمکش کنم. پرسید آیا آن روز غصه دار بوده ام. ازاین سوال حیرت کردم و به نظرم رسید اگر قرار بود من این سوال را از کسی بپرسم چه قدر خجل می شدم. مع هذا جواب دادم خیلی وقت است که عادت وارسی احوالم را ازدست داده ام و جواب دادن به سوالش برایم سخت است. احتمالا مامان را خیلی دوست داشتم، اما این چیزی را نمی رساند- همۀ آدم های معمولی گاهی آرزو می کننند که کاش کسی که دوستش دارند، می­مرد. به اینجا که رسید وکیل حرفم را برید. به نظر خیلی پریشان می­آمد. از من قول گرفت که این حرف را در دادگاه یا پیش باز پرس ها نزنم. اما من برایش توضیح دادم که طبیعت من طوری است که اغلب اوقات ضرورت های جسمانی احساساتم را مختل می­کند.... یک لحظه رفت توی فکر. بعد پرسید آیا می­تواند بگوید آن روز من احساسات طبیعی ام را کنترل کرده بودم. گفتم « نه، چون این حقیقت نداره» نگاهی غریبانه به من انداخت، انگار کمی ازمن چندشش شده بود. (ص.67).

مورسو همواره چنین غریب، تنها، بیگانه و خشک و خونسرد است. گفتگوی او با کشش در سلول زندانش، در روزهای پایانی زندان، مو براندام آدم راست می­کند. او هرگز لجوج نیست، قصد عصیان علیه چیزی را ندارد و جز حقیقت چیزی را نمی­گوید. اما این حقیقت که او از آن سخن می گوید، دل از دل خانۀ همۀ ما می کند. کشش اورا دعوت به دیدن می کند و اینکه سیمای الهی از میان تاریکی بیرون می آید و او باید آن را ببیند. اما پاسخ او، در عین دوری از این استعاره­های متا فیزیکی، داغ بطلانی بر جبین آن­ها نیز است. و همین است که کشش را نه تنها عصبانی که هراسان نیز می­کند: «ماه­ها است که به این دیوار ها نگاه می کنم.... شاید مدت­ها پیش دنبال یک صورت در این دیوار ها گشته بودم. اما آن صورت یا رنگ آفتاب بود یا وقتی ازتمنا می­سوختم، صورت ماری بود... به هرحال من که ندیده بودم چیزی از این سنگ­ها که رنج از آن ها می­بارد بیرون بیاید. (ص.122) ». ادامۀ داستان جالب است. کشش که عصبانی شده است، بعد از مدتی مکث و چرت وحیرت، رشتۀ جدل را از سر می گیرد: «یک دفعه فوران کرد و رو به من گفت: «نه، من حاضر نیستم باور ت کنم! می دانم که یک روز آرزوی یک زندگی دیگر را داشته ای.» گفتم البته که داشته ام، اما فقط این آرزو بوده که کاش ثروت­مند تر بودم، یا بهتر وسریع تر شنا می کردم، یا دهانم خوش ترکیب تر بود. آرزوهایم از همین قبیل بود. (ص.122)». ناگزیریم این جدل جالب را که گفتگوی دو تاریخ و دو منطق است، در همین جا قطع کنیم. اینک باید پرسید که مردی با چنین آرزوها و احساسات و مطلقا بیگانه با ارزش های ما کیست؟ وآیا می­تواند با روزگار کنونی ما نسبتی داشته باشد؟

مورسو به یک معنا بیگانه ترین بیگانه است. کامو در «بیگانه» این بیگانگی را به اوج رسانده است. اما او در عین حال بیگانۀ آشنا است. درست است که همه با او مخالف است. دستگاه قضایی می خواهد با قطع کردن سر او به نام ملت فرانسه، اورا برای همیشه نیست و نا بود کند. اما این ها همه حکایت از آن دارد که او وجود دارد؛ وجودی که به  واقعیتی فراتر از وجود متافیزیکی مورسو اشاره دارد. پیش از آن­که سر و کلۀ بیگانۀ مرموزی که نه دوست است و نه دشمن و علی الظاهر مو جود بی­آزاری است، پیدا گردد، منطق بیگانه وارد جامعه شده است. جدال با بیگانه، در واقع هراس از این منطق است. این منطق اما چیست؟ در توصیفی که تا کنون از بیگانه کرده ایم آیا این منطق خود را نشان نداده است؟ اکنون که دستگاه قضایی به نام ملت فرانسه، بیگانه را از صحنه دور کرده است، باید منطق این بیگانه را پی گرفت، و همین منطق است که به رغم بیگانگی بیگانه، او را با جامعه خویشاوند می کند و به رغمِ نابودیِ، ماندگار می سازد.

شاید بتوان گفت بیگانۀ کامو همان «مهمان هولناک» نیچه است که اکنون نه بر در اروپا که بر در هر خانه می­کوبد. این بیگانه از منطق سادۀ پیروی می کند که چندان هم بیگانه نیست. این منطق همان وفاداری به « امر اکنون» است. کششی که در زندان به ملاقات او می آید متوجه این نکته است: «ازمن پرسید اجازه می دهم که مرا ببوسد. گفتم: «نه». برگشت و رفت طرف دیوار و دستش را آهسته به دیوار کشیدو به نجوا گفت، «آیا واقعا این زمین را این همه دوست داری؟» جواب ندادم. (ص.122)». بیگانه جواب نداد چون بی­هوده می­دانست. اما همه­چیز به همین «دوستی زمین» باز می­گردد. نسیه­ی بهشت و ملکوت الهی را به نقد لذت­های زمینی سودا کردن، همان رویدادی است که در بطن تاریخ جدید غرب به وقوع پیوسته است. راسکولنیکوف داستایوفسکی نیای مورسوی کامو است؛ با این تفاوت که دیگر از مرده ریگ آن خوف مقدسی که جان قهرمان را رنجه می کرد اثری نیست و اینک مورسو حتی احساس پشیمانی از کردۀ خود را نیز ندارد. راسکولنیکوف با این پرسش کارش را شروع کرد که « کی گفته قتل بد است؟» اما هنوز حضور خدا سهمگین بود و او وقتی که مرتکب قتل شد، دهشت و هیبت این عمل را تاب نتوانست تاب آورد. او می­پنداشت با قتل زن رباخوار، یک موجود مضر و به قول خودش یک شپش را کشته است. او نتوانست حرمت قتل را از بین ببرد، لذا بی­هوده کوشش کرد که اهمیت مقتول را انکار کند. غافل از اینکه مقتول هرچند ناچیز، حتی اگر به منزلۀ شپش هم باشد، بازهم انسان است و تا فرمان  «قتل مکن» قادر متعال به قوت خود باقی و مشیت این فرمانده بر کاینات جاری است، قاتل نافرمان باید بادافرۀ قتل را بپردازد. اما مورسو دیگر اصلا حوصلۀ بحث در باب خوبی و بدی قتل را ندارد. رد و اثبات خدا اصلا برای او بی­هوده است. به کشش می گو ید فرصتی اندکی دارم، نمی خواهم آن را صرف خداوند کنم. و برای مرگ کسی که نا مربوط و ازسر تصادف کشته است، متأسف و پشیمان هم نیست. احساس اندوه و بد بختی هم نمی­کند. بلکه به صراحت می گوید خوشبخت است.

 آن­چه را که داستایوفسکی و قهرمانان او در قرن نوزده با درد و دهشت می­دید، کامو و بیگانه به صورت یک امر عادی تجربه می کند. و درست همین نکته است که بیگانه را باتمام بیگانگی­اش، در غرب آشنا و با تمام ترجمه­ها و چاپ­های متعدد آن برای ما نا آشنا می­سازد. بیگانه از آن­جا که با تاریخ دوران جدید غرب و دیگر شدن­های وجودی و تحولات اندیشه­گی آن نسبت دارد و مبشر منطق اصالت امر حاضر است، آشنا است. مورسو مرد، اما منطق او زنده است. و آنانی که شریک این تاریخ است می­توانند با خواندن این اثر خویشتن را کم و بیش و به شدت و ضعف در مورسو بازیابد. بیگانه برای غرب قابل فهم است، زیرا بخشی از تاریخ و خاطرات و نشانۀ تأمل در نفس و خودفهمی و خویش­آگاهی غرب است. بیگانه برای غرب بیگانه نیست. اگر کامو اسم کتاب را بیگانه گذاشته بود، فقط می­خواست حضور این بیگانه را اعلام کند. بیگانه از راه وفاداری به منطق «این­جا و اکنون» بیگانه شده است و این منطق در غرب سابقه دارد و نا آشنا و بیگانه نیست.

اگر قهرمانان داستایوفسکی، بدان دلیل که آغاز گر جدال با دهشت مقدس متافیریکی بودند، نتوانستند خود را یک­سره وقف امر «این­جایی و اکنونی» نمایند، اخلاف بعدی آن­ها به خوبی از عهدۀ این کار برآمدند. امکان تثبیت و استقرار منطق وفاداری به زمین، ازدل همان رویداد روحانی غربی برخواسته است و این فراتر از قلمرو اخلاق و زیبایی­شناسی به ساحت هستی شناختی تعلق دارد. و این درست همان چیزی است که ما را از غرب جدا می­کند. «وفاداری به زمین» را، ما امر اخلاقی درک می کنیم در حالی که یک امر هستی شناختی است. اما، از آن­جا که ما حضور دگرسانی در « اقلیم وجود» داریم، برای ما امکان جدی گرفتن امر اکنونی وجود ندارد. شاید ساده به نظر برسد، اما وفاداری به زمین امر سادۀ پنداشت، زیرا مستلزم تغییر موقعیت هستی­شناسانه و همنوا و همسازشدن با نحوۀ دیگری از هستی و بودن است. و آن­چه را که به نام آثار و مآثر فرهنگی می­خوانیم با این نحوۀ حضور و بودن نسبت دارد و از این خاستگاه  بر خاسته است. آثاری که از قلمرو دیگر وجود بر آمده است، برای ما که در «اقلیم و جود» جز مسافرانی بیش نیستیم، بدون تحول وجودی و هم راستا شدن با خاستگاه این آثار، قابل درک نیست. فرق نمی کند که آن، اثر کوتاه و کم­حجمی همانندِ «بیگانه» کامو باشد یا اثر سنگین و حجیمی چون «سنجش خردناب» کانت. صرف نظر از تفاوت­های متنی و نوشتاری و دشواری­های فنی که هر یک از این متون، ممکن است داشته باشد، این آثار با منطق دوستی زمین نوشته شده اند، و برای ما که «رهرو منزل عشقیم» و از «سر حد عدم» تا « اقلیم وجود» این راه دراز وطولانی را آمده ایم، اگر نگوییم غیر قابل درک، یقینا درکِ آن ها بسیار دشوار است. راستی هرگز از خود پرسیده ایم که ما مارکسیست می شویم، اما چرا نگاه مارکسی به جامعه و تاریخ نداریم؟ هگل می خوانیم اما چرا هرگز تأثیر هگل در نگاه و قلم ما پیدا نیست؟ و... . علت جز این نیست که تماس ما با این غول­های غربی و آثار آن­ها حد اکثر از حد زیبایی­شناختی و کسب فضل و معلومات فراتر نمی­رود. ما این آثار را ترجمه می کنیم، آن را می خوانیم و کم و بیش از خواندن آن­ها لذت نیز می بریم. اما هیچ اثری نیست که بازتاب تجربۀ و جودی مؤثر نباشد. و ما با این تجربۀ و جودی هم راستا و هم روند نیستیم.

باری آن­چه به اجمال مورد اشاره قرار گرفت، چیزی فراتر از یک یافت اجمالی و البته شخصی نیست. و بسط کلام در این باره به مجال و حوصلۀ بیش­تر و فراغت خاطر وابسته است؛ چیزی که در این سال­های سرد، پدیدۀ نادر و کم یاب است. اما نمی­توان این یادداشت را بدون سپاس گزاری از مترجمان به پایان برد. به خصوص ترجمۀ سوم خیلی پاکیزه و زیبا است و چاپ و نشر همین ترجمه باعث دیدار دوباره با   «بیگانه» و نگارش این یادداشت پریشان شد. اما و فاداری به حقیقت و صمیمیت در تفکر حکم می کند که از شبیه­سازی های مرسوم و متعارف در گذشته و به امکان­های فراروی خویش بیاندیشیم. تمنای شناخت کافی نیست. باید به شرایط امکان اندیشید. آیا امکان آشنایی با بیگانه برای ما وجود دارد؟ به نظر می رسد که هنوز«بیگانه» برای ما بسیار بیگانه است.