فقر کلام و حرص گفتار
صالح جهانگیر
۱۳۸۸ سه شنبه ۳ قوس
20
نسخه مناسب چاپ
به طور کلی در افغانستان کلام تولید نمی شودو این سر زمین به قحطی کلام وسخن مبتلا شده است. افغانستان جامعۀ بی سخن و بی صدا است.
هنوز این کشور نتوانسته است که در حوزه سخن و گفتار از خود تصویری بسازد و به دیگران عرضه کند.
این دیگران است که تصویری ما را می سازد و به ما نشان می دهد؛ دیگران در باره ما گزارش می نویسند؛ ما را سوژۀ فیلم می کنند؛ ما را موضوعی برای تأمل ، تفکر ، طرح ، استراتژی و سر گرمی درست می کنند. بدین سان ما از خویشتن غایب ودر دیگران حاضریم. خود بی کلام و بی سخن ، اما سوژه کلام و گفتار دیگران هستیم. حضور داریم ، اما حضور ما مبتنی بر غیبت است. روزنامه نگاری افغانستان بعد از نزدیک به یک قرن تاریخ روزنامه نگاری هنوز از دو برگ و چهار برگ تجاوز نمی کند. هنوز در پایتخت روزنامۀ نداریم که به ده برگ برسد. در آن سر دنیا تایم و اشپیگل ، نزدیک به دو صد صفحه هفته وار با تیراژ میلیونی منتشر می شود. روزنامه فرانکفورتر الگماینه گاه با حجم 120 صفحه در روز منتشر می شود.
از این غول ها که در گذریم ، ما با دور و بری ها و کشور های همسایه نیز قابل قیاس نیستیم. بعید می دانم که تمامی رسانه های مکتوب در افغانستان، با روز نامۀ « دان» و نشرات تابعۀ آن در لا هور برابری کند. واین « دان» تنها یکی از دوصدو هفتاد روزنامه - و البته مهمترین شان - است که در سراسر پا کستان روز مره به نشر می رسد. در ایران نیز برغم خصومت حکومت اسلامی با روزنامه نگاران ، بنیاد های نشراتی غول پیکر چون« همشهری» و« اطلاعات» شکل گرفته است و روزنامه نگان این کشور هر از چندی هوس می کنند که روزنامه های در حد « لوموند» و « نیویورک تایمز »، مجلات در قامت« اشپیگل» و« تایم» و فصلنامه های در اندازۀ « مایند» و« لوگوس» منتشر کنند.
این اشارات و قیاس ها، صرفا جهت نشان دادن این نکته است که ما مردم افغانستان مردم بی حرف و سخن و دچار فقر کلمه و کلام هستیم. اما به همان میزان که ما دچار فقر کلام هستیم ، حرص گفتار داریم. و امروزه ما این فقر کلام را با حرص گفتار پیوند داده ایم، و معجونی از لاف و گزاف و ژاژ خایی های بی مایه و فاضل مآبی های بی پایه پدید آورده ایم که یگانه کارکردشناخته شدۀ آن خرابی خانۀ خرد و آلودگی ذهن وزبان است. جای تعجب نباید باشدکه در چنین شرایطی، سخن و گفتار در نهایت به ناسزاگویی و مهمل بافی و حد اکثر به وراجی ها ی نامربوط و نا روا تقلیل یابد.
در این خصوص من می خواهم چند تا خاطرۀ شخصی را با خوانندگان در میان بگذارم. در خاطره گویی، ناگزیر نام پارۀ اشخاص در میان می آید که طبعا به برخی حساسیت ها و نزاکت ها دامن خواهد زد. اما با علم به اینکه مصلحت وقت در رعایت نزاکت است، این خاطرات را بازگو می کنم. چون، حد اقل من، تنها از همین رهگذر است که می توانم « فقرکلام و حرص گفتار» را چونان یک وضعیت نشان دهم . بیان یک وضعیت مهمتر از رنجش خاطر - شاید نابه جای - چند شخص است.
1-درسال 1385 در شهرک امید سبز« دهکدۀ هنر» افتتاح شد. مراسم جالب و خوش سلیقۀ تدارک شده بود. ده تا پانزده نفر دمبوره نواز با لباس های یک رنگ، نیم دایره تشکیل داده بودند و به نوبت دمبوره می نواختند. و گاه، هم نوازی می کردند. متنفذین و بزرگانی زیادی از جمله استاد خلیلی معاون رییس جمهور در جلسه شرکت کرده بودند. در آغاز جلسه آقای حاجی نبی خلیلی سخنرانی کرد و یا به قول مجری جلسه« سخنرانی افتتاحیه» ایراد نمود. مقاله نسبتا طولانی در« فلسفۀ هنر»، «هنر متعهد» و« رسالت هنرمند» باسبک وسیاق کاملا شیک و روشنفکرانه قراأت کرد. ایشان شخص محترم و یک بازرگان موفق و معتبر و تا حدی می توان گفت خدمتگزار است. اما من حیرت کردم که چرا او این سخنان را می گوید. آیا واقعا او نمی دانست که سخن گفتن از فلسفۀ هنر و رسالت هنرمند برای او نازیبا ، ناروا ، نامربوط و حتی ممکن است خنده دار باشد؟حرص گفتار باعث شده است که جغرافیای سخن ونسبت کلام ومتکلم در میان ما یکسره از میان برود و هرکس به گفتن هر چیزی در هرجا مجاز باشد.
2- در ماه سرطان امسال (1388) درگرماگرم تبلیغات انتخابات ریاست جمهوری ، جمعی از محصلین جلسۀ گرفته بودند ( احتمالا به حمایت از برخی کاندید های ریاست جمهوری).در آن جلسه آدم های بسیاری سخن های مربوط و نا مربوط بسیار گفتند. ازجمله سید جواد حسینی ، دبیرکل حزب اسلامی افغانستان جوان، سخنرانی آتشینی از روی کاغذ ایراد کرد. او در سخنانش گفت :« من نسل سنگ سفید هستم. من فرزند تله سیاه هستم. من نسلی هستم که در دوران مهاجرت در ایران و پاکستان به من ستم شده است. . . . مرگ بر تاجیک ، مرگ برهزاره، مرگ بر پشتون، و مرگ بر ازبک، زنده باد افغان...» من دچار حیرت شده بودم که چه قدر قشنگ حرف می زند، اما چرا و به چه مناسبت چنین حرف های می زند؟ خانم شکریه بارکزی در کنار من نشسته بود. آهسته پرسید: «این مقاله را یک بار آقای بهزاد در پارلمان خواند. باهمین شور و حرارت. نمی دانی که نوشته است؟ » گفتم : « نه. من از کجا بدانم . شماباید بدانید که همکار تان است.»
3- در سال 1384 ، پس از انتخابات پارلمانی برخی از نمایندگان پیروزی خود را جشن گرفتند. انجنیر عباس نویان و جنرال علی اکبر قاسمی از کسانی بودند که من هم در جشن شان شرکت کردم. داکتر محمد علی ستیغ وکیل دایکندی در ولسی جرگه، نیز در مراسم جشن انجنیر عباس سخنرانی کرد. از جیغ و داد و شور و حرارت آن که در گذریم ، او به حاضران خطاب می کرد :« رأی به داکترستیغ نه. رای به پول نه. رای به زور نه! رای به سازندگی آری ، رای به آزادی و رای به دموکراسی آری . . . ». به نظرم آمدم که جشن پیروزی را با جلسه کمپاین اشتباه گرفته بود.
4- مرکز مطالعات صلح دانشگاه کابل ، در ماه میزان امسال (1388) محفلی به مناسبت تجلیل از صلح دایر کرده بود. مسؤلان دانشگاه از جمله رییس دانشگاه نیز حضور داشت. یکی از محصلین به نام طاهر عزیزی ( یا عزیز طاهری) تکه های از نامه عبدالکریم سروش به ایت الله خامنه ای را به عنوان مقاله ارایه کرد: « خدایا باد را امر کن که چنان کند . . اب را امر کن که چنین کند. . . .»
5- چندی پیش ، دفتر « موسسه فرهنگی در دری » در کابل گشایش یافت. دین محمد مبارز راشدی ، معین نشراتی وزارت اطلاعات و فرهنگ ، در این مراسم نطقی از سر نزاکت ، اما خسته کننده ودرهم وبرهمی در باره فرهنگ ایراد کرد. انتظار آن بود که او در مقام یک مدیر فرهنگی از موانع ، تسهیلات و تشریفات کار فرهنگی سخن گوید. واینکه آنها باید موسسه شان را ثبت کندو در این راستا از همکاری قانون و مسولان وزارت اطلاعات وفرهنگ برخوردار شوند.اما آقای مبارز دوست داشت که به جای یک مدیر فرهنگی در قامت یک روشنفکر عرصۀ فرهنگ ظاهر شود. لذا در نطق خود کوشید که با سخن گفتن از رسانه ، فرهنگ ، سنت ، مدرنیته و پس رفت و پیشرفت حق این همه را یک جا اداء کند. و چون چنین چیزی ممکن نیست ، معجون دل به هم زنی ارایه داد که اغلب مخاطبان را به دل آشوبه ذهنی مبتلاکرد. راستی او چرا کوشش می کرد که به اعظم رهنورد زریاب، پرتو نادری، جواد خاوری ، کاظم کاظمی و ... . درس فرهنگ بدهد؟ آیا این کار از شدت دانایی و سخندانی بود و یا ... .؟
6- در سال 1377 شورای مرکزی حزب وحدت اسلامی افغانستان ، محمد کریم خلیلی را برای چندمین بار به مقام دبیر کلی این حزب برگزید. مقامات حزبی و هواداران حزب ، مطابق معمول آن روزگار پیام های تبریک و اعلامیه های پشتیبانی صادر کردند. امان الله اخلاقی رییس دفتر این حزب درقم پیام تبریک شاعرانۀ صادر کردکه در هفته نامه وحدت به مدیریت سرور دانش ( وزیر کنونی عدلیه) نشر یافت. در آخر این پیام امده بود : « پرواز را به خاطر بسپار زیراکه پرنده مردنی است»!
مسلما فقرکلام نشانۀ کوچکی روح، محدودیت ذهن و کوتاهی دیوار دنیایی آدمی است و بنابر این هرگز چیزی خوبی نیست. اما آیا حرص گفتار هم چیزی در مایه های فقر کلام بد است؟ من حکم نمی کنم. اما می خوهم بگویم که میان ایندو رابطه وجود دارد. به هر میزان که قدرت تولید سخن وکلام افزایش یابد ، حرص گفتار فروکش می کند و گفته ها نظم وسامان می یابد. اما اگر ایندو باهم ترکیب شود، وضعیتی به وجود می اید که نمونه های بالا تنها گوشه های از آن را می تواند بازنمایی کند.
و در آغاز سخن بود
و سخن تنها بو
و سخن زیبا بود.
اما افسوس ، اکنون :
« سخت خاک آلوده می آید سخن»
بار خدایا بازگردان به سخن شوکت دیرین آمین
وهمان دوشیزگی روز نخستین امین!
آمین - کابل
25/8/1388