۱۳۸۸ پنج شنبه ۵ قوس
نوبت دیوانگی

نوبت دیوانگی

بالاخره پدر و مادرم مرا به تیمارستان بردند . وارد دفتر که شدیم یک خانم منشی و یا شاید هم سرپرست ، از جایش بلند شد و با اخمی کنایه آلود گفت : (( به به چشممان روشن شد . از این به بعد دیوانه ی افغانی هم می بینیم )) . از حرفش عصبانی شدم . می خواستم سرش فریاد بزنم : (( دیوانه آبا و اجدادت است . ))

  امّا نه ! من به تحقیر شدن عادت کرده بودم . مگر پدر و مادر خودم مرا دیوانه نمی پنداشتند ؟ مگر آنها مرا به تیمارستان نیاورده بودند ؟ مگر کودکان به طرف من سنگ و پوست پرتقال پرتاب نمی کردند ؟ مگر پیرزن و پیرمردها به من نصفه نان صدقه نمی دادند ؟ یادم هست وقتی خانه ی بعضی از همسایه ها می رفتم ، زنهایشان از من سرشان را نمی پوشاندند ، می گفتند دیوانه محرم است . مگر اصلاح نکردن صورت دیوانگی است ؟ مگر حمام نرفتن دیوانگی است ؟ مگر شانه نکردن مو دیوانگی است ؟ مگر لباس کهنه و چرکین پوشیدن دیوانگی است ؟ چرا کسی هوشم را امتحان نمیکرد ؟ چرا وقتی می خواستند با من حرف بزنند از ایما و اشاره استفاده می کردند ؟ شاید فکر می کردند من علاوه بر دیوانگی کرولال هم هستم !

 

*****

آخرین باری که خودکشی کردم را هنوز یادم می آید . بعد از ظهر بود . پدر و مادرم رفته بودند عروسی یکی از فامیلها . من را هم در خانه زندانی کرده بودند تا در مجلس باعث آبروریزی نشوم . من هم بعد از مدّتها حمام کردم و به سبک صادق هدایت سراغ بستر رختخواب رفتم . شیر گاز را باز کردم و دراز کشیدم .

خودکشی های قبلی خیلی دردناک بودند ، مخصوصاً وقتی که رگهای دستم را بریدم . پدر سگ صادق هدایت دروغ گفته بود که اگر سر رگهای بریده شده را توی آب ولرم بگذارید ، احساس درد یا سوزش نمی کنید . به خدا آنقدر سوزش شدید داشت که طاقت نیاوردم و خودم سعی کردم پانسمانشان کنم ، امّا نشد ! خونریزی خیلی زیاد بود . وقتی پدر و مادرم خبر شدند ، سراسیمه من را بیمارستان بردند و آنها هم با ترحم تلخی پانسمانش کردند و به والدینم توصیه کردند که بیشتر مواظبم باشند .

امّا این روش آخری واقعاً بدون درد بود . خود صادق هم آن را انتخاب کرده بود . روش معرکه ای بود . داشتم به حالت خلسه می رفتم و کم مانده بود ملک الموت را زیارت کنم که پدر و مادرم از راه رسیدند و سریع در و پنجره ها را باز کردند و با پارچه های خیس ، گاز را بیرون کردند . بعد هم پدرم با خشم آمد سراغ من . کشیدهء محکمی به گوشم زد و من خودم را خیس کردم .

همیشه همینطور بودم ؛ وقتی احساساتی می شدم ، چه از روی ناراحتی و چه از خوشحالی ، خودم را خیس میکردم . در دورهء دبستان وقتی شاگرد اول می شدم ، جایزه ام را سر صف نمی دادند . مادرم با معلم ها صحبت کرده بود و قضیه را برایشان تعریف کرده بود . حتی یکبار وقتی که سر کلاس بدون کوچکترین تشویق یا معرفی ، معلم آرام جایزه ام را روی میزم گذاشت ، خودم را خیس کردم .

هیچ وقت به خودم جرأت ندادم که عاشق شوم . فکر می کنم اصلاً من دل نداشته و ندارم . من اصلاً لیاقت عاشق شدن را ندارم . در دانشگاه هم وقتی که دخترهای همکلاسی ابراز محبتی می کردند ، می دانستم که از روی ترحّم است . من از ترحّم متنفرم . ترحّم همان تحقیر است امّا همراه با منّت که این تلخ ترش می کند . هر وقت که سر کلاس غیبت می کردم ، سعی می کردم از کسی جزوه نخواهم یا اگر خیلی واجب بود از پسرها می گرفتم . اصلاً دوست نداشتم با دخترها حرف بزنم.

 

*****

   داشتم می گفتم که پدر و مادرم مرا تحویل تیمارستان دادند . یادش بخیر چه روزهایی بود . دیوانه ها بهترین آدمهای روی زمین بودند . همه ی آنها شاعر بودند و شعر نو می گفتند . شعر نو خیلی خوب است : نه وزن می خواهد نه قافیه و معنی ! من هم آنجا شاعر شدم . شاید از اول هم شاعر بودم .

هیچ کدام از دیوانه ها خودشان را از من بهتر و بالاتر نمی دانستند . آنها نمی دانستند که من افغانی هستم . اصلاً آنها معنی افغانی و ایرانی را نمی دانستند . یادم هست در سالن عمومی تیمارستان تلویزیون بزرگی بود که یک شب بازی فوتبال ایران با یک کشور دیگر را نشان می داد ؛ دیوانه ها هر تیمی که گل می زد خوشحالی می کردند . آنها همیشه خوشحال بودند و به کل غم در زندگیشان مفهومی نداشت . آنجا ما همه یکدست بودیم . تعصّبات ناسیونالیستی نداشتیم . فقیر و پولدار نداشتیم . باکلاس و بی کلاس نداشتیم . همهء مان خوشکل و خوش صدا بودیم و هرچقدر دلمان می خواست آواز می خواندیم .

در آنجا با لقمان و محمود آشنا شدم . لقمان شاعر پیشه بود . هم خودش شعر می گفت ، هم شعرهای دیگر از بر داشت . محمود بزرگترین ریاضی دان روی زمین بود . من او را محمود حسابی صدا می کردم . لقمان حاکم بلا منازع دنیای ادبیات بود .

*****

افسوس که فلک چشم دیدن خوشی های ما را نداشت . در یک روز تلخ پاییزی من و لقمان و محمود را از بهشت دیوانگان جدا کردند . مدتها بود که خانواده هایمان از ما سر نزده بودند و به دست اندرکاران تیمارستان پول نداده بودند . مسئولان محترم ما را راهنمایی کردند که به ایستگاه اتوبوس برویم و هر وقت اتوبوس آمد سوار شویم .

ما هم حرکت کردیم . در آخرین لحظه لقمان دست مدیر تیمارستان را گرفت و با لبخندی گفت : ((...تو به من سنگ زدی ، نه رمیدم ، نه گسستم ! )) آقای مدیر دستش را با حالت چندش آوری از دست لقمان رها کرد و به نگهبانی دستور داد که ما را از محوطه خارج کنند .

ما به ایستگاه رفتیم و اولین اتوبوسی که آمد را سوار شدیم . اتوبوس متعلق به بخش خصوصی بود ، طبق اصل 44 . امّا خوشبختانه راننده از ما پول نخواست . مقصد اتوبوس را نمی دانستیم ، هیچ کس نمی دانست ؛ حتی خود راننده ! همهء مسافران دیوانه بودند . راننده هم دیوانه بود . از کشتزارها که گذشتیم ، سر و کلهء شهر پیدا شد . صدای لقمان را شنیدم که می گفت : (( شهر من این جا نیست ! شهر من گم شده است ! ))

اتوبوس در اولین ایستگاه کنار یک ورزشگاه مخروبه ایستاد . راننده به ما گفت که آنجا آخر دنیاست و باید پیاده شویم . ما بدون اراده پیاده شدیم و رفتیم طرف ورزشگاه . آنجا جمعی از دیوانه ها قبل از ما رسیده و روی سکّوها نشسته بودند . صدای هلهله و فریاد از آنها برمی خاست و دست و سوت میزدند . توی زمین کسی نبود و مهم هم نبود . محمود بلافاصله تعداد همه را شمرد و گفت : (( 37 نفریم. )) لقمان هم با شادی شعری از مولانا را زمزمه کرد : (( باز سر ماه شد ، نوبت دیوانگیست ! ))

آنجا پایان راه بود . دیوانه ها بعد از چند روز در اثر گرسنگی و بیماری می مردند . یک آمبولانس هر روز آنجا می آمد . چون می دانست که دائماً مسافرانی به سمت بهشت زهرا دارد .

من هنوز یک کار انجام نشده داشتم : باید از پدر و مادرم خبری می گرفتم . پول نداشتم که به خانه بروم امّا هنوز تعدادی اتوبوسهای بلیطی تک و توک در شهر وجود داشتند[ اصل 44 هنوز کامل اجرا نشده بود! ] و از دیوانه کسی بلیط نمی خواست! هر طور بود خودم را به خانه رساندم . هیچکس نبود . خانه خالی خالی بود . در حیاط خانهء مان خاک مرده پاشیده بودند . یاد یکی از آوازهای لقمان افتادم :

(( شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی           جام خالی  سفره خالی ، ساغر و پیمانه خالی

کوچ کرده آشنایان  دسته دسته  از  در  باغ        باغ خالی  باغچه خالی ، شاخه خالی لانه خالی ))

  با نامیدی به کوچه برگشتم . ناگهان پیرزن همسایه را دیدم که آمد پیشانی ام را بوسید و کمی گریه کرد . بعد دستی به صورتم کشید و آن گونه که یتیمان را نوازش میکنند ، نوازشم کرد . احساس غریبی به من دست داد . قلبم میخواست متلاشی شود . طاقت شنیدن چیزی را نداشتم . امّا پیرزن همسایه با بیرحمی شروع به صحبت کرد : (( مادرت دق مرگ شد . خدا بیامرزدش . ناراحتی قلبی داشت . از وقتی که تو را تحویل تیمارستان دادند ، حالش خیلی بد شده بود . چون فکر می کرد در تیمارستان معالجه می شوی ، دندان روی جگر می گذاشت و دوری ات را تحمل میکرد . امّا برایش خیلی سخت بود . یک روز مأمورها به خانهءتان ریختند و پدرت را چون کارت نداشت با خودشان بردند و فرستادند افغانستان ! فردای آن روز مادرت مرد ... )) پیرزن همچنان با هق هق تعریف می کرد . از خوبی های مادرم میگفت : این که آزارش به کسی نرسیده بود . به همه خوبی میکرد و ...

غم همهء وجودم را فراگرفته بود . می خواستم گریه کنم ، فریاد بزنم ، خاک بر سرم بریزم ، موهایم را بکنم . امّا یادم آمد که من دیوانه ام . دیوانه حق ندارد غمگین شود . دیوانه حق ندارد گریه کند . دیوانه باید شاد باشد . بنابراین پای کوبان به سوی ورزشگاه به راه افتادم .

 

جمهوری سکوت: نقاسی ،کشتی دیوانگان اثری از هیرونیموس بوش(Hieronymus Bosch    ,1516-1453 م)

نویسنده : علی خاوری نظرات : 4
  • Hafiz ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    گفتن مردمان غم دیوانه میخرند
    دیوانع هم شدیم و غم ما کسی نخرد

  • جامیان ۱۳۸۸ شنبه ۷ قوس

    از خواندن این مقاله بسیار متاثر شدم چون بعضی از قسمت های این مقاله مرا به یاد خاطرات تلخ که از ایران دارم انداخت. و بنظر من این وقایع بیشتر مختص زندگی هزاره ها میباشد تا کسانی دیگر. ولی خوب میشود که اگر بتوانیم خاطرات تلخ را که ما از کشورهای همسایه مان داریم در جای جمع اوری کرده و برشته تحریر در بیاوریم تا پرده از چهره ظالمان این نوع اعمال برداریم.

  • یک دیوانه ۱۳۸۸ پنج شنبه ۵ قوس

    دیوانگی بشر آنچنان ضروریست که دیوانه نبودن خود شکلی از دیوانگی است."قانون وخشونت-فوکو"

  • شیرمحمد حیدری(میرافغان) ۱۳۸۸ پنج شنبه ۵ قوس

    دیروز یکی در وبلاگم این طور کامنت گذاشته بود!

    سلام حیدری عزیز!
    چقدر شما ناامید هستید!
    از شیوه نوشتنتان تابلو است!

    از این به به بعد میخواهم دیوانه باشم.!

    عاقل مباش که غم دیگران خوری!
    دیوانه باش که دیگران غمت خورند.


    جناب خاوری عزیز به سلامت باشند.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: