نوبت دیوانگی
بالاخره پدر و مادرم مرا به تیمارستان بردند . وارد دفتر که شدیم یک خانم منشی و یا شاید هم سرپرست ، از جایش بلند شد و با اخمی کنایه آلود گفت : (( به به چشممان روشن شد . از این به بعد دیوانه ی افغانی هم می بینیم )) . از حرفش عصبانی شدم . می خواستم سرش فریاد بزنم : (( دیوانه آبا و اجدادت است . ))
امّا نه ! من به تحقیر شدن عادت کرده بودم . مگر پدر و مادر خودم مرا دیوانه نمی پنداشتند ؟ مگر آنها مرا به تیمارستان نیاورده بودند ؟ مگر کودکان به طرف من سنگ و پوست پرتقال پرتاب نمی کردند ؟ مگر پیرزن و پیرمردها به من نصفه نان صدقه نمی دادند ؟ یادم هست وقتی خانه ی بعضی از همسایه ها می رفتم ، زنهایشان از من سرشان را نمی پوشاندند ، می گفتند دیوانه محرم است . مگر اصلاح نکردن صورت دیوانگی است ؟ مگر حمام نرفتن دیوانگی است ؟ مگر شانه نکردن مو دیوانگی است ؟ مگر لباس کهنه و چرکین پوشیدن دیوانگی است ؟ چرا کسی هوشم را امتحان نمیکرد ؟ چرا وقتی می خواستند با من حرف بزنند از ایما و اشاره استفاده می کردند ؟ شاید فکر می کردند من علاوه بر دیوانگی کرولال هم هستم !
*****
آخرین باری که خودکشی کردم را هنوز یادم می آید . بعد از ظهر بود . پدر و مادرم رفته بودند عروسی یکی از فامیلها . من را هم در خانه زندانی کرده بودند تا در مجلس باعث آبروریزی نشوم . من هم بعد از مدّتها حمام کردم و به سبک صادق هدایت سراغ بستر رختخواب رفتم . شیر گاز را باز کردم و دراز کشیدم .
خودکشی های قبلی خیلی دردناک بودند ، مخصوصاً وقتی که رگهای دستم را بریدم . پدر سگ صادق هدایت دروغ گفته بود که اگر سر رگهای بریده شده را توی آب ولرم بگذارید ، احساس درد یا سوزش نمی کنید . به خدا آنقدر سوزش شدید داشت که طاقت نیاوردم و خودم سعی کردم پانسمانشان کنم ، امّا نشد ! خونریزی خیلی زیاد بود . وقتی پدر و مادرم خبر شدند ، سراسیمه من را بیمارستان بردند و آنها هم با ترحم تلخی پانسمانش کردند و به والدینم توصیه کردند که بیشتر مواظبم باشند .
امّا این روش آخری واقعاً بدون درد بود . خود صادق هم آن را انتخاب کرده بود . روش معرکه ای بود . داشتم به حالت خلسه می رفتم و کم مانده بود ملک الموت را زیارت کنم که پدر و مادرم از راه رسیدند و سریع در و پنجره ها را باز کردند و با پارچه های خیس ، گاز را بیرون کردند . بعد هم پدرم با خشم آمد سراغ من . کشیدهء محکمی به گوشم زد و من خودم را خیس کردم .
همیشه همینطور بودم ؛ وقتی احساساتی می شدم ، چه از روی ناراحتی و چه از خوشحالی ، خودم را خیس میکردم . در دورهء دبستان وقتی شاگرد اول می شدم ، جایزه ام را سر صف نمی دادند . مادرم با معلم ها صحبت کرده بود و قضیه را برایشان تعریف کرده بود . حتی یکبار وقتی که سر کلاس بدون کوچکترین تشویق یا معرفی ، معلم آرام جایزه ام را روی میزم گذاشت ، خودم را خیس کردم .
هیچ وقت به خودم جرأت ندادم که عاشق شوم . فکر می کنم اصلاً من دل نداشته و ندارم . من اصلاً لیاقت عاشق شدن را ندارم . در دانشگاه هم وقتی که دخترهای همکلاسی ابراز محبتی می کردند ، می دانستم که از روی ترحّم است . من از ترحّم متنفرم . ترحّم همان تحقیر است امّا همراه با منّت که این تلخ ترش می کند . هر وقت که سر کلاس غیبت می کردم ، سعی می کردم از کسی جزوه نخواهم یا اگر خیلی واجب بود از پسرها می گرفتم . اصلاً دوست نداشتم با دخترها حرف بزنم.
*****
داشتم می گفتم که پدر و مادرم مرا تحویل تیمارستان دادند . یادش بخیر چه روزهایی بود . دیوانه ها بهترین آدمهای روی زمین بودند . همه ی آنها شاعر بودند و شعر نو می گفتند . شعر نو خیلی خوب است : نه وزن می خواهد نه قافیه و معنی ! من هم آنجا شاعر شدم . شاید از اول هم شاعر بودم .
هیچ کدام از دیوانه ها خودشان را از من بهتر و بالاتر نمی دانستند . آنها نمی دانستند که من افغانی هستم . اصلاً آنها معنی افغانی و ایرانی را نمی دانستند . یادم هست در سالن عمومی تیمارستان تلویزیون بزرگی بود که یک شب بازی فوتبال ایران با یک کشور دیگر را نشان می داد ؛ دیوانه ها هر تیمی که گل می زد خوشحالی می کردند . آنها همیشه خوشحال بودند و به کل غم در زندگیشان مفهومی نداشت . آنجا ما همه یکدست بودیم . تعصّبات ناسیونالیستی نداشتیم . فقیر و پولدار نداشتیم . باکلاس و بی کلاس نداشتیم . همهء مان خوشکل و خوش صدا بودیم و هرچقدر دلمان می خواست آواز می خواندیم .
در آنجا با لقمان و محمود آشنا شدم . لقمان شاعر پیشه بود . هم خودش شعر می گفت ، هم شعرهای دیگر از بر داشت . محمود بزرگترین ریاضی دان روی زمین بود . من او را محمود حسابی صدا می کردم . لقمان حاکم بلا منازع دنیای ادبیات بود .
*****
افسوس که فلک چشم دیدن خوشی های ما را نداشت . در یک روز تلخ پاییزی من و لقمان و محمود را از بهشت دیوانگان جدا کردند . مدتها بود که خانواده هایمان از ما سر نزده بودند و به دست اندرکاران تیمارستان پول نداده بودند . مسئولان محترم ما را راهنمایی کردند که به ایستگاه اتوبوس برویم و هر وقت اتوبوس آمد سوار شویم .
ما هم حرکت کردیم . در آخرین لحظه لقمان دست مدیر تیمارستان را گرفت و با لبخندی گفت : ((...تو به من سنگ زدی ، نه رمیدم ، نه گسستم ! )) آقای مدیر دستش را با حالت چندش آوری از دست لقمان رها کرد و به نگهبانی دستور داد که ما را از محوطه خارج کنند .
ما به ایستگاه رفتیم و اولین اتوبوسی که آمد را سوار شدیم . اتوبوس متعلق به بخش خصوصی بود ، طبق اصل 44 . امّا خوشبختانه راننده از ما پول نخواست . مقصد اتوبوس را نمی دانستیم ، هیچ کس نمی دانست ؛ حتی خود راننده ! همهء مسافران دیوانه بودند . راننده هم دیوانه بود . از کشتزارها که گذشتیم ، سر و کلهء شهر پیدا شد . صدای لقمان را شنیدم که می گفت : (( شهر من این جا نیست ! شهر من گم شده است ! ))
اتوبوس در اولین ایستگاه کنار یک ورزشگاه مخروبه ایستاد . راننده به ما گفت که آنجا آخر دنیاست و باید پیاده شویم . ما بدون اراده پیاده شدیم و رفتیم طرف ورزشگاه . آنجا جمعی از دیوانه ها قبل از ما رسیده و روی سکّوها نشسته بودند . صدای هلهله و فریاد از آنها برمی خاست و دست و سوت میزدند . توی زمین کسی نبود و مهم هم نبود . محمود بلافاصله تعداد همه را شمرد و گفت : (( 37 نفریم. )) لقمان هم با شادی شعری از مولانا را زمزمه کرد : (( باز سر ماه شد ، نوبت دیوانگیست ! ))
آنجا پایان راه بود . دیوانه ها بعد از چند روز در اثر گرسنگی و بیماری می مردند . یک آمبولانس هر روز آنجا می آمد . چون می دانست که دائماً مسافرانی به سمت بهشت زهرا دارد .
من هنوز یک کار انجام نشده داشتم : باید از پدر و مادرم خبری می گرفتم . پول نداشتم که به خانه بروم امّا هنوز تعدادی اتوبوسهای بلیطی تک و توک در شهر وجود داشتند[ اصل 44 هنوز کامل اجرا نشده بود! ] و از دیوانه کسی بلیط نمی خواست! هر طور بود خودم را به خانه رساندم . هیچکس نبود . خانه خالی خالی بود . در حیاط خانهء مان خاک مرده پاشیده بودند . یاد یکی از آوازهای لقمان افتادم :
(( شهر خالی جاده خالی کوچه خالی خانه خالی جام خالی سفره خالی ، ساغر و پیمانه خالی
کوچ کرده آشنایان دسته دسته از در باغ باغ خالی باغچه خالی ، شاخه خالی لانه خالی ))
با نامیدی به کوچه برگشتم . ناگهان پیرزن همسایه را دیدم که آمد پیشانی ام را بوسید و کمی گریه کرد . بعد دستی به صورتم کشید و آن گونه که یتیمان را نوازش میکنند ، نوازشم کرد . احساس غریبی به من دست داد . قلبم میخواست متلاشی شود . طاقت شنیدن چیزی را نداشتم . امّا پیرزن همسایه با بیرحمی شروع به صحبت کرد : (( مادرت دق مرگ شد . خدا بیامرزدش . ناراحتی قلبی داشت . از وقتی که تو را تحویل تیمارستان دادند ، حالش خیلی بد شده بود . چون فکر می کرد در تیمارستان معالجه می شوی ، دندان روی جگر می گذاشت و دوری ات را تحمل میکرد . امّا برایش خیلی سخت بود . یک روز مأمورها به خانهءتان ریختند و پدرت را چون کارت نداشت با خودشان بردند و فرستادند افغانستان ! فردای آن روز مادرت مرد ... )) پیرزن همچنان با هق هق تعریف می کرد . از خوبی های مادرم میگفت : این که آزارش به کسی نرسیده بود . به همه خوبی میکرد و ...
غم همهء وجودم را فراگرفته بود . می خواستم گریه کنم ، فریاد بزنم ، خاک بر سرم بریزم ، موهایم را بکنم . امّا یادم آمد که من دیوانه ام . دیوانه حق ندارد غمگین شود . دیوانه حق ندارد گریه کند . دیوانه باید شاد باشد . بنابراین پای کوبان به سوی ورزشگاه به راه افتادم .
جمهوری سکوت: نقاسی ،کشتی دیوانگان اثری از هیرونیموس بوش(Hieronymus Bosch ,1516-1453 م)