۱۳۸۸ سه شنبه ۱۵ جدی
جُرمِ هزاره بودن

جُرمِ هزاره بودن

نمي‌شود هزاره باشي با «جرم» و تجربه‌اي «مُجرِم‌بودن» آشنا نباشي. براي اثبات هر جرمي دادگاه و دستگاه قضايي لازم است، تا با طي فرايند، ولو صوريِ اثبات جرم مجرم‌بودن مشروع و موجه جلوه كند.

مجرم‌بودن براي هزاره اما چيزي نيست كه به فرايند اثباتِ جرم نياز داشته باشد. «هزاره‌بودن» خود بنياد هر نوع موجه‌سازي و مشروعيت‌بخشي براي جرم است. دزدي، قاچاق مواد مخدر، آدم‌كُشي و نسل‌كُشي در افغانستان جرم نيست،  زيرا جرم در اين كشور امر عارضي نيست، بلكه امر جوهري و درون‌بودي است كه به صورت مادرزاد در روح و روان آدم‌ها خانه كرده و با ذات و هست و وجود آنها يگانه شده است. جرم در افغانستان وجهي از هستي است؛ وجهي كه با ذات انساني انسان يكي شده است، و نمي‌شود آن را از آن جدا ساخت و منفك كرد. جرم در افغانستان اما سويه ديگري نيز دارد. جرم در هر جامعه‌اي ديگري اگر امر فردي و انفرادي محسوب شود، در افغانستان ماهيت جمعي دارد؛ نه از آن رو كه ريشه‌ها و ابعاد اجتماعي دارد، بلكه از آن جهت كه جُرم ذاتي يك قوم و يك جامعه حتي در كليت انتزاعي‌اش پنداشته مي‌شود. معصوميت و بي‌گناهي يا برائت انسان‌ها از جرم در پيشگاه محكمه چيزي نيست، كه از پيش مسلم و مفروض گرفته شده باشد، بلكه تابعي است از پايگاه اجتماعي و هويت اتنيكيي كه يك فرد باشنده افغانستان به او تعلق دارد.

در افغانستان، بسته به اين كه يك فرد به كدام گروه قومي تعلق دارد، برائت و بي‌گناهي او در برابر محكمه و در تعاملات اجتماعي فرق مي‌كند. آنكه هزاره‌ است، ذاتا مُجرِم است، اما نه از آن جهت كه در جامعه‌اي جُرم‌زا بدنيا آمده است، بلكه از آن جهت كه هزاره است، و خون هزارگي در رگ او جريان دارد و بر پيشاني او مُهر هويت هزارگي حك شده است. جُرم براي هزاره‌ امري است كه هم با ذات و پوست و خونِ او يگانه شده است و هم در قيافه، ظاهر و انداموارگي اش مُتجلي است.  اما آنكه هزاره نيست، ذاتاً مُجرم نيست. جرم براي او اگر امر اثبات‌شدني باشد، پديده‌اي گذرا و زايل شدني است كه با تغيير قيافه و آرايش، بي‌ آنكه هيچ محكمه‌اي گواهي دهد، مي‌تواند معصوميت ازدست‌رفته‌اش را بتمامه باز آرد. براي يك غيرهزاره جُرم امري عارضي است، آنگونه كه به سادگي مي‌توان از زيربار آن شانه خالي كرد و خود را به قيافة مبدلي درآورد و يا حتي با همان قيافه در چهره‌اي يك معصوم و بي‌گناه، در ملاء عام ظاهر شد. آنكه هزاره نيست، مي‌تواند با جرُم چونان امر اختياري و گزينشي روياروي شود. او مي‌تواند مُجرم باشد و مي‌تواند مُجرم نباشد. اما آنكه هزاره است، پيشاپيش از چنين انتخاب و گزينشي بي‌بهره است. براي او جُرم امر پيشيني و ماتقدم است، كه همواره با او بوده و از گهواره تا گور او را مشايعت مي‌كند. هر هزاره در بدو پيدايش ناگزير با چنين تقديري روياروي مي‌شود و اين تقدير امكان گريز از جرم را از آن رو كه «هزاره» است، از او سلب مي‌كند. ديگران اما، بي‌هيچ ترديدي، با چنين تقديري دست و پنجه نرم نمي‌كنند.  آنكه هزاره نيست، مي‌تواند هر روز در يك كسوتي ظاهر شود.

افغانستان سرزمين تفاوت‌هاست، سرزميني كه نه تنها به خاطر فقر، نكبت، ويراني و از همه مهمتر اشتهاي مفرط «خودويرانگري» و عمليات انتحاري با سرزمين‌هاي ديگر فرق دارد بلكه به خاطر تلقي از جرم و فرهنگي كه در آن «جرم» و فرد «مُجرِم» تعريف و معنا مي‌گردد، نيز متفاوت است. رابطه و نسبتي كه در جاي ديگر ميان جُرم، ارتكاب جُرم و عنوان «مُجرِميت» قرار دارد در افغانستان وارونه است.   قاعده‌اي

« جُرم + ارتكاب جُرم = مُجرِم»

در افغانستان به قاعده‌اي

« جُرم ـ ارتكاب جُرم = مُجرم»

 و قاعده‌اي

«جُرم + ارتكاب جُرم = غيرمُجرم (بي‌گناه)»

 بدل شده است. در افغانستان مي‌توان يك روز نسل‌كُشي كرد و فرداي آن در مقام رئيس پارلمان و يا كانديداي رياست جمهوري، براي ايجاد تغيير، مبارزه با نابرابري و ايجاد آرمان‌شهر عدالت و آزادي و مهم‌تر از همه «پاكي» و «مبارزه با فساد» قيام كرد. مي‌توان يك روز  يك سرزمين را به ويرانه‌اي مطلق بدل كرد، يك شهر را بر سرِ شهروندان آن آوار كرد، ويراني، آوارگي، فقر، مرگ و تابوت را توزيع كرد اما در فرداي آن روز، در ميان همان شهروندان، بوق و كرناي قهرماني و عدالت‌خواهي سرداد. مي‌توان ترياك توليد كرد و زمينِ خدا را به مزارع موادِ مخدر و كارخانه‌اي براي به تباهي كشانيدن جسم و روح و روان انساني بدل كرد اما در عين زمان حكومت خدا را بر زمين خدا پياده كرد. مي‌توان مافياي مواد مخدر داشت و در عين حال به كاخ رياست جمهوري رفته و در خلعتِ رئيس جمهور چشم‌ در چشم خلقِ خدا در برابر شرق و غرب براي برگرداندن صُلح، ايجاد دموكراسي و حكومت عاري از فساد  چشمك زد. مي‌توان مجاهد شد و براي برپا داشتن امارت اسلامي در سرزمين خدا و راندن كفار و مشركين از سرزمين مسلمانان ده‌ها و صدها هموطن و هم مذهب خود را مثله‌كرده، سرها و دست‌ها و جسدهاي تكه‌تكه شده را به خانواده‌ها هديه فرستاد و در فرجام بي‌هيچ دغدغه‌اي خود را انتحار كرده و به آغوش حور العين در جنت شتافت. مي‌توان دزدي كرد و ده‌ها ميليارد دلار را حيف و ميل كرد. اين همه هيچ‌كدام جرم نيست تا آن حد كه مي‌توان دست‌هاي خود را به همة اينها  همزمان آلود، بي‌آنكه ذره‌ايي از آلودگي را احساس كرد. جُرم از اين لحاظ عمل مُجرمانه نيست، بلكه نحوه‌اي از زيستن، حالي از احوالِ زندگي و شأني از شئونات آن است، كه هر دم مى‌تواند عوض شود و تغيير كند. روحِ شرير، انديشة ناپاك و دستان آلوده در طُرفة العيني تغيير مي‌كند، آنكه قاتل است به نجات دهنده مي‌گردد و آنكه آلوده است به فرشته‌اي پاكي بدل مي‌شود.

 افغانستان سرزمين تفاوت‌هاست، سرزميني كه  نمي‌شود آن را با هيچ سرزميني قياس كرد. اين سرزمين تافته‌اي جدا بافته‌ايي است كه نه به سرزمين مكبثِ شكسپير  شباهت دارد كه در آن دست‌هاي آلوده‌اي مكبث را تمامي‌ آب‌هاي درياها نمي‌تواند پاك كند[1] و نه به سرزمينِ بلخِ زرتشت كه قاعدة زيست آن  «گفتارِ نيك‌، كردارِ نيك و پندار نيك» است و نه به مدينة فاضلة «محمد» كه در آن «كشتن يك انسان به مثابة كشتن همة انسان‌ها ست». افغانستان سرزمين جرم‌هاي بي‌جنايت و جنايت‌هاي بدون مجرم است. سرزمين آه و ناله‌هاي مدفون شده، كله‌هاي مناره‌شده، سرزمين گورهاي دست جمعي، سرزمين نسل‌كُشي، سرزمين قربانيان خموش، سرزمين جلاد‌هاي قهرمان و قاتلان شرافتمند، سرزمين كثافت‌هاي‌ پاك و پاكان كثيف، سرزمين «دوزخيان روي‌ زمين» و «بهشتيان انتحاري».

آنچه در روز شنبه اتفاق افتاد هم تنها در بستر چنين فضاي ذهني و رواني قابل تحليل و درك است. به ظاهر، وزيراني كه هزاره بودند همگي در پارلمان، با رأي اكثريت رد صلاحيت شدند. يك هزاره و حتي يك هزاره هم واجد صلاحيت براي تصدي پُست وزارت شناخته نشد. در ميان چهار تن هزاره‌اي معرفي‌شده به پارلمان، افرادي با خصوصيات متفاوت وجود داشت. مي‌شد پيش‌بيني كرد كه ميرزا حسين عبداللهي رأي نياورد، زيرا او قبل از هرچيز از هويت هزارگي خود سخن گفته بود و جرمي را كه يك قرن است يك قوم به بهانة آن مجازات مي‌شوند، او با افتخار و شكوه از آن ياد كرده بود. اما روز شنبه حتي سرور دانش هم رأي نياورد. كسي كه در صلاحيت علمي او هيچ كس نمي‌تواند شك كند، زيرا او نه تنها ماستراي حقوق دارد، عضو مجلس مؤسسان و دبير علمي كميسيون تسويد قانون اساسي بوده است، كه علوم ديني را تا درجة اجتهاد خوانده است، و كتاب‌هايي را كه او ترجمه و تاليف كرده هنوز هم در دانشگاه‌هاي ايران تدريس مي‌شود. دانش دستِ كم پنج سال پشت به قبله‌اي جامعه‌اي خويش و رو به قبله‌اي كرزي، در مقام وزير عدليه، نماز سياسي خواند. اين بار حتي او هم رأي نياورد و صلاحيت‌اش مورد تأييد قرار نگرفت. داستان رد صلاحيت غلام محمد ييلاقي كه دكتراي اقتصاد دارد و جنرال خداداد كه يكي از بلند پايه‌ترين تحصيل‌كردگان در علوم نظامي است و از حمايت خارجي‌ها هم برخوردار بود، در ميانة دو سرِ طيف عبداللهي و سرور دانش قرار دارد. با اين هم اما ‌ هيچ‌كدام رأي نياورد و همگي دست از پا درازتر به خانه برگشتند. چنين چيزي صرفاً يك اتفاق نيست، يك رويدادي ناآشنا براي هزاره‌ها هم نيست. زيرا آنچه روز شنبه در بُعد سياسي اتفاق افتاد در بعد اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، اداري و آموزشي هر روزه و هر لحظه جريان دارد. رويداد حذف هزاره‌ها بخشي از پروسة متمادي  «هزاره‌ستيزي»، «هزاره‌زدايي» و «هزاره‌هراسي» است كه بيش از يك قرن است، در افغانستان با تمام قدرت اجرا مي‌گردد. در مهم‌ترين نقطه‌هاي عطف آن يك‌بار عبدالرحمان در آغاز قرن شصت و دو فيصد هزاره‌ها را نابود كرد، سرزمين‌هاي شان را تصرف و خزانة دولت و مملكت‌داري را از بهاي خريد و فروش مردان و زنان هزاره پُر كرد، در پايان قرن مسعود و ملاعمر كمر به نسل‌‌كُشي اين قوم بستند و از كُشته‌هاي هزاره‌ها پُشته‌ها ساختند و افشار و سيدآباد، يكه‌ولنگ و غرب‌ِ كابل را بر روي ساكنان آن آوار ساختند.

آنچه يك هزاره هر روز، در تجربة زيسته‌اي خود با آن دست و پنجه نرم مي‌كند، از يك كراچي‌وان گرفته تا تحصيل‌كرده‌اي نيك‌تايي پوش، فرايندي مدام و مكررِ «حذف‌شدن» است. حذف شدن از اداره، حذف شدن از دانشگاه، حذف‌شدن از مغازه‌داري، حذف‌شدن از تلويزيون، حذف‌شدن از مسابقه آوازخواني، حذف‌شدن از مسابقات ورزشي و حذف‌شدن از سياست. اشكِ تلخِ شجاع شكيب و گريه‌هاي زار الهة سرور اشك فردي نيست كه از فراتررفتن و صعود در يك مسابقه و رقابت عادلانه بازمانده باشد، بلكه عصاره‌اي دردي است كه دستِ كم يك قرن، به خاطر تجربة حذف‌شدنِ مُدام در وجود هزاره‌ها تنوره مي‌كشد. اشك او نمادي از اشك‌هاي خموش و بي‌صدايي است كه هر روز و هر شب فرو مي‌ريزد و جز هزاره هيچ‌كس نمي‌تواند بفهمد كه چه رنجي و چه رازي در پسِ اين همه اشك‌هاي زار نهفته است. غوطه‌ور شدن و فرورفتن در درون درياي راز اين اشك‌هاي بي‌پايان به ميانجي زبان امكان‌پذير نيست. تنها هنر، شعر و ادبيات است كه مي‌تواند به گوشه‌اي از اين عالَم رواقي هزاره‌ها  راه يابد و زخمه‌اي از اين زخم‌هاي درون‌ريز شده را بنوازد.

قصة زندگي هر هزاره يك قصه بيش نيست، قصه‌اي حذف‌شدن، اما قصه‌اي است كه به گفته‌اي حافظ «از هر زبان كه مي‌شنويم نا مُكرَّر است». قصه‌اي حذف شدن ميرزاحسين عبداللهي و شجاعِ شكيب و دانشجوي هزاره‌ايي كه شب و روز زحمت مي‌كشد و با هزار رنج و محنت درس مي‌خواند اما سرانجام «نمره اولي» را از او مي‌گيرند و به دانشجوي تنبلي مي‌دهند كه از شش روز درسي يك روز در كلاس حضور پيدا مي‌كند، با قصه‌اي تحصيل‌كرده‌اي كه مدرك فارغ التحصيلي‌اش را گرفته و در اداره‌ها استخدام نمي‌گردد و با قصه‌اي كراچي‌واني كه پوليس هر روز به يك بهانه جداگانه‌اي از او رشوه مي‌گيرد، همگي يكي است. هركدام از هر لحاظ با يكديگر تفاوت دارند، يكي سياست‌مدار، يكي دانشجو، ديگري فارغ التحصيل و آن يكي كراچي‌وان است، اما در عين حال آن‌ها از يك وجه مشتركي نيز برخوردارند؛ وجه مشتركي كه همة آنها را با همه‌اي تفاوت‌هايي كه دارند كنار هم قرار مي‌دهد و سرنوشت يكساني را برايشان رقم مي‌زند. آن‌ها همگي در يك چيز شريك اند،‌ «هزاره بودن». آن‌ها جرم يكساني دارند و از همين‌ رو، سرنوشت يكساني را نيز بايد تجربه كنند. نمي‌شود هزاره باشي و مُجرِم نباشي و اين همان وجه مشتركي است كه شما را با هر هزاره‌اي ديگر يگانه مي‌كند و اشك زاري را كه دانشجويي براي بازماندن از بورسيه و ادامه تحصيل يا شجاعِ شكيب در يك مسابقه فرو مي‌چكاند، با تمام وجود حس مي‌كني و انگار اين اشك‌هاي توست كه از چشمانِ او سرازير مي‌شود. چگونه چنين چيزي امكان‌پذير مي‌شود و چگونه در لحظه‌اي «تجربة حذف‌شدن» همه‌ي فاصله‌ها به يكباره محو مي‌شود و هزاره‌ها با تمام تنوع و گوناگوني خود سراپا يكپارچه و يگانه مي‌شود و كلِ زمان و زمين فرو مي‌ريزد و از ارزگان گرفته تا افشار و قزل‌آباد درهم ادغام مي‌شود، همه چيز ناپديد مي‌شود و جز «هزاره‌بودن» چيزي باقي نمي‌ماند، امري است كه نمي‌شود به اين سادگي شرحه اش كرد. اما آنچه كه نبايد از آن غفلت كرد و مدام و در هر لحظه بر زبان و روان جاري ساخت اين  درسِ شكوهمند «بابه» است كه گفت: «مي‌خواهم ديگر هزاره‌بودن جُرم نباشد». اين هم راه است هم هدف، هم سياست است، هم اقتصاد هم فرهنگ است و هم تاريخ. در همه جا اين كلام طنين‌انداز است و در هر لحظه جاري و ساري است.  بايد اين راه را تا نهايت پيمود تا آنجا كه ديگر هيچ‌چيزي حتي حذف‌كردن كارساز نباشد.             


 

[1] به اين گفتگو دقت شود كه شكسپير چگونه هولناكيِ ريختن خونِ آدمي و وجدان معذّبي كه جنايت‌كار و خون‌آشام پس از آن با آن روبرو مي‌شود را روايت نموده است. سپس آن را با وجدان آسوده و آرام جنايت‌كاراني مقايسه كنيد كه در افغانستان پس از به تباهي‌‌كشيدن يك كشور و يك ملت چگونه دوباره آسوده و بي‌خيال بر سرِ همان ملت سياست‌ورزي مي‌كنند:

ليدي مكبث: كه بود كه چنين فرياد كرد؟ اي سپهسالارِ ارجمند،‌با چنين انديشه‌هايِ ديوانه‌وار جانِ نازنينِ خود را تباه مكن. برو، آبي بياب و اين شاهدِ ناپاك را از دستان‌ات بشوي. اين خنجرها را چرا از آنجا آوردي؟ اين‌ها بايد آنجا باشند. آن‌ها را ببر و خادمانِ خفته را به خون بيالاي.

مكبث: ديگر نخواهم رفت. از انديشيدن به آنچه كرده ام بيمناك ام، تا چه رسد به دوباره ـ ديدن‌اش. اين در كوفتن از كجاست؟ مرا چه مي‌شود كه هر صدايي مي‌هراساند ام؟ اين دست‌ها چي‌ ست؟ آه، كه چشمان ام را از چشم خانه بر مي‌كَنَند؟ آيا تمامي اقيانوسِ بيكرانِ نِپتون اين خون را از دست‌هايم تواند شست؟ نه، اين دست‌هايِ من است كه درياهايِ بي‌شمار را خون‌رنگ خواهد كرد و هر سبز را سرخگون» ويليام شكسپير (۱۳۸۳)، مكبث، ترجمه داريوش آشوري، تهران: نشر آگه، ص ۴۴.

نویسنده : حسين جوادي نظرات : 34
  • محمد ظاهر بوستانی ۱۳۸۹ چهارشنبه ۴ حمل

    به همه دوستداران ،منورین ونخبه گان ملیت هزاره سلام واحترام باد.
    1- از تمام نظر دهندهگان وداد خواهان عدل وعدالت اظهار قدر دانی نموده ومفتخرم.
    2-نخبهگان ورسالتمندان جامعه هزاره،هر یک به نوع از انواع درد های خویش را مطرح کردند ولی راه ها وعملکردها را اجمالی طراحی نموده که ،مارا از هدف اساسی به دور نگاه میدارد.
    3- مشکل اساسی هزاره ها در نبود کدرها اند ویا در افراد واشخاص سالم،وفادار به آرمان والائی هزاره ها؟
    4- کمبود اساسی جهت یک استرتیژی هدفمند ومثمر سیاسی،اقتصادی واجتماعی ،سازمان واحد با طرحهای پیشرونده وهدفمند در جامعه هزاره ها اند وبس.
    این سازمان متشکل از تمام نخبهگان،منورین،رسالتمندان پاک نفس،صادق ووفادار با اهداف عالی هزاره ها از تمام طیف واقشار با سابقه اندیشه های چپی ،راستی، مادی ومعنوی در یک محوریت پاسخگو بوده و باشد.
    5- در عدم چنین یک سازمان فعال با سیاست های روشن وشفاف در مطابقت با حال واحوال مردم وجامعه وهمچنان جا بجا سازی کدر های جوان سر سپرده وسر شار با دانش های امروزی در پستها ،کمیسونها،ادارات دولتی،سازمانی وتمام بخش های سیاسی،اقتصادی واجتماعی،نتنها از قافله تمدن به عقب مانده بلکه همه روزه توهین ومسخره خواهیم شد.

  • منسور ۱۳۸۸ پنج شنبه ۲۰ حوت

    من ازنظر نیک تمام برادران وخواهران هزاره تقدیر میکنم.خوشجالم که تاحدی ازانحالتهای قبلی خارج شده وبه شکل عادی زندگی میکنند.ارزومینمایم بازهم به سعی وتلاش شان ادامه داده وکوشش نمایند که بیشتر زمینه درس وتعلیم را برای کسانیکه درییلاق ها ی ولسوالی های دوردست هزاره نشین زندگی میکنند مساعد بسازند.درست است مشکلات زیادی را هزاره ها درطی تاریخ متحمل شدند. اما درشرایط فعلی بجای ذکرکردن کلمات زننده ودورکننده باید برای انکشاف وترقی کشورکوشیده واتحاد وهمبستگی را بمیان آورد.

  • یک تاجیک ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۸ دلو

    برای ملت زحمت کش و بیدار شده هزاره آرزوی رسیدن به حقوق حقه اش را دارم.
    یک تاجیک

  • سهراب ۱۳۸۸ چهارشنبه ۲۱ دلو

    سلام دوستان عزیز سایت خوبی بود
    به آمید روزی که گفته های بابه مزاری عمی شود

  • اجمل بابکرخیل ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۵ دلو

    سلام دوستان عزیز ! شاید به شما جالب باشد که یک پشتون هم این چنین مقاله و نظارت شما را میخواند و نظر خود را میفرستد ، برادران عزیز ما افغانها بین خود هیچ نوع مشکل قومی نداریم بل این کسانی که خود را رهبر مایان میدانند دست به چنین اعمال میزنند و علت اصلی رد شدن چند تن از وزرای پیشنهادی کرزی خود رئیس جمهور بود که نخواست ایشان از شورای ملی رای بگیرند ورنه من به یقین برای تان میگویم که آقای کرزی آن قدر قدرت دارد که بتواند یک وزیر را در پارلمان کامیاب کند ولی کرزی هم بنابر مداخلات خارجی نتوانست که ایشان را کامیاب کند. باور به خدا کنید که اکثر مردم پشتون به گفته شما ها فاشست نیستند بلکه این رهبران مایان هستند که بخاطر منفعت خود تخم نفاق را بین مایان میندازند که البته خارجی ها هم آرام ننشسته اند من از پشتون بودن هزاره بودن و غیره مسلمان بودن را ترجیح میدهم که خداوند ج میفرماید که همه مسلمانان برادر هم هستند و در هیچ جایی از قران قید نگردیده است که افغانها تاجکها هزاره ها پاکستانی ها امریکائی و غیره. به امید یک افغانستان آرام و عاری از نفاق و کینه خدا حافظ دوست شما اجمل

  • محمد جوادی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۷ دلو

    بلی انفجار های خطر ناک کابل را تکان داد ُ صدای بمب ها وواسکت های انتهار از گوشه گوشه کشور شنیده میشود ُ صد ها انسان مظلوم وبی گنا ه را به قتل میرسانند ُ اطفال معصوم ُ مردم بی گنا وخانواده های حقیر وفقیر

    خوب در کشور بنام افغانستان انسان کشی خیلی اسان بوده است چون ما نسل امروز وارث انان هستیم که چند سال پیش بما تحت نام قوم ُ مذهب وزبان جفا میشدند عده ما را انسان هم حساب نمی کرد

    عده دیگر ما را نه تنها اینکه به عنوان شهر وند وتبعه افغانستان قبول نداشتند بلکه بزرگترین جنایت های بشری به ما روا میداشتند از قتل عام ها ی عبد الرحمانی آغاز تا چور وچپاول گلبدنی وقتل عام های دسته جمعی طالبانی .

    زمانی هزاره بودن ما جرم بود چون هزاره بودیم گویا انسان هم به حساب نمیامدیم به باور بعضی ها

    چون هزاره بودیم از کوچکترین حقوق حقه انسانی هم بهره مند نمیشدیم

    چون هزاره بودیم باید قتل عام میشدیم

    چون هزاره بودیم به ما چور وچپاول روا می داشتند

    اما ما همواره صدا سر دادیم ما نیز انسان هستیم

    ما تبعه کشور بنام افغانستانیم

    ما هم وارثان اصلی این سر زمینیم

    ما هم حق داریم و جز حق خود چز دیگر را نمی خواهیم

    ما دیگران را به عنوان تبعه این بوم واین سرزمین قبول داریم وتبعه رسمی افغانستان را برادر خطاب میکنیم ولی میخواهیم در کنار ان ما هم از کوچکترین حقوق انسانی بهره مند باشیم

    وظلم و جنایت دیگر بس است ؟

    غارت گری نمی خواهیم

    استبداد ومظلوم ستیزی را نمی پذیریم

    غارت گری ُ ظلم واستبداد طغیان گری باید از کشور رخت بر بندد

    مردم ما پشت سر رهبری فرزانه ای بنام بزرگ ووالای (بابه مزاری ) خردمندانه پشت حق شان ایستاد شدند

    شعار آزدیخاهی سردادند

    نیدای دفاع از مظلوم را بلند کردند

    خواهان داشتن حق مساوی همه افغانها گردیدند

    وبرای ایجاد وحاکمیت یک فضای سیاسی که در سایه ان همه بتوانند برادر وار زنده گی کنند مو ج ایجاد کردند

    وبرای بر گرداندن حقوق حقه مظلومین ومستضعفین در سایه پرچم لا اله الا الله به دفاع بر خواستند

    وبرای از بین برن توق طلبی وبر تری خواهی شعار ان اکرمکم عند الله اطقیکم سر دادند

    اما غارت گری طغیان کرد

    ظلم و استبداد به اوج خود رسید

    تا انجایکه ان رهبر فرزانه مارا نیز از ما گرفت وما را درسوگ همیشگی او نشاند

    وگرو هک استبداد گر انچنان بعد از ان استبداد گری کرد که دامن استبداد وغارتگری تا ه کاخ سفید هم رسید

    جامعه جهانی مجبور به مداخله مستقیم در امور افغانستان شد

    با امدن جامعه جهانی فضای مساعد تری انسانی در کشور به وجود امدند

    بعد از کنفرانس بن ارمانهای بلند بابه مزاری کم کم در کشور تحقق یافت

    همه احسا س کردند انسانند

    مردم در مدت هفت سال زنده گی سالم تر انسانی را شاهد بودند

    وما امید وار بودیم که بعد ازاین مردم افغانستان همه در کنار هم برادر وار زنده گی خواهد کرد

    حق به حق دار سژرده خواهد شد

    دیگر مفکوره بر تری طلبی وتفوق را کسی به سر نخواهند پروراند

    تصمیم گری ها بر مبنی شایسته سالاری در کشور رقم خواهد خورد

    ساختار های سیاسی واداری به مبنی انکشاف متوازن صورت خواهد گرفت

    وعده های که از طرف سیاست مداران مضحک به مردم داده میشد امید وار کننده بود

    اما با انهم هر روز دیده میشد که تصمیم گری ها غرض الود است وبر مبنی منافیع یک قوم ویک گروه خاص گرفته میشود

    تشکیلات همچنان به اسا س همان ساختار های استبدادی گذشته وبر مبنی مفکوره برتری خواهی به وجود می اید

    ولی در کنار ان هر روز صدای ازادی خواهی وعدل مساوات جامع مدنی به گوش ها طنین انداز بود

    اگر گاه گاهی دولت در تصمیم گریهایش دو چار اشتباه میشد نیدای از درون خانه ملت بلند میشد که تصمیم گری استبدادی دیگه بس است ؟

    ولی اینبار نه تنها اینکه دولت به جنایت های گذشته به شکل واضیح تر وروشن تر ادامه میدهد

    بلکه پارلمان هم دوباره مفکوره عبدالرحمانی ُگلبدنی وطالبانی را زنده کرده وبر مبنی تعصب وافترا به اقوام که در اقلیت هستند تصمیم میگردند

    دیگر امید ها به نا امیدی تبدیل میشوند

    نیدا های عدالت خواهانه در سینه ها سر کوب میگردد

    چهره های صاحب استعداد وشایسته به افترا کشانده میشود

    وبالاتر از ان انچنان از حق وحقیت انکار صورت میگرد

    که اصلا به استعداد اقلیت ها باورندارند واگر دارند هم استعداد کشی میکنند

    ودر یک جنایت بزرگتر از گلبدین وملا عمر که جانیان بزرگتر از ان در تاریخ وجود ندارند وهمه بد بختی های مردم توسط انان در کشور رقم میخورند دعوت به عمل می اید تا دو باره به نظارم بر گردند

    ایا با برگشتن انان دو باره افغانستان به قهقرا نخاهی رفت ؟

    ایا دو باره به عده ای به نام قوم ومذهب جفا نخواهد شد ؟

    ایا کرامت انسانی را به بازی نخاهد گرفت ؟

    ایا طغیان گری واستبداد از نو زنده نخواهد شد ؟

    ایا روحیه فاشیستی وصدای فاشیستان دو باره در کشورطنین انداز نخواهد گشت؟

    همه اینها تحقق یافتنی است

    اما کجا است او گوش شنوا که نیدای مظلومین را بشنوند وصدای حق خواهی را جواب گو باشد ؟

    و کجا است او ن چشم بینا که جنایت ها بوبینند ونادیده نگرند ؟

    و کجا است اون زبان گویا که بگویند نه دگر ظلم وجنایت بس است ؟



  • Hafizullah parhizgar ۱۳۸۸ شنبه ۳ دلو

    Salam bar hamae qalam badastan:
    maqalate wa nazariate hamae tan ra khondam, khele ha ehsas ghoror baraiam paida shood ke aksar jawanane ma qodrate tahlele seiase wa elme ra darand, ama yak nokta ra nabaiad faramosh kard , ke qalam badastane jamhori sokot hamwara dargir janghie naweshtari meshowand wa masauliet ra ba gardan en wa and me andazand , khodam akhond nestam, ama in ra khob namidanam ke bajaie rah hal haie asasi hamwara az akhond shekwa konim, motawjeh khod bash khodat chemekone, aia kodam tarh asasi baraie nejat qawm khod sakhti? agar bal!, lotafan peshkash kon, aga na chara bajaie enteqad az akhondo rahbaran seiase wa che wa che... w jang haie lafzi, dar website jamhori sokot , ba fekre shahkari nameshawied wa fekre tarh wa plan taraqi wa pishraft mardoom khood nameshaweed, biaien ba liaz khoda ba jaie enteqad az hamdegar,bajaie da sar wa sorat hamdigar kobeedan ba feekre etehad darooni shawiem, qesme ke azizn yad awar shoodan aga, ma mardoom dar parlman dar aqaleia nabodem wozaraie ma aga shaiesta bod ia na, rad nameshoodan, shekwah az kasie ba nam pashton, tajek.... wa. nakoonied, ina doshmanaie deriena mardoom ma bodan wa astan az doshman entezare komak kardan ghalat as aga ena me khastan ba ma rai betan baba ra shaheed name kardan afshar ra taraj namekardan, aia ena onha nestan, jenaiate behsood ra mortakeeb nameshoodan,wa sadha jenaiate degar.... bazham dosta az ghair tawaqqoa nadashta basheed,beied dar fekre tarh asasei shaweed, shomara ba khon shohadaie hazara qasam medeham az ekhtelafatie darooni wa daman zadan ba en ekhtelafat dast war dareed agar akhooni agar daneshgahi asti agar seiasat madar asti har ke hasti dast ba dast ham dadah ettefaq dashta basheed wa qiam siasy kooneed,doshman ra hairatzada besazeed hanoz forsat has, nashawad ba khatere ekhtelafate darooni hameen forsat ra az dast dehemm, agar hazara hasti motahhed bash hamatan mowaffaq basheed,
    albata pozish mekhaham aga jasarat shooda bashad , man qaneam ke ma az siasat cheze namefahmam engineer hastam, ama ba khatere ehsase hazargi boodan en matlab ra nawashtam wa lotfan ba waadahei hech ghaire , tajeek, pashto, bawar nakooneed, ena hech kodameshan wafa nadarand poshte wajhee moshtarake ke nam bordeed nagardeed en wajhe moshtarak dard ra dawa namokoona,

    dar akheer az pak sheem tashakkoori monom ke mataleb jazab naweshta bodeen, az kasaie astam ke naw be in website mosharraf shoodom ,

  • رضا صابر ۱۳۸۸ جمعه ۲ دلو

    من دست وقلم کسی را می بوسم که رنج وغم هزاره را احساس کند وازآن بنویسد وچاره اندیشی کند نویسنده ی مقاله خیلی جالب ودقیق نوشته ای کاش همه از خواب خرگوشی بیدار شوند ودرد شان را درک کنند درد که پیدا شد دوا هم پیدا می شود مشکل ما اینست که هنوز بسیارند کسانی که درد این کارد به استخوان رسیده را احساس نمی کنند وتخدیر شده اند ای کاش همه این استبداد غیر قابل تحمل را درک می کردند آنوقت می فهمیدند که باید به کی رأی بدهند وحد اقل در شوراهای ولایتی ماهزاره ها مفتضح ورسوا نمی شدیم که با تعدد بیش از حد نامزد ها وآرای پراکنده رسوا وشکست خورده شدیم

  • خراسانی ۱۳۸۸ جمعه ۲ دلو

    هزاره همان تاجیک است و تاجیک همان هزاره. تنها چیزی که هویت واقعی هزاره و تاجیک است فرهنگ و بخصوص زبان فارسی است و بس. توصل به مذهب و نژاد تنها کار رهبران معامله گر در میان هم تاجیک و هم هزاره است.
    باید به اتحاد و همبستگی استراتژیک هزاره، تاجیک و ازبک اندیشید و در برابر حاکمیت جهل قبیله ایستاد.

  • جاوید ۱۳۸۸ دوشنبه ۲۸ جدی

    دوستان عزیز!
    واقعاً خسته شدم از این نویشته ها, همه کسانی که توانمندی قلم زدن را دارند و مهارت نویشتن مقالات سوزناک را؛ فقط از مظلومیت و جبر تاریخ نویشته میکنند. وقت عنوان مقاله را میخوانم فوراً تاریخ مظلومیت هزاره تکرار میشود و اینکه هم اکنون نیز این ظلم جریان دارد اما در قالب دموکراسی. اگر دوستان قهر نشوند میخواهم بگویم که دوستان نویسنده ما صرف هدف نویشتن و توانمندی علمی خویش را نشان میدهند و بس. حالا اگر این سوال را بپرسیم که از مظلومیت هزاره کی فریاد نکشیده؟ کی خبر ندارد؟ کدام وقت این شکایت کاهش یافته؟ و چه منفعت از این شکایتها داشتیم؟ در بین ما یک فرهنگ شده و شاید هم از فرهنگ عاشورا به میان آمده که باید از مظلومیت سخن گفت, باید خوب را غریب, فقیر, محروم, مظلوم و ترد شده نشان بدهیم!! خوب! چه حاصل کردیم؟ آیا با من موافق هستید که اگر هزاره در سیاست هست, اگر هزاره وزیر میشه, اگر بچه هزاره در رقابتها شرکت میکند بر اساس توانمندی نظامی و سر سختی مردم هزاره در مقابل دیگران بوده و مثال آن 5 سال جنگ رهبر شهید است و در گذشته جنگهای خوانین هزاره در مقابل فاشیستها.

    من اعتقاد دارم که در این دنیا انسان برنده, انسان زوردار و انسان قدرتمند حرف اول را میزند و حتما شنوینده هم دارد و همه مجبور به شنیدن هستند مثل دوران مزاری در غرب کابل. اکنون که ما در پناه فاشیستها هستیم و مثلا خود را افغان میگوییم آیا چیزی برای گفتن داریم؟ آیا مشکل ما حل شده؟ آیا جرم هزاره بودن عفو شده؟ نه! خوب پس نجات مردم ما نیاز به یک طرح عملی و ایجاد یک سیستم است که مردم روی یک محور خاص جمع و یک قدرت بسازد. از نظر من این مقالات خوب است ولی این راه حل مشکلات سیاسی اجتماعی هزاره ها نیست. راه را باید جستجو کرد و باید انرژی های پراکنده را جمع کرد و باید اندوخته ها علمی دوستان جمع و از آن به نفع یک نظام برجسته سیاسی استفاده کرد.

    یک بار دیگر توجه دوستان را به قوم یهود جلب میکنم, این اقلیت مذهبی و قومی امروز دنیا را در دست دارد, ما هزاره ها کمبودی نداریم, ضعف ما ویا بهتر بگوبم ضعف عمده ما خود محوری, تک محوری, بی محوری, عدم اعتماد, عدم احترام و روحیه ضعیف ما است که زائیده نسلهای گذشته ما است. امروز ما بهترین کادر علمی را دایم ولی آنها یا رد شده اند, یا مزدور شده اند, یا مفرور شده اند ویا شاعر. آگر یک قدرت مرکزی بوجود بیاید پس همه این ها انسانهای توانمند میشوند و سرنوشت ما تغییر خواهد خورد.

    جاوید
    کابل

  • ضیا ۱۳۸۸ شنبه ۲۶ جدی

    رای ندادن به نامزد وزیران هزاره که این بار دوم هم رای نداد به نظر من این را میرساند که هزاره ها بیشر شناخته شود ، منظورم اینست که افغانستان بدون هزاره محال است که افغانستان باشد اما این بهتر است و جای خوشحالی و شادی برای ما مردم است که مردم افغانستان و جهان به روشنفکران و نخبه گان هزاره بیشتر اشنا می شوند و این را بداند که اگر بار صدم هم رای نیاورد بازهم روشنفکران هزاره شناخته تر می شود و این مردم که در راس هیچ نبود ند و حق تحصیل را نداشتند این همه نخبه در کجا بودن این را می رساند که مردم هزاره با زحمت و تلاش که دارد روشنفکر و نخبه و قابلیت و زارت را دارد
    بسیار معذرت میخواهم که جملاتم مفهوم رانرسانده باشد

  • علی ۱۳۸۸ يکشنبه ۲۰ جدی

    دوست عزیز علی صاحب که در مورد نظر من نظر دادید!
    من با شما موافقم که خلاء های در میان روشنفکران ما هم وجود دارد. این خلاء ها زمانی آشکار تر می شود که رهبران و روشنفکران ما خود را در یک "موقعیت مرزی" می یابند. به گونه مثال، رای آوردن وزاری پیشنهادی هزاره ها در دور اول در پارلمان را می توان به عنوان "مواجهه با موقعیت مرزی" در نظر گرفت. همواره در این گونه موارد عدم روحیه همکاری و واگرایی در میان روشنفکران نیز دیده می شود. اما متأسفانه هنوز این مواجهه با موقعیت های مرزی ما را به رسیدن به آگاهی از خویشتن خویش کمک نکرده است و شاید هم ما نخواستیم به این آگاهی از خویشتن خویش دست پیدا کنیم. در عوض تأمل به قوت ها و ضعف های درونی خود، ما همواره سعی کرده ایم از تهدیدها و چالش های بیرونی (جرم بودن هزاره ها در جامعه دیروزی و اکنونی افغانستان) صحبت کنیم. مسئله دیگری که باید گفت این است که سیاست ورزی در افغانستان کماکان بر شکاف های قومی و مذهبی می باشد. این واقعیت بیرونی و عینی در افغانستان است. نویسندگان ما باید راه کارهای را برای سیاست ورزی هزاره ها در بستر این واقعیت ارائه کنند. مقاله آقای جوادی بازتاب دهنده واقعیت جاری افغانستان است اما صرف بازتاب واقعیت بدون ارائه راه کارهای ما را راه به جای نمی برد.

  • الطاف حسین ۱۳۸۸ شنبه ۱۹ جدی

    اول از شمو خیلی تشکری موکونوم کی امیتر نامئه پور سوز و کی دیل یک انسان ره به گشته شی وادار موکنه. مقاله خیلی جذاب بو و خیلی مهیم ام استه.

  • Balkhi ۱۳۸۸ شنبه ۱۹ جدی

    محمد محقق و دوستم باید بخاریج ازافغانیستان برود و برایی ترک تباران حکومت در تبعید اعلان و پارلمان تشکیل دهد.

  • علی تابش ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ جدی

    تاحدی من با نظر اغای ترکمنی موافقم

  • علی تابش ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ جدی

    سلام به همه
    نویسنده گرامی مقاله تانرا بدقت خواندم و همین طور نظرهای دوستان
    ببنید شما اگر یک نگاه کوتاهی به تمام وبلاگ ها بیندازید انگار هرکسی از مظلومیت قومی می نالد ...
    و این "هرکس" هرکسی دیگری را مقصر میداند و بقولی، خشونت در برابر انها را جایزمیداند ...
    من یک سوالی در ذهنم هست:
    اگر ما "هزاره که ستم سرنوشت اجباری او بود و هست" به قول شما. اگر ما بجای پشتون، تاجیک، یا... بودیم فکرمیکنید به اقلیت ها ظلم نمیکردیم؟
    متاسفانه از مظلومیت انسان کسی در افغانستان چیزی نمگوید....
    فکرنمیکنم تقصیر کسی و یا چیز به نام "پشتون"، "هزاره"، "تاجیک" و "..." باشد...
    چرا به فکر یک "خردجمعی" در افغانستان نمی اندیشید؟


    حتما مرا محکوم میکنید که از ناکجا اباد هیچ کس را انسان نمیدانم ...؟
    اری ؟
    موفق باشید
    علی تابش از پاریس

  • ترکمنی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ جدی

    با عرض سلام واحترام به نظر بنده مرثیه خوانی و انتقاد از دیگران درد ما را دوا نخواهد کرد وقتی که مردم و قوم من و تو افتخار بکند که اول صبح سر چوک کوته سنگی برای مرد کاری تا ظهر انتظار بکشد وکسی هم سراغ اش را نگیرد وننگ باشد که مثل اقوام دیگر به اردوی ملی یا پولیس ملی خود را شامل بکند وهمچنان افتخار باشد که در یک اتاق 3 متر در 4متر مدرسه جامعه السلام یا مدرسه مدیته العلم وامثال این مدارس 10تا 15 طلاب با میلیون ها شپش بخوابندوننگ باشد که مثل دیگران شامل لیسه حربی ویا حربی پوهنتون شوند گناه اقوام وملیت های دیگر چیست سلطانعلی کشتمند عبدالواحد سرابی جنرال خداداد وامثال این بزرگواران همه وهمه با زور تلاش همت و پشت کار خودشان بمقام های عالی دولتی رسیدند نه به زور قوم خلاصه اگر همت بکنیم هیچ کسی نمیتواند که در مقابل ما وامثال ما سد قرار بگیرد امروز اکثریت مردم ترکمن خودما سرنوشت اولاد معصوم شان را فدای یک نت وبولت میکنند پس سرنوشت اینده معلوم دار است که چیها باید دید وشنید با این سر و کار که ما وشما داریم هیچ قوم وگروهی سزاوار ملامت نخواهد بود جز خود ما البته با عرض معذرت از همه

  • علی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ جدی

    دوست عزیز علی

    "" ....نباید فراموش کرد که فقدان تفکر و برنامه ریزی استراتژیک مبتنی بر مدل سازی از دنیای واقعی و پیش بینی روند امور در میان خود هزاره ها به این روند کمک کرده است.""

    جمله ای را ارائه نموده اید که امکان دارد بعنوانی یک طرح دراز مدت میتوان قبول کرد اما پیش از همه اول باید از خود بپرسیم که آیا بالفعل این ظرفیت در بین ما و جود دارد یا خیر؟. تا جای که از لا بلای نویسندگی نویسندها در جمهوری سکوت در بخشهای مختلف دیده میشود ، این ظرفیت در طبقه روشنفکر و تحصیلکرده ها دیده نمیشود، در این صورت نخست این بخش از ابزار مهم را بعنوان یک خلا بپذیریم و در مرحله ای بعد طرح و بحثهای صورت گیرد. و همچنان بسیار مفید خواهد بود که در کنار مقاله های این موضوع هم زیر پوشش قرار گیرد.
    ما همه می دانیم که این کار هیچ وقت در هیچ گروهی سیاسی ما صورت نگرفته اند. راه بسیار طولانی و سخت را باید بپیماییم تا یک پلان ستراتیژیکی بسازیم که مطابق با سیر تاریخی و واقعیتهای عینی ای خود داشته باشیم.



  • Fairoz Paiman ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ جدی

    واکنش شورای ملی نشان میدهد که معیاری را که اعضاء مدنظر گرفتند بر اساس قوم گرایی و مصلحت های سیاسی بوده است. از جمله 24 وزیر پیشنهادی فقط هفت تن آنها رای بردند که از جمله چهار تن انها پشتون و سه تن تاجک میباشند. اینکه وزیران پیشنهادی هزاره و ازبک انتخاب نشدند دلیل اش است که به تنهایی نمیتوانند آراء لازم را تکمیل کنند. هزاره و ازبک ها خود راه درستی را برای خود نکرند، چون آنها در زمان مبارزات انتخاباتی کنار پشتون ها یعنی کرزی راگرفتند و تاجک ها را از صحنه کنار زدند، که اینک پیامد واکنشی آنرا به طور واضه میتوان مشاهده کرد. پشتون ها ابداَ حتی یک رای خود را به اقوام دیگر نمیدهند که هزاره و تمام ا قوام دیگر باید این واقعیت را در نظر داشته باشند و با عملی که طی مبارزات انتخاباتی انجام دادند رأی حمایت تاجیک ها ار نیز از دست دادند.
    هزاره ها و ازبک ها باید ازین حادثه عبرت بگیرند که ایستادن آنها در کنار پشتون ها به سود ایشان نمیباشد چونکه اندیشه فاشیستی در این قوم بیشتر میباشد. فقط سود آنها ایستادن در کنار تاجیک ها میباشد چونکه وجوهات مشترک شان بیشتر میباشد و میتوانند مشترکاَ دستاوردی داشته باشند که به سوده همه باشد.
    خاطر هزاره ها و ازبکها جمع باشد که پشتون ها با قرار دادن ایشان در کنار خود میخواهند خود را کامیاب سازند. و هرگز به پیمان های خود در قبال دیگران وفا نمیکنند.

  • فریادی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ جدی

    جناب مقصودی صاحب اول اشتباهات املایی خود را کنترول کرده وبعد از سر نوشت هزاره و جایگاهش صحبت کنید. عزیزم! این کلمه سعودی در (سیر سعودی) تان کشور عربستان است. باید سیر صعودی مینوشتی! آبروی اهل قلـــــــــــــــم را بردی! ثانیا شما که نمیدانم در سفارت آمریکا و یا در دفاتر مجلل ملل متحد کار میکنید، از کدام رنج هزاره های بی چاره ایکه دم دروازه های ادارات کثیف دولتی غرض اجرای کار شان ولو اخذ تذکره باشد، سرگردانند خبر دارید؟. شما خودتان را جای یک فرد عادی هزاره قرار بدی و راهی یکی از ادارت شده و بیبین که چه میبینی؟
    یک کمی دور وبرت را نگاه کن عزیزم.

  • علی ۱۳۸۸ پنج شنبه ۱۷ جدی


    تشکر از اقای حسین جوادی

    یاد نمی آید کی و لی چندسال پیش بود یک مقاله از اسد بوداخوانده بودم که تایتل آن بود: مجازات‏شدگان جوياي جرم. که به امیل من هم امده بود.

    امروز امیل ام را سرچ کردم و آن را پیدا کردم. در این جا آن را می گذارم. شاید مفید باشد.


    مجازات‏شدگانِ جوياي جرم
    اسد بودا

    ماشين جهنمي‏استبداد، با نيروي زور و خشونت نامحدود نه تنها افراد را مقهور قدرت خود مي‌سازد، بلكه «صنعت خود محكوم‏سازي» را خلق مي‏كند كه براساس آن افراد خود را محكوم و مجرم تلقي مي‏كنند. در جامعة استبداد‏ زده افراد از همان بدو تولد مجرم به دنيا مي‏آيند. هر فردي، به حكم «بودن» مجرم است و در حقيقت جرم عنصر مرمت‏كنندة روابط اجتماعي به شمار مي‏آيد. به سخني ديگر در دشت هلاك استبداد يك امكان وجود دارد: خاك تسليم به سركردن به دليل جرمِ «بودن»‏. نيروي ارعاب وحشتِ بيروني گذار از شيوه تفكر بر حسب «تسليم» به شيوه تفكر برحسب مقاومت و «اختيار» به آساني قابل تصور نيست؛ محصول رسوبي به دست آمده از سطوح شناخت اعصار پياپي، «خود فراموشي» و اسارت در زندان ظلمت تقدير است و بس. از آن‏جا كه «بودن(being » به مثابة يك «امر ماتقدم» و پيشاـ‏تعقلي جرم تلقي مي‏گردد‏، بنا براين افراد نه تنها جرم را مي‏پذيرند، بلكه مجرم‏بودن فرد مجازات‏شده به عنوان طبيعت‏ثانوي، خصلت بنيادي و «ايده‏تيك» مي‏گيرد و اگو، يا خود‏، در يك بداهت مستمر به عنوان مجرم برخود پديدار مي‏گردد. وضوح و بداهت فاجعه‌هاي روا داشته بر فرد‏، سبب مي‏شود‏، فاجعه فراموش گردد و حتي مي‏توان از پيوند متافيزيكي«جرم» و «هستي مجازات‏شده» سخن گفت. ممكن است پارة از تغييرات صوري اتفاق بيافتد، اما آن‏چه كه به تعبير هوسرل «eidos» يا جوهر نا- تحول‏يافته، در خلال تغييرات نفس مجازات‏شده دگرگوني نمي‏پذيرد، مجرم بودن اوست، زيرا جرم امر عارضي نيست، در ساختمان «ايدوس» مجازات‏شده نهفته است.
    مبتني بر اين مجرم‌بودگي ذاتي است كه قاعده‌اي مجازات از بنياد عوض مي‏شود. يعني اين قاعده كه «فرد مجرم» بايد مجازات گردد‏، جايش را به اين قاعده مي‏دهد كه «فرد مجازات‏شده» مجرم است و اگر احيانا جرمي وجود ندارد بايد خود جرمش را پيدا كند؛ آتش تمناي عشق به دوزخ در درون جان‏ها شعله مي‌كشد و مقتول سعی دارد زمینه‌های توجیه کشتنش را فراهم سازد. مجازات نتيجة جرم نيست‏، جرم‏، نتيجة است كه از مجازات استنباط مي‏گردد. افراد، به اين دليل كه مجرم هستند، مجازات نمي‏شوند، بلكه مجرم هستند به اين دليل كه مجازات‏شده‏اند. به بيان دقيق‏تر، جرم، در جستجوي مجازات نيست‏، مجازات‌شده در جستجوي جرم است. براساس اين قاعده، روح يا نفسِ كه در دستگاه «صنعتِ‏ خود محكوم‏سازي» استبداد، از آغاز تولد گرفتار « داغ‏لعنت» و محكوم به «باركشي» بوده است، بر آن مي‏شود كه جرمِ مجازاتي را كه همچون امر زيسته در يك توالي مستمر و احضارهاي بي‏پايان شهود كرده است، پيدا كند‏، تا از اين طريق مجازات بي‏دليلش را توجيه كند. جرم توسط مجازات‏شده، «بازتوليد(Re-produce) مي‏گردد تا تصویر پنداری خويش در نظام نمادين را واقعيت بخشد. اين تنها راه مصالحة فرد مجرمان‌ازلي، با واقعيت‏هاي ملموس‏ و انطباق وي با جهان‏اجتماعي است. كساني كه تحت سلطه و فشار «صنعت‏محكوم‏سازي» مجازات شده‏اند، در محراب قرباني به جرم خوشامد مي‏گويند و به جاي آن‏كه به امكان بي‏گناهي‏‏شان بيانديشيند، به تحسين وحشت و بازآفريني خواست صنعت محكوم‏سازي خواهند پرداخت. در نتيجه مجرم‏بودن كه يك امر موهوم و «نا‏ـ وجود» است در عالم آگاهي فرد وجود يافته و به يك امر بديهي مبدل مي‏گردد و بسان يك حقيقت ابدي و تقدير محتوم و لايتغير در روان و ذهن فرد مجازات‏شده هستي مي‏يابد.
    ترديدي وجود ندارد كه حضور نفس برای خودش به عنوان مجرم و گناه‌كار‏، امروز بزرگ‌ترين مسئله‌اي هزاره‌ها است، زيرا هرگونه امكان تفكر در بارة جرم را به امر محال و ممتنع تبديل كرده و مجازات‏شده را در خواب سنگيني فرو مي‏برد كه ديگر حوادث و فجايع تاريخي چون كله‏منارشدن، قتل عام ۶۲% ماليات بر نفوس، فاجعه‏هاي دشت برچي‏، افشار و قتل‏عام‏ و جنايت‏ها او را از اين رؤياي سنگينِ اصحاب كهفي بيدار نخواهد كرد، زيرا او در بيگانه‌بودگي و غربت از خويشتنِ معصوم و عاري از گناهش، مجرم بودن را باور كرده و جنايت‏هايي را كه ذهنيت تاريخي به عنوان ذات مجرم و گنهكار بر او روا داشته، «بديهي» و معمول و بهنجار تلقي مي‏كند؛ ‏اينكه احمدشاه ابدالي آن‌ها را «كريه‌المنظر» و «بي‌برگ و بار جوهر آدميت خوانده»، عبدالرحمن «خرباركش»، «بوزينه صفت و خرس صورت» و «واجب‌القتل»، بچه سقو «كفارباغي»، «طالبانِ پوستِ سراجساد آن‌ها را كنده‌اند» و....، نه تنها غير معمول نيست، بلكه از آن رو كه دليل مكافات «مجازات‏شدگان» تصور ‏مي‏شوند، نوعي آرامش‏رواني و نفس تازه‏كردن نيز به‏شمار مي‏آيند.
    با اين توضيح مختصر مي‌توان به سراغ اين پرسش‌ها رفت كه چرا انسان مجازات‏شدة «هزاره» به دليل توجيه مجازاتش جرمي را به هم‌كيش خود نسبت مي‌دهد، فرقه‌اي نو به وجود مي‌آورد، حزب تازه‌اي را به راه مي‌اندازد، همديگر را تخريب مي‌كند، به هم‌ديگر فحش مي‌دهد، به خود لعنت مي‌فرستد و دشمن‌را ستايش مي‌نمايد و صدها كار لغو و عبث و بي‌هوده‌اي ديگر را تجربه مي‌كند؟ چرا اين هستي زخمي و پايمال‌تاريخ در احضارهاي مداوم تاريخي نه تنها براي ديگران، بلكه براي خودش نيز به حيث يك مجرم پديدار مي‌گردد؟ بي‏گمان اين مسئله هرچند امكان دارد در آغاز يك رخداد و يك اتفاق بوده، اما اكنون متغیر صرفا وابسته به امور بیرونی نیست، ريشة رواني و اپيستمولوژك دارد. جستجوي جرم، در حقيقت توجيه مجازاتي است كه هزاره‏ها پيش از آن‏كه جرمي را مرتكب شوند و يا حتي به دلايل جرم‏شان بيانديشند، كيفر و مجازات را به عنوان يك امر زيست‏شده در متن «زندگي روز مره(everyday life)» ـ شان تجربه كرده‏اند. به بيان ديگر مجازات، به عنوان يك امر محتوم و تقدير تاريخي، ماهيت بديهي و درون‏ماندگار و خصلت ايده‏تيك و بنيادي پيدا كرده است، اما از آن‏جا كه مطابق قانون معكوس«صنعت محكوم‏سازي» جرم از مجازات استنباط مي‏گردد، نه مجازات از جرم، فرد مجازات‏شدة كه جرمي را مرتكب نشده، به ناچار و از سرناگزيري بايد اين عمل واقع‏شده و محكوميت تاريخي‏ـ‏اش را با دلايل موهوم و بي‌پايه توجيه نمايد. اما آيا مجرم اوست كه خون فرو ريخته‌اش در جويبار تاريخي جاري است یا جباران خون‏خوارِ كه از سرها و كله‏ها مناره‏ها بر افراشته وجان و مال اين طايفة را كه به قول خودشان:«ياغي و طاغي و اهل ضلالت و غي[ ]» هست به تاراج برده اند؟
    اما اگر هزاره ها مجرم نیستند این کنش معطوف به جستجوی جرم از کجار ریشه می‏گیرد؟ چرا هزاره‏ها استراتژی خود ویران‏گری را در پیش گرفته‏اند؟ اگر به اين پرسش‌ها درست پاسخ داده نشود تولد هر حزب و گروه فعال سياسي‌ـ‌فرهنگي تولد يك دشمن و در حقيقت يك «محمد‌اكبري‌دروني‌» تازه‌اي خواهد بود كه پس از غارت و تاراج غرب كابل بر مرگ خويش لبخند مي‌زد و يا گروه‌هاي فرهنگي كه نان از جيب انسان فقير هزاره مي‌خورند اما اعبتار و شان مذهبي آن‌ها از آن فتوا فروشانِ شياد و فرصت‌طلبي چون «شيخ آصف‌محسني» است كه بر گورستان قربانيان كوخ‌نشين كابل و شهداي غرب كابل كه روزي اين شيخ فتواي قتل و غارت آن‌ها را صادر كرده بود، اكنون كاخ تزوير و فريب و مدرسه‌ي ديني ساخته ‌است. در بهترين حالت «محمدكريم‌خليلي» كه هر روز بيش از ۱۶ عدد خبر ملاقات با ريش‌سفيدان و غيره در «سايت‌خبري» حزب‌وحدت‌اسلامي افغانستان، اعلان مي‌كند. تا زماني كه با يك بصيرتِ‌باطني و آگاهيِ‌تاريخي به اعوجاج دروني خود پاسخ ندهيم، هر حزب و گروهي، فرقي نمي‌كند تحت چه نامي باشد و چه شعارهايي را براي فريب و «خركردن» مردم سردهند، تكثير صف‌بندي‌هاي دشمني‌دروني خواهد بود. چندين سال جنگِ خانه به‌خانه در مناطق مركزي، چندين سال هزاره‌كشي به نام «ملا»، «مير» و «بي‌دين» و «دين‌دار» و در نهايت بي‌درايتي و رفتارناشيانه و نا بخردانه‌اي ما در انتخابات‌ پارلمان نشان داد كه حتي در فقدان مشكلات بيروني، باز هم هزاره‌ها اين ستم‌ديدگان آموزش نديده قادر به استيفاي حقوق شان نيستند. رهبرانِ كنوني از روشنفكران و فرهنگيان دروغ‌گو ترند و روشنفكران و فرهنگيان از رهبران فرصت‌طلب‌تر و حتي بي‌خرد تر. فرهنگيان و روشنفكران ما نشان دادند كه آن‌ها «گوسالگانِ گرد كوچ» فاقد هرگونه نگاه اخلاقي و آرماني هستند و هنوز نتوانسته‌اند در قتل عام‌هاي تاريخي و سرزمين‌هاي غصب شده و كوچ‌هاي اجباري درست تامل نمايند. بايد اعتراف كرد كه در اين سال‌هاي اخير ما همكار جلادمان شده‌ايم و به نام‌هاي مختلف تيشه‌اي بر ريشه‌اي خويش زده‌ايم. اما چرا بايد اين گونه باشيم؟ به نظر می رسد این جستجوی جرم و اينكه كساني مثل عبدالكريم‌خليلي در برج عاج معاونت نشسته و چشمانش را به رنج مردم غرب كابل مي‌بندد و يا وقتي كوچي‌ها به بهسود به عنوان منطقه‌اي كه پس از ارزگان و غرب كابل اكنون ارزش سمبليك پيدا كرده، زيرا زادگاه «ميريزدان‌بخش» و رهبران موجود است، او به جاي اعتراض از كوچي‌ها بوسيه‌اي مضاعف بر پاي كرزي مي‌زند و تقصير به گردن هزاره‌ها مي‌اندازد، بدين دليل است كه « نفس مجازات‏شده»‏ـ‏ي كه تحت اسيتلاء و سلطة صنعت محكوم‏سازي بي‏دليل به مجرم بودن متهم شده، در جستجوي آن است كه جرمش را پيدا كند. دراين جهان متصلب استبدادي كه به دادگاه شباهت دارد و در اين دنياي خوفناكِ كه جرم جزء ايدوس و ساختمان وجودي نفس مجازات‏شده تلقي مي‏گردد، قاعدة معمول «جرم در جستجوي مجازات» به قانون نا‏ـ‏معمول« مجازات در جستجوي جرم» مبدل گشته است و نفس مجازات‏شده، به حيث مجرم برخود پديدار مي‏گردد، زيرا مجرم بودن اين نفس يك امر بديهي و يك حيثيت ماقبل تاملي، يك خصلت ناـ‏انديشيده، امر مقدم بر هرصفتي و هر حمل و اسنادي تصور مي‏شود كه نه تنها در صحت و سقم آن داوري صورت نمي‏گيرد، بلكه خود معيار داوري است و هرگونه تامل و داوري بر بنياد آن صور می گیرد، مهم ترین ویژگی امر بديهي خودـ‌پيدايي بودن آن است. « بداهت نحوة‏ از آگاهي با تمايز ويژه است. يعني خود‏ـ‏ّپيدايي، خود‏ـ‏نمايش دهندگي، خودـ‏دادگي يك چيز، يك محتوا، يك كليت، يك ارزش و غيره، كه در نحوة‏ نهايي «حضورِ بشخصه» در «شهودِ اصيل» به نحو بي‏واسطه داده شده باشد.[3 ]». اعتقاد عميق نفس مجازات شده به جرم ناـ‏واقعي كه فقط در عالم آگاهي او واقعي جلوه مي‏كند، اين باور را پديد مي‏آورد كه مجرم بودن قطعي است. ويژگي نفس که بی دلیل كيفرشده آن است كه هم با خود و هم باكساني‏كه در ساختاراجتماعي، يك اجتماع، يك جامعه و در يك كلمه‏ يك «خود» كلي را تشكيل مي‏دهند، به عنوان مجرم تعامل كند. نتيجة امر، خودـ‏‏ويران‏گري و محاكمة خويشتن در چارچوب دستگاه‏ صنعت خود محكوم‏سازي است كه در آن، جرم، از مجازات‏شدگي نفس مجازات‏شده استنباط مي‏گردد و فرد تحت استيلاء اين صنعت قادر نيست رابطة دلبخواهي و غير ضروري و حتي در اين مورد غلط و مخدوشي را كه ميان مجازات و جرم وجود دارد، تحليل نمايد. جرم مكشوف، در حقيقت جزء از ساختمان وجودي و ايدوس مجازات شده و مجرم بودن در صميم ذات نفس مجازات‏شده ريشه دارد و تارـ‏وـ‏پود هستي‏اجتماعي و ادراكي او را تشكيل مي‏دهد. آگاهي نفس مجازات‏شده از خود، بازتاب تصويراجتماعي او در عالم ذهن است و از آن‏جا كه «بودِ» نفس مجازات‏شده در آيينة‏ اجتماع در سيماي مجرم«نمود» پيدا كرده است، او جرمش را از طریق حيثيت پديداري خود در جهان‏اجتماعي کشف می‌کند. جرم، درحقيقت عبارت از مجموعة وجدانياتي است كه نفس مجازات‏شده آن را مقدم بر هرحمل و استنتاج صرفا زيست مي‏كند و بخشي از «تجربه زيستة» او به‏شمار مي‏آيد. فرهنگ زور و چماق با خلق «صنعت خود محكوم‏سازي» يا فرهنگ تسليم‏ّپذيري عادت‏ـ‏واره، و نظام ادراكي را به وجود آورده كه در آن نفس مجازات‏شده خود را وارونه و مخدوش درك مي‏كند. موضوع، يا همان نفس مجازات‏شده مجموعة از محمول‏هايي است كه به موضوع نسبت داده مي‏شود، يعني در آگزيومِ« هزاره(نفس ‏مجازات‏شده)، مجرم است» جرم در ذات موضوع فرض شده است. همچنانكه مفهوم مثلث با حذف فرضي محمول قايم الزوايا از بين مي‏رود، زيرا مثلث مفهوم مثلث چيزي غير از محمول نيست، نفس مجازات‏شده يا انسان هزاره در فقدان مجرم‏بودن‏ـ تصوير رايج و معمول او در جامعه‏ افغانستان كه خود نيز آن‌را باور كرده است ـ قابل تصور نخواهد بود. رابطة احتمالي موضوع و محمول كه صدق و كذب آن مورد ترديد است، به رابطة جبری مبدل گشته و از اين رابطة اختياري، ضرورت استنباط گرديده است. به عبارت ديگر تحت استيلاء صنعت محكوم‏ٍسازي، حدود و ثغور احكام را خود محكوم عليه مقرر مي‏كند و حكم كاركرد استذكاري دارد، نه انشايي. در اين‏ جهان هولناك كه همه چيز از پيش‏تعيين شده، نفس مجازات‏شده به علت سنگيني بارگناهي كه بر دوش دارد به «سركوب خواست، به دست‏خويش» دست مي‏زند و از آن‏جا كه «بود» انساني او در پشت «نمود» مخوف او به عنوان هستي‌ِمجرم، پنهان مانده، از سر ميل و رغبت تن به كيفر مي‏دهد.
    باید گفت جستجوی جرم آن قدر ریشه‌اي و عمیق است که همچون تناقض گريزناپذير در عمل نوشتار من نیز پیدا ست. من نيز كساني را مجرم مي‌پندارم، اما این کار اما نه از سر کینه و نفرت، بلکه غرض آگاهی بخشی است، تنها با نور آگاهی است که می‏توان از جنگل تاریک بن بست‌ها عبور کرد. نباید مرعوب وضعیت‌هاي گذارا شد و یکدیگر را مجرم تلقی کرد، باید معرفت‌تاريخي را كه بر اساس آن خود را مجرم باز مي‌يابيم از بنياد ريشه كن نموده و خویشتن را با دید رستگاری دید؛ بايد به نحوة هستی و حضور اندیشید، نه به غیبت و نیستی، این ساده‏ترین چیزی است که ما باید در آن تامل کنیم. باید درست كه در تاريخ افغانستان مجرم مادرزاد بوده‌ايم و هنوز هم به عنوان نيمه‌اي نامشروع تاريخ مجرم مادر زاد تعريف مي‌شويم، اما بايد از اين دركِ مخدوش‌تاريخي فرا تر رفت. وحدتِ ملي خوب است، دموكراسي فريبِ بسيار جالبي است، اما به هرحال نبايد به خاطر وحدت‌ملي و اسطوره‌اي مخدوش دموكراسي خود را در پای خودشیفتگی تیرة قاتل قربانی کنیم. هنوز ما همان قرباني هستيم، قرباني كه بايد كفاره‌اي استقرار وحدت‌ملي را بپردازيم؛ رخداد تازهاي به وقوع نپوسته و در معادله‌اين نابرابر تغييري به چشم نمي‌خورد، «چیزی که تغییر کرده است، کمیت ثابت رنج نیست، پیش روی به سوی جهنم است... باید چشم اندازهای نو به دست آورد، تا جهان را سرجای خود تکان دهد و به شگفتی اش وادارد؛ آن را چنانکه هست با تمام شکاف‏ها و درزها و زخم‏ها و مسکنت‏ها و اعوجاج‏هایش نشان دهد(آدورنو)» است. نباید ابتذال موجود ما را فریب دهد و برای خوشامدگویی جنایت‏ها هلهله سردهيم. چندین بار هلهله و شادی سردادیم، اما اکنون روشن شده است همه چیز سراب بوده است.
    بد نیست در پايان قطعه شعری تحت عنوان« سه هلهله برای هرود» از «جوزف هانزلیک» شاعر اهل چک را بیاوریم که در نقد استبداد استالینی سروده شده است، زيرا اين شعر دقيقا وضعيتِ تاريخي ما را بيان مي‌كند.
    - ما کودکان کوچک در جامه‏های سپیدمان
    - که لکه‏های خونش
    - زمانی است شسته و پاک گشته
    - گرد آمده‏ایم اینجا
    - تا همان‏گونه که اعلام شده هرود شاه را خوش آمد گوییم.
    ما کودکان از دم تیغ گذشته روضه مخصوصی در جنان داشته ایم مختص به ما
    - جنگلی داریم ما
    - انباشته از گیاهان و جانوران و غارهای خاکستری که در آن پنهان شویم.
    ما حقیرترین مردگان
    - از سرنادانی گمان می‏کردیم که هرود شاه مرد خبثی بود که به سبب سبعیت محض و قساوت قلب ما را کشته بود
    اما اکنون به ما گفته اند:
    - فقط نگاهی بیافگنید بر جنگلی که در آن زندگی می‏کنید
    - حتی کوچک ترین پرندگان آوازه خوان
    - زنده زنده می خورند حشرات هفت رنگ را
    - تا که چاق و چله شوند و برای تمهید سور و سات گربه‏های وحشی
    - ماران کوچک می بلعند موشان را و بزگ‏تر ها شان مي بلعند خرگوشان و ساير جانوران را
    - و گرگي كه امروز برة را مي‏درد‏، به هنگامي بيماري خود دريده مي‏شود به دندان برادارانش
    - و چنين‏اند گياهان نيز و گل‏ها نيز
    - در رقابت براي زنده ماندن بر هم مي‏پيچند و تصاحب مي‏كنند خاك يكديگر را
    - و سهم‏شان از آفتاب را
    - و بد تر از همه وضع آدميان است، كه نه فقط به سبعيت جانوران‏اند و كين توز يكديگر، بلكه
    - آن‏قدر با هوش‏اند كه كمال بخشند مهارت‏شان در كشتن را.
    چنين گفتند به ما آنان
    - و هراسي بي‏پايان بر قلب ما سايه افگند
    - و ما خم شديم و خم‏تر شديم در ميان ريشه‏هاي درختان
    - و سپاس گفتيم كه در اين جنگل تشنه به خون حقيقتا زنده نيستيم.
    و آنان ادامه دادند:
    - هيچ عشقي نيست ميان آدميان‏، همچنان كه عشقي نيست در هيچ كجاي جهان واقعي
    - هرود شاه تنها
    - دوست داشت شما كودكان معصوم را بيش از هرچيز ديگر
    - و فرمان داد تا از زندگي رهيده شويد تا كه ايمن‏تان دارد از رنج‏هاي بي‏پايان
    - پس سپاس گذاريد منجي تان را
    - و اگر هم امروز آمد به ديدار تان آواز بخوانيد و هلهله كنيد
    و بودند كساني كه در ميان ما
    - كه به بانگ بلند آواز دادند
    - عشق در زندگي هست و آنان هنوز مي‏توانند در كف دستان‏شان احساس كنند آن را
    - و هردود شاه، نيست مگر قاتلي كه بايد گزليكي سلاخي شود
    - و تكه‏هاي تنش خوراك جانوران گردد
    اما باقي ما
    - ساكت كردند آنان را
    - زيرا كه برما بود جاري سيل شادماني و سپاسگزاري هرود شاه
    و ما با اشتياق گوش سپرديم به آن‏چه گفتند به ما:
    - سپاس گزاريد
    - سپاسگزار باشيد كه ايمن مانده‏ايد از جهان
    - اين وادي اشك كه در آن عدالت
    - نام دختر كوري است با ترازويي كه تمامي تكه‏هاي تنش را زادگاه طاعون كرده است
    - سپاس گزاريد هرود شاه را
    - كه ايمن تان داشت با عشق بي‏منتهايش
    - و گريستيم ما
    اشك ندامت فشانديم بر دروغ‏ها و افترهايي كه قبولانده بود به ما
    - و دستان شفاف‏مان را براي شكر گزاري بلند كرديم
    - براي حقيقتي كه آشكار مان شده بود
    و ما اكنون
    - جملگي اين‏جا جمعه شده‏ايم
    - گرداگرد اين محراب قرباني
    - تا با شوق و جذبه بخوانيم آواز خوشامدگويي‏مان را
    - و سه بار هلهله كنيم
    - براي هرود
    - كه مي‏آيد تا ما را گردن زند براي دومين بار

    هنوز لكه‏هاي خون در جامه‏ها مان پيدا ست‏، نبايد براي خوشامدگويي «هرود شاه»‏ هلهله سرداد و براي خود جرمي را جستجو كرد. اگر به هرود شاه خوشامد گوييم ما را گردن خواهد زد. بياييد به بي‌گناهي خود بيانديشيم، نه خود را مجرم مادر زاد تصور كنيم و نه ديگران‌را معصوم و عاري از گناه. بيايد تبر برگيريم و بت‏هاي ازلي را كه سبب مي‏شوند خويشتنِ تاريخي تكه تكه‌مان را از ياد ببريم‏ فرو ريزيم. بياييد آواز بي‏گناهي مان را سردهيم. اگر ديگران حتي جنايت‌ها و انسان‌كشي‌هاي شان افتخار مي‌دانند، اگر ديگران عبدالرحمن را «بنيان‌گذار وحدت‌ملي» مي‌دانند و بچه سقو را «خادم‌دين رسول‌الله و عيارپاكِ خراساني»، چرا ما بي‌گناهي و پاكي خود را باورنكنيم؟

  • رضايمك ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    متاسفم.فكر نمي كنم كه ديگران راز نهفته در پس اشك هاي مارا نمي دانند.آنها مي دانند. خيلي خوب هم مي دانند.
    آنان براي ابراز وجودي دوباره - نشان دادن قدرت خود - باقي ماندن در اذهان .......... در هم شكستن روحيه ي فرد كه پيامدش گسترده و جمعي مي باشد آن كار ها را مي كنند.تحقير آميز و عاقل اندر سفيه به ما مي نگرند. در دل مي خندند.بي غيرت مي گويند و خاطره يي بر انبوه خاطرات پيروز مندانه ي قبيله يي خود مي افزايند.تا باشد كه فردا و فرداها با ياد آوري آن احساس غروري مضاعف نمايند و يا نهال نو رسته يي را در هم بشكنند.
    خوب به ياد دارم پدرم كه خدا يارش باشه مي گفت:سر سلامت باشد بچم كلاه بسيار است.
    كابلي ها مي گويند:قمار را باختي حريف را نباز.
    گپ ديگري هم هست كه نمي دانم كي گفته:ايستاده بمير.
    تمامي اين گپها يك پيام دارند:قدرت - شهامت - جرات باخت را داشته باش

  • محمد خان مقصودی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    جوادی عزیز سلام،
    فکر میکنم که شما از واقعیت های فعلی افغانستان ناآشنا هستید، در هرجای که هستید موفق باشید، اما شما باید دقیق فکر کنید که فعلا هزاره ها درکجا قرار دارند. حد اقل به شور وشوق تعلیمی مردم هزاره وبه تعداد رسانه های که توسط هزاره ها پیشبرده میشود توجه کنید. و واقعا از 2001 تاکنون چه قدر تغیرات در جامعه هزاره بوجود آمده و بر همه گان ملموس است که مردم هزاره امروز واقعا سیر سعودی خود را طی میکند. بنابراین، هزاره های افغانستان اراضی زیادی از افغانستان را به خود اختصاص داده است و افتخار صلح دوستی،امنیت، توسعه وتعلیم وتربیه را دارند و دارای حقوق هستند. من که هزاره هستم هیچ گاه احساس نمی کنم که مجرم هستم وباور دارم که امروز، در هزارها روحیه شجاعت بابه مزاری نهفته است اما اینکه ما از لحاظ سیاسی ضعیف عمل میکنیم تجربه ای ما کم است و این مشکل مقطعی است که رفع خواهد شد.
    امروز مردم هزاره امیدوار حرکت می کنند وبهتر است که بعنوان نمونه شما حضور مردم را در کابل نگاه کنید.
    مخته هارا فعلا با خود به تنهای زمزمه کنید که فعلا هزاره ها دست روی دست نمی گذارند وناله نمی کنند بلکه تلاش میکنند.

  • علی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    آقای جوادی واقعیت عینی جامعه و روند غالب حذف شدن هزاره ها را به خوبی ترسیم کرده اید. اما نباید فراموش کرد که فقدان تفکر و برنامه ریزی استراتژیک مبتنی بر مدل سازی از دنیای واقعی و پیش بینی روند امور در میان خود هزاره ها به این روند کمک کرده است. همان گونه که خود شما نوشته اید که باید درس شکوهمند بابه "می خواهم دیگر هزاره بودن جرم نباشد" را ادامه دهیم، ادامه این راه تا زمانی که ما خود را با تفکر استراتژیک در مواجهه با واقعیت عینی و روند غالب جامعه قرار ندهیم، به خودی خودی امکان پذیر نیست . برای مثال، اگر هزاره در انتخابات پارلمانی می خواستند با تفکر استراتژیک نمایندگان بیشتری به پارلمان بفرستند، این امکان وجود داشت. اما متأسفانه فقدان تفکر استراتژیک همه را به واگرایی کشاند. به نظر من ناکامی در فرستادن نمایندگان بیشتر به پارلمان و ایجاد وزنه قوی در پارلمان هیچ ربطی به مجرم بودگی ذاتی هزاره ها ندارد. به همین ترتیب، پیوند دادن هر شکست استراتژیک- سیاسی با مجرم بودگی ذاتی شاید ما را راه به جای نبرد. درست است که ما گذشته سرشار از مجرم بودگی ذاتی و قربانی شدگی داریم و این گذشته کماکان در اشکال متفاوت ادامه دارد، اما نباید فراموش کرد که تنها روایت این فاجعه و پیوند دادن هر امر سیاسی و شکست در سیاست عملی با فاجعه ها و محکوم بودگی تاریخی ما بدون کدام تفکر استراتژیک و آموختن رفتار سیاسی بر مبنای وحدت سیاسی، کمتر از خود ویرانگری دیگران نخواهد بود.

  • تیمور بیگ ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    جناب حسین جوادی:

    مقاله ی شما، من هزاره را واداشت که نظرخودم را باشما شریک بسازم ، که هزاره ها درمدت هشت سال گذشته هیچ گونه سهم چشم گیر ویا مشارکت سیاسی درحکومت کرزی نداشته اند و در آینده هم نخواهند داشت، ونقش ابزاری دردستگاه قدرت داشتند. ومیتوان گفت که بدبختی فعلی هزاره ها منشه ی داخلی دارد تا خارجی!

    • رهبران احزاب وحدت به عوض مشارکت سیاسی، به دنبال چشم داشت شخصی وگروهی خاص خودشان استند، واین بازی در دایره های مختلف طایفه وی، قومی، داخلی وحتی منطقوی بسیار به وضوح نمایان است برعلاوه، تا هنوز هیچ شک وجود ندارد که این آقایان به کشور جمهوری برادر خرما (ایران) وابسته باشند. ویا قبله ی سیاسی شان تاهنوز تهران است نه جای دیگر؟
    • مسله دیگر فقدان دانش لازم ،مدیریت وکم ظرفیتی رهبران سیاسی هزاره درمقایسه با سایرین به وضوح نشان داد که ، این آقایان همیشه دنبال منافع شخصی وخانوادگی شان استند وما ساده لوح استیم به اینها باور مینماییم.
    • تاهنوز هزاره های افغانستان منافع قومی ندارند، واکثرا مایل به هویت مذهبی استند، ونتیجه آن فرستادن و حضور 23 نفر وکیل سرگردان هزاره درجمع نفر 220 غیرهزاره در پارلمان افغانستان میباشد.
    • هزاره های افغانستان تا هنوز هیچ گونه رابطه ی بین المللی قابل توجه با کشور های تاثیر گذار(جامعه غربی) در مسایل افغانستان ندارند. وقشر بزرگ هزاره های تحصیل کرده در ایران نشان میدهند که تا هنوز اکثرا متمایل به ایران استند.
    • هزاره های مهاجرشده در کشورهای غربی بیشتر به فکر پیداکردن نان، برای خود وخانواده های شان بوده اند، و ما هیچ هزاره ی را سوراخ نداریم که با کدام حزب یا جناج سیاسی غربی رابطه داشته باشد، حتی آنهاییکه درافغانستان آمده اند، بیشتر به فکر کسب وکار شخصی اند تا فکروفعالیت سیاسی!
    • ازین هم که بگذریم؛ هزاره ها فاقد کدر تحصیل کرده وبا تجربه درپست های بلند دولتی میباشند، وبیشتر کسانیکه درکابل مصروف مقاله نویسی و نظریه پردازی درمسایل سیاسی واجتماعی اند، فاقد مدرک تحصیلی لازم وتجربه کاری اندو اینها هیچ چانسی برای کار، دردستگاه دولت را ندارند.
    • درافغانستان، قشر تحصیل کرده هزاره ، فکر واحد برای کاروفعالیت سیاسی ندارند، واکثرا ازشیندن نام یک دیگر درمجالس قومی نفرت دارند، یعنی ظرفیت لازم دروجودما شکل نگرفته است.
    • متاسفانه اکثر هزاره ها، شیعه مذهب استند، ازین بابت همه ی غم ورنج های شانرا در تکیه خانه ها، ومساجد با گریه نمودن رفع میسازند، قصد شوخی ندارم، این مذهب ازعصر امیرعبدالرحمان ... تا برهان الدین ربانی و ملاعمر قندهاری ابزار خوب برای سرکوبی هزارها درین کشور محسوب شده است. ونتیجه آن، یک مشت هزاره ی فاقد حس انتقام جوی درافغانستان بار آورده است.

    نگاهی به حضور وزرای سمبولیک هزاره درمدت هشت سال گذشته

    • این نکته برای همه ی ما، واضح است، که در دوره ی اداره موقت و انتقالی تعدادی سادات شیعه به عوض هزاره به پست های بلند انتساب شدند و آنها برای طایفه ی خودشان خدمت کردند. و اما وزیرای هزاره فاقد انگیزه خدمت به مردم خودشان برای مدت کوتاهی حضور سمبولیک داشتند.
    • در دوره انتقالی، رییس جمهوریک نفر هزاره را به پست معاونیت دوم ریاست جمهوری برگزید درحالیکه (متن اولیه قانون اساسی کشور فقط یک نفرمعاون برای رییس جمهور،رادرنظرگرفته بود) وبعدها مصلحت جای خودرا پیدا نمود.
    • اما، سران سیاسی هزاره هیچ گاهی به فکر تقرر هزاره ها در دستگاه دولت نشدند، فقد برای حصول پول تعدادی را ازاطرافیان شان به بعضی از پست ها معرفی نمودند وسایرهزاره ها بدون معرفی به کار گماشته نشدند. درعوض سران سیاسی هزاره از حضور افراد لایق وشایسته کوچکترین را حمایت نکردند، نمونه آن وزارت تحصیلات عالی میباشد، به عنوان روسای سکتوری وزارت فوق الذکر حتی جویای وضعیت نشدند.

    • در دوره انتخابی، بطور مشخص نقش تمامی وزیرای هزاره خیلی آزار دهنده شد، هیچ کدام شان به انکشاف متوازن توجه نکردند ، مثلا وزیر کارو فواید عامه هزاره بود؛ ولی درتمام مناطق روستایی هزارها یک کیلومیر سرک پخته اعمار نشد، درحالیکه بودجه وجود داشت.
    • یک تعداد، ازوزیرای ومعینت های هزاره درجریان تصدی شان، بدون درک ازوضعیت مافیای درکشور به فساد اداری دست زدند؛ وفعلا متهم ودوسیه دارند، درین معضل نقش رهبران هزاره خیلی برجسته است.
    • متاسفانه، رهبران احزاب سیاسی هزاره مصروف تجارت سیاسی اند، وممکن قشر تحصیل کرده تنها به وزارت بی اندیشند، درحالیکه بدنه ی دولت خیلی بزرگتر ازچند وزارتخانه است و در دولت دها هزاره پست خالی بود، که حالا پر شده که نمی شود، کسی را معرفی کرده یعنی سیستم پذیرش کارمندان این امر را نمی پذیرد.
    • درخاتمه، درین روز ها، رهبران احزاب سیاسی دنبال خلص سوانح دوستان ووابسته گان شان میگردند، ازبعضی دوستان شیندم، وحالا کمترین کسی جرات خواهد کرد، که به کابینه آقای حامد کرزی از آدرس هزاره ها را ملحق شود. درین موقع بعضی از حواریون رهبران احزاب سیاسی فاقد مدرک تحصیلی، تجربه کاری دردولت افغانستان، و.... میباشند.

  • م.فولادی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    جناب جوادی مقاله شما سوزناک بود اما باید صادق بود باید بگویم مخته شمابرای مردم نیست بلکه برای پست و مقام است(برای هزاره نیست بلکه به نام هزاره است) و اگرنه غیر از این ها هم آدم های خوب است چه فرقی می کند که آنها بالا بی یاید نه افرادی بازدوبندحزبی که هیچ به درد مردم نمی خورد.فکر می کنم که این درس عبرتی خوبی باشد تااین آدماخودشان راگم نکند وچیری را که دروغ است و در صلاحیت شان نیست به مردم وعده ندهد.

  • طاهر سروش ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    سلام خدمت تمام دوستان . دوست من مقاله ات خوب است ولی نمی دانم چرا بعدازهرمسله ما این همه داد وغال راه می اندازیم عزیز من این گونه خون دل خوردن و خودر ا هر دم شهید کردن کار رابجای نمی رساندحالا تبعیض و تعصب قومی و نژادی نه تنها درافغانستان بلکه درتمام دنیا وجود دارد و این در نهاد آدمی است خودخواهی و خودپسندی از هابل و قابل به ما به ارث مانده که ما آنراامروز به دوش میکشیم وبا این کار ها به نسل ها ی بعدی انتقال میدهیم دوست از این همه در گرفتن ها ی که خیلی زود خاکستر می شویم بهتر آن است که عمل کنیم نه بااین گونه نوشتن ها دیگران نسبت به خود بد بین کنیم و خود رارسوا آنهای که در مقام بالای پشت به کرسی امارت زده اند چه کردند و چه می کنند ، همین آقای دانشی که تو از ش به عنوان مجتهید یاد می کنی چه کرد تاکی خود زلیلی؟ مازوشیسم مگر تا کجای آنها نفوذ کرده ؟خلیلی ات را بنگر محققت را ببین که چگونه سر به بالین سیاف نهاد. یکی حذب وحدت ساخت دیگرش وحدت مردم افغانستان وای

    اینکه امروز حذف می شویم ونابود میشویم وقطره قطره و چکه چکه از بین میرویم از برکت وجود رهبرانی مثل خلیلی و محقق است که مسلولیت انسانی خود را چی شکیبانه یکه و تنها در سرزمین شور خود پرستی به دوش می کشد که طعم شور این همه از خود بیگانگی آنهار را هر روز تشنه تر می سازد در هنگامه ی که سرنوشت تو در پارلمان به دست محقق بزرگت معامله می گردد کجا هستی ؟
    حذف شدن در مرحله ی پروسه ستاره افغان را به این مسله چه ؟مگر ما چه میخواهیم ؟الهه را مگر کی حذف کرد ؟خود ما کردیم .ما چرا از خود نمی گویم ما چرا مسولیت را به گردن دیگران می اندازیم ای وای .ا زآخند ها و ملا که عرف خرافاتی زیر لفافه ها یدین و مذهب می پوشاند و به آنها رنگ مذهبی میدهند و بعد تمام مشکلا و بد بختی را می آندازیم به گردن دیگران که آنها بر ما تحمیل می کنند نه نه نه تو خود مسولی تو خود باید آسایش خودرا فراهم کنی تو خود باید گام برداری و رای بدی تو خود باید انسان لایق و شایسته به پارلمان بفرستی نه یک بی سواد جاهل را .......................... تا که امروز نتیجه بهتر از این باشد .....

  • تقوایی ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    جوادی عزیز، درد دل هزاره رابا قلم افسونگر تان شرح داده اید. حادثه ای روز شنبه، میتواند درسی خوبی برای جامعه هزاره باشد، اما در پرانتز باید بگویم، که آن حس دردی که شما نسبت به رنج تاریخی هزاره ها تصویر داده اید، این وزرا پس از تکیه زدن به کرسی وزارت حتی نیم فیصدش را هم نداشتند، فقط برای آنها خودشان، اورنگ شان وقبله ای شان ( کرزی ) اهمیت داشت. فکر میکنم که ییلاقی وعبدالهی هم اگر وزیر میشدند، از همین الگو ، پیروی میکردند. با وجود که شما مقام های علمی این افراد را در همان حدی که بوده وهستند، دقیق ترسیم کرده اید. اما نمیدانم که این سکان داران علمی ما ، چراوقتی به کرسی وزارت نشستنددیگر هزاره بودن را نوعی " ننگ" می پندارند؟ آنها دیگر هزاره نیستند چون از دید شان اگر هزاره باشند ، هم کرزی ناراحت میشود وهم " وحدت ملی " گسسته میشود. اما به بیاینه احدی در پارلمان توجه کردید که چه گفت. احدی تقریباً به همه وزرا هوشدار داد، که باید تمام بودجه هارا از مسیر وزارت اقتصاد بگذرانند واو طوری سخن میگفت که گویا این افغانستان است که به او نیاز دارد ونه او به افغانستان. رهبر یک جریان تمامیت خواه وناسیونالیست، چنین حرف میزند ، اما وزرای ما وقتی به وزارت رسید، دیگر از قوم خود عار میکند. برای احدی که از پارلمان رای نیاورد اهمیت نداشت، اوخواست با زبان دیگر از ارزشمندی جریان تمایت خواهی خود حرف بزند.
    اما در مورد مقاله شما باید بگویم، یکی از عالیترین تحلیلی در قبال هزاره ها است که بیرون داده شده است. چون شما " مجرم بودن هزاره " را در شرایط جدید که بیش از صد سال واندی از عبد الرحمن فاصله داریم تحلیل نموده اید. اما این " مجرمیت " هنوز پا برجا است ، فقط رنگ وشکل اش عوض شده و ماهیت آن همانگونه باقی مانده است.
    اما چند سوال وجود دارد:
    راه رهایی از این " مجرمیت متداوم بدون گناه " را در چه می بینید؟ با این شیوه ساستگری درون جامعه، راهی بسوی افق نجات داریم ؟ ساحل امید ما همین تکرار مکررات معامله گری های سیاسی پشت پرده است؟ فکر نمیکنید که ما برای یک بازنگری عمیق وژرف سیاسی نیاز داریم؟ ویا کافی است که رهبران سنتی ما آقایان خلیلی ومحقق، مارا از هر بلاهتی نجات میدهند، ویا اینکه با نگرش تازه نسبت به نوگرایی سیاسی اندیشه کنیم ؟کافی است که تنها تحلیل بدهیم، افسوس بخوریم، از ضعف ،شکست و بیعدالتی گذشته وحال نسبت به خود حرف بزنیم ویا اینکه راه حل ارائه کنیم ؟ به نظر من طرح راه حل برای رهایی هزاره ، این " مجرمان بیگناه " ، مهم تر از همه چیز است. این برمیگردد به دید استراتژیک سیاسی، اجتماعی وفرهنگی هزاره ها، که قلم بدستان توانمند مانند شما، شاید در این راستا رسالت عظیم تر را به دوش داشته باشند. شاد باشید وقلم تان مانند همیشه پر بار باد!

  • نکاه ۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۶ جدی

    به راستی چه شده است که همیشه هزاره ها بعد از هر حا دثه ای مرثیه می خواند و بعد چند صبا حی به سر سینه میزند . اما روز دیگر فردای دیگر نه از مرثیه خوان خبری است نه از سینه چا کان خبر و اثری؟ .
    به نظر من حقیقت کلام این است که هنوز که هنوز است ما گرفتار خناسان درونی و کرم های مهلک درونی خویش هستیم .
    یا دمان باشد که پیش از دیگران خود تیغ به رخ کسانی از جنس خود می کشیم که او با تمام وجودش برای مردم خود مایه گذاشته است تا راهی گم شده ای عزت را بیا بد . اما بسیاری از ما به عنوان های در سدد حذف ان چهرهای می شویم که تمام هستی اش را فدای مردم کرده است . البته کینه توزان و بی عرضه گان روز های ماندگار دمار از روز کار مزدان صحنه می کشد. فریاد ها بلند می شود که فلانی که است من بودم من هستم و متا سفانه که مردم هم راه گم می کند و بعد نتیجه نا کسی ها همان اش همان کاسه بد بختی دایمی برای مردم هزاره . بعد دیدیم و شا هد هستیم که مردم هم دنبا ل همین دجلان کینه توز بی عرضه اما بسیار مکار حراف حرفه ای ها را می گیرد .
    ستاره های مقا ومت عزت و غرور با غبار این گونه لگد ها گم می شود . و این گونه ما می مانیم این رو زهای پر از حسرت اخ.

    خلا صه کلام اینکه ما از درون با موریانه که خود مولدش هستیم بیش ازدیگران خو د کش خو د شکن خو د خراب گر هستیم .
    وقتی دیگران ما هیت ما کار ما را این گونه می بیند عمل می کند . از قدیم گفته اند که خود کده را نه درد است نه درمان .
    جان و لب کلام راحل درونی است نه برونی اگر ما خود جوهر داشتیم به هر شکل صورتش پیرامون خود تاثر می گذاریم و شعاع وجود ما به اندازه ان درک خود و ماهیت خود ما است .

    هر چه خواستم چیزی ننویسم اما نثر رسا و قلم درد آ شنا امانم نداد . تا چند سخن بریده از این خراب اباد من هم اضا فه کنم. وسلام
    تشکر از اقای جوادی و این گونه دید و نگاه درد مندانه اش.


  • عارف ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۵ جدی

    جناب جوادی. نوشته تان بسیار عالی بود و یاد گذشته های تلخ را در اذهان زنده کرد. اما چه باید کرد؟ من که شخصا از عملکرد رسانه های قومی در خصوص انعکاس صدای واقعی اقلیت های محروم در افغانستان ناامید شده ام.

    امروز الحمد الله جامعه هزاره از نعمت سر شار دانشگاهیان و نظریه پردازان تا حدی برخوردا است و چه بهتر اینکه در چنین شرایط حساس همه نیروهای در دست داشته جامعه دست به کار شوند و با روحیه گروهی در صدد مطرح ساختن موقف مردم خود و بلند نمودن صدای خلق های محروم برآیند.

    پیشنهاد می کنم به همه قلم به دستان, دانشگاهیان, فرهنگیان و چهره های ملی تا به برگزاری سیمینار یا کنفرانس های علمی و تحلیلی از وضعیت موجود هزاره ها و دیگر اقلیت های قومی محروم درافغانستان به صورت زنجیره ای در شهر های بامیان, کابل, مزارشریف, هرات و نیلی مبادرت ورزند. حتی المقدور از همه رسانه های مطرح داخلی و خارجی دعوت شود تا این نشست ها و بحث ها را مورد پوشش قرار بدهند.

    منتظر نظرات بهتر در این باره خواهم بود.

    به امید همبستگی بیشتر ملیتهای محروم

  • فرید یاسا ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۵ جدی

    سلام و درود بردوستان بی نهایت گرامی مقاله زیبایی جوادی عزیز را خواندم اشک در چشمانم و بعض در گلو ولی واقعیت تلخی هست که در کشور منفور مثل افغانستان یک امری عادی است از زمانی که این نام کثیف (افغانستان ) روی این سرزمین نهاده شده است جز بدبختی و فلاکت چیزی دست اورد نداشته است اکثریت دوستانی که دراین سایت مقاله می نویسد که سرشار از احساس پاک انان و واقعیت های جامعه ما است ولی هیچکدام ازاین دوستان راه حل اصولی برای برون رفت ازاین مشکلات ارایه نمی کند مه فکر می کنم تنها نوشتن مقاله چاره ساز نیست فکری جدی باید به این قوم شود درهر صورت دوستان عزیز موفق باشید

  • حمیدی ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۵ جدی

    سلام آقای جوادی مقاله ای تان جالب بود. مسئله ای است که باید به آن جدی نگرست امیدوارم اتفاق که در پارلمان افتاد یک درس باشد برای هزاره ها و از آن عبرت بگیرد.

  • قاسم علی بهسودی باشنده غرب کابل ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۵ جدی

    سلام خدمت نویسنده گرامی !

    اما بعد: مقاله راستی که احساسات شما را نسبت به قوم شما نشان میدهد که باید آنرا عالی دانست ولی. باید این طور مقاله ها باید به لسان انگلیسی نیز اگر نوشته شود عالیتر خواهد بود. چرا که صدای همهء ما را به گوش جهانیان برساند.

    امید وارم که به این طور مقاله های خود ادامه دهید چرا که اخرین بار از حساسیت های ضد هزاره گی در پارلمان کشور درک کردیم. اگر تاجک ها بر ضد هم پیمان ها اقای کرزی میبود باید وزیران داخله و معارف نیز باید رد میشود چرا داکتر عبدالله عبداالله از آن در مبارزات انتخاباتی خود از حامیان تقلب یاد کرد. ولی پشتون ها اگر کرزی باشد یا کسی دیگر برای وزیران هزاره ها رای رد دادند و این قدرت تاجک ها به حدی نبود که وزیران هزاره را رد کند و صد در صد تعصبات وکلای پشتون را نشان داد.

    موفق باشی

    قاسم علی بهسودی

    باشنده غرب کابل

  • abdulsatar ashna anwar ۱۳۸۸ سه شنبه ۱۵ جدی

    salam ba hama in yakee az sokhanan baba hast kee haq khastan ba manee dosh mani bakee nist ama dar afghaanistan waqtee ke hazara ha haqooq me khad goya ke gorm kard ama nee in wajao ra jawana n ma gom kham kard in shallaa


    abdulsatar ashna anwar az india

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: