جُرمِ هزاره بودن
نميشود هزاره باشي با «جرم» و تجربهاي «مُجرِمبودن» آشنا نباشي. براي اثبات هر جرمي دادگاه و دستگاه قضايي لازم است، تا با طي فرايند، ولو صوريِ اثبات جرم مجرمبودن مشروع و موجه جلوه كند.
مجرمبودن براي هزاره اما چيزي نيست كه به فرايند اثباتِ جرم نياز داشته باشد. «هزارهبودن» خود بنياد هر نوع موجهسازي و مشروعيتبخشي براي جرم است. دزدي، قاچاق مواد مخدر، آدمكُشي و نسلكُشي در افغانستان جرم نيست، زيرا جرم در اين كشور امر عارضي نيست، بلكه امر جوهري و درونبودي است كه به صورت مادرزاد در روح و روان آدمها خانه كرده و با ذات و هست و وجود آنها يگانه شده است. جرم در افغانستان وجهي از هستي است؛ وجهي كه با ذات انساني انسان يكي شده است، و نميشود آن را از آن جدا ساخت و منفك كرد. جرم در افغانستان اما سويه ديگري نيز دارد. جرم در هر جامعهاي ديگري اگر امر فردي و انفرادي محسوب شود، در افغانستان ماهيت جمعي دارد؛ نه از آن رو كه ريشهها و ابعاد اجتماعي دارد، بلكه از آن جهت كه جُرم ذاتي يك قوم و يك جامعه حتي در كليت انتزاعياش پنداشته ميشود. معصوميت و بيگناهي يا برائت انسانها از جرم در پيشگاه محكمه چيزي نيست، كه از پيش مسلم و مفروض گرفته شده باشد، بلكه تابعي است از پايگاه اجتماعي و هويت اتنيكيي كه يك فرد باشنده افغانستان به او تعلق دارد.
در افغانستان، بسته به اين كه يك فرد به كدام گروه قومي تعلق دارد، برائت و بيگناهي او در برابر محكمه و در تعاملات اجتماعي فرق ميكند. آنكه هزاره است، ذاتا مُجرِم است، اما نه از آن جهت كه در جامعهاي جُرمزا بدنيا آمده است، بلكه از آن جهت كه هزاره است، و خون هزارگي در رگ او جريان دارد و بر پيشاني او مُهر هويت هزارگي حك شده است. جُرم براي هزاره امري است كه هم با ذات و پوست و خونِ او يگانه شده است و هم در قيافه، ظاهر و انداموارگي اش مُتجلي است. اما آنكه هزاره نيست، ذاتاً مُجرم نيست. جرم براي او اگر امر اثباتشدني باشد، پديدهاي گذرا و زايل شدني است كه با تغيير قيافه و آرايش، بي آنكه هيچ محكمهاي گواهي دهد، ميتواند معصوميت ازدسترفتهاش را بتمامه باز آرد. براي يك غيرهزاره جُرم امري عارضي است، آنگونه كه به سادگي ميتوان از زيربار آن شانه خالي كرد و خود را به قيافة مبدلي درآورد و يا حتي با همان قيافه در چهرهاي يك معصوم و بيگناه، در ملاء عام ظاهر شد. آنكه هزاره نيست، ميتواند با جرُم چونان امر اختياري و گزينشي روياروي شود. او ميتواند مُجرم باشد و ميتواند مُجرم نباشد. اما آنكه هزاره است، پيشاپيش از چنين انتخاب و گزينشي بيبهره است. براي او جُرم امر پيشيني و ماتقدم است، كه همواره با او بوده و از گهواره تا گور او را مشايعت ميكند. هر هزاره در بدو پيدايش ناگزير با چنين تقديري روياروي ميشود و اين تقدير امكان گريز از جرم را از آن رو كه «هزاره» است، از او سلب ميكند. ديگران اما، بيهيچ ترديدي، با چنين تقديري دست و پنجه نرم نميكنند. آنكه هزاره نيست، ميتواند هر روز در يك كسوتي ظاهر شود.
افغانستان سرزمين تفاوتهاست، سرزميني كه نه تنها به خاطر فقر، نكبت، ويراني و از همه مهمتر اشتهاي مفرط «خودويرانگري» و عمليات انتحاري با سرزمينهاي ديگر فرق دارد بلكه به خاطر تلقي از جرم و فرهنگي كه در آن «جرم» و فرد «مُجرِم» تعريف و معنا ميگردد، نيز متفاوت است. رابطه و نسبتي كه در جاي ديگر ميان جُرم، ارتكاب جُرم و عنوان «مُجرِميت» قرار دارد در افغانستان وارونه است. قاعدهاي
« جُرم + ارتكاب جُرم = مُجرِم»
در افغانستان به قاعدهاي
« جُرم ـ ارتكاب جُرم = مُجرم»
و قاعدهاي
«جُرم + ارتكاب جُرم = غيرمُجرم (بيگناه)»
بدل شده است. در افغانستان ميتوان يك روز نسلكُشي كرد و فرداي آن در مقام رئيس پارلمان و يا كانديداي رياست جمهوري، براي ايجاد تغيير، مبارزه با نابرابري و ايجاد آرمانشهر عدالت و آزادي و مهمتر از همه «پاكي» و «مبارزه با فساد» قيام كرد. ميتوان يك روز يك سرزمين را به ويرانهاي مطلق بدل كرد، يك شهر را بر سرِ شهروندان آن آوار كرد، ويراني، آوارگي، فقر، مرگ و تابوت را توزيع كرد اما در فرداي آن روز، در ميان همان شهروندان، بوق و كرناي قهرماني و عدالتخواهي سرداد. ميتوان ترياك توليد كرد و زمينِ خدا را به مزارع موادِ مخدر و كارخانهاي براي به تباهي كشانيدن جسم و روح و روان انساني بدل كرد اما در عين زمان حكومت خدا را بر زمين خدا پياده كرد. ميتوان مافياي مواد مخدر داشت و در عين حال به كاخ رياست جمهوري رفته و در خلعتِ رئيس جمهور چشم در چشم خلقِ خدا در برابر شرق و غرب براي برگرداندن صُلح، ايجاد دموكراسي و حكومت عاري از فساد چشمك زد. ميتوان مجاهد شد و براي برپا داشتن امارت اسلامي در سرزمين خدا و راندن كفار و مشركين از سرزمين مسلمانان دهها و صدها هموطن و هم مذهب خود را مثلهكرده، سرها و دستها و جسدهاي تكهتكه شده را به خانوادهها هديه فرستاد و در فرجام بيهيچ دغدغهاي خود را انتحار كرده و به آغوش حور العين در جنت شتافت. ميتوان دزدي كرد و دهها ميليارد دلار را حيف و ميل كرد. اين همه هيچكدام جرم نيست تا آن حد كه ميتوان دستهاي خود را به همة اينها همزمان آلود، بيآنكه ذرهايي از آلودگي را احساس كرد. جُرم از اين لحاظ عمل مُجرمانه نيست، بلكه نحوهاي از زيستن، حالي از احوالِ زندگي و شأني از شئونات آن است، كه هر دم مىتواند عوض شود و تغيير كند. روحِ شرير، انديشة ناپاك و دستان آلوده در طُرفة العيني تغيير ميكند، آنكه قاتل است به نجات دهنده ميگردد و آنكه آلوده است به فرشتهاي پاكي بدل ميشود.
افغانستان سرزمين تفاوتهاست، سرزميني كه نميشود آن را با هيچ سرزميني قياس كرد. اين سرزمين تافتهاي جدا بافتهايي است كه نه به سرزمين مكبثِ شكسپير شباهت دارد كه در آن دستهاي آلودهاي مكبث را تمامي آبهاي درياها نميتواند پاك كند[1] و نه به سرزمينِ بلخِ زرتشت كه قاعدة زيست آن «گفتارِ نيك، كردارِ نيك و پندار نيك» است و نه به مدينة فاضلة «محمد» كه در آن «كشتن يك انسان به مثابة كشتن همة انسانها ست». افغانستان سرزمين جرمهاي بيجنايت و جنايتهاي بدون مجرم است. سرزمين آه و نالههاي مدفون شده، كلههاي منارهشده، سرزمين گورهاي دست جمعي، سرزمين نسلكُشي، سرزمين قربانيان خموش، سرزمين جلادهاي قهرمان و قاتلان شرافتمند، سرزمين كثافتهاي پاك و پاكان كثيف، سرزمين «دوزخيان روي زمين» و «بهشتيان انتحاري».
آنچه در روز شنبه اتفاق افتاد هم تنها در بستر چنين فضاي ذهني و رواني قابل تحليل و درك است. به ظاهر، وزيراني كه هزاره بودند همگي در پارلمان، با رأي اكثريت رد صلاحيت شدند. يك هزاره و حتي يك هزاره هم واجد صلاحيت براي تصدي پُست وزارت شناخته نشد. در ميان چهار تن هزارهاي معرفيشده به پارلمان، افرادي با خصوصيات متفاوت وجود داشت. ميشد پيشبيني كرد كه ميرزا حسين عبداللهي رأي نياورد، زيرا او قبل از هرچيز از هويت هزارگي خود سخن گفته بود و جرمي را كه يك قرن است يك قوم به بهانة آن مجازات ميشوند، او با افتخار و شكوه از آن ياد كرده بود. اما روز شنبه حتي سرور دانش هم رأي نياورد. كسي كه در صلاحيت علمي او هيچ كس نميتواند شك كند، زيرا او نه تنها ماستراي حقوق دارد، عضو مجلس مؤسسان و دبير علمي كميسيون تسويد قانون اساسي بوده است، كه علوم ديني را تا درجة اجتهاد خوانده است، و كتابهايي را كه او ترجمه و تاليف كرده هنوز هم در دانشگاههاي ايران تدريس ميشود. دانش دستِ كم پنج سال پشت به قبلهاي جامعهاي خويش و رو به قبلهاي كرزي، در مقام وزير عدليه، نماز سياسي خواند. اين بار حتي او هم رأي نياورد و صلاحيتاش مورد تأييد قرار نگرفت. داستان رد صلاحيت غلام محمد ييلاقي كه دكتراي اقتصاد دارد و جنرال خداداد كه يكي از بلند پايهترين تحصيلكردگان در علوم نظامي است و از حمايت خارجيها هم برخوردار بود، در ميانة دو سرِ طيف عبداللهي و سرور دانش قرار دارد. با اين هم اما هيچكدام رأي نياورد و همگي دست از پا درازتر به خانه برگشتند. چنين چيزي صرفاً يك اتفاق نيست، يك رويدادي ناآشنا براي هزارهها هم نيست. زيرا آنچه روز شنبه در بُعد سياسي اتفاق افتاد در بعد اجتماعي، فرهنگي، اقتصادي، اداري و آموزشي هر روزه و هر لحظه جريان دارد. رويداد حذف هزارهها بخشي از پروسة متمادي «هزارهستيزي»، «هزارهزدايي» و «هزارههراسي» است كه بيش از يك قرن است، در افغانستان با تمام قدرت اجرا ميگردد. در مهمترين نقطههاي عطف آن يكبار عبدالرحمان در آغاز قرن شصت و دو فيصد هزارهها را نابود كرد، سرزمينهاي شان را تصرف و خزانة دولت و مملكتداري را از بهاي خريد و فروش مردان و زنان هزاره پُر كرد، در پايان قرن مسعود و ملاعمر كمر به نسلكُشي اين قوم بستند و از كُشتههاي هزارهها پُشتهها ساختند و افشار و سيدآباد، يكهولنگ و غربِ كابل را بر روي ساكنان آن آوار ساختند.
آنچه يك هزاره هر روز، در تجربة زيستهاي خود با آن دست و پنجه نرم ميكند، از يك كراچيوان گرفته تا تحصيلكردهاي نيكتايي پوش، فرايندي مدام و مكررِ «حذفشدن» است. حذف شدن از اداره، حذف شدن از دانشگاه، حذفشدن از مغازهداري، حذفشدن از تلويزيون، حذفشدن از مسابقه آوازخواني، حذفشدن از مسابقات ورزشي و حذفشدن از سياست. اشكِ تلخِ شجاع شكيب و گريههاي زار الهة سرور اشك فردي نيست كه از فراتررفتن و صعود در يك مسابقه و رقابت عادلانه بازمانده باشد، بلكه عصارهاي دردي است كه دستِ كم يك قرن، به خاطر تجربة حذفشدنِ مُدام در وجود هزارهها تنوره ميكشد. اشك او نمادي از اشكهاي خموش و بيصدايي است كه هر روز و هر شب فرو ميريزد و جز هزاره هيچكس نميتواند بفهمد كه چه رنجي و چه رازي در پسِ اين همه اشكهاي زار نهفته است. غوطهور شدن و فرورفتن در درون درياي راز اين اشكهاي بيپايان به ميانجي زبان امكانپذير نيست. تنها هنر، شعر و ادبيات است كه ميتواند به گوشهاي از اين عالَم رواقي هزارهها راه يابد و زخمهاي از اين زخمهاي درونريز شده را بنوازد.
قصة زندگي هر هزاره يك قصه بيش نيست، قصهاي حذفشدن، اما قصهاي است كه به گفتهاي حافظ «از هر زبان كه ميشنويم نا مُكرَّر است». قصهاي حذف شدن ميرزاحسين عبداللهي و شجاعِ شكيب و دانشجوي هزارهايي كه شب و روز زحمت ميكشد و با هزار رنج و محنت درس ميخواند اما سرانجام «نمره اولي» را از او ميگيرند و به دانشجوي تنبلي ميدهند كه از شش روز درسي يك روز در كلاس حضور پيدا ميكند، با قصهاي تحصيلكردهاي كه مدرك فارغ التحصيلياش را گرفته و در ادارهها استخدام نميگردد و با قصهاي كراچيواني كه پوليس هر روز به يك بهانه جداگانهاي از او رشوه ميگيرد، همگي يكي است. هركدام از هر لحاظ با يكديگر تفاوت دارند، يكي سياستمدار، يكي دانشجو، ديگري فارغ التحصيل و آن يكي كراچيوان است، اما در عين حال آنها از يك وجه مشتركي نيز برخوردارند؛ وجه مشتركي كه همة آنها را با همهاي تفاوتهايي كه دارند كنار هم قرار ميدهد و سرنوشت يكساني را برايشان رقم ميزند. آنها همگي در يك چيز شريك اند، «هزاره بودن». آنها جرم يكساني دارند و از همين رو، سرنوشت يكساني را نيز بايد تجربه كنند. نميشود هزاره باشي و مُجرِم نباشي و اين همان وجه مشتركي است كه شما را با هر هزارهاي ديگر يگانه ميكند و اشك زاري را كه دانشجويي براي بازماندن از بورسيه و ادامه تحصيل يا شجاعِ شكيب در يك مسابقه فرو ميچكاند، با تمام وجود حس ميكني و انگار اين اشكهاي توست كه از چشمانِ او سرازير ميشود. چگونه چنين چيزي امكانپذير ميشود و چگونه در لحظهاي «تجربة حذفشدن» همهي فاصلهها به يكباره محو ميشود و هزارهها با تمام تنوع و گوناگوني خود سراپا يكپارچه و يگانه ميشود و كلِ زمان و زمين فرو ميريزد و از ارزگان گرفته تا افشار و قزلآباد درهم ادغام ميشود، همه چيز ناپديد ميشود و جز «هزارهبودن» چيزي باقي نميماند، امري است كه نميشود به اين سادگي شرحه اش كرد. اما آنچه كه نبايد از آن غفلت كرد و مدام و در هر لحظه بر زبان و روان جاري ساخت اين درسِ شكوهمند «بابه» است كه گفت: «ميخواهم ديگر هزارهبودن جُرم نباشد». اين هم راه است هم هدف، هم سياست است، هم اقتصاد هم فرهنگ است و هم تاريخ. در همه جا اين كلام طنينانداز است و در هر لحظه جاري و ساري است. بايد اين راه را تا نهايت پيمود تا آنجا كه ديگر هيچچيزي حتي حذفكردن كارساز نباشد.
[1] به اين گفتگو دقت شود كه شكسپير چگونه هولناكيِ ريختن خونِ آدمي و وجدان معذّبي كه جنايتكار و خونآشام پس از آن با آن روبرو ميشود را روايت نموده است. سپس آن را با وجدان آسوده و آرام جنايتكاراني مقايسه كنيد كه در افغانستان پس از به تباهيكشيدن يك كشور و يك ملت چگونه دوباره آسوده و بيخيال بر سرِ همان ملت سياستورزي ميكنند:
ليدي مكبث: كه بود كه چنين فرياد كرد؟ اي سپهسالارِ ارجمند،با چنين انديشههايِ ديوانهوار جانِ نازنينِ خود را تباه مكن. برو، آبي بياب و اين شاهدِ ناپاك را از دستانات بشوي. اين خنجرها را چرا از آنجا آوردي؟ اينها بايد آنجا باشند. آنها را ببر و خادمانِ خفته را به خون بيالاي.
مكبث: ديگر نخواهم رفت. از انديشيدن به آنچه كرده ام بيمناك ام، تا چه رسد به دوباره ـ ديدناش. اين در كوفتن از كجاست؟ مرا چه ميشود كه هر صدايي ميهراساند ام؟ اين دستها چي ست؟ آه، كه چشمان ام را از چشم خانه بر ميكَنَند؟ آيا تمامي اقيانوسِ بيكرانِ نِپتون اين خون را از دستهايم تواند شست؟ نه، اين دستهايِ من است كه درياهايِ بيشمار را خونرنگ خواهد كرد و هر سبز را سرخگون» ويليام شكسپير (۱۳۸۳)، مكبث، ترجمه داريوش آشوري، تهران: نشر آگه، ص ۴۴.