کنار موهای تو خیس می شوم
امان الله میرزایی شاعر جوان افغانستانی ، که از سال 1383 به صورت حرفه ای شعر می سراید، بیشتر اشعارش از سبک سپید و غزل پیروی می کند. از امان کتاب " گیاه سوخته " ، توسط انتشارات "همیاران جوان" منتشر شده است و کتاب دیگر او، به نام " کنار موهای تو خیس می شوم " در دست چاپ است.
امان می گوید: "مقام آوردن شعرهایم در جشنواره ها برایم افتخار نیست اما برای محک زدنم خوب بود.
تنها دغدغه ام در زندگی آب ،هوا، خاک، و عشق است. البته اگر غم نان بگذارد "
تنها قسمتی از افتخاراتی که این شاعر جوان به آن نائل گشته بدین شرح است:
- 1384 نفر اول جشنواره سراسری کشوری(ایران)
- 1384 و 1385 نفر اول جشنواره خانه های فرهنگ
- 1387 نفر اول جشنواره بین المللی فجر خراسان
- 1386 و 1387 نفر اول جشنواره شعر رضوی
- 1385 نفر اول جشنواره شهر بهشت- تهران
شعر های زیر از کتاب جدید امان میرزایی" کنار موهای تو خیس می شوم " انتخاب و نشر شده است.
آزادي
تو را ساختند
با شال و کلاه
احتمالا دست های مهربانت را باز گذاشته اند
روی دامنت
وسعت موج های دریا را
اما پاهایت را تباه کردند
بر سر چشمانت قمار زدیم
برای به دست آوردنت
جنگیدیم
این کبوتران سینه سرخ
که در پایت دانه می چینند
قبلا در جنگی تن به تن مرده اند
تو را بر پوست زنی دیدم
که در کنیا زندگی می کند
در حرف های دختری
که دري فکر می کند
و فارسی حرف می زند
این ساختمان ها
این دیوارهای بلند
تو را گرفته اند
تو را گرفته اند
از دوست زندانی ام حبیب
از برادرم محمد
شعار بده
حتی اگر این راه پیمایی به جایی نرسد
در میدان هایی بسیار
ساختند تو را
و نامت را آزادی گذاشتند
سحرخاتون
همیشه روی لبانم باش
چون طعم چای سبز
سحر خاتون
مسمومیت گندم زارها را فراموش مکن
میراب را فراموش مکن
آی شیرین آب هاي ارزگان
این ییلاق راهی برای رفتن ندارد
این سرک های خامه
تو را به معشوقت می رساند
که در آغوش تیر خوابیده است
مادرم گوشه ی چادری اش را به دندان گرفته
مردمک چشمانش بیقرار می تپد
به اندام کوچه می نگرد
به همسایه ها
که چون بوته های بادمجان
برپیشگاه خانه ها دراز کشیده اند
سربازها
دیگر از جبهه ی مزار برنگشتند
دایی ام را در آب یافتند
با همان شلوار کردی
که مادرم برایش دوخته بود
روزها تلخی فلفل است
وقتي شب
در ميان موهاي جوگندمي مادرم
مخته می کند
سحرخاتون
تفنگ ها
اين اشياي نفهم
ما را از اينجا مي برد
جایی که سربازها
از دلتنگی شان سر باز می کنند
و درخت در گلویش باد را نمی پیچاند
سال ها بعد
جوان می شویم
بیقرار می تپیم
چون انگشت دستی که قطع شده باشد
سحرخاتون
کدام آفتاب سایه را به ییلاق برمی گرداند
پاره های سینه هایمان را
مرگ
اول مهر
موتور مي آيد با سه نفر
موتور مي رود با دونفر
دو نفر گلوی ابراهيم را
گوش تا گوش بریده اند
روی کیوسک برگ می ریزد
و هیچ تلفنی پاسخت را نمی دهد
ساعت های بامداد
لنگ لنگان
از کوچه می گذرد
و احتمالا همه ی شاعران در خواب مرده اند
محمد
روی چشمانت برگ می ریزد
روي لب هايت
و سیزده چاقو
احتمالا خواب هایت را آشفته تر کرده است
محمد مردی است
که دختر سید حسن را دوست دارد
و پسر یک ماهه اش را
که درخواب هایش گریه می کند
وقتی پاییز می شود
در آشفتگي سيزده چاقو
روی محمد برگ مي ريزد
روي كيوسك
در خانه
و شاعران به مرگ فكر مي كنند
هیرمند
با مسمومیتی ناگهانی
از دامنه های دانوب گذشتیم
چونانکه پدربزرگ هایمان
از بی وفایی هیرمند
پا برهنه، آواره
چون کودکان قرون وسطایی
به شهر سرازیر شدیم
جايي براي زندگي
و مرديم
انسان که هیرمند
هنگام که به کشوری دیگر می ریزد
ما را به کار گماشتند
چون بردگان سیاه پوست
در مزارع قهوه
معادن زغال سنگ
ما وقتی به آزادی می اندیشیم
همه ی سیاه پوست ها
داستان عمو تم را می خوانند
هیرمند رودخانه ای است
كه از بلندای کوه ها می گذرد
از پستی بیابان ها
به درياچه اي دور مي ريزي
و در خاك فرو مي روم
چون کودکان قرون وسطایی
به شهر سرازیر شدیم
پا برهنه، آواره
این را درناها
هنگام فصل سرما خوب می فهمند
جمهوری سکوت:
1-نقاشی ها از سخی هزاره
2-شعر مرگ در رابطه با جوانیست هزاره که در مشهد مقدس زندگی می کرد، چندی پیش او دل باخته دختری سید می شود؛ همین موضوع دلیل قتل او توسط پسر عموهای دختر شد ؟!