دختر افشار
دختر زیبای بودم
از دل افشار
هفت سالم بود
شاید کمتر و یا بیش
عاشق چشم چپم سیاف شد
پیر مرد استاد دانشگاه الاظهر
با خدا و دین و قرآن میل ها از دیگران نزدیکتر
ریش انبوهش نشان قرص ایمانش
پایتخت مکر شیطان گرچه باشد در دل و جانش
آمد و چشم چپم را چون عروسِ
برد
تا با خود نگه دارد
روز "توی" چشم من
"قوده" مست فتح بود
پای کوبیدند و رقصیدند
از طنین خندهای مست راکتها و هاوانها
لرزه در اندام افشار جوانمرگ اُفتاد
ذبح کردند
کودک و پیر و جوان و مرد، زن
کله و دست و زبان و گرده بود و پای بود
گوشتها خروار در خروار
پیش پای نو عروس و پیر مرد زنده دل
انتهای دست و دل بازیست
"توی" با این کش و فش
بعد عمری گشنگی
سکهای سرگردان شهر
معده های خشک شان تکلیف بود
از پر خوری
سالها از "توی" چشم من گذشت
روز گار خاطرات آلود
از فریمانی گوشت
قصه دارد پیر سگ با نسل امروزش
هفت سالم بود
شاید کمتر و یا بیش
خوب یادم هست
گو همین دیروز بود