زبانِ تلخ و دردناکِ نقد

نمي​دانم اين سنت از چه زماني رايج شده است که يا رهبرانِ سياسي نقد شود يا مردم. مردم به خاطرِ افکار خُرافي شان نقد مي​شوند و رهبران به خاطر بي کفايتيِ سياسي و خيانت به پيروان. اين سنت بيش از آن​که به نقدِ واقعي بيانجامد، پناه​گاهي کاذبي را براي منتقدان فراهم کرده است. براي منتقدينِ دنيايِ فارسي زبان، نقد نوعي پناه گاه است؛ خانه​اي امني که منتقد اين هستيِ آسيب پذير در آن پناه مي گزيند تا نشان دهد که نه مانند رهبرانِ سياسي خاين و ستمگر و گناه​کار است و نه مانند مردم خرافاتي. موجود پاک و معصومي است که به خير مردم و سياستِ عاري از بدي مي​انديشد. اين رويکرد به نقد اما کاذب است و کذبِ آن زماني آشکار مي​گردد که کسي از سر تصادف با تيغِ نقد به سراغِ منتقدان رفته و از فساد و دروغ گسترده در خانة امن نقد خبر آورد. بلافاصله همه دست به​کار مي​شوند و منتقد را نصيحت مي​کنند که اگر به فلان آدم بزگ و کارکشته حرمت قايل نيستي، به خودت حرمت قايل باش.

اين واکنش خودانگيخته بيش از آن که نشان رشد و کمال فکري و معطوف به فهم باشد، بيماريِ روانيِ ميلي به بازگشت و نوعي واکنشِ  غريزي براي حفظ بقاست. اما آيا بهتر نيست همان دشنام​هاي رنگين و ننگيني را که نثارِ مردم و رهبران مي​کنيم، نثار منتقدان کنيم تا بدانند که زبانِ نقد چه قدر تلخ و دردناک است و هرکسي تاب و توانِ آن را ندارد که با چاقويِ نقد جراحي شود. نقد پناهگاه منتقدان را بر سرِ آن​ها آوار مي​کند. حتي باريک​بين ترين منتقدانِ ما هنگامي که موضوعِ نقد واقع مي شوند، به جايِ درمان گري با نقد به داروي خانگي روي مي​آورند و به ما توصيه مي​کنند بهتر است فلانِ آدم بزگ وار نقد نشود: "در دنياي ما نقد، همواره نقد ديگران بوده است، وقتي نوبت به خود ما مي​رسد، به امر تحمل​ناپذير بدل مي​گردد و در نتيجه درست مثلِ حاکم که به حکم قانون بيرون از قانون قرار مي​گيرد، منتقد، اين هستي آسيب​پذير نيز، در بيرون از دنياي نقد براي خود پناه​گاهي مي سازد، همان​گونه که حاکمِ کاخي با محافظينِ بسيار. ساختارِ نقد همان قدر پارادوکسيکال است که ساختارِ حاکميت و دست​ کم در جهانِ فارسي زبان ميان حاکم و منتقد تفاوتي چنداني وجود ندارد. نقد."