این دومین سال است که اداره دفترم به مناسبت هفته عدالت (سالروز شهادت استاد عبدالعلی مزاری)، مسولیت گزارش های ویژه پیرامون شخصیت و دیدگاه های رهبر شهید را بعهده من می گذارد. سال پار نیز با داشتن همین مسولیت، فرصتی برایم دست داد تا به تمامی سخنرانی های رهبر شهید دست یافته و سخنرانی های استاد شهید را با دقت کامل ببینم. این برای من به مثابه توفیق اجباری بشمار می رفت. با دیدن سخنرانی های رهبر شهید، برای بسیاری از پرسش های ذهنی ام، پاسخ دریافت کردم. وهمین بود که از همان پارسال چندین بار دست به قلم بردم تا به نوشتن برداشت های شخصی ام از شخصیت استاد شهید بپردازم، اما این کار را نتوانستم، چون دغدغه اینکه، آیا برداشت های من از شخصیت استاد مزاری، برداشت های درست و سنجیده شده است، یا اینکه تحت تاثیر صحبت های رهبر شهید قرار گرفته ام و برداشت هایم بار احساساتی دارد، مرا از نوشتن باز می داشت. اما اکنون دیگر چنین دغدغه ای ندارم. هرچه بیشتر به او و سخنان او گوش می دهم، بیشتر مجذوبش می شوم. هرچه بیشتر به گذشته های خود و جامعه ام می بینم، بجزء محدوده زمانی او، همه جا را تاریک می بینم و هرچه بیشتر به آینده مبهم و بحرانی جامعه ام می نگرم، فقط روشنایی دیدگاه ها و آرمان های اوست که راه را برایم روشن تر می کند. آری او...

یاد و خاطره او، درست از هجده سال پیش در ذهنم جا باز کرد، شامگاه بیست و دوم حوت 1373، آنگاه که چشمان اشک آلود پدرم را دیدم. او معلم و ملای ده مان بود. پیش از آن فقط ما و هم سن و سالان مان بودیم که در برابر او  اشک می ریختیم، اما آن شب، نفهمیدم که رادیو دری مشهد و بعد هم بی بی سی و در پی آن رادیو دری صدای امریکا چه گفت که پدرم را سر درگریبان کرد و در خفا اشک ریخت، آنهم درپناه چاردیواری خانهمان.

آن زمان ده سالم بود و از دنیا و ماجراهای آن چیزی نمی فهمیدم، فقط ترس پدر بود که ما را وادار به سکوت می کرد و شنودن رادیو را الزامی.

شامگاه آنروز و حالت غمبار پدر، برایم غیر مترقبه بود و این کنجکاوی ام را بیشتر می کرد، نه یارای پرسش بود و نه هم توان درک، تا آنگاه که دوستانی گردهم آمدند و گفتگوها از دستگیری استاد مزاری و رهبر حزب وحدت و بگو مگو های این چنینی....

حالت گرفته دوستان گردهم آمده و بخصوص وضعیت پدر با پرسش های بی شماری همراه شد. استاد مزاری کیست، او را چه شده است، او چه تاثیری در زندگی پدر و دوستانش داشته است که آنها حالا ... وسوال بی پاسخ دیگر. آنروز و روز های دیگر گذشتند و سوال ها هم چنان بی پاسخ. از آن به بعد هم وقتی با اصطلاحات چون دهه هفتاد، دهه نود و یا هم پیروزی مجاهدین و رویداد های غرب کابل مواجه می شدم، نام او خواسته و ناخواسته در ذهنم نقش می بست. اما همگام با بزرگ تر شدن من، دگرگونی های سیاسی و اجتماعی بزرگ، چه در دوران طالبان و چه در دوران نظام جدید بوجود آمد که در نتیجه، این وقایع و رخدادها به کمرنگ شدن یاد و خاطره او، دست کم در ذهن و خیال من انجامید. با فراغت از دانشگاه و وارد شدن در عرصه مطبوعات و خبرنگاری، فاصله میان من و واقعات قبل از دهه هشتاد نیز بیشتر شده رفت، تا آنجاییکه شعار های میان تهی و رویدادهای جنجالی دهه نوین و از سوی هم مشغله های زندگی، دیگر این فرصت را از من گرفته بود تا به یک و نیم دهه قبل برگشته و راجع به خود، مردم خود و جریانات کشوری خود آگاهی فراتر از معلومات روزنامه نگاری ام داشته باشم. با این حال در این مدت با واژه های جدیدی چون مشارکت سیاسی، عدالت اجتماعی، وحدت ملی و ...آشنا شدم و اینکه این اصطلاحات از کجا ریشه گرفته اند و در ادبیات سیاسی جامعه ما چگونه جا باز کرده است و منادی این فریادها کی بوده است و چرا افغانستان و جامعه ما از آن بهره ای نبرده است؟

اما اکنون و پس از گذشت هجده سال از آن رویداد خونین، اما جاودانه، دیگر برای بسیاری از این پرسش ها، پاسخ دارم و از همه مهمتر، حالا دلیل اشک ریختن پدرم را یافته ام، اشک که در فراق پدر ریخته شده بود.

 پدرم وجود او را همان زمان درک کرده بود. او آنزمان می دانست که رهبرش، برای او هویت بخشیده است، او می دانست که رهبرش برای او عدالت می خواست، عدالت اجتماعی و مشارکت سیاسی و این دلیل قانع کننده ای بود برای او که در فراق همچون رهبر، اشک بریزد. و اما پدرم درست در بیست و هفت سنبله 1383 خورشیدی،‌ با انداختن اولین برگه رای در صندوق رایدهی، فریادهای رهبرش را پاسداشت و اما من اینک با ارسال نامه ای به او خواهم گفت که پدر: اینک یکی دیگر از آرمان رهبرت نیز جامه عمل پوشیده است. رهبرت آنزمان فریاد زد که هزاره بودن دیگر جرم نباشد. و اینک، همان شده است. اینک، نه اینکه هزاره بودن جرم است، ‌بلکه برعکس این رهروان راه رهبرت هست که با فریاد های حق خواهانه و ارایه گزارش های تلویزیونی و رسانه ای، هرشب و هرساعت، خواهان درج هویت درشناسنامه ها و کارت های هویت خویش اند و این یعنی تحقق دست کم یکی از آرمان های دیگر رهبر شهید.

و اما این را نیز به پدرم خواهم نوشت که پدر! جای رهبرت در میان ما خالیست، او هیجده سال پیش از میان ما رفت، اما اکنون با گذشت هر روز و با افزایش بی عدالتی ها و زورگویی ها، جای خالی او بیشتر از هروقت دیگر قابل لمس است و رهروان آن بیشتر از هرزمانی دیگر نیازمند تکیه گاه چون او....