براساس تحليل عاملي (Factor Analysis) كه در مورد اجزاي هويت ملي به عنوان چتر گسترده و فراگير انجام گرفته، اين مفهوم داراي سه عامل اساسي است. هر عامل متشكل از اجزا و گويه‌هايي است كه معناي مشتركي دارند.

به عبارت ديگر، هويت ملي، داراي سه بُعد اساسي است كه عبارت‌اند از: تعلق خاطر مشترك، وفاداري مشترك و ميراث فرهنگي مشترك. بدين ترتيب، در مورد گرايش هزاره‌ها به هويت ملي كه پرسش اصلي اين نوشتار است، به اين نتيجه رهنمون مي‌شويم كه :

1. يافته‌هاي پژوهش نشان مي‌دهد كه «تعلق خاطر» هزاره‌ها نسبت به نمادهاي ملي (از قبيل: افتخار به پرچم ملي، تعلق به سرزمين، افتخار به سرود ملي، احساس غرور ملي، علاقه به اعياد و جشن‌هاي ملي) بسيار بالا و كاملا مثبت است.

2. با استناد به داده‌هاي نظري و تجربي، به اين ارزيابي مي‌رسيم كه «وفاداري» هزاره‌ها به وطن و مردم (هموطنان)، همواره در تكوين هويت ملي آنان نقش داشته و بُعد ديگري از هويت ملي اين قوم را تشكيل داده است. تعلقات وطن بيش از ساير اجزا در تشكيل اين بُعد از مفهوم هويت ملي در نزد هزاره‌ها دخالت داشته و مطرح بوده است. بر اين مبناست كه مي‌بينيم هزاره‌ها در عين برخورداري از هويت قومي، نسبت به سرزمين، تاريخ و فرهنگ افغانستان هميشه احساس تعلق و تعهد كرده‌اند. اين احساس وفاداري در مواقع بحراني و در برابر عوامل تهديد كنندة هويت ملي از سوي بيگانگان، به صورت نوعي بازگشت به خود و مقاومت‌ها و مبارزات فرهنگي، اجتماعي، سياسي و نظامي تجلي پيدا كرده است. چنانكه پيشگام شدن هزاره‌ها در مبارزه عليه قواي انگليس، نيروهاي ارتش سرخ، نادر شاه افشار و طالبان همگي در همين حوزه تحليل و ارزيابي مي‌گردد.

3. در تحليل نهايي، متغيرِ ميزانِ علاقه‌مندي هزاره‌ها به سومين فاكتور و عنصر هويت ملي يعني «ميراث تاريخي و فرهنگي» برجستگي خاصي پيدا كرده است. به طوري كه در تبيين و پيش‌بيني گرايش هزاره‌ها به هويت ملي بالاترين سهم را به خود اختصاص داده است.

و سرانجام اين كه يافته‌هاي نظري و منابع تجربيِ اين پژوهش، ضمن تأييد وابستگي هزاره‌ها به پارادايم (Paradigm)هاي ويژة خود، نشان مي‌دهد كه هزاره‌ها نسبت به تمامي مؤلفه‌هاي هويت ملي به ويژه سرزمين و مردم افغانستان گرايش مثبتِ كاملاً بالايي دارند. بر همين اساس است كه علي رغم وجود نزاع تاريخي و برخورد قومي با پشتون‌ها و اخيراً با تاجيك‌ها، هيچ‌گاه تعاملات اجتماعي آنان با گروه‌هاي قومي نام برده و ورودي‌هاي حاصل از اين نوع تعاملات، به طور فزاينده‌اي آسيب نديده است.

اما نسبت به مؤلفة سياسي هويت ملي يعني دولت، هزاره‌ها همواره با چالش اساسي مواجه بوده است. بالا بودن احساس تبعيض و محروميت قومي و مذهبي در ميان هزاره‌ها و در كنار آن ديدگاه ستيز آن‌ها نسبت به دولت‌هاي وقت، مؤيد اين امر است كه بر اساس ديدگاه مبادله، اين مردم از همكاري‌هاي قبلي خود با دولت‌هاي وقت، تجربة مثبتي ندارند و علي‌رغم محروميت شديد، نه تنها مورد حمايت دولت‌هاي افغانستان قرار نگرفته‌اند، بلكه از ورود آنان به دانشكده‌ها و مراكز حساس نظامي، سياسي، فرهنگي و اقتصادي جلوگيري شده است.

از همه مهم‌تر اين كه هزاره‌ها، توزيع قدرت و پاداش در حكومت‌هاي افغانستان را نه بر اساس ضوابط و شايستگي‌ها بلكه بر اساس نوع روابط قومي و مذهبي ارزيابي مي‌كنند. اين امر، در بيشتر موارد آنان را به ستيز با دولت وا داشته و در كاهش مشروعيت دولت‌هاي حداكثري مؤثر واقع شده است. عواملي چون: احساس تمايز و تبعيض، خودكامگي و فقدان مشروعيت دولت، پاليسي اعمال حكومت تك قومي، عدم استقلال دولت از درگيري‌ها و اختلاف‌هاي قومي و مذهبي، همه و همه، موجب شده است تا هزاره‌ها نسبت به مؤلفة سياسي هويت ملي، يعني دولت، گرايش پايين داشته باشند. بر همين اساس است كه تحليل الگوهاي تعامل هزاره‌ها با دولت، معمولاً تعارض‌زده و بحران محور است. اين يافته، مؤيد ديدگاه مبادله است كه در آن گرايش‌ها و رفتار انسان، تابعي از تمايلات زيستي ـ رواني به ويژه احساس بهره‌مندي و لذت از كسب پاداش در فرايند مبادلات تلقي مي‌شود. به اين ترتيب، هزاره‌ها از تعامل با حكومت‌هاي افغانستان به جاي احساس بهره‌مندي و رضايت، هميشه احساس تبعيض، محروميت و عدم رضايت كرده‌اند.

مردم هزاره معتقدند كه در افغانستان تخصيص بودجه و ساير امكانات به ولايات نه بر اساس ضوابط و معيارهاي عام، بلكه بر مبناي روابط خاص به ويژه هم سنخي قومي و ميزان نفوذ اقوام در حكومت صورت گرفته و مي‌گيرد. به عبارت ديگر، پلان‌هاي دولت هميشه تحت تأثير الگوها و پارامترهاي غير سياسي در حوزه سياست، نظير پارامترهاي قومي و خويشاوندي انجام گرفته است.

بنابراين هزاره‌ها گرايش قابل توجهي به هويت ملي در بعد سياسي ندارند و نسبت به آن با ديدة ترديد مي‌نگرند. اين سطح تحليل، در شرايط كنوني افغانستان بسيار حايز اهميت است. دولت افغانستان با پلان‌هاي سنجيده و باز تعريف شده بايد فراتر از چارچوب‌هاي قومي، نژادي و مذهبي به سمت يك شايسته سالاري و برابري اجتماعي و سياسي حركت كرده و از برتري‌طلبي قومي دوري نمايد.

اين امر، از بطن دغدغه‌ها و خواسته‌هاي امروز و معطوف به فرداي هزاره‌ها برخاسته و در صورت تحقق آن، اعتماد هزاره‌ها را به دولت كه جزو عناصر سياسي ناپايدار اجتماع ملي است، جلب كرده و احساس تعلق آنان به اين بُعد از هويت ملي را تشديد خواهد كرد. با تكيه بر چنين رهيافتي، مي‌توان ميان هويت قومي و ملي پيوند عميق برقرار كرد و محمل مناسبي براي توسعة ملي ايجاد نمود. بزرگ‌ترين خطاي حكومت‌هاي پيشين آن است كه سخنگوي بخشي از ملت يعني نمايندة يك دار و دسته سياسي و قومي بوده‌اند. لذا مفروضه‌هايي را كه پاية آن‌ها را تجربة تاريخي يك قوم تشكيل مي‌داد بر صحنة ملي فراتاب مي‌كردند. به اين ترتيب، منافع قومي ـ به جاي منافع ملي ـ آخرين كلام در سياست كشور بود و جوهرة سياست گذاري را تشكيل مي‌داد.

نقش جديد دولت افغانستان در شرایط کنونی، تعامل عاقلانه و متمدنانه با تنوع (موزائيك) اجتماعي و قومي در كشور و تغييرات جهاني، بدون بيم و واهمه و يا درنگ، و به طور مثبت را مي‌طلبد. تنها در اين صورت است كه مي‌توان به فرايند هويت‌سازي افغانستاني اميد بست و تعلق‌ها و وفاداري سياسي همة اقوام از جمله هزاره‌ها را تضمين نمود.

احساس تعلق، چنانكه اشاره شد، مهم‌ترين مؤلفة هويتي است. بدون احساس تعلق، امكان شكل‌گيري هويت ملي وجود ندارد. از اين رو، هرگونه گرايش به كم رنگ شدنِ هويت ملي، گرايشي خطرناك به حساب مي‌آيد، اما در عين حال گرايش‌هاي مبالغه‌آميز هويتي نيز مي‌توانند زيان‌بار باشند و سبب گردند كه تقويت يك هويت به تضعيف ساير هويت‌ها منجر شود و يا نوعي تنش و تضاد هويتي ايجاد كند كه از مورد نخست نيز خطرناك‌تر است.

هر چه خصلت دموكراتيكِ دولت‌هاي افغانستان قوي‌تر باشد نقش مؤثرتري در فرايند هويت‌سازي و تقويت هويت جمعي عام و ملي ايفا خواهند كرد. فشار سياسي بر هزاره‌ها و محروم ساختن آنان از حقوق فرهنگي، سياسي و اجتماعي، موجب نارضايتي و عدم مشاركت آن‌ها در پروسة هويت ملي خواهد شد. چنانچه نخبگان هزاره در افغانستانِ پس از طالبان نيز احساس تبعيض و محروميت نمايند، اين امر نه تنها هزاره‌ها را ـ كه ذهنيت و تجربة مثبتي از دولت‌هاي پيشين ندارند ـ به طرف گرايش‌هاي قومي و خاص گرايانه سوق مي‌دهد، بلكه حتي به ستيز با دولت و گروه‌هايي وامي‌دارد كه به نظر آنان از توزيع عادلانه منابع ارزشمند در بين اقوام افغانستان جلوگيري مي‌كنند.

رابطة مثبت و بسيار قوي سطح هويت جمعي اِليت‌هاي هزاره با ميزان احساس رضايت آنان از سهم گيري هزاره‌ها در قدرت، به پيمانه‌اي كه حق قومي‌شان است، معرف آن است كه هر چه اين احساس رضايت بيشتر باشد گرايش مردم هزاره نسبت به هويت ملي مثبت‌تر و هويت جمعي عام در بين آنان قوي‌تر است. اين امر نشان مي‌دهد كه: روشنفكران هزاره، هويت ملي بويژه در بُعد سياسي آن را ابزار نويني مي‌دانند كه بايد از برآيند جمعي عام همة اقوام افغانستان تشكيل يابد و تبلور عيني و عملي مصالح و منافع جمعي همة آن‌ها باشد، به طوري كه هر قوم از تعامل با آن احساس بهره‌مندي و رضايت نمايد. هويت ملي به مثابه چيستي و كيستي جامعة ما، نبايد متأثر از يك قوم باشد، بلكه بايد در تعامل همة گروه‌هاي قومي شكل پذيرد و صورت فراقومي بيابد. در بستر واقع‌بيني سياسي، وجود اقوام مختلف مي‌تواند از ايستايي و خمودگي جامعه مانع شده و پويايي هويت ملي را رقم زند. نفي وجود اقوام و در مقابل، دامن زدن به قوم‌گرايي افراطي، ناسازگاري با ذات هويت ملي است و آن را با چالش‌هاي جدي روبرو مي‌كند.

در افغانستانِ پس از طالبان،  چلنج اساسي فراروي هزاره‌ها، برخي گروه‌ها و تفكرات يكجانبه‌گرا و طرفدار توسعة قدرت و سلطه قومي در درون دولت است كه سعي مي‌كنند مراكز تصميم‌گيري و سياست گذاري را در دست داشته باشند و از ورود هزاره‌ها به اين مراكز جلوگيري به عمل بياورند. واقعه يازده سپتامبر و سقوط طالبان و تحولات پس از آن هر چند فرصتي استثنايي در اختيار هزاره‌ها قرار داد اما به دليل ريشه‌دار بودن فرهنگ استبداد نتوانست موانع استقرار نظام فراگير و همه شمول را از سر راه بردارد. هنوز يك قوم ابتكار در شيوه مديريت كلان كشور را در دست دارد و اقوام ديگر در مقابل، احساس محرومیت و سرخوردگی می کنند. برتري بدون منازعه‌اي یک قوم در وزارت دفاع، داخله و خارجه و در اين راستا بهره برداری و تبعیت از ويژگي‌هاي قدرت هژمون قومي به گونه‌اي كه هميشه در ابعاد اقتصادي، نظامي و سياسي برتري داشته باشد تا هيچ گروه قومي نتواند بر آن غالب شود، اساس هویت ملی را با تهدید جدی مواجه خواهد ساخت.

در طول دهه‌هاي گذشته حتي در دورة كمونيست‌ها كه از آيديالوژي يكسان‌نگر ماركسيستي پيروي مي‌كردند، فرآيند تبديل هويت‌هاي قومي به هويت ملي براي افغانستان به راحتي انجام نمي‌پذيرفته است و همواره جبهه‌بندي قومي وجود داشته است. به اين ترتيب، تلاش‌هاي برخي روشنفكرانِ آزاد انديش، تاكنون نتوانسته است اين فرآيند معيوب را اصلاح نمايد. در دورانِ پس از طالبان، برخي عناصر دولتي كه روزگاري متوليان چرخه خشونت بوده‌اند، كوشيده است كماكان الگوي دور نگاه داشتن هزاره‌ها از عرصه‌هاي قدرت نظامي و سياسي را تداوم ببخشند. لذا هر لحظه امكان تصاعد اين بحران به مناطق هزاره نشين وجود دارد.

بنابراين، رسالت شخص رئيس دولت آن است كه به دور از انجماد سياسي و تحجر قومي كوشش كند اين فرآيند معيوب را اصلاح نمايد تا موانع شكل‌گيري هويت ملي در بُعد سياسي مرتفع گردد.

راهبردهاي بنيادين براي تقويت گرايش اقوام نسبت به هويت ملي را می توان به صورت ذیل فهرست کرد:

1. اصلاح نوع نگاه نخبگان و مسؤولان كشور نسبت به هويت جمعي عام و ملي به عنوان نماد اجتماعات و برآيند ديالكتيكي حاصل از تعامل، بين همة اقوام و اقشار جامعه؛

2. ارتقاء سطح آگاهي علمي شهروندان دربارة ويژگي‌هاي هويت ملي، شاخص‌ها، عوامل و موانع تحقق آن و رابطه‌اش با ساير انواع و سطوح هويتي؛

3. تشويق گفت‌وگوي بين اقوام در جهت شناخت وجوه اشتراك و افتراقِ بين اقوام به منظور تقويت وجوه اشتراك و تسامح در برابر وجوه افتراق؛

4. تقويت فرايند گفت‌وگوي بين مذاهب در جهت دستيابي به اصول و قواعد جمعي عام و مشترك و تقريب و مفاهمه ميان تشيع و تسنن در افغانستان؛

5. بسط خردگرايي ـ به جاي عصبيت خشك قومي ـ و ايجاد وفاق نسبي بين افراد، اقوام و اقشار مختلف بر سر اصول و قواعد عمل جمعي در سطح جامعه؛

6. ارتقاء عملكرد رسانه‌هاي جمعي به ويژه راديو و تلويزيون ها به مثابة يكي از مهم‌ترين ابزارهاي ملي مؤثر در معرفي مواريث تاريخي، نمادهاي مشترك و آموزش و ترويج حقوق شهروندي؛

7. اِعمال سياست تكثر قومي و فرهنگي مبتني بر اصل وحدت در كثرت يا انسجام جمعي عام، مبتني بر رعايت حقوق همة اقوام، و احترام به هويت‌هاي قومي آن‌ها؛

8 . ايجاد و تقويت نهادهاي مدني مولِّد هويت و اخلاق جمعي عام؛

9. بسط عدالت توزيعي و رفع تبعيض‌ها و محروميت زدايي از طريق تخصيص بهينه و عادلانة منابعِ ارزشمند بين ولايات و اقوام افغانستان؛

10. بسط آزادي و مردم سالاري و جلب مشاركت جمعي عامِ همة اقوام در فرآيند تصميم سازي‌ها و تصميم‌گيري‌هاي ملي؛

11. ارتقاء سطح توسعة پايدار و همه جانبه با هم فكري، همدلي و همياري همة اقوام و اقشار افغانستان؛

12. ضرورت تحول گفتماني ميان اقوام افغانستان با تأكيد بر سياست نرم به جاي سياست سخت يا سياست قدرت، و تمركز بر اصل «برابري» اقوام به جاي راهبرد تبعيض. البته مكمل اين تحول گفتماني، رعايت اصل «گفت‌وگوي قومي» به جاي مناقشه‌هاي قومي و افزايش نقش همة گروه‌هاي قومي در سياست خارجي است. زيرا وزارت خارجه فعلي به صورت واضح يك نهاد قومي و تنظيمي است به گونه‌اي كه نقش برخي اقوام از جمله هزار‌ه‌ها در سفارت‌خانه‌ها و منابع سياست گذاري خارجي بسيار ضعيف و كم‌رنگ است؛

13. دوري از افسانه‌سازي و قهرمان سازي‌هاي ناعادلانه و مصنوعي. ثبت كردن نام پرچمدار عدالت خواهي شهيد عبدالعلي مزاري(ره) به عنوان قهرمان ملي در كنار اسامي فرمانده احمد شاه مسعود و دیگرمفاخر نوعا پشتون تبار در كتب و آثار ملي و تاريخي.

اين مهم، موجب مي‌شود كه اقوام هزاره، پشتون و تاجيك، از «هم‌گرايي سطحي» به سوي هم‌گرايي ژرف‌تر حركت نموده و به تدريج بر روندي طولاني از هم گسيختگي اجتماعي، سياسي و اقتصادي فايق آيند.