(بخشی از کتاب «بگذار نفس بکشم»)

در تاریخ سیاسی جامعه‌ی هزاره، روز بیست‌و‌دوم حوت مانند نقطه‌ی عطفی نگریسته می‌شود که تجلیل همه‌ساله از آن، تجربه‌های سیاسی جامعه‌ی هزاره را در روابط و مناسبات آن با سایر جوامع و اقشار جامعه‌ی افغانی مورد بازنگری قرار می‌دهد. این روز را به‌طور رسمی روز قتل مزاری پذیرفته‌اند، هرچند شایبه‌ی این‌که مزاری قبل از سقوط هلی‌کوپتر در غزنی به قتل رسیده است، تاریخ قتل او را به حد‌اقل یک روز قبل از بیست‌و‌دوم حوت برگشت می‌دهد. هزاره‌ها در روز بیست‌و‌دوم حوت مزاری را با پیکر شقه‌شقه‌شده‌اش در برابر خود دیدند و همین روز را روز رسمی کشته‌شدن او قبول کردند.

مزاری در میان اغلب رهبران جهادی، یکی از معدود کسانی بود که گذشته‏اش را با دید انتقادی مرور می‏کرد و بر تجربه‌های عبرت‌ناک حوادث کابل انگشت می‌گذاشت. او در جریان سخنرانی‏های رسمی و صحبت‏های غیررسمی‏اش، هیچ‌گاه‌ از برگشت به گذشته، و یادآوری تجربه‏ی تلخ شکست و ابراز ندامت از اشتباه‌ها‌ و ناکامی‏هایش ابا نورزید. در اولین سالگرد پیروزی مجاهدین، او این پیروزی را «فاجعه» خواند و عملکرد حکومت مجاهدین را بدتر از رژیم کمونیستی قلمداد کرد.

‌اعتراف‌های مزاری گاهی بر نزدیک‏ترین یارانش نیز گران می‏آمد. همتایان دیگر او تا آخر تلاش کردند از اعتراف خودداری کنند. برخی تلاش می‏کردند ثابت سازند که همه‌چیز را از اول می‏دانستند و از اول برای همه‌چیز آمادگی داشتند. برخی نیز مدعی بودند که هوشدارهای خود را از قبل صادر کرده و در مورد وضعیتی که در انتظار است، روشن‏گری کرده‌اند؛ اما در عمل همه‌ی این رهبران، چیزی متفاوت‌تر از ادعای خود نشان دادند. آنانی که از آمادگی حرف می‏زدند، صرفاً آمادگی برای ادامه‏ی جنگ و خشونت داشتند، نه اداره و رهبری خردمندانه‏ی قدرت. آنانی هم که از هوشدارهای خود می‏گفتند، عملاً بخشی از نیروهای درگیر را تشکیل می‏دادند و هیچ‌گاهی از سهم خود در قدرت چشم‏پوشی نکردند.

  در رهبری مزاری، «هراس» و «خیانت» و «معامله با دشمن» از واژه‌های منفوری شده بودند که برای یک هزاره اهانتی بالاتر از انتساب به آن‌ها نبود. این باورمندی، هزاره‌ها را با یک تکانه‌ی بزرگ، وارد تاریخ جدیدی ساخته بود. 

مزاری، در‌واقع با رویکرد خاصی که در بازگویی حوادث و تجربه‏های سیاسی خود داشت، نه‌تنها راه را برای پویایی حرکت سیاسی خود در غرب کابل باز کرد، بلکه در روشن ساختن ذهنیت سیاسی جامعه‏ی هزاره نیز نقش مهمی ایفا کرد. رهبری و مدیریت سیاسی مزاری در دوران مقاومت او در کابل، طرح‌های حساب‌شده و درازمدت او از ابتدای تشکیل حزب وحدت را نیز بازگو می‌کرد.

ظاهراً مزاری زودتر از ‌سایرهمتایان جهادی و غیرجهادی خود شکست خورد و میدان را خالی کرد؛ اما در‌واقع تجربه‏ها و دیدگاه‏های سیاسی خود را با زبان روشن و صریح برای مخاطبانش به‌جا گذاشت. وی در سخنان خود بسیار ساده و بی‌تکلف بود و مخصوصاً مسایلی را که به زندگی و سرنوشت عامه ارتباط می‏یافت، هرگز کتمان نمی‏کرد.

 به‌نظر می‌رسد مزاری، با همین رویکرد رهبری خود، جامعه‏ی هزاره را کمک کرد تا با سیاست مدنی آشنا شوند و شعور سیاسی خود را به سرعت بازسازی کنند. مزاری را می‌توان پایه‌گذار یک نوع سیاست شبه‌سکولار در جامعه‌ی هزاره قلمداد کرد؛ سیاستی که با محاسبه‌های عینی و مشخص مدیریت می‌شود و نتایج و پیامدهای آن نیز به‌طور محسوسی مورد شناسایی و ارزیابی است.

پس از مزاری، سیاست جامعه‏ی هزاره فراز و فرودهای زیادی داشته؛ اما حرکت و تحولات سیاسی آن از خط نسبتاً باثبات و قابل محاسبه‏ای برخوردار بوده است. مزاری یکی از چهره‌هایی است که در تبیین و جهت‏دهی این خط سیاسی نقش برجسته‏ای داشته است.

***

به نظر می‌رسد کارنامه‏ی سیاسی مزاری در جامعه‏ی هزاره در سه بخش بیش‌تر از همه مؤثر بوده است:

 

اول، ایجاد باوری نوین در میان هزاره‌ها:

مزاری، دگرگونی عمیقی را در میان هزاره‌ها ایجاد و رهبری کرد. تفکر، بینش، رفتار، و حتا روان هزاره‌ها با مزاری متحول شد. هزاره‌ها پس از شکست سنگین در برابر امیرعبدالرحمن، هم هویت خویش را از دست دادند و هم باور به خویشتن انسانی خویش را. هزاره‌ها در روابط اجتماعی ملت افغانستان به طبقه‌ای در حاشیه‌ی جامعه تبدیل شدند. فیض‌محمد کاتب، در سراج‌التواریخ نامه‌ای را ذکر می‌کند که حاکم مالستان برای امیرعبدالرحمن نوشته و در آن می‌گوید زنان و مردان هزاره، از فرط گرسنگی و بیچارگی، به قرارگاه‌های عسکری می‌آیند و دانه‌های جو و گندم هضم‌ناشده را از میان سرگین اسپ‌ها جست‌وجو می‌کنند و «کبوترآسا» می‌چینند و به این ترتیب «سد جوع» می‌کنند. هزاره‌ها به عنوان برده و کنیز در بازارها به خرید و فروش رفتند. تداوم این وضعیت در صد سال، هزاره‌ها را از هرگونه باور نسبت به خود و توانمندی‌های انسانی خود تهی کرده بود. مزاری، هزاره‌ها را با یک تکانه‌ی بزرگ، به زندگی و ارزش‌های زندگی برگشت داد. انسجام و حرکت هزاره‌ها در کابل، تصویری کاملاً متفاوت‌تر از آن‌چه را آن‌ها در تاریخ گذشته‌ی خویش داشتند، نشان می‌داد. شجاع‌ترین و هوشیارترین فرماندهان هزاره در غرب کابل لقب «دیوانه» را برای خود انتخاب کردند. برای من، به عنوان یک شاهد، در کنار همه‌ی القاب دیگر، این لقب همواره تأمل‌انگیز و حامل معنای سنگین بود. تقریباً اکثر کسانی که خود را به عنوان دیوانه شهرت داده بودند، افراد باهوش و توانمندی بودند: نصیر دیوانه، عیدی دیوانه، شفیع دیوانه، طاهر دیوانه، .... به نظر می‌رسید انتخاب این لقب، دهن‌کجی بزرگ هزاره‌ها به تاریخی بود که بر آنان تحمیل شده بود. دیوانه‌ها کارهای عجیبی می‌کردند که نشان از محاسبه‌ی عمیق آنان در عقب ادای دیوانگی بود.

شفیع دیوانه، از جنگ دوم با نیروهای اتحاد اسلامی شهرت یافت. او در این جنگ که فیلم‌های آن به‌طور وسیع پخش شد، در شدیدترین لحظه‌ی جنگ روی کانتینری بلند رفته و در حالت ایستاده به سوی دشمن شلیک می‌کند. او در همان حال، راکت آرپی‌جی را از یکی از همراهان خود که پایین کانتینر ایستاده است، می‌گیرد و فیر می‌کند. شفیع، قبل از دیگران نیروهای خود را تحت عنوان غند دوم پیاده‌ی حزب وحدت انسجام بخشید. او در قرارگاه خود، بخش فرهنگی مستقلی داشت که عکس قربانیان غند دوم را در زودترین فرصت نقاشی کرده و به خانواده‌اش به رسم یادبود تحویل می‌داد و نقلی از آن را در قرارگاه حفظ می‌کرد. یکی از قرارگاه‌های غند دو در سرک عمومی کارته چهار بود. پارچه‌ی سفیدی روی دیوار این قرارگاه نصب کرده بودند با تکه‌ای از یک سخن معروف داکتر شریعتی: «شهادت دعوتی است به همه‌ی عصرها و نسل‌ها». بخش دوم این سخن، حدود دو کیلومتر دورتر، در چوک دهمزنگ، درست در نقطه‌ی مقابل خانه‌ی فرهنگ اتحاد شوروی نصب شده بود: «اگر می‌توانی بمیران (جهاد)؛ اگر نمی‌توانی بمیر (شهادت)»!

در جریان انتخابات رهبری حزب وحدت در سال 1373 جمعی از «دیوانه»ها طرح عجیبی را سازمان‌دهی کردند. در میان رهبران حزب وحدت، سیدرحمت‌الله مرتضوی، شدیدترین مخالفت‌ها در برابر مزاری را نمایندگی می‌کرد. سخنرانی‌های او داغ و آتشین بود و کلماتش با لحنی تلخ و اهانت‌آمیز به آدرس حامیان مزاری نشانه می‌رفت. روزی که جمع کثیری از رهبران حزب وحدت از هزاره‌جات وارد کابل می‌شدند، مرتضوی یکی از سخنرانان بود. او یک روز قبل در یک سخنرانی دیگر احد بهادری را که از فعالین کمیته‌ی فرهنگی بود، به طور تلویحی به تحریک احساسات مردم متهم ساخته و مورد عتاب قرار داده بود. روز استقبال از رهبران حزب وحدت،  بیش از پنجاه نفر از «دیوانه»ها با یک طرح از پیش‌ساخته به صف استقبال‌کنندگان در سرک شورای ملی داخل شدند و وقتی سیدرحمت‌الله ‌مرتضوی وارد جمعیت شد، خود را به او نزدیک کرده و به نوبت یکی پی‌هم نشیمنگاه او را دست کشیدند! مرتضوی چند بار تلاش کرد خود را به کنار دیوار کشیده و از دسترس «دیوانه»ها نجات دهد، اما به محض اینکه حرکت می‌کرد باز هم با صحنه‌ای مشابه روبه‌رو می‌شد. این عمل، مرتضوی را به حدی ناراحت و آشفته ساخته بود که وقتی پشت میز خطابه قرار گرفت تا سخنرانی کند، آثار خشم و سراسیمگی از سخنان و رفتارش هویدا بود.

قوماندان شفیع، برای تأمین نیازمندی‌های جبهه و تجهیزات نیروهای خود عمدتاً به سرمایه‌داران و حاجیان اتکا داشت. این افراد، از روی محبت یا هراس، ناگزیر بودند به درخواست او، تجهیزات و مهماتی را که ضرورت داشت، برایش تهیه کنند. در آخرین روزهای مقاومت کابل، وقتی حزب اسلامی از چهارآسیاب عقب‌نشینی کرد، حزب وحدت به محاصره‌ی کامل درآمد. کم‌بود تیل، برای حزب وحدت بیش از همه نگرانی خلق کرده بود. روزی یکی از افراد قوماندان شفیع به منزل مزاری آمد و گفت که اگر او را اجازه دهند تا از طریق مخابره با «قوماندان» در غزنی تماس بگیرد، شاید برای حل مشکل تیل چاره‌ای پیدا شود. بعد از این تماس، با رهنمایی شفیع، به ذخیره‌ی بزرگی از تیل در منطقه‌ی باغ‌رییس، در نزدیکی‌های ریاست پنجم خاد، دست یافتند که تا آخرین روزهای جنگ، عمده‌ترین منبع تأمین تیل برای وسایط حزب وحدت محسوب می‌شد. به همین‌ترتیب، وقتی حزب وحدت پس از آخرین جنگ با شورای نظار اعلام کرد که ذخیره‌ی مهمات و امکاناتش ته کشیده است و از فرماندهان خواست که خود شان به هم‌دیگر کمک کنند، ذخیره‌های شفیع از غنی‌ترین منابعی بود که نیاز سنگرها را تأمین می‌کرد.

در روزهای آخر مقاومت کابل، احتمال شکست هزاره‌ها قطعی شده بود. شفیع که با جمعی از نیروهای خود برای مقابله با طالبان به غزنی رفته بود، پس از شکست در برابر طالبان، به روستاهای غزنی پناهنده شده بود. راه‌های برگشت به کابل مسدود بودند، اما شفیع، در همین لحظات آخر بود که خود را به طور مخفیانه به کابل رسانید تا سهم خود را برای آخرین دفاع از مردم بازی کند.

شفیع در جنگ‌های کابل به شدت زخمی شده و اثر این زخم در پای او باقی مانده بود. او از این زخم، همیشه رنج می‌کشید. آخرین باری که او را در بامیان در اوایل زمستان 1374 دیدم، در حویلی رهبری حزب وحدت بود. آن‌جا با یکی دو نفر از دوستانم روی صفه روبه‌روی آفتاب نشسته بودیم که شفیع وارد حویلی شد. لنگ‌لنگان نزدیک آمد و کنارم روبه‌روی آفتاب نشست. اندکی گپ زد. زخم پایش را رو به آفتاب گرفته بود و با درهم‌ کشیدن ابروهایش گفت: «ای نامرد خیلی درد می‌کنه.»‌ این شاید آخرین و تنها حرفش بود که اثر درد درونش را بر لبانش ظاهر می‌ساخت. لبخند تلخی زد که خستگی‌های او را افشا می‌کرد. چشمانش را به سوی دیگر کشاند و هیچ نگفت.

شفیع، یک استثنا نبود. او، و همه‌ی فرماندهان سنگرهای غرب کابل، به‌رغم تصویر هیبت‌ناکی که در بیرون داشتند، در برابر مزاری، آرام‌ترین و مطیع‌ترین افراد بودند. تعداد زیادی از این فرماندهان در برابر وسوسه‌های سنگین و مداوم شورای نظار و حکومت ربانی قرار داشتند که از راه‌های گوناگون تلاش می‌کردند آن‌ها را به معامله و خیانت تشویق کنند، اما این‌ها حتا ساده‌ترین تماس و ارتباط در این زمینه‌ها را هم با مزاری در میان می‌گذاشتند. مزاری نیز بر این فرماندهان خود باور داشت و نسبت به استواری و استقامت‌شان در سنگر تردید نمی‌کرد.

در رهبری مزاری، «هراس» و «خیانت» و «معامله با دشمن» از واژه‌های منفوری شده بودند که برای یک هزاره اهانتی بالاتر از انتساب به آن‌ها نبود. این باورمندی، هزاره‌ها را با یک تکانه‌ی بزرگ، وارد تاریخ جدیدی ساخته بود. اثر نگاه‌های مزاری، آرامش و متانت او در برابر دشواری‌ها، صمیمیت و اعتماد او نسبت به مردمی که در کنارش بودند، هزاره‌ها را به طوری واضح به یک پیکره‌ی واحد و زنده تبدیل کرده بود. شاید این خصوصیت به فضا و شرایطی که جنگ بر جامعه تحمیل می‌کند، نیز ارتباط داشته باشد، اما هزاره‌ها، در هیچ مرحله‌ای دیگر بعد از مزاری، شاهد تکرار این تجربه نشدند و به همین علت، این تجربه را به عنوان خاطره‌ی منحصربه‌فرد دوران مقاومت خویش در غرب کابل حفظ کردند.

نستوه، یکی از اعضای شورای مرکزی حزب وحدت، در مصاحبه‌ای که با من بعد از شکست مقاومت کابل داشت، نکته‌های جالبی را از آخرین لحظه‌های مقاومت یاد کرد:

«خطرناک‌ترین جبهه و باافتخارترین سنگرها برای مردم ما که همگی مقاومتش را دیده اند، همین سنگرهای دهمزنگ بود که قومانده آن به دست قوماندان گل‌احمد و قوماندان نصیر و سایر قوماندانانی بود که البته فعلاً اسم‌شان از یادم رفته است. هیچ شبی و هیچ لحظه‌ای، هیچ‌کسی از مجاهد تا قوماندان را نشنیدم که حدیث یأس بخواند. همه سراپا مقاومت بودند و می‌گفتند که شما فقط برای ما مهمات برسانید، از طرف ما خیال‌تان راحت باشد. از طرف ما برای استاد مزاری و برای همه‌ی برادران شورای مرکزی این اطمینان را بدهید که هر وقتی که شما آمدید و جنازه‌ های ما را از این‌جا بردید، آن‌گاه شاید تانک‌های مسعود بتواند که از این‌جا گذر کند. دیگر هیچ راهی غیر از آن وجود ندارد. ما وقتی که استحکامات این رزمندگان را دیدیم، واقعاً مطمین شدیم؛ استحکامات عجیبی بود که حتا دولت هم حیران مانده بود. در همان لحظاتی که ما در سنگرها می‌رفتیم، بسیار گلوله می‌بارید و صدای توپ و راکت و هر چیز دیگر بلند بود، ولی با این استحکامات هیچ‌کسی نمی‌توانست که ضربه و آسیب برساند. به خصوص در یکی از سنگرها که بعدها خبر شدم که متأسفانه به علت نبودن مرمی راکت، تانک بر سر آن سنگر برآمده بود، ولی مجاهدین از زیر تانک از مورچل‌های خود پیاده‌های دشمن را می‌زدند. استحکامات آن سنگرها به حدی قوی بود که حتا در زیر چین تانک هم پایین ننشسته بود. من این خاطره را خوب به یاد دارم و اگر خدا بخواهد که آن بچه‌ها زنده باشند که باز هم ببینم، یک‌بار دیگر واقعاً پیشانی‌شان را می‌بوسم که واقعاً تعهد خود را که آن شب با ما کرده بودند، انجام دادند. در همان سنگر وقتی که آن شب رفتیم، عده‌ای از مجاهدین خواب و یک تعداد هم بیدار بودند. برای ما می‌گفتند که آیا تا هنوز شما نفهمیده‌اید که ما بچه‌های هزاره هستیم؟»[i]


 


 

[i]- امروز ما، شماره‌ی سیزدهم، اول دلو 1374، ص 25، روزشمار حوادث در غرب کابل