تداوم مبارزه براي رسيدن به حقوق­انساني و برابر با ديگران ازسوي هزاره­ها، سبب شد تا باگذر زمان، مبارزه براي هزاره­ها به يک سنت ­نهادينه شده تبديل گرديده و شعله­هاي آن در درون فردفردشان روشن باقي بماند. به­همين منظور، مبارزه­ي درازمدت تاريخي هزاره­ها، آنان­ را برخوردار از تجارب ­بالا نموده و به­تدريج فراگير شده و شکل علمي و سيستماتيک را به­خود بگيرد. جستجوي راه­هاي­متفاوت مبارزاتي چه درعمل و چه تئوري، هميشه هزاره­ها ­را در جاي­گاه پيشتازي مبارزات آزادي­بخش کشور قرار داده بود. راه­ها و روش­ها بعضاً چنان متفاوت بودند که اختلافات ­فکري و تشکيلاتي­اي را برمي­انگيخت. مبارزات ­مستقل هزارگي (قومي)، مبارزه­ي مشترک باديگران، مسلحانه (ازمقاومت درمقابل مهاجماني چون سکندر و چنگيز و انگليس و عبدالرحمان و حبيب­الله کلکاني گرفته تا قيام عدالت­خواهانه­ي ابراهيم گاوسوار)، ترور آگاهانه و رهايي­بخش (نمونه­ي خالق­بزرگ)، همه­وهمه روش­هايي بودند که عمدتاً توسط هزار­هاي مبارز پايه­ريزي شده و به­سان تئوري­هاي مبارزاتي در کشور مطرح گشتند.

با همه­ي اين­ها، آن­چه به مبارزات مردم ­هزاره ويژگي­خاصي بخشيده­ است، ماهيت دموکراتيک و برخوردار از محتواي برابري­خواهانه­ي آنان است که روح و زيربناي فکري مبارزات اين­مردم ­را تشکيل داده و در انديشه و قيام هزاره­ها هميشه نمايان و برجسته بوده­ است. مسلماً در سرفصل­هايي که کشور ما مورد­ تجاوز بيگانگان قرار گرفته است، اکثريت مردم (شامل تمامي­اقوام) در مقاومت در برابر بيگانگان شرکت مي­کرده­اند، اما کم­تر اتفاق افتاده است که ديگر اقوام کشور در قيام­هايي که از درون­مايه­ي برابري­خواهانه و ضدستم برخوردار بوده باشند، شرکت کنند. شايد هم علت اصلی آن باشد که غير از هزاره­ها، ديگر مردمان کشور هرگز به­اندازه­ي آنها ستم نديده­ باشند17. در اين مورد آقاي رنگین­سپنتا که خود از قوم­ هزاره نمي­باشد و ساليان ­درازي را در کشورهاي ­اروپايي مشغول تدريس بوده، در نشستي ­دانشجويي در مجتمع جامعه­ي ­مدني مدعي گشت که بعد از يهوديان، هيچ­ قومي در تاريخ ­معاصر جهان به­اندازه­ي هزاره­ها به­طور سيستماتيک قرباني­تبعيض، تجاوز، نسل­کشي و قتل­عام نگرديده­ است. وي تأکيد مي­نمود که، به­صراحت مي­توانم بگويم که جنايت و ستم و نسل­کشي­اي که عليه هزاره­ها صورت گرفته است در تاريخ ­معاصر در رديف پس­ از يهوديان قرار داشته و نسل­کشي عبدالرحمان به­بهانه­ي ايجاد دولت ­مرکزي، هم­چنان تبعيض و ستم­ رژيم­هاي­ پس ­از او درمصادره­ي زمين­هاي­شان براي کوچي­ها و تحميل ماليات­سنگين بر توليدات­دامي­شان، محروميت ازتحصيل و اشتغال در مقام­هاي بالا و حتا متوسط ­دولتي و... باعث گرديده تا اين­مردم هميشه تشنه­ي آزادي و حقوق­برابر شهروندي باشند و در اين­عرصه ­هم پيش­گام باقي بمانند. مسلماً مواضع متفاوت مردم­هزاره در قبال حاکميت­هاي مختلف، خود بيان­گر پويايي­اجتماعي ـ سياسي اين­مردم مي­باشد. وقتي هزاره­ها درمقابل حاکميت سفاک عبدالرحمان، رژيم ­ارتجاعي و وابسته­ي حبيب­الله کلکاني، نادرسفاک، ظاهر، جمهوريت مردم ­فريب داود، رژيم­کودتايي 7 ثور، حاکميت انحصاري و ستم­پيشه­ي رباني، سياف، محسني، و پس ­از آن امارت ­جور و ستم و فاشيست طالبان، دست به­مقابله مي­زند و فديه­هاي بي­شماري را تقديم ميهن و آزادي مي­نمايد، اما درعين­حال، با حاکميت امان­الله خان پشتون به ­هم­کاري مي­پردازد، خود تبيين­کننده­ي ماهيت و مواضع ­مترقي اين­مردم مي­باشد.

مبارزات ­مستمر و تاريخي هزاره­ها براي آزادي و برابري در طول ­تاريخ، به­ويژه 3 سده­ي ­اخير ادامه داشته، که عمدتاً در دو شکل تبلور يافته است که هرکدام پيروان جدي خودرا داشته و دارد. پس مردم هزاره عقده­مندانه و هیستریک درمقابل پشتون­ها قرار نگرفته­اند و هرگز پشتون بودن شاخصه و معیار مبارزاتی برای هزاره­ها نبوده و هرگز آن را چنان مطلق نکرده­ تا مواضع نسبتاً مترقی امیر امان­الله را به­دلیل پشتون بودن چشم­پوشی نمایند و در برابر او موضع آنتاگونیستی و آشتی­ ناپذیر داشته باشند. اما در عین­حال از جریانات گسترده و مسلط بر حاکمیت­ها طی سه­ سده­ی گذشته که اینک به دکترینی مدون (پشتونیزم) بدل گشته نیز غافل نبوده است. بنابر این علت مبارزات دموکراتیک و مترقی هزاره­ها را باید در روش برخورد فاشیستی (برتری­جویانه و تمامیت­خواهانه) حکامی که انحصارگرایانه در تلاش بودند تا فرهنگ و مناسبات قبایلی (پشتون­والی) خود را در سه سده­ی اخیر بر همه تحمیل نمایند، جستجو نمود. جریان دموکراتیک هزارگی هیچ­گونه خصومتی با پشتون­ها به­عنوان یک قوم ندارند. در واقع این جناح توسعه­طلب هویتی ـ سرزمینی است که از آدرس مردم محروم پشتون و با تحریک آن­ها، به تحمیل یک فرهنگ (پشتون­والی) به قیمت مسخ فرهنگ اقوام بومی این سرزمین و تحریف تاریخ واقعی کشور که متعلق به بومیان اصلی (غیرپشتون­ها) می­باشد، هم­چنین نسل­کشی­ها، غصب­سرزمین­ها و توزیع زمین بومیان کشور میان سرداران (نه مردم) پشتون، برنامه­های خود را دنبال می­کنند. آیا مردم پشتون با آن­که همیشه گوشت دم­توپ فاشیست­ها بوده­اند، تاکنون چیزی جز دشمنی با اقوام بومی کشور نصیب­شان شده ­است؟ اما در عین­حال نباید از این نکته­ی مهم چشم پوشید که مردم پشتون و به­ویژه روشنفکران­شان، به­هر دلیلی که هست، تاکنون نه در مقابل این خودسری­ها ایستاده­اند و نه از آن­ها انتقاد نموده­اند. بنابراین نباید از اقوام محروم در صورتی­که کارکرد جناح­های توسعه­طلب هویتی ـ سرزمینی پشتون­ها را به دوش تمامی پشتون­ها بیندازند، گله نمود. مسلماً اگر سکوتی که هم­صدایی و تأیید کارکرد جناح­های یادشده و هم­نوایی با آن­ها را می­رساند، پایانی نیابد، یکی دانستن همه­ی پشتون­ها را در اجرای این­گونه برنامه­ها هم قابل نقد نخواهند بود.

بنابراین این روش خود کامگی و خودمحوری جناح فاشیستی که فرهنگ، زبان و مردم پشتون را پیش انداخته­اند، باعث گشته تا اقوام کشور و در رأس همه­ هزاره­ها به مبارزات مستمر و تاریخی­ای جهت آزادی و برابری در طول سه سده­ی گذشته مبادرت ورزند. این مبارزات جز در دوره­های تجاوز بیگانه­ها، عمدتاً برای دست­یابی مردم هزاره به حقوق برابر با دیگران (به­ویژه قوم حاکم) صورت می­گرفته است. اما طی نیم سده­ی اخیر و با گسترش جامعه­ی شهری و اقتصاد خرده­برژوازی و بررژواکمپرادور، که به تنگاتنگ شدن روابط اقوام انجامیده و خود زمینه­ی ایجاد «ملت» بوده است، تلاش­های فراقومی نیز پدید آمد. پس، از آن به بعد (نیم قرن اخیر) شکل کلی مبارزات با ایدئولوژی، خط­مشی، استراتژی و تاکتیک­های خاص هر مرجله مشخص می­گردید. بنابراین مبارزات مردم هزاره در نیم سده­ی اخیر عمدتاً به دو شکل ­صورت می­گرفتند که عبارت بودند از:

  1. مبارزات فراقومي (ملی)
  2. مبارزات قومي به­منظور تثبيت هويت تاريخي، سياسي و فرهنگي خود

 

1ـ مبارزات فراقومي (ملی)

درحرکت از نوع اول که تضاد عمده­ی جامعه و مبنای بدبختی­ها و گرفتاری­های مردم را استبداد سیاسی به­شمار آورده­اند، تلاش برآن بود تا با تکیه بر ایدئولوژی (عمدتاً اسلام و مارکسیزم) به ایجاد تغییرات بنیادین در بافت، ساختار و مناسبات تولیدی ـ اجتماعی دست یابند. این جریانات، تبعیض، ستم و محرومیت را ریشه در روابط و مناسبات تولیدی ـ اجتماعی دانسته و تکیه و افتخار افراطی به قومیت را تلاشی برتری­جویانه و فاشیستی به­شمار می­آورند18. البته باید دو جریان اسلامی و مارکسیستی را به­طور جداگانه مورد بررسی قرار داد تاویژگی­های خاص هر کدام برجسته شده و تفاوت در برنامه­های­شان نیز روشن­تر گردد. در این خصوص گرچه نیازمند بررسی مفصل جریانات متعددی هستیم که طی نیم سده­ی اخیر وارد عرصه­ی پیکار سیاسی ـ اجتماعی در کشور ما شده­اند، اما چنین اقدامی مستلزم نوشتن کتابی است که امکان آن وجود دارد تا در آینده­ها به آن نیز مبادرت ورزم. اما طی این سلسله مقالات تنها به رئوس کلی اعتقادات و کارکردها و تفاوت این دو جریان فراقومی خواهم پرداخت.

عمده­ترین وجه اختلاف دو جریان مبارزاتی­ای که هزاره­ها به آن­ها پیوسته و شکلی فراقومی داشنتد، درجه­ی تمایلات سیاسی ـ اجتماعی (چپ و راست) بود. یعنی، درحالی­که جریانات مارکسیستی (اعم از روسی و مائوئیستی) شدیداً معتقد به تغییر بنیادین در ساختار و مناسبات تولیدی ـ اجتماعی بودند، جریان مذهبی (اعم از شیعه و سنی) هرگز اعتقاد به ضرورت چنین تغییراتی نمی­دیدند، چون آن­ها نه به زیربنا بودن مناسبات تولیدی (اقتصادی) در تحولات جامعه معتقد بودند و نه طبقات اجتماعی ـ اقتصادی و استعمار را عامل بدبختی جامعه به شمار می­آوردند. علت و انگیزه­ی مبارزاتی جریان مذهبی را اگر از وابستگی و تحریکات خارجی­شان صرف­نظر نماییم، باید در روبنای فاسد فرهنگی جامعه (از نظر مذهبیون فرهنگ زیربنا است) جستجو نمود. تربیت فرهنگی ـ مذهبی مردم که به­دلیل تسلط افراد غیرمذهبی بر قدرت سیاسی جامعه، یا صورت نگرفته و یا حتا با ترویج مفاسدی مانند موسیقی، رقص و آواز، سینما، عدم توجه دولت به مساجد و ملاها و کم بها دادن به موعظه­های مذهبیون و عدم موجودیت قیودی بر جوانان و به­ویژه زنان، در ضدیت با آن قرار گرفته­اند، که با قبضه کردن حاکمیت سیاسی باید با جدیت پی­گیری شود. مثلاً جریاناتی مانند سازمان جوانان مسلمان (سنی مذهب) با داشتن افرادی چون گلبدین که با اسید­پاشی بر زنان و دختران در پی اصلاح جامعه بود. گلبدین بعدها در منطقه­ی شمشتوی پشاور (مرکز نیروهایش) از تراشیدن ریش ممانعت می­نمود و هنگامی که به صدارت رسید بخش ترانه از رادیو و تلویزیون ممنوع گردید. دیگر جناح­های متشعب از سازمان جوانان مسلمان مانند جمعیت ربانی و احمد شاه مسعود (که بعدها از جمعیت ربانی جدا شده و شورای نظار را ایجاد نمود) نیز نه برنامه­ای برای رفع ستم قومی داشتند و نه در راستای آزادی و حقوق شهروندی کاری کردند. آنان وقتی به قدرت رسیدند، سرکوب شدید مخالفین سیاسی ـ قومی، زنان و مطبوعات را روی دست گرفتند. مشکل جامعه با روی­کار آمدن اسلامیون حنفی مذهب در نیمه­ی اول دهه­ی 70، نه تنها کم­ نشد که با راکت باران و بمباران هوایی خانه­­های مردم، صدها برابر افزایش یافت. تشتت و پراکندگی میان نیروهایی که معتقد بودند می­شود روی کلمه «الله» و دین مبین «اسلام» گرد آمد و یک­دل و یک­دست شد، با آن­که شعار و اعتقاد یک­سانی از سوی همه­ی آن­ها ارائه می­گردید، هرگز وحدت و هم­سویی بین آنان تحقق نیافت واز همان اوائل مبارزه­ی ضدکمونیستی، تنش­های شدید و مسلحانه در میان­شان شکل گرفت که حتا از خدای تعبیری و ذهنی­شان هم کاری برای پایان یافتن آن­ها ساخته نبود.

جناح دیگر مذهبیون، تلاش­های نسبتاً سازمان یافته شیعیان بود. این جریانات که سرنوشتش رابطه­ی نزدیک با هزاره­ها داشت، توسط روحانیون و تحصیل­کردگان دانشگاهی و تعدادی نظامی که عمدتاً هزاره، سید و قزلباش بودند، شکل گرفت. گرچه هیچ نشانه­ی نوشتاری از اسناد درونی­شان وجود ندارد تا اهداف و برنامه­های شان را روشن سازد، اما بنا به اعتقادات فردی اعضای رهبری کننده این جریان می­توان دریافت که آنان به­خاطر اختناق و سیستم دیکتاتوری و مطلق­العنانی سلطنت ظاهر شاه، هم­چنین ستم و تبعیض قومی ـ زبانی­ای که توسط این حاکمیت اعمال می­گردید، مبارزه می­کردند. تمایلات شیعه­گرایی در این تشکیل غیر رسمی به دلیل فشارهایی که بر این مذهب و پیروانش وجود داشت و نیز ترکیب مختلط آن که سادات و قزلباش را در خود جای داده بود، نسبت به دفاع مشخص و متمرکز از هزاره­ها به مثابه­ی یک قوم، شدیدتر بود. با تمامی این­ها، عدم مرزبندی میان شیعه و هزاره، هم­چنین تعریف مشخص و شفاف از ساختار و ماهیت مطلق­العنان سلطنت، این جریان را دچار برخورد متفاوت با شیعه­محوری، نسب­محوری و هزاره­گرایی نموده بود، طوری که این امر را بیش­تر به رفتار فردی اعضای آن مرتبط گشتاند تا روی­کرد تشکیلاتی.

آنچه بیشتر و طی این نوشته مورد توجه می­باشد، نقش و جایگاه هزاره­ها در چنین حرکت و جنبش­ها می­باشد. چراکه بررسی هزاره­گرایی و نیز شرکت هزاره­ها در جنبش­ها و تشکل­های فراقومی، هم­چنین تحلیل مؤثریت و جای­گاه هزاره در هرکدام، موضوع اصلی مورد بحث است.

طی تشکل­های شیعی که هزاره­ها علی­رغم آن­که بیش از هر چیز دیگری درصدد نجات خود بودند، اما به­دلیل وضعیت فرهنگی حاکم که شیعه و هزاره را در یک ردیف و حتا مترادف هم قرار داده بود، هنوز مرزبندی مذهب و قومیت و مطالعه­ی دقیق این دو مقوله به­طور جدی به­وجود نیامده بود. از سوی دیگر به­خاطر فشار و اختناق سیاسی ـ اجتماعی شدیدی که بر هزاره­ها وجود داشت، آنان شدیداً احساس ضعف نموده و خودشان را نیازمند پیوند با دیگر شیعه­ها می­دیدند، بنابراین چاره­ای جز تن دادن به تصمیم جمعی شیعه­محوران نداشتند. علاوه بر آن، وضعیت فرهنگی ـ روانی جامعه (در سطح کشور) به­گونه­ای هزاره­ها را زیر فشار آورده بود که از جهتی خودکم­بینی بر هزاره حاکم گشته بود و از طرفی نیز، پذیرش هزاره­ها و به­ویژه تمایلات هزارگی در مجموعه­های فراقومی مانند تشکل­های شیعی برای دیگران غیرقابل پذیرش بود. در کنار این­ها، زمانی که عرف جامعه­ی هزاره به «سید» مقام اجتماعی ـ معنوی والایی داده است، پذیرش رهبریت نسب­محوران در تشکل­های مختلط شیعی طبیعی و جا افتاده بود. هم­چنین، موقعیت تحصیلی شیعیان غیرهزاره که از راه­های مختلف و من­جمله گرفتن تذکره­های تاجیک و پشتون و نیز معرفی کردن خود به­عنوان حنفی مذهب، به آن دست یافته­ بودند، هزاره­ها را در مقابل آنان در موقعیت پایین­تری قرار می­داد. این بود که هزاره­ها در چنین حرکت­هایی، با فداکاری­های همیشگی­شان و در نقش درجه چندمی (پادو) ایفای وظیفه می­­نمودند.

بنابراین، جریانات مذهبی فراقومی بنابه وضعیتی که اشاره گردید، در گذشته هرگز نتوانسته پاسخ­گوی نیاز هزارگی باشند و هزاره­ها که از درد و رنجی متفاوت از دیگر مردمان محروم کشور برخوردار بوده و مآلاً دارای مشکلی دیگر گونه نسبت به اقوام و طبقات محروم و ستم­دیده­ی جامعه داشتند، هیچ­گاهی به مثابه­ی معضلی ویژه و استثنایی (چون مسئله­ی زنان)19 مطرح نگردیده و طی مبارزات فراقومی و برنامه­هایی از این دست، مورد توجه قرار نگرفته­اند و مطالبات خاص هزارگی مانند رفع تبعیض و ستم­قومی و مشخصاً زدودن ستم بر هزاره که ستمی است عمیق و در ابعاد گسترده، همیشه در لابه­لای دیگر برنامه­ و خواسته­های سیاسی پنهان مانده و یا تعمداً نادیده گرفته شده­اند. درحالی­که عمده شدن مذهب شیعه و ایجاد محدودیت و فشار بر پیروان آن، در واقع به­دلیل هم­مذهبی با هزاره­ها صورت گرفته است و الا شیعیان غیرهزاره هیچ زمانی زیر فشار نبوده­­اند و عین مشکل در جریانات مارکسیستی و نیز جریانات غیرمارکسیستی و غیرمذهبی مانند حزب وطن و...، در رابطه با هزاره و سرنوشت هزارگی مطرح بوده است. حتا در یک نگاه سطحی ما می­بینیم که کدرهای مهم همه­ی جریانات را هزاره­ها تشکیل می­دادند و بدون آن­ها نمی­شد که فعالیت­های مترقی یاد شده پیش برود و موفقیت­هایی نصیب­شان شود. مثلاً قاضی ضیاء و عارف جویا و انجنیر محسن ترکمنی در جریانات مائوئیستی، سلطان علی کشتمند و کریم میثاق در مارکسیزم روسی و داکتر برات­علی تاج، سرور جویا و ... در حزب وطن، هیچ­کدام کسی نبودند که بتوان از اعتبار، تجربه و دانش سیاسی ـ مبارزاتی­شان به­آسانی در گذشت. اما همیشه چه از طرف دولت و چه خود احزاب برخوردی ابزاری و عقده­مندانه با آن­ها صورت می­گرفت. پایان کار چنین افرادی و نیز صدها کدر فعال دیگر از مردم هزاره، چیزی جز استعفا از تشکیلات نبود.

علاوه بر آنچه یاد گردید، انشعابات و تضادهای بعدی تشکل­هایی که دارای وحدت ایدئولوژیک بودند، روشن ساخت که مسئله­ی قومیت ریشه­ی بسا مستحکم­تر از مذهب داشته و اتحاد بر مبنای قومیت به مراتب آسان­تر از وحدت فکری (ایدئولوژیک ـ سیاسی) می­باشد. چنان­که بعدها هم­کاسه­ شدن و هم­سویی پیروان یک قومیت علی­رغم تمایلات ایدئولوژیک ـ سیاسی متفاوت عملی گردید و خیلی مستحکم­تر از هم­گرایی ایدئولوژیک ـ سیاسی به کارشان ادامه دادند. حوادث دو دهه­ی اخیر مانند اختلافات عمیق تشکل­های اخوانی به­ویژه تضادهای حزب گلبدین و سیاف (به علاوه شورای نظار) تا دهه­ی 70 کابل و از آن به بعد تا به امروز که هم شفاف­تر شده­اند و هم حادتر و سیستماتیک، تجربه­های تلخ و شیرینی­اند که نشان می­دهند قومیت محوری غیرقابل اغماض در تحلیل و تبیین مسائل کشور می­باشد.

اما در مبارزات ­قومي که در گام نخست باید قوم­گرایی مبنا قرار گیرد20، مبناي عقيده برآنست که اساساً مردم ­هزاره در طول بيش ­از دو و نيم ­سده ستم و تبعيض، محروميت از حقوق اجتماعي، سياسي و فرهنگي و کنار گذاشته ­شدن از سهم­گيري در قدرت، و بالاخره مورد انکار کامل ­تاريخي قرارگرفتن21، طوري­که امروزه و با مطالعه­ي تاريخ کشور، کم­تر کسي مي­تواند بپذيرد هزاره­ها جزئي از اين سرزمين هستند. بنابراين، انسان­ هزاره بيش ­از هر مسئله­ي ديگري نيازمند رفع انکاريست که حاکميت انحصار قومي درصدد تثبيت آن است. براي اين­کار نخست بايد موجوديت خود را در همه­ي­ عرصه­ها به­اثبات برساند و پس ­از پذيرفته­شدن به­عنوان شهروندي برابر باديگران و اعتراف همه­ي شهروندان کشور به­ اين­که هزاره­ها نه­تنها در طول ­تاريخ و در تمامي ­مبارزات رهايي­بخش ملي حضور داشته­اند که دارای جای­گاه پیش­تازی بوده­اند، مي­توانند فعاليت­هاي خود را در عرصه­ي ­ملي آغاز نمايند.

حين مطالعه­ي تاريخ اين ­مردم و به­ويژه نحوه­ي مبارزات­شان، نبايد موجوديت صداقت، موقعيت و عزم قشر نخست را (پيروان حرکت­هاي ­فراقومي) زياد جدي گرفت و تلاش­هاي آنان ­را در رديف مبارزه براي مردم­شان قلمداد نمود، و دقيقاً به­همين دليل به ­آن کم­تر بها مي­دهم. پس اصولاً بحثي­که در اين ­نوشتار صورت مي­گيرد، مسئله­ي مبارزات­ قومي و به­عبارتي «هزاره­گرايي»، آن­هم به­طور مختصر و درخور يک جزوه مي­باشد. لذا موضوع ضرورت و انتخاب يکي ­از دو استراتژي «فراقومي» و يا «قومي» و دريافت توضيح بيش­تر در زمينه­ي آن­ها را در بخش «کدام استراتژي ملي است؟» مطالعه خواهید نمود. گرچه لازم است تا اندکی پیرامون تمایلات مبارزاتی از نوع فراقومی توضیح داده شود تا ابهامات و معضلات موجود بر سر راه آن بیش­تر برملا گردد.

ما در یک سوی قضیه­ی میهن شاهد وضعیتی هستیم که جناح­هایی درصدد تثبیت و انحصار حاکمیت برای یک قوم می­باشد. یعنی وقتی با سلاح­های دموکراسی، حقوق­بشر، مشارکت مردمی و... به مبارزه­ی استبداد حاکم می­شتابیم، خود را مواجه با قومی می­بینیم که چنین حرکت­ها و تلاش­ها را به زیان خود می­بینند و با ترفند­های مختلف در مقابل ما می­ایستند. تمامی ارزش­های مدرنیته تنها با تثبیت حاکمیت انحصاری یک قوم، معتبر به­شمار می­روند و در صورت تعریف آن مطابق تمامی اسناد و مصداق­های بین­المللی و اقدام عملی در آن راستا، بسن­بست­های متعددی را بر سر راه ما قرار می­دهند.