درآمدی بر هزاره گرایی دمکراتیک (قسمت چهارم)
عمده ترین وجه اختلاف دو جریان مبارزاتی ای که هزاره ها به آن ها پیوسته و شکلی فراقومی داشنتد، درجه ی تمایلات سیاسی ـ اجتماعی (چپ و راست) بود. یعنی، درحالی که جریانات مارکسیستی (اعم از روسی و مائوئیستی) شدیداً معتقد به تغییر بنیادین در ساختار و مناسبات تولیدی ـ اجتماعی بودند، جریان مذهبی (اعم از شیعه و سنی) هرگز اعتقاد به ضرورت چنین تغییراتی نمی دیدند
تداوم مبارزه براي رسيدن به حقوقانساني و برابر با ديگران ازسوي هزارهها، سبب شد تا باگذر زمان، مبارزه براي هزارهها به يک سنت نهادينه شده تبديل گرديده و شعلههاي آن در درون فردفردشان روشن باقي بماند. بههمين منظور، مبارزهي درازمدت تاريخي هزارهها، آنان را برخوردار از تجارب بالا نموده و بهتدريج فراگير شده و شکل علمي و سيستماتيک را بهخود بگيرد. جستجوي راههايمتفاوت مبارزاتي چه درعمل و چه تئوري، هميشه هزارهها را در جايگاه پيشتازي مبارزات آزاديبخش کشور قرار داده بود. راهها و روشها بعضاً چنان متفاوت بودند که اختلافات فکري و تشکيلاتياي را برميانگيخت. مبارزات مستقل هزارگي (قومي)، مبارزهي مشترک باديگران، مسلحانه (ازمقاومت درمقابل مهاجماني چون سکندر و چنگيز و انگليس و عبدالرحمان و حبيبالله کلکاني گرفته تا قيام عدالتخواهانهي ابراهيم گاوسوار)، ترور آگاهانه و رهاييبخش (نمونهي خالقبزرگ)، همهوهمه روشهايي بودند که عمدتاً توسط هزارهاي مبارز پايهريزي شده و بهسان تئوريهاي مبارزاتي در کشور مطرح گشتند.
با همهي اينها، آنچه به مبارزات مردم هزاره ويژگيخاصي بخشيده است، ماهيت دموکراتيک و برخوردار از محتواي برابريخواهانهي آنان است که روح و زيربناي فکري مبارزات اينمردم را تشکيل داده و در انديشه و قيام هزارهها هميشه نمايان و برجسته بوده است. مسلماً در سرفصلهايي که کشور ما مورد تجاوز بيگانگان قرار گرفته است، اکثريت مردم (شامل تمامياقوام) در مقاومت در برابر بيگانگان شرکت ميکردهاند، اما کمتر اتفاق افتاده است که ديگر اقوام کشور در قيامهايي که از درونمايهي برابريخواهانه و ضدستم برخوردار بوده باشند، شرکت کنند. شايد هم علت اصلی آن باشد که غير از هزارهها، ديگر مردمان کشور هرگز بهاندازهي آنها ستم نديده باشند17. در اين مورد آقاي رنگینسپنتا که خود از قوم هزاره نميباشد و ساليان درازي را در کشورهاي اروپايي مشغول تدريس بوده، در نشستي دانشجويي در مجتمع جامعهي مدني مدعي گشت که بعد از يهوديان، هيچ قومي در تاريخ معاصر جهان بهاندازهي هزارهها بهطور سيستماتيک قربانيتبعيض، تجاوز، نسلکشي و قتلعام نگرديده است. وي تأکيد مينمود که، بهصراحت ميتوانم بگويم که جنايت و ستم و نسلکشياي که عليه هزارهها صورت گرفته است در تاريخ معاصر در رديف پس از يهوديان قرار داشته و نسلکشي عبدالرحمان بهبهانهي ايجاد دولت مرکزي، همچنان تبعيض و ستم رژيمهاي پس از او درمصادرهي زمينهايشان براي کوچيها و تحميل مالياتسنگين بر توليداتداميشان، محروميت ازتحصيل و اشتغال در مقامهاي بالا و حتا متوسط دولتي و... باعث گرديده تا اينمردم هميشه تشنهي آزادي و حقوقبرابر شهروندي باشند و در اينعرصه هم پيشگام باقي بمانند. مسلماً مواضع متفاوت مردمهزاره در قبال حاکميتهاي مختلف، خود بيانگر پويايياجتماعي ـ سياسي اينمردم ميباشد. وقتي هزارهها درمقابل حاکميت سفاک عبدالرحمان، رژيم ارتجاعي و وابستهي حبيبالله کلکاني، نادرسفاک، ظاهر، جمهوريت مردم فريب داود، رژيمکودتايي 7 ثور، حاکميت انحصاري و ستمپيشهي رباني، سياف، محسني، و پس از آن امارت جور و ستم و فاشيست طالبان، دست بهمقابله ميزند و فديههاي بيشماري را تقديم ميهن و آزادي مينمايد، اما درعينحال، با حاکميت امانالله خان پشتون به همکاري ميپردازد، خود تبيينکنندهي ماهيت و مواضع مترقي اينمردم ميباشد.
مبارزات مستمر و تاريخي هزارهها براي آزادي و برابري در طول تاريخ، بهويژه 3 سدهي اخير ادامه داشته، که عمدتاً در دو شکل تبلور يافته است که هرکدام پيروان جدي خودرا داشته و دارد. پس مردم هزاره عقدهمندانه و هیستریک درمقابل پشتونها قرار نگرفتهاند و هرگز پشتون بودن شاخصه و معیار مبارزاتی برای هزارهها نبوده و هرگز آن را چنان مطلق نکرده تا مواضع نسبتاً مترقی امیر امانالله را بهدلیل پشتون بودن چشمپوشی نمایند و در برابر او موضع آنتاگونیستی و آشتی ناپذیر داشته باشند. اما در عینحال از جریانات گسترده و مسلط بر حاکمیتها طی سه سدهی گذشته که اینک به دکترینی مدون (پشتونیزم) بدل گشته نیز غافل نبوده است. بنابر این علت مبارزات دموکراتیک و مترقی هزارهها را باید در روش برخورد فاشیستی (برتریجویانه و تمامیتخواهانه) حکامی که انحصارگرایانه در تلاش بودند تا فرهنگ و مناسبات قبایلی (پشتونوالی) خود را در سه سدهی اخیر بر همه تحمیل نمایند، جستجو نمود. جریان دموکراتیک هزارگی هیچگونه خصومتی با پشتونها بهعنوان یک قوم ندارند. در واقع این جناح توسعهطلب هویتی ـ سرزمینی است که از آدرس مردم محروم پشتون و با تحریک آنها، به تحمیل یک فرهنگ (پشتونوالی) به قیمت مسخ فرهنگ اقوام بومی این سرزمین و تحریف تاریخ واقعی کشور که متعلق به بومیان اصلی (غیرپشتونها) میباشد، همچنین نسلکشیها، غصبسرزمینها و توزیع زمین بومیان کشور میان سرداران (نه مردم) پشتون، برنامههای خود را دنبال میکنند. آیا مردم پشتون با آنکه همیشه گوشت دمتوپ فاشیستها بودهاند، تاکنون چیزی جز دشمنی با اقوام بومی کشور نصیبشان شده است؟ اما در عینحال نباید از این نکتهی مهم چشم پوشید که مردم پشتون و بهویژه روشنفکرانشان، بههر دلیلی که هست، تاکنون نه در مقابل این خودسریها ایستادهاند و نه از آنها انتقاد نمودهاند. بنابراین نباید از اقوام محروم در صورتیکه کارکرد جناحهای توسعهطلب هویتی ـ سرزمینی پشتونها را به دوش تمامی پشتونها بیندازند، گله نمود. مسلماً اگر سکوتی که همصدایی و تأیید کارکرد جناحهای یادشده و همنوایی با آنها را میرساند، پایانی نیابد، یکی دانستن همهی پشتونها را در اجرای اینگونه برنامهها هم قابل نقد نخواهند بود.
بنابراین این روش خود کامگی و خودمحوری جناح فاشیستی که فرهنگ، زبان و مردم پشتون را پیش انداختهاند، باعث گشته تا اقوام کشور و در رأس همه هزارهها به مبارزات مستمر و تاریخیای جهت آزادی و برابری در طول سه سدهی گذشته مبادرت ورزند. این مبارزات جز در دورههای تجاوز بیگانهها، عمدتاً برای دستیابی مردم هزاره به حقوق برابر با دیگران (بهویژه قوم حاکم) صورت میگرفته است. اما طی نیم سدهی اخیر و با گسترش جامعهی شهری و اقتصاد خردهبرژوازی و بررژواکمپرادور، که به تنگاتنگ شدن روابط اقوام انجامیده و خود زمینهی ایجاد «ملت» بوده است، تلاشهای فراقومی نیز پدید آمد. پس، از آن به بعد (نیم قرن اخیر) شکل کلی مبارزات با ایدئولوژی، خطمشی، استراتژی و تاکتیکهای خاص هر مرجله مشخص میگردید. بنابراین مبارزات مردم هزاره در نیم سدهی اخیر عمدتاً به دو شکل صورت میگرفتند که عبارت بودند از:
مبارزات فراقومي (ملی)
مبارزات قومي بهمنظور تثبيت هويت تاريخي، سياسي و فرهنگي خود
1ـ مبارزات فراقومي (ملی)
درحرکت از نوع اول که تضاد عمدهی جامعه و مبنای بدبختیها و گرفتاریهای مردم را استبداد سیاسی بهشمار آوردهاند، تلاش برآن بود تا با تکیه بر ایدئولوژی (عمدتاً اسلام و مارکسیزم) به ایجاد تغییرات بنیادین در بافت، ساختار و مناسبات تولیدی ـ اجتماعی دست یابند. این جریانات، تبعیض، ستم و محرومیت را ریشه در روابط و مناسبات تولیدی ـ اجتماعی دانسته و تکیه و افتخار افراطی به قومیت را تلاشی برتریجویانه و فاشیستی بهشمار میآورند18. البته باید دو جریان اسلامی و مارکسیستی را بهطور جداگانه مورد بررسی قرار داد تاویژگیهای خاص هر کدام برجسته شده و تفاوت در برنامههایشان نیز روشنتر گردد. در این خصوص گرچه نیازمند بررسی مفصل جریانات متعددی هستیم که طی نیم سدهی اخیر وارد عرصهی پیکار سیاسی ـ اجتماعی در کشور ما شدهاند، اما چنین اقدامی مستلزم نوشتن کتابی است که امکان آن وجود دارد تا در آیندهها به آن نیز مبادرت ورزم. اما طی این سلسله مقالات تنها به رئوس کلی اعتقادات و کارکردها و تفاوت این دو جریان فراقومی خواهم پرداخت.

عمدهترین وجه اختلاف دو جریان مبارزاتیای که هزارهها به آنها پیوسته و شکلی فراقومی داشنتد، درجهی تمایلات سیاسی ـ اجتماعی (چپ و راست) بود. یعنی، درحالیکه جریانات مارکسیستی (اعم از روسی و مائوئیستی) شدیداً معتقد به تغییر بنیادین در ساختار و مناسبات تولیدی ـ اجتماعی بودند، جریان مذهبی (اعم از شیعه و سنی) هرگز اعتقاد به ضرورت چنین تغییراتی نمیدیدند، چون آنها نه به زیربنا بودن مناسبات تولیدی (اقتصادی) در تحولات جامعه معتقد بودند و نه طبقات اجتماعی ـ اقتصادی و استعمار را عامل بدبختی جامعه به شمار میآوردند. علت و انگیزهی مبارزاتی جریان مذهبی را اگر از وابستگی و تحریکات خارجیشان صرفنظر نماییم، باید در روبنای فاسد فرهنگی جامعه (از نظر مذهبیون فرهنگ زیربنا است) جستجو نمود. تربیت فرهنگی ـ مذهبی مردم که بهدلیل تسلط افراد غیرمذهبی بر قدرت سیاسی جامعه، یا صورت نگرفته و یا حتا با ترویج مفاسدی مانند موسیقی، رقص و آواز، سینما، عدم توجه دولت به مساجد و ملاها و کم بها دادن به موعظههای مذهبیون و عدم موجودیت قیودی بر جوانان و بهویژه زنان، در ضدیت با آن قرار گرفتهاند، که با قبضه کردن حاکمیت سیاسی باید با جدیت پیگیری شود. مثلاً جریاناتی مانند سازمان جوانان مسلمان (سنی مذهب) با داشتن افرادی چون گلبدین که با اسیدپاشی بر زنان و دختران در پی اصلاح جامعه بود. گلبدین بعدها در منطقهی شمشتوی پشاور (مرکز نیروهایش) از تراشیدن ریش ممانعت مینمود و هنگامی که به صدارت رسید بخش ترانه از رادیو و تلویزیون ممنوع گردید. دیگر جناحهای متشعب از سازمان جوانان مسلمان مانند جمعیت ربانی و احمد شاه مسعود (که بعدها از جمعیت ربانی جدا شده و شورای نظار را ایجاد نمود) نیز نه برنامهای برای رفع ستم قومی داشتند و نه در راستای آزادی و حقوق شهروندی کاری کردند. آنان وقتی به قدرت رسیدند، سرکوب شدید مخالفین سیاسی ـ قومی، زنان و مطبوعات را روی دست گرفتند. مشکل جامعه با رویکار آمدن اسلامیون حنفی مذهب در نیمهی اول دههی 70، نه تنها کم نشد که با راکت باران و بمباران هوایی خانههای مردم، صدها برابر افزایش یافت. تشتت و پراکندگی میان نیروهایی که معتقد بودند میشود روی کلمه «الله» و دین مبین «اسلام» گرد آمد و یکدل و یکدست شد، با آنکه شعار و اعتقاد یکسانی از سوی همهی آنها ارائه میگردید، هرگز وحدت و همسویی بین آنان تحقق نیافت واز همان اوائل مبارزهی ضدکمونیستی، تنشهای شدید و مسلحانه در میانشان شکل گرفت که حتا از خدای تعبیری و ذهنیشان هم کاری برای پایان یافتن آنها ساخته نبود.
جناح دیگر مذهبیون، تلاشهای نسبتاً سازمان یافته شیعیان بود. این جریانات که سرنوشتش رابطهی نزدیک با هزارهها داشت، توسط روحانیون و تحصیلکردگان دانشگاهی و تعدادی نظامی که عمدتاً هزاره، سید و قزلباش بودند، شکل گرفت. گرچه هیچ نشانهی نوشتاری از اسناد درونیشان وجود ندارد تا اهداف و برنامههای شان را روشن سازد، اما بنا به اعتقادات فردی اعضای رهبری کننده این جریان میتوان دریافت که آنان بهخاطر اختناق و سیستم دیکتاتوری و مطلقالعنانی سلطنت ظاهر شاه، همچنین ستم و تبعیض قومی ـ زبانیای که توسط این حاکمیت اعمال میگردید، مبارزه میکردند. تمایلات شیعهگرایی در این تشکیل غیر رسمی به دلیل فشارهایی که بر این مذهب و پیروانش وجود داشت و نیز ترکیب مختلط آن که سادات و قزلباش را در خود جای داده بود، نسبت به دفاع مشخص و متمرکز از هزارهها به مثابهی یک قوم، شدیدتر بود. با تمامی اینها، عدم مرزبندی میان شیعه و هزاره، همچنین تعریف مشخص و شفاف از ساختار و ماهیت مطلقالعنان سلطنت، این جریان را دچار برخورد متفاوت با شیعهمحوری، نسبمحوری و هزارهگرایی نموده بود، طوری که این امر را بیشتر به رفتار فردی اعضای آن مرتبط گشتاند تا رویکرد تشکیلاتی.
آنچه بیشتر و طی این نوشته مورد توجه میباشد، نقش و جایگاه هزارهها در چنین حرکت و جنبشها میباشد. چراکه بررسی هزارهگرایی و نیز شرکت هزارهها در جنبشها و تشکلهای فراقومی، همچنین تحلیل مؤثریت و جایگاه هزاره در هرکدام، موضوع اصلی مورد بحث است.
طی تشکلهای شیعی که هزارهها علیرغم آنکه بیش از هر چیز دیگری درصدد نجات خود بودند، اما بهدلیل وضعیت فرهنگی حاکم که شیعه و هزاره را در یک ردیف و حتا مترادف هم قرار داده بود، هنوز مرزبندی مذهب و قومیت و مطالعهی دقیق این دو مقوله بهطور جدی بهوجود نیامده بود. از سوی دیگر بهخاطر فشار و اختناق سیاسی ـ اجتماعی شدیدی که بر هزارهها وجود داشت، آنان شدیداً احساس ضعف نموده و خودشان را نیازمند پیوند با دیگر شیعهها میدیدند، بنابراین چارهای جز تن دادن به تصمیم جمعی شیعهمحوران نداشتند. علاوه بر آن، وضعیت فرهنگی ـ روانی جامعه (در سطح کشور) بهگونهای هزارهها را زیر فشار آورده بود که از جهتی خودکمبینی بر هزاره حاکم گشته بود و از طرفی نیز، پذیرش هزارهها و بهویژه تمایلات هزارگی در مجموعههای فراقومی مانند تشکلهای شیعی برای دیگران غیرقابل پذیرش بود. در کنار اینها، زمانی که عرف جامعهی هزاره به «سید» مقام اجتماعی ـ معنوی والایی داده است، پذیرش رهبریت نسبمحوران در تشکلهای مختلط شیعی طبیعی و جا افتاده بود. همچنین، موقعیت تحصیلی شیعیان غیرهزاره که از راههای مختلف و منجمله گرفتن تذکرههای تاجیک و پشتون و نیز معرفی کردن خود بهعنوان حنفی مذهب، به آن دست یافته بودند، هزارهها را در مقابل آنان در موقعیت پایینتری قرار میداد. این بود که هزارهها در چنین حرکتهایی، با فداکاریهای همیشگیشان و در نقش درجه چندمی (پادو) ایفای وظیفه مینمودند.
بنابراین، جریانات مذهبی فراقومی بنابه وضعیتی که اشاره گردید، در گذشته هرگز نتوانسته پاسخگوی نیاز هزارگی باشند و هزارهها که از درد و رنجی متفاوت از دیگر مردمان محروم کشور برخوردار بوده و مآلاً دارای مشکلی دیگر گونه نسبت به اقوام و طبقات محروم و ستمدیدهی جامعه داشتند، هیچگاهی به مثابهی معضلی ویژه و استثنایی (چون مسئلهی زنان)19 مطرح نگردیده و طی مبارزات فراقومی و برنامههایی از این دست، مورد توجه قرار نگرفتهاند و مطالبات خاص هزارگی مانند رفع تبعیض و ستمقومی و مشخصاً زدودن ستم بر هزاره که ستمی است عمیق و در ابعاد گسترده، همیشه در لابهلای دیگر برنامه و خواستههای سیاسی پنهان مانده و یا تعمداً نادیده گرفته شدهاند. درحالیکه عمده شدن مذهب شیعه و ایجاد محدودیت و فشار بر پیروان آن، در واقع بهدلیل هممذهبی با هزارهها صورت گرفته است و الا شیعیان غیرهزاره هیچ زمانی زیر فشار نبودهاند و عین مشکل در جریانات مارکسیستی و نیز جریانات غیرمارکسیستی و غیرمذهبی مانند حزب وطن و...، در رابطه با هزاره و سرنوشت هزارگی مطرح بوده است. حتا در یک نگاه سطحی ما میبینیم که کدرهای مهم همهی جریانات را هزارهها تشکیل میدادند و بدون آنها نمیشد که فعالیتهای مترقی یاد شده پیش برود و موفقیتهایی نصیبشان شود. مثلاً قاضی ضیاء و عارف جویا و انجنیر محسن ترکمنی در جریانات مائوئیستی، سلطان علی کشتمند و کریم میثاق در مارکسیزم روسی و داکتر براتعلی تاج، سرور جویا و ... در حزب وطن، هیچکدام کسی نبودند که بتوان از اعتبار، تجربه و دانش سیاسی ـ مبارزاتیشان بهآسانی در گذشت. اما همیشه چه از طرف دولت و چه خود احزاب برخوردی ابزاری و عقدهمندانه با آنها صورت میگرفت. پایان کار چنین افرادی و نیز صدها کدر فعال دیگر از مردم هزاره، چیزی جز استعفا از تشکیلات نبود.
علاوه بر آنچه یاد گردید، انشعابات و تضادهای بعدی تشکلهایی که دارای وحدت ایدئولوژیک بودند، روشن ساخت که مسئلهی قومیت ریشهی بسا مستحکمتر از مذهب داشته و اتحاد بر مبنای قومیت به مراتب آسانتر از وحدت فکری (ایدئولوژیک ـ سیاسی) میباشد. چنانکه بعدها همکاسه شدن و همسویی پیروان یک قومیت علیرغم تمایلات ایدئولوژیک ـ سیاسی متفاوت عملی گردید و خیلی مستحکمتر از همگرایی ایدئولوژیک ـ سیاسی به کارشان ادامه دادند. حوادث دو دههی اخیر مانند اختلافات عمیق تشکلهای اخوانی بهویژه تضادهای حزب گلبدین و سیاف (به علاوه شورای نظار) تا دههی 70 کابل و از آن به بعد تا به امروز که هم شفافتر شدهاند و هم حادتر و سیستماتیک، تجربههای تلخ و شیرینیاند که نشان میدهند قومیت محوری غیرقابل اغماض در تحلیل و تبیین مسائل کشور میباشد.
اما در مبارزات قومي که در گام نخست باید قومگرایی مبنا قرار گیرد20، مبناي عقيده برآنست که اساساً مردم هزاره در طول بيش از دو و نيم سده ستم و تبعيض، محروميت از حقوق اجتماعي، سياسي و فرهنگي و کنار گذاشته شدن از سهمگيري در قدرت، و بالاخره مورد انکار کامل تاريخي قرارگرفتن21، طوريکه امروزه و با مطالعهي تاريخ کشور، کمتر کسي ميتواند بپذيرد هزارهها جزئي از اين سرزمين هستند. بنابراين، انسان هزاره بيش از هر مسئلهي ديگري نيازمند رفع انکاريست که حاکميت انحصار قومي درصدد تثبيت آن است. براي اينکار نخست بايد موجوديت خود را در همهي عرصهها بهاثبات برساند و پس از پذيرفتهشدن بهعنوان شهروندي برابر باديگران و اعتراف همهي شهروندان کشور به اينکه هزارهها نهتنها در طول تاريخ و در تمامي مبارزات رهاييبخش ملي حضور داشتهاند که دارای جایگاه پیشتازی بودهاند، ميتوانند فعاليتهاي خود را در عرصهي ملي آغاز نمايند.
حين مطالعهي تاريخ اين مردم و بهويژه نحوهي مبارزاتشان، نبايد موجوديت صداقت، موقعيت و عزم قشر نخست را (پيروان حرکتهاي فراقومي) زياد جدي گرفت و تلاشهاي آنان را در رديف مبارزه براي مردمشان قلمداد نمود، و دقيقاً بههمين دليل به آن کمتر بها ميدهم. پس اصولاً بحثيکه در اين نوشتار صورت ميگيرد، مسئلهي مبارزات قومي و بهعبارتي «هزارهگرايي»، آنهم بهطور مختصر و درخور يک جزوه ميباشد. لذا موضوع ضرورت و انتخاب يکي از دو استراتژي «فراقومي» و يا «قومي» و دريافت توضيح بيشتر در زمينهي آنها را در بخش «کدام استراتژي ملي است؟» مطالعه خواهید نمود. گرچه لازم است تا اندکی پیرامون تمایلات مبارزاتی از نوع فراقومی توضیح داده شود تا ابهامات و معضلات موجود بر سر راه آن بیشتر برملا گردد.
ما در یک سوی قضیهی میهن شاهد وضعیتی هستیم که جناحهایی درصدد تثبیت و انحصار حاکمیت برای یک قوم میباشد. یعنی وقتی با سلاحهای دموکراسی، حقوقبشر، مشارکت مردمی و... به مبارزهی استبداد حاکم میشتابیم، خود را مواجه با قومی میبینیم که چنین حرکتها و تلاشها را به زیان خود میبینند و با ترفندهای مختلف در مقابل ما میایستند. تمامی ارزشهای مدرنیته تنها با تثبیت حاکمیت انحصاری یک قوم، معتبر بهشمار میروند و در صورت تعریف آن مطابق تمامی اسناد و مصداقهای بینالمللی و اقدام عملی در آن راستا، بسنبستهای متعددی را بر سر راه ما قرار میدهند.