۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو
سرشت زبان و زندگی افغانی

سرشت زبان و زندگی افغانی

فاشیسم تنها در سایه زبانی میسر است که خشونت در ذات آن نهفته باشد. به همین خاطر کسانی چون محمود طرزی زبان خشونت را وارد زندگی روزمره مردم افغانستان کردند. تمام مصطلحات اکامیک، نظامی، انتظامی، اداری و حتی آموزشی کشور باید پشتو باشد. زبانی که خشونت و در خوش بینانه ترین حالت، نوعی پدرسالاری سخت را بازتولید می کند.

 

مدتی است که زبان دلمشغولی اصلی من است و در باره آن می اندیشم و البته کتاب هایی نیز می خوانم. زیرا اندیشیدن در باب مقوله ای چون زبان، بدون خواندن و اندیشیدن در پرتو کتاب و راهنمایی های فیلسوفان گذشته و حال، آب در هاون کوبیدن را می ماند.  اتفاقا این روزها در حال نوشتن مقاله ای در باره آرا و اندیشه های محمد ارکون هستم، فیلسوفی که بیش از هر روشنفکر دیگر در جهان اسلام، به اهمیت زبان پی برده و یکی از کلیدهای فهم اندیشه و روش وی، شناختن زبان است.  به گفته او "نقد عقل اسلامی" تنها در پرتو مثلث "زبان"، "تاریخ" و "حقیقت" قابل درک است. بگذریم.

به هرحال منظور من این بود که وقتی اشعار فلکلوریک جناب- به گفته دیگر دوستان و کامنت نویسان سایت جمهوری سکوت- استاد کریم میثاق را خواندم به زیبایی های زبان افغانی و البته به مفهوم فلسفی زبان پی بردم، امری که تنها یکی از خدمات فرهنگی زبان جناب ایشان می تواند محسوب شود.  مدتی پیش نیز وقتی اولین سخنرانی و افاضات بچه سقا را پس از بدست گرفتن قدرت- به قول حضرت صاحب مجددی-  خواندم، شبیه همین احساس برای من دست داد. به عبارت دیگر آن سخنرانی و این مقاله و شعرهای جناب میثاق نوعی کشف و شهود نیز بود. کشف و شهود در باره زبان و مفهوم فلسفی و کارکردهای زبان در زندگی روزمره.

زبان را برای اولین بار راسل وارد فلسفه تحلیلی کرد. راسل برخلاف کانت که معتقد بود مشکل اصلی بشر در نحوه اندیشیدن و تعقل است، می گفت، مشکل اصلی بشر در این است که نمی تواند از زبان درست استفاده کند و از آنجا که انسان ها درست سخن گفتن با بلد نیستند و همواره گزاره های غلط و پر از سوء تفاهم، تولید می کنند، دچار آشوب می شوند. پس راه حل اساسی این است که انسان راه های استفاده درست از زبان را بیاموزد. همین مساله نقطه عزیمت اندیشه های فلسفی ویتگنشتاین در باب زبان، قرار گرفت و رساله معروف خود را با عنوان "منطق" نوشت، کتابی که  خود آن را نه تنها یک کتاب فلسفی در باره زبان، بلکه رساله ای در باب اخلاق نیز می دانست. ویتگنشتاین پس از نوشتن این رساله دوازده سال از عرصه اندیشه و تفکر و تفلسف، کناره گیری کرد و از صحنه غایب شد. زیرا فکر می کرد، کار بشر را یکسره و تمام مشکلات را به یکباره حل کرده است. اما مدتی بعد با یک تلنگر متوجه شد که زبان تنها حرف زدن در چارچوب منطق نیست، بلکه دایره وسیع دارد و حتی ایماها و اشارات و بسیاری از چیزهای دیگر را نیز شامل می شود. بدین ترتیب ویتگنشتاین نظریه معروف بازی های زبانی را مطرح کرد. جان کلام در فلسفه زبان این است که زبان تنها میانجی انسان و واقعیت است. به عبارت دیگر زبان تنها میانجی ذهن و عین است. انسان ها به وسیله زبان، جهان را مفصل بندی(articulate) می کند. زندگی انسان سراسر تفسیر و تفهم است. این تفسیرها و تفهم ها به وسیله زبان صورت می گیرد. اما بخش مهم تر تفهم به گفته ماکس وبر این است که این تفهم در فرایند کنش انسانی به عینیت تبدیل می شود. نقطه اصلی مراد من از پیش کشیدن این بحث نسبتا بی ربط زبان در همین جا نهفته است.

حال با توجه به مقدمه فوق، اگر شعرهای جناب میثاق و نیز سخنرانی بچه سقا(حبیب الله کلکانی) را کنار هم بگذاریم، به یکی از اسرار آمیز ترین ریشه آشوب های سیاسی و تاریخی کشوری به نام افغانستان پی خواهیم برد و تصدیق خواهیم کرد که زبان معنا را می سازد و معنا زندگی و واقعیت را. زندگی ما همین است. درست مثل شعر جناب میثاق و درست مثل سخنرانی امیرانه بچه سقا. شما شعر آقای میثاق را در سایت جمهوری سکوت می خوانید ولی دوست دارم سخنان بچه سقا را برای شما روایت کنم. او بعد از اینکه قدرت را بدست می گیرد، برای مردم چنین دستور می دهد:

مه(من) اوضاع کفر و بی دینی و لاتی گری حکومت سابقه را دیده و برای خدمت دین رسول الله کمر جهاده بسته کدم تا شما برادرها ره از کفر و لاتیگری نجات بتم (بدهم)، مه بادازی (بعد از اين) پیسه بیت الماله به تامیر مکتب خرج نخات کدم (نخواهم کرد) بلکه همه را به عسکر خود میتم(مي دهم) که چای و قند و پلو بخورن، و به ملاها میتم که عبادت کنن، مه مالیه صفایی و محصول گمرگ نمی گیرم، همه را بخشیدم و دگه مه پاچای(پادشاه) شماستم، و شما رعیت مه می باشین بروید بادازی (بعد از این) همیشه سات خوده تیر کنین. (وقت خود را خوش بگذرانيد.)

این جملات که نقل شد عین گفته های حبیب الله کلکانی است که نجیب مایل هروی در کتاب تاریخ و زبان در افغانستان آن را نقل کرده است. من اکنون در باره مرحوم حبیب الله کلکانی قضاوت نمی کنم، تنها می خواستم نقبی به گذشته بزنم و نشان دهم که زبان سیاسی ما در گذشته همان است که یک سیاستمدار ما امروز عین همان را به کار می برد. سیاستمداری که دو دهه است که از سیاست کنار رفته و باید در این مدت بنشیند و تاریخ پرماجرای گذشته و دوران خودش را برای نسل های آینده بنویسد، چنان شعر می گوید که کودکان هزاره در دور ترین و محروم ترین نقاظ کشور بسیار بهتر از ایشان شعر می سرایند. بینید زیبایی های ما را! ویتگنشتاین دوازده سال از عرصه تفکر کنار می رود و بعد از دوازده سال وقتی متوجه نقص نظریه اش می شود، نظریه بازی های زبانی را مطرح می کند، نظریه ای که بنیاد فلسفه های پست مدرنیستی را تشکیل می دهد و به یک جریان فلسفی عمیق درتاریخ بشری دامن می زند.  ولی جناب کریم میثاق بعد از دو دهه در عرصه عمومی ظاهر می شود و وقتی شعر می سراید، هیچ قاعده و قانون زبانی را رعایت نمی کند. او نمی خواهد بی قاعده سخن بگوید، بلکه نمی تواند با قاعده سخن بگوید و شعر بسراید، به همین خاطر به گفته راسل، مصرع/ گزاره های پر از غلط های زبانی تولید می کند.  من الان نمی خواهم تک تک بشمارم که کجای سخنان و شعر های ایشان اشتباه است، چون می توان اینگونه مطرح کرد که کجای شعرها و سخنان ایشان درست است؟ و تنها می خواستم نشان دهم که رابطه زبان و زندگی سیاسی / زندگی روزمره چقدر تنگاتنگ است و این رابطه در زبان و زندگی روزمره ما چه خوب به نمایش در آمده است.

شاید روشن تر از گفته های بچه سقا و شعرهای جناب میثاق سخنان محمود طرزی در وصف زبان پشتو باشد که می گوید: «صلابت و مهابت این زبان(زبان پشتو) برای این مساله(امور نظامی) خیلی موزون و مناسب افتاده و یک شان و شوکت جسورانه به قواعد عسکری بخشیده است»، او راست می گفت. محمود طرزی شاید از فلسفه های زبانی چیزی نمی دانست ولی دقیقا متوجه رابطه زبان و زندگی روزمره  شده بود. او فهمیده بود که حاکمیت فاشیسم تنها در سایه زبانی میسر است که خشونت در ذات آن نهفته باشد. به همین خاطر کسانی چون محمود طرزی زبان خشونت را وارد زندگی روزمره مردم افغانستان کردند. تمام مصطلحات اکامیک، نظامی، انتظامی، اداری و حتی آموزشی کشور باید پشتو باشد. زبانی که خشونت و در خوش بینانه ترین حالت، نوعی پدرسالاری سخت را بازتولید می کند. در ابتدای این نوشته دو نمونه را کنایتا آوردم؛ وقتی کامنت نویسان و نظر دهندگان سایت جمهوری سکوت جناب میثاق را، "استاد" خطاب می کند و از دور به او تعظیم می کند، نتیجه و بازتولید همان نظام پدرسالارانه و ذاتا خشونت بار است. یا وقتی همگی امروزه در افغانستان به طور کاملا احترام آمیز، می گوییم: "جناب حضرت صاحب مجددی" بازهم نوعی بازتولید نظام اقتدار آمیز و البته به طور ضمنی تحقیر خویشتن است. چون وقتی طرزی از صلابت و مهابت زبان پشتو سخن می گفت، تنها تولید حکم نمی کرد و به گفته فوکو، از "امری گزاره پذیر" سخن نمی گفت، بلکه "امری رویت پذیر" آن را نیز می دید؛ همان انسان های تحقیر شده ای  که صلابت و مهابت این زبان بر "بدن" های آنان "حکاکی" شده بود.

زندگی ما همین است؛  نمونه ای  کامل از یک رشته بهم پیوسته بازتولید اقتدار و تحقیر. تسلسلی بی پایان از خشونت و نابسامانی تاریخی. دوری باطل از نفرت و دشمنی و شاید هم بازی کودکانه و طنزآلود بر اساس سناریوهای کودکانه.

نویسنده : محمد هدایت نظرات : 14
  • علی رهگذر ۱۳۸۸ يکشنبه ۲۵ دلو

    هفت شهر عشق را عطار گشت
    ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم

    بار ها گفته شده است که تاریــخ برای پند گرفتن است نه برا ی برگشتن. دور دایر ه تاریــخ هر قـدر بگرد ید گیـج و گنــگس می شوید نه به مـرکز آن نزدیک می شوید و نه از آن فاصله گرفته می توانید خط سوم را انتخاب کنید و زبان روز را بیامو ز ید که در بازار گرم سیاست امروز بشتر به درد بخور است.
    تاختن به این واون التیام بخش در د من و تو نیست ولی افشاگری با سند هم بد نیست . فرزند زمان خویشتن باش تا ازخانه بدوشی رهایی یابی.

  • جلال ۱۳۸۸ دوشنبه ۱۹ دلو

    دوست گرامي جناب هدايت سومين سلام بر شما و البته باز به شما سلامها خواهم كرد. نه از آن جهت كه شيفته قلم شما با شم يا با شما مال نابخش داشته باشم بلكه از آن جهت كه نوشته هاي مانند نوشته شما مد شده است. نوشته شما چه خصوصيت دارد؟ پريشان، بي سند، نامفهوم اما پر از نامها و مفهو م هاي كلان. اين گونه نوشتن مخصوصا در بين كساني در كشور ما به تقليد از نوشته هاي روز نامه هاي اصلاح طلب ايراني مد شده است، با اين فرق كه ايراني ها كمابيش مي توانند مطلب را بخوانند چه به پارسي چه به زبانهاي اروپايي ولي ما از روي سايتها و روز نامه ايراني مي خوانيم و چون بايد از خود كنيم و با شرايط خود برابر كنيم دچار نقصان و عيب فراوان كرده بيرون مي دهيم. بماند اينكه ما به بيماري خوره مانند كم داني و نام جويي شديد مبتلا هستيم. اين سبك نوشته بي ربط خود را به خوبي در جواب شما هم نموده است مي مشخص پنج پرسش ساده از روي نوشته شما طرح كردم اما شما به جاي جواب يك نقل پادشاهي را باز نوشتي و در عين حال در عالم پيش آدم بوق مي زني كه اي مردم من از ويتگنشتاين و راسل و كانت و زبان پشتو و محمود طرزي و كريم ميثاق و ذات زبان و فاشيسم و تداوم آن چيز ها مي دانم ... و مدعي فلسفه تحيلي و فلسفه زبان هم هستي. شما اگر حتي يك مقاله در باره راسل و ويتگنشتاين خواده بودي چنان چيزها نمي نوشتي و دم از فلسفه آن از هم نوع تحليلي و زباني اش نمي زدي. باز گفتن افسانه در پاسخ پرسشهاي ساده در نگاه اين تيپ آدم ها فلسف تحيلي و زباني است. به جاي جواب دادن افسانه گفتن شيوه ملايان است نه فلسفه خوانان. اين هم از بي جوابي است كه پاي ديگر مسايل را به ميان مي كشي؛ من چيزي از افغانستاني گفتم؟
    نه من قسم شما را قبول نمي كنم چون به قسم عقيده ندارم بلكه به دليل عقيده دارم. شما قسم نخوريد بلكه اينگونه به من ثابت كنيد كه نام ببريد حداقل در يك كتاب يا مقاله غير از نوشته بي مانند شما آمده باشد كه ويتگنشتاين كتابي به نام منطق نوشته است و يا راسل اولين بار زبان را وارد فلسفه تحيلي كرد. سند بگوييد و قسم نخوريد اگر قسم شما و قسم پيش شما ارزش مي داشت چنان گزافه نمي گفتي و اصرار هم نمي كردي.
    من به صراط دليل وسند مستقيم هستم و نه به هيچ صراطي ديگر حتي اگر پيامبر را بياوري كه بگويد زبان پشتو ذاتي دارد كه در آن خشونت نهفه است و نتها راه تداوم سلط فاشيسم همان است، باور نمي كنم. حتي خسرو فرشيد ورد و كاظم كاظمي و رهنودر زرياب و اديب سلطاني و نجيب مايل هروي را را بياوري كه بگويند در نوشته ميثاق هيچ قاعده و قانون زباني رعايت نشده است و نمي تواند قاعده مند سخن بگويد باور نمي كنم.
    تنها دليل بياور و مرا و خودت را طالب خوي معرفي نكن. من اگر تورا از نزديك ببينم به پلوي مهمانت خواهم كرد، چرا تورا بكشم تو كتاب مي خواني و چيزي مي نويسي و اين گونه آدما براي وطن ما خوب تر است اما مشكل در اين جاست كه انبان ات را از جهالت پر كرده اي و فروتني و دانش جويي را فرونهاده اي. اين تنها مشكل تو هم نيست وقتي مي بيني هزاران نام دار نان دار از اين راه آب و نان را با هم دارند تو هم وسوسه مي شوي و گويي در ميدان مي افكني.
    دوست بسيار عزيز اين تكه از نوشته ات را چند ماه و سال بعد بار ديگر برخوان تا به ژرفا و پهناي جهالت ات پي ببري: « افسوس وقت ندارم وگرنه این لطیفه را در دستگاه دیرینه شناسی و تبارشناسی و گفتمان فوکو می ریختم و انصافا به شما قول می دهم که بهتر از تولد زندان، تاریخ جنون، داستان جذامیان، و حتی بهتر از تاریخ سیکسوالیته، جواب می داد و باور کنید که اگر فوکو این قصه را می شنید، نیاز به آن همه داستان سرایی نداشت». باور كن اگر حكومت مسئول مي داشتيم زمينه را بايد چنان فراهم مي كرد تا تو وقت مي داشتي و بهتر از فوكو كار مي كردي و اندكي از بدنامي اين وطن مي كاستي. از اين پس گفته مي شد فوكو چيزك هايي گفت اما كار را كه كرد آن كه تمام كرد و آن هدايت بود، ازافغانستان. به نظر خودت نمي ارزد اين كار را بكني و هموطنان ات و كل بر اعظم آسيا را در برابر اروپا افتخار ببخشي. كانت، هگل، راسل، هدايت، فوكو... چه قدر نيكو. البته نام بنده هم وقتي كه مجموعه آثار شما نشر مي شد مي آمد و گفته مي شد بلي در جدال با آدمي به نام جلال اين مساله به غايت مهم را طرح كرد.به به.
    هدايت جان برايت آرزوي نوشته هاي نيكو، دقيق و به سامان را دارم.
    باز سلام كن كه قهر كار معشوقه ها و البته خوي ما به گفته شما افغاني ها است نه شما كه در شمار بزرگان فلسفه هستي حيف كه وقت نداري.

  • محمد هدایت ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    ها دوستان دیگر ببخشید و ببخشایید. دوست ما جناب جلال همه چیز را چنان سوال پران کرد که همه چیز داشت از یادمان می رفت.
    من از همه دوستانی که به نحوی اظهار نظر کردند- به شمول برادر جلال- تشکر می کنم و خدمت دوست گرامی جناب مسلم نظری عرض کنم که فکر می کنم که دیگر جوابی برای گفتن نباشد. می بینید که ما چگونه سخن می گوییم؟ دیالوگ من و جلال را ببین! وقتی یک گفتگو که می تواند دریچه ای برای دوستی باشد، این قدر تلخ می شود، آن وقت واژگانی چون استاد، صاحب، حضرت، و ... می توانند نتایج تلخ تری داشته باشد. بله استاد گفتن مستقیما به خشونت ربطی ندارد، ولی خود نتیجه ای خشونت است و به قولی یکی از حکاکی های روی ذهن ما است که از قدیم مانده است. در کل مراد من همانطور که گفتم رابطه زبان و زندگی بود و مراد من این بود که چگونه زندگی ما متاثر از زبان ما است و زبان ما چگونه به گفته مرحوم طرزی با مهابت و با صلابت!

  • محمد هدایت ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    دوست گرامی جناب جلال برای آخرین بار سلام
    دوست من! هرچه بر این طبل بکوبی، تنها و تنها یک چیز را تاکید می کنی؛ اینکه افغانی هستی، هویتی که خود البته افغانستانی می خوانی و می خواهی بگویی که تنها متعلق به سرزمینی هستی که افغانستان نام دارد ولی برادر بگذار من و تو همان افغانی باشیم، چرا که اینگونه نام نهاده شده ایم و این نام زیبنده تر است من و تورا.
    دوست من! من و تو- که هیچگاه ما نمی شویم- هرکدام یک طالب تمام عیار هستیم. چه فرقی می کند؟ ممکن است که اکنون تفاوت من و تو با طالب این باشد که تفنگ در دست نداریم، وگرنه به راحتی همدیگر را نقش بر زمین می کردیم و جالب این است که اگر این دنیای سحر آمیز مجازی نبودی و من و تو مثلا در یک قریه زندگی می کردیم، چه می شد؟ یکی قاتل بودیم و دیگری مقتول و جالب تر اینکه مایه این جنایت فرضی تنها آن وقت زبان بود. قصد من فقط همین بود و بس!
    دوست من اگر نام های کسانی چون راسل و ویتگنشتاین ذهن شما را آزرده است، بگذار یک لطیفه هزارگی برایت قصه کنم:
    مردی که از قضا کر بود و از نعمت شنیدن بی بهره، روزی بر بالای دیوار نیمه کاره اش، مشغول کار کردن و بالابردن یک رگه دیوار. رهگذری می گذشت و به کارش آفرین گفت. مرد که کر بود، گفت: به تو چه که دیوار من کج است، مال من است و اختیارش دست من و خودم هم کار می کنم.
    او آمد در خانه برای زنش هم تعریف کرد که امروز کسی از دیوار و استادی من عیب گرفت و من هم یک جواب دندان شکن به او دادم.
    زنش گفت: برو مرد! هرکی را می خواهی بیاور و به زنی اختیار کن، من از دست تو دیوانه شده ام و این قدر مرا آزار نده. می دانی زن چرا این را گفت؟ برای اینکه او هم از قضا کر بود و از نعمت شنید بی بهره.
    زن آمد به دخترش گفت: امروز پدرت مرا تهدید کرد و گفت سرت زن خواهم گرفت و من هم گفتم برو هرکه را می خواهی بیاور.
    دختر که به طور مادرزادی کر بود و از نعمت شنیدن بی بهره، به مادرش گفت:
    مادرجان! به هرکس که می خواهید مرا بدهید و این مساله این قدر حرف و حدیث ندارید، آخر شما مادر من هستید و شکر خدا که پدر هم دارم.
    دوست من، جلال جان! می دانی که چیست؟ قصه من و شما همین است. افسوس وقت ندارم وگرنه این لطیفه را در دستگاه دیرینه شناسی و تبارشناسی و گفتمان فوکو می ریختم و انصافا به شما قول می دهم که بهتر از تولد زندان، تاریخ جنون، داستان جذامیان، و حتی بهتر از تاریخ سیکسوالیته، جواب می داد و باور کنید که اگر فوکو این قصه را می شنید، نیاز به آن همه داستان سرایی نداشت. یک راست سراغ این خانواده محترم که البته می تواند من و شما باشیم و یک چند نفر دیگر که به قول شما افغانستانی است و به گفته من افغانی.
    این قصه را نوشتم تا جوابی باشد برای همه سوال های شما.
    دوست من! من چطور مثلا می توانم برایت ثابت که رساله منطق اثر نخست و مربوط به ویتگنشتاین متقدم است؟ به قرآن قسم بخورم قبول می کنی؟ یا مثلا به دیگر سوال هایت من چرا باید حتما جواب بدهم؟ در حالی که تو از پیش به صراحت اعلام می کنی که به هیچ صراطی مستقیم نیستی؟ پس من چرا مجبور باشم که به این همه سوال عجیبت جواب بگویم؟
    خوب همین است زندگی من و تو. این زندگی رشته ای است که هیچگاه پنبه نمی شود و سر دراز دارد. بگذار تا خوش باشیم و گاهی برای خوشی خود به دیگران فحش بدهیم. تا زمانی که تفنگ در دست نداریم. آنگاه خواهیم دانست که چه ها می کنیم.
    بدرود دوست من!

  • جلال ۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو

    محترم هدايت بر خطاهاي جاهلانه ولغزش هاي شهرت طلبانه اش پاي مي فشارد و جمهوري سكوت هم از سر بي سخني و يا دوستي به نوشته هاي چون نوشته او ميدان مي دهد و بر چشم خوانندگان خاك مي پاشد و آنان را آن اندازه نادان مي پندارد كه نوشته او را به سان برگي سبز به خوانندگان پيش كش كند. در آغاز بايد ياد آوي كنم كه نه من و نه هيچ يك از خوانندگان و نظر دهندگان در باره ميثاق از ايشان دلخوري نداشته ايم و اين دعواي حقوقي هم نيست و ميثاق مرا وكيل نگرفته است. دوما اينكه من نه افغاني ام و نه غيرت افغاني دارم بلكه يكي از باشندگان كشوري به نام افغانستان هستم و انساني داري سه ويژگي بي شرفي، بي غيرتي و بي طرفي.
    حالا كه ايشان اين همه فاميده است به طور مشخص جواب بدهند:
    1. هدايت جان راسل شناس تمام آن چه را در باره راسل گفته اي حد اقل در يك كتاب يا مقاله نشان بده با شماره صفحه اش از جمله اين گفته ات را كه « زبان را براي اولين بار راسل وارد فلسفه تحليلي كرد» استفاده درست از زبان يعني چه و دچار آشوب شدن يعني چه؟
    2. هدايت جان ويتگنشتاين شناس رساله معروف ويتگنشتاين به نام « منطق» را نام ببر كه در كدام كتاب به نام او ثبت شده است و يا از سوي كدام ناشر چاپ شده است. تمام احكام فيلسوفانه ات در باره زبان و فلسفه زبان را يك بار ديگر بخوان و اين دو گزاره را در كنار هم قرار بده « زبان تنها ميانجي ذهن و عين است» و « زبان معنا را مي سازد و معنا زندگي و واقعيت را».
    3. به نوشته هدايت جان قاعده و قانون زباني شناس ميثاق « هيج قاعده و قانون زباني را رعايت نمي كند». يعني به راستي در نوشته ميثاق حتي يك قاعده و قانون زباني رعايت نشده است؟ به كسي كه چنان حكمي مي كند و بحث هاي فلسفه زبان را با آرايه هاي ادبي يكي مي گيرد چه مي توان گفت جز جاهل جوياي نام؟. جناب هدايت جهالت از اين بالاتر! شما چندين بار نام ميثاق را در نوشته ات مي آوري و نشان نمي دهي كه او چه گفته است و چه كرده است. اگر منظور اين است كه مشابه ويتگنشتاين نظر دومي مي آورد كه انتظاري بي جاي است؛ ميثاق شاعر است و داستان نويس و سياست مدار و از رهبران حزب دمكراتيك خلق. و اگر منظور رعايت نكردن قافيه است و كمي وبيشي يك يا چند حرف و يا ناخوش آهنگي بيتي، چه ربطي به فلسفه زبان و ويتگنشتاين و كانت و راسل و طرزي و زبان پشتو دارد. « نمي تواند با قاعده سخن بگويد»!
    4. از بركت اين جمله هدايت جان فيلسوف و زبان شناس و جامعه شناس، طرزي « فهميده بود كه حاكميت فاشيسم تنها در سايه زباني ميسر است كه خشونت در ذات آن نهفته باشد»، تازه فهميديم كه زبان ذاتي دارد و اگر خشونت در آن ذات نهفته باشد تنها راه حاكميت فاشيستي است و در شرح اين نظريه بي مانند از براي مثال مي توان گفت كه خشونت در ذات زبان آلماني و ايتاليايي وجود دارد كه هيتلر وموسوليني را چانس حاكميت داده است و همين گونه انگليسي و فرانسوي. حالا اوغان و زبان اوغاني كه ديگر در نزد برخي ما مردم حيثيت شيطان را يافته است هر بد كاري و ناداني و ذلت پذيري خود را به گردن آن ها مي توان انداخت! و تا آن دو هست چه باك از بي فكري و ستم پذيري و جهالت پيشگي و بي سوادي!
    5. به نوشته هدايت جان پدر سالار شناس « كساني چون طرزي زبان خشونت را وارد زندگي روز مره مردم افغانستان كردند ... زبان پشتو خشونت و در خوش بينانه ترين حالت نوعي پدر سالاري سخت را باز توليد مي كند»! وقتي كه شهرت طلبي و همه چيز فهمي مد مي شود از صدور احكام زبان شناسانه اين چنيني و تقسيم زبان ها به خشونت و ملاطفت و باز توليد كننده نوعي پدر سالاري سخت و نرم و مادر سالاري سخت و نرم شرمي نيست.
    5. هدايت جان ميليارد ها نفر در جهان فلسفه نخوانده اند و در باب زبان و زندگي و خشونت و فاشيسم و پشتو و پدر سالاري و كانت و راسل و ميثاق و طرزي و حاكميت فاشيستي نينديشيده اند و سخن نگفته اند اما از راه هاي ديگر و با آب رومندي و دانايي به شهرت رسيده اند.با استفاده از فرمايش بسيار معروف و كارساز حضرت حجت الاسلام و المسلمين مارمولك راه هاي رسيدن به شهرت به تعداد آدم ها و رشته هاست. از اين ورطه رخت خويش كش و اگر هم نكشيدي اكنون از نوشتن تير شو كه زود است و عرض خود مي بري و زحمت ما مي دهي. از اين نوشته در مي يابي كه مه چه قدر ابله يم كه از تو بي فكر تهي مغز انتقاد مي كنم. خير باشد



  • محمد هدایت ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    سلام دوباره به همه دوستان
    دوست گرامی جناب جلال که ظاهرا از این مقاله به شدت ناراحت شده و با شماتت سخن رانده است، درست متوجه محتوای مقاله نشده است. من در این مقاله هیچ نظر شخصی نسبت به جناب میثاق نداشته ام، تنها یک دلمشغولی خود و هم چنین رابطه زبان و زندگی روزمره را به بهانه شعرهای جناب ایشان و هم چنین گفته های حبیب الله کلکانی و محمود طرزی یاد آور شده ام. واقعا مراد من در مجموع همین بود که شما بر زبان رانده اید و یا بهتر است بگوییم بر دکمه های بی جان کمپیوتر تحمیل کرده اید. بنا بر این اگر اقای جلال در کامنت خودش برای تشفی خاطر و ارضای غیرت افغانیگی اش چند فحش رکیک می داد، بازهم هیچ تعجبی نداشت. چراکه زندگی ما همین است؛ نمونه ای کامل از یک رشته بهم پیوسته بازتولید اقتدار و تحقیر. تسلسلی بی پایان از خشونت و نابسامانی تاریخی. دوری باطل از نفرت و دشمنی و شاید هم بازی کودکانه و طنزآلود بر اساس سناریوهای کودکانه.

  • الیاس کوشانی ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    در کشوری که بالای هشتاد در صد جمعیت آن بی سواد است و تعدادی کثیری هم کم سواد، به اصطلاح هزاره گی که هر سیاهی خوانی به خودش جرات میدهد در مورد دیگران طبق میل خودش قضاوت و داوری کند. من اصلا نفهمیدم که مقایسه کردن کریم میثاق با حبیب الله کلکانی « بچه سقو » تا چه اندازه از دید شخص خود نویسنده توجیه پذیر و منطقی است. حبیب الله کلکانی یک دزد بود، قیام کرد و چند ماهی هم به قول خودش که پاچا بود. آیا کریم میثاق عینی ویژه گی های بچه سقو را داشت؟ به قول دوستی که پریشان ترین مقاله است که در جمهوری سکوت به نشر میرسد. اما سر نخ تمام این توطیه ها از دربار کریم خلیلی نشات میگیرد تا کسی که خود را زبان شناس و محقق زبان میداند بر علیه دیگران نوشته و افراد مانند میثاق را در افکاری عمومی زشت و یا جنایت کار جلوه دهد، و الا هیچ نیازی نبود برای نوشتن این مقاله و امثال این نوشته ها.

  • مسلم نظری ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    سلام و درود بر محترم هدایت.
    لحن گفتار محترم هدایت نسبت به دیگران متفاوت است و همان طور که خودش خشونت در گفتار را محکوم می کند مقاله اش نیز با لحن ملایم ،منطقی و شفاف و نوشته شده است.. چنین استدلال ها و نقد های منطقی و بدور از افترا و تهمت، میتواند مخاطبان را بیشتر تحت تآثیر قرار دهد...
    من از این مقاله استفاده بردم ... سوال که برایم ایجاد شده است این است که استاد خطاب کردن یک شخص به چه دلیل میتواند ذاتا خشونت بار باشد؟؟

  • asif ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    Jalal aziz haqi matlab ra ada kardi
    Dar khana agar kas ast yak harf bas ast
    Dastad dard nakunad lizzat bordam hamisha moaffq bashi

  • جعفر ۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو

    هدایت عزیز سلام. استفاده بردم از دید عمیق و موشکفانه شما. باید بحرانی تاریخی افغانستان را که هر از گاهی به گونه های متفاوت چهره می نماید در تار و پود فرهنگ و سازه های فرهنگی مردم آن مطالعه کرد.

  • جلال ۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو

    پريشان ترين مقاله اي ممكن همين نوشته جناب هدايت است؛ و اين كار البته تنها از يك افغان چند كتاب خوانده و نفهميده ما بر مي آيد. هر چند از قديم گفته اند جوان است و جوياي نام. اما نمي دانم جناب شان جوان است يا نه. خوب فرقي نمي كند اما از راسل و كانت و و يتگنشتاين سخن گفتن و خشونت ذاتي زبان پشتو را كشف كردن و طرزي را مسبب آن دانستن و شعر ميثاق را بي قاعده و قانون دانستن نه تنها نشان از فهم ندارد بلكه بيش از هر چيز نشان بي مايگي فكري و تهي مغزي و البته شهرت طلبي رذيلانه است و لا غير. اگر باور نمي كنيد يك بار ديگر آن چه را در باره ويتگنشتاين گفته است ببينيد.

  • علیnali ۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو

    مقاله خوب و ضد فاشیسم است

  • احمد ۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو

    جدا زیبا بود
    بعد از مدت ها در جمهوری سکوت یک مقاله جاندار خواندم
    دست مریزاد

  • رضا ۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو

    درود بر تو هدایت جان. جمع بندی خوبی بود

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: