سرشت زبان و زندگی افغانی
محمد هدایت
۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو
14
نسخه مناسب چاپ
فاشیسم تنها در سایه زبانی میسر است که خشونت در ذات آن نهفته باشد. به همین خاطر کسانی چون محمود طرزی زبان خشونت را وارد زندگی روزمره مردم افغانستان کردند. تمام مصطلحات اکامیک، نظامی، انتظامی، اداری و حتی آموزشی کشور باید پشتو باشد. زبانی که خشونت و در خوش بینانه ترین حالت، نوعی پدرسالاری سخت را بازتولید می کند.
مدتی است که زبان دلمشغولی اصلی من است و در باره آن می اندیشم و البته کتاب هایی نیز می خوانم. زیرا اندیشیدن در باب مقوله ای چون زبان، بدون خواندن و اندیشیدن در پرتو کتاب و راهنمایی های فیلسوفان گذشته و حال، آب در هاون کوبیدن را می ماند. اتفاقا این روزها در حال نوشتن مقاله ای در باره آرا و اندیشه های محمد ارکون هستم، فیلسوفی که بیش از هر روشنفکر دیگر در جهان اسلام، به اهمیت زبان پی برده و یکی از کلیدهای فهم اندیشه و روش وی، شناختن زبان است. به گفته او "نقد عقل اسلامی" تنها در پرتو مثلث "زبان"، "تاریخ" و "حقیقت" قابل درک است. بگذریم.
به هرحال منظور من این بود که وقتی اشعار فلکلوریک جناب- به گفته دیگر دوستان و کامنت نویسان سایت جمهوری سکوت- استاد کریم میثاق را خواندم به زیبایی های زبان افغانی و البته به مفهوم فلسفی زبان پی بردم، امری که تنها یکی از خدمات فرهنگی زبان جناب ایشان می تواند محسوب شود. مدتی پیش نیز وقتی اولین سخنرانی و افاضات بچه سقا را پس از بدست گرفتن قدرت- به قول حضرت صاحب مجددی- خواندم، شبیه همین احساس برای من دست داد. به عبارت دیگر آن سخنرانی و این مقاله و شعرهای جناب میثاق نوعی کشف و شهود نیز بود. کشف و شهود در باره زبان و مفهوم فلسفی و کارکردهای زبان در زندگی روزمره.
زبان را برای اولین بار راسل وارد فلسفه تحلیلی کرد. راسل برخلاف کانت که معتقد بود مشکل اصلی بشر در نحوه اندیشیدن و تعقل است، می گفت، مشکل اصلی بشر در این است که نمی تواند از زبان درست استفاده کند و از آنجا که انسان ها درست سخن گفتن با بلد نیستند و همواره گزاره های غلط و پر از سوء تفاهم، تولید می کنند، دچار آشوب می شوند. پس راه حل اساسی این است که انسان راه های استفاده درست از زبان را بیاموزد. همین مساله نقطه عزیمت اندیشه های فلسفی ویتگنشتاین در باب زبان، قرار گرفت و رساله معروف خود را با عنوان "منطق" نوشت، کتابی که خود آن را نه تنها یک کتاب فلسفی در باره زبان، بلکه رساله ای در باب اخلاق نیز می دانست. ویتگنشتاین پس از نوشتن این رساله دوازده سال از عرصه اندیشه و تفکر و تفلسف، کناره گیری کرد و از صحنه غایب شد. زیرا فکر می کرد، کار بشر را یکسره و تمام مشکلات را به یکباره حل کرده است. اما مدتی بعد با یک تلنگر متوجه شد که زبان تنها حرف زدن در چارچوب منطق نیست، بلکه دایره وسیع دارد و حتی ایماها و اشارات و بسیاری از چیزهای دیگر را نیز شامل می شود. بدین ترتیب ویتگنشتاین نظریه معروف بازی های زبانی را مطرح کرد. جان کلام در فلسفه زبان این است که زبان تنها میانجی انسان و واقعیت است. به عبارت دیگر زبان تنها میانجی ذهن و عین است. انسان ها به وسیله زبان، جهان را مفصل بندی(articulate) می کند. زندگی انسان سراسر تفسیر و تفهم است. این تفسیرها و تفهم ها به وسیله زبان صورت می گیرد. اما بخش مهم تر تفهم به گفته ماکس وبر این است که این تفهم در فرایند کنش انسانی به عینیت تبدیل می شود. نقطه اصلی مراد من از پیش کشیدن این بحث نسبتا بی ربط زبان در همین جا نهفته است.
حال با توجه به مقدمه فوق، اگر شعرهای جناب میثاق و نیز سخنرانی بچه سقا(حبیب الله کلکانی) را کنار هم بگذاریم، به یکی از اسرار آمیز ترین ریشه آشوب های سیاسی و تاریخی کشوری به نام افغانستان پی خواهیم برد و تصدیق خواهیم کرد که زبان معنا را می سازد و معنا زندگی و واقعیت را. زندگی ما همین است. درست مثل شعر جناب میثاق و درست مثل سخنرانی امیرانه بچه سقا. شما شعر آقای میثاق را در سایت جمهوری سکوت می خوانید ولی دوست دارم سخنان بچه سقا را برای شما روایت کنم. او بعد از اینکه قدرت را بدست می گیرد، برای مردم چنین دستور می دهد:
مه(من) اوضاع کفر و بی دینی و لاتی گری حکومت سابقه را دیده و برای خدمت دین رسول الله کمر جهاده بسته کدم تا شما برادرها ره از کفر و لاتیگری نجات بتم (بدهم)، مه بادازی (بعد از اين) پیسه بیت الماله به تامیر مکتب خرج نخات کدم (نخواهم کرد) بلکه همه را به عسکر خود میتم(مي دهم) که چای و قند و پلو بخورن، و به ملاها میتم که عبادت کنن، مه مالیه صفایی و محصول گمرگ نمی گیرم، همه را بخشیدم و دگه مه پاچای(پادشاه) شماستم، و شما رعیت مه می باشین بروید بادازی (بعد از این) همیشه سات خوده تیر کنین. (وقت خود را خوش بگذرانيد.)
این جملات که نقل شد عین گفته های حبیب الله کلکانی است که نجیب مایل هروی در کتاب تاریخ و زبان در افغانستان آن را نقل کرده است. من اکنون در باره مرحوم حبیب الله کلکانی قضاوت نمی کنم، تنها می خواستم نقبی به گذشته بزنم و نشان دهم که زبان سیاسی ما در گذشته همان است که یک سیاستمدار ما امروز عین همان را به کار می برد. سیاستمداری که دو دهه است که از سیاست کنار رفته و باید در این مدت بنشیند و تاریخ پرماجرای گذشته و دوران خودش را برای نسل های آینده بنویسد، چنان شعر می گوید که کودکان هزاره در دور ترین و محروم ترین نقاظ کشور بسیار بهتر از ایشان شعر می سرایند. بینید زیبایی های ما را! ویتگنشتاین دوازده سال از عرصه تفکر کنار می رود و بعد از دوازده سال وقتی متوجه نقص نظریه اش می شود، نظریه بازی های زبانی را مطرح می کند، نظریه ای که بنیاد فلسفه های پست مدرنیستی را تشکیل می دهد و به یک جریان فلسفی عمیق درتاریخ بشری دامن می زند. ولی جناب کریم میثاق بعد از دو دهه در عرصه عمومی ظاهر می شود و وقتی شعر می سراید، هیچ قاعده و قانون زبانی را رعایت نمی کند. او نمی خواهد بی قاعده سخن بگوید، بلکه نمی تواند با قاعده سخن بگوید و شعر بسراید، به همین خاطر به گفته راسل، مصرع/ گزاره های پر از غلط های زبانی تولید می کند. من الان نمی خواهم تک تک بشمارم که کجای سخنان و شعر های ایشان اشتباه است، چون می توان اینگونه مطرح کرد که کجای شعرها و سخنان ایشان درست است؟ و تنها می خواستم نشان دهم که رابطه زبان و زندگی سیاسی / زندگی روزمره چقدر تنگاتنگ است و این رابطه در زبان و زندگی روزمره ما چه خوب به نمایش در آمده است.
شاید روشن تر از گفته های بچه سقا و شعرهای جناب میثاق سخنان محمود طرزی در وصف زبان پشتو باشد که می گوید: «صلابت و مهابت این زبان(زبان پشتو) برای این مساله(امور نظامی) خیلی موزون و مناسب افتاده و یک شان و شوکت جسورانه به قواعد عسکری بخشیده است»، او راست می گفت. محمود طرزی شاید از فلسفه های زبانی چیزی نمی دانست ولی دقیقا متوجه رابطه زبان و زندگی روزمره شده بود. او فهمیده بود که حاکمیت فاشیسم تنها در سایه زبانی میسر است که خشونت در ذات آن نهفته باشد. به همین خاطر کسانی چون محمود طرزی زبان خشونت را وارد زندگی روزمره مردم افغانستان کردند. تمام مصطلحات اکامیک، نظامی، انتظامی، اداری و حتی آموزشی کشور باید پشتو باشد. زبانی که خشونت و در خوش بینانه ترین حالت، نوعی پدرسالاری سخت را بازتولید می کند. در ابتدای این نوشته دو نمونه را کنایتا آوردم؛ وقتی کامنت نویسان و نظر دهندگان سایت جمهوری سکوت جناب میثاق را، "استاد" خطاب می کند و از دور به او تعظیم می کند، نتیجه و بازتولید همان نظام پدرسالارانه و ذاتا خشونت بار است. یا وقتی همگی امروزه در افغانستان به طور کاملا احترام آمیز، می گوییم: "جناب حضرت صاحب مجددی" بازهم نوعی بازتولید نظام اقتدار آمیز و البته به طور ضمنی تحقیر خویشتن است. چون وقتی طرزی از صلابت و مهابت زبان پشتو سخن می گفت، تنها تولید حکم نمی کرد و به گفته فوکو، از "امری گزاره پذیر" سخن نمی گفت، بلکه "امری رویت پذیر" آن را نیز می دید؛ همان انسان های تحقیر شده ای که صلابت و مهابت این زبان بر "بدن" های آنان "حکاکی" شده بود.
زندگی ما همین است؛ نمونه ای کامل از یک رشته بهم پیوسته بازتولید اقتدار و تحقیر. تسلسلی بی پایان از خشونت و نابسامانی تاریخی. دوری باطل از نفرت و دشمنی و شاید هم بازی کودکانه و طنزآلود بر اساس سناریوهای کودکانه.