۱۳۸۸ جمعه ۱۶ دلو
مرثیة آغاز هزاره سوم(ماهیت تروریزم و وضعیت کشورهای قربانی)

مرثیة آغاز هزاره سوم(ماهیت تروریزم و وضعیت کشورهای قربانی)

کی می تواند تئوری هابز را که در آن "انسان گرگ انسان" معرفی شده است خط بطلان کشد؟. پس بر تاریخ نگاران این عصر است که به وقایع و پدیده های این عصر، عادلانه و واقع بینانه نگاه کرده و قرن بیست و یک را "قرن مرگ ارزشها" لقب دهند؟

 

واقعیت این است که برخی کشورهای جهان سوم یا به عبارت دیگر کشورهایی که امروز قربانی تروریزم هستند، تا هنور نتوانسته اند تعریف درست "تروریزم" را دریابند.

کشورهای جهان سوم به همان میزانی که بازار مصرف کالاهای صادرة کشورهای صنعتی به خصوص کشورهای سرمایه داری غربی هستند، به همان تناسب از نظر فکری نیز آنچه را در چانته دارند که بنگاه های تبلیغاتی کشور های جهانخوار سرمایه دار  آنرا تولید کرده و به خورد آنان می دهند.

کشورهای سرمایه داری چنان بر ذهن و ضمیر ما آدمهای جهان سومی نفوذ کرده که اگر دیروز مثلاً می گفت اسامه بن لادن یک مجاهد است، ما به تقلید از این حرف و با کمال اخلاص از وی پذیرایی می کردیم؛ اما امروز که می گوید: او یک تروریستی است که جهان را به وحشت انداخته و امنیت بین المللی را در خطر! ما بازهم مقلدانه و کور کورانه او را در قالب همین تعریف می شناسیم و از همه بد تر اینکه از کشورهای مولد تروریزم، انتظار داریم و هِی مصرانه می خواهیم تا هرچه زود تر به این معضله پایان داده و دنیا را گل و گلزار بسازد.

البته در اینجا منظور این نیست که بن لادن تروریست نیست، بلکه هدف بیان این نکته است که اسامه بن لادن و گروه تحت رهبری وی ابزاریی است که در اختیار سیاستهای جهان سوز "منم گویان" جهان قرار گرفته است.

ما هیچگاه برای این سوالها، پاسخ جستجو نکردیم که چرا بن لادن دیروز یک مجاهد؛ اما امروز یک تروریست است؟ چرا اساساً تروریزمی به وجود آمد؟ کدام قدرتها مولد تروریزم و کدام ملتها قربانی آن است؟ چرا حادثه 11 سپتامبر به وجود آمد؟ چرا جهان تکنالوژیک و بیولوژیک امروز، با این همه بوق و کرنا، نمی تواند به مسأله یی که تروریزم عنوان می شود پایان دهد؟ چرا کشورهایی که امروز خود را دشمن کمر بستة تروریزم می خوانند، حاضر نیستند که تعریف روشن و جامعی از این پدیده ارائه دهند؟ و دهها چرا های دیگر!

واقعیت این است که نه آنچه که تروریزم خوانده می شود، در عالم واقع تروریزم است و نه کشور افغانستان تنها و اولین و آخرین قربانی آن ! بدون شک هیچ کشوری (البته کشورهای که تروریزم را تولید کرده اند) هیچگاهی حاضر نخواهد شد که این پدیده را تعریف کرده و حد و مرز آنرا مشخص سازد و افزون بر این سراب تروریزم برای این ساخته نشده که طی یک دهه یا دو دهه پایان یابد؛ بلکه این پروژه پروژه ای است که تا بقای آخرین پتانسیل، میدان را ترک نخواهد گفت و آخر الامر هیچکس هم نخواهد فهمید که کی آنرا ایجاد کرد و کی آنرا از صحنه برداشت.

به هر حال، تب و تلاشهای که امروز در افغانستان و بسا نقاط جهان در راستای حل مسأله تروریزم صورت می گیرد، از سوی برخی کشورها مزوّرانه و از سوی برخی دیگر ساده لوحانه است. اینکه افغانستان از پاکستان می خواهد تا بیش از این تروریست تولید نکند و یا از جامعه جهانیِ دخیل در جنگ تروریزم توقع می کند تا نیروهای بیشتری به افغانستان بفرستد و یا راه مصالحه و آشتی با عناصر طالبان را پیش می کشیم؛ همه اینها چسپیدن ساده لوحانه، به معلول قضیه است. متأسفانه کشورهای قربانی هیچگاهی به خود زحمت نداده اند تا به "علت اصلی" دست پیدا کنند.

مسأله تروریزم نه در قالب مرزهای پاکستان و افغانستان قابل تعریف است و نه تفکری که به باور ما این جریان سیاسی را انگیزه می دهد، تفکر تروریستی !. همه اینها ابزاری است که در اختیار کشورهای جهانخوار سرمایه داری قرار دارد و با استفاده از آن جلو رشد و تعالی اقتصادی و فرهنگی کشورهای جهان سوم گرفته شده و این کشورها به حیث بازار مصرف نگهداشته می شوند.

حالا سوال این است که وقتی پیوند تروریزم با کشورهای مولد این گونه باشد، راه بیرون رفت برای کشورهای قربانی چیست؟

این سوال سوالی است که هیچ کشوری از میان کشورهای جهان سوم و قربانی تا هنوز نتوانسته و یا نخواسته به آن پاسخ دهد؛ یا آنان فهم بایسته را از این مسأله ندارند و یا اگر دارند، جرأت رسمی ساختن آنرا در خود نمی بینند و یا کم و بیش منافع خود را در وجود آن جستجو می کنند. با آنهم می توان گامهای را برای حل موضوع برداشت:

  • 1- در گام اول، کشورهای که امروزه قربانی تروریزم هستند و یا احتمال می دهند که در آینده قربانی شوند، دست به دست هم داده و این تفکر و برداشت را که تروریزم یک صفحه مجازی برای تأمین منافع کشورهای سرمایه داری است، عام سازد. عمومیت این برداشت می تواند سدی را در برابر گسترش این پروژه ایجاد کند و علاوه بر این ما آدمهای جهان سومی را کم کم از اسارت فکریی که جهان سرمایه داری به ما ایجاد کرده است نجات دهد.
  • 2- کشورهای قربانی باید از انقطاب قدرت اقتصادی، فکری، نظامی و سیاسی در سطح جهان حمایت نمایند. اگرچه از نظر تعهد به ارزشهای انسانی هیچ کشوری را نمی توان بر کشور دیگر ترجیح داد و در این دنیایی که غریزة حیوانی بر عواطف لطیف انسانی پیشی گرفته است، همه به خاطر به دست آوردن منابع، گرگ همدیگر اند؛ ولی نفس چند قطبی بودن جهان، تعادل آور است و این به نفع کشورهای و انسانهای است که امروزه مورد سؤ استفاده قرار گرفته اند.
  • 3- کشورهای جهان سوم می توانند از طریق لابی سازی سیاسی و دیپلوماتیک، بر مولدین تروریزم بقبولانند که این پروژه سر انجام به نفع آنها نیست و شعله های آتشی که امروز در جهان سوم بلند شده، آخر الامر دامن خانه های آنها را نیز فرا خواهد گرفت.

از آنچه گفته شد به یک نتیجه دیگری نیز دست می یابیم و آن اینکه متأسفانه چیزی که در جهان امروز گُم و مفقود شده و هیچ کسی نمی تواند به آن دسترسی داشته باشد، "حقیقت" و "حقیقت گرایی" است. اگرچه نسل معاصر، امروزه بیشتر از هر زمان دیگر از ارزشهای چون حقوق بشر، همنوع دوستی، دموکراسی، لبرالیسم، پلورالیسم، حق حاکمیت و تعیین سرنوشت و حق خلوت با خود، حرف می زند؛ اما بدون شک امروز در عرصه عملکردها و تصمیم گیری های که از سوی غولهای اقتصادی و سرمایه داری اتخاذ می شوند، مفاهیم غریبتر و فراموش شده تر از مفاهیم فوق وجود ندارند. از "حق" حرف زده می شود؛ اما هیچگاه کسی به آن احترام نمی گذارد. از "عدالت اجتماعی و اقتصادی" در صدر شعارها سخن گفته می شود؛ اما نه عدالتی که منافع کثیف شعاردهنده را تهدید کند. از "همنوع دوستی" به حدی تبلیغ می شود که انسان باید نه تنها همنوع خود، بلکه جانداران دیگر را نیز دوست داشته باشند؛ اما نه آن همنوع دوستی ای که در برابر کشتار بیرحمانة اطفال و زنان در جاده های کشورهای جهان سوم سوال ایجاد کند؟ محاکمه جنایتکاران جنگی هر روز مطرح می گردد؛ اما نه آن جنایتکاران جنگی که خود، سر نخ جنگ را به دست دارند. از گماشته شدن جنگسالاران در پستهای دولتی در افغانستان ابراز نگرانی می شود؛ اما نه از حذف شدن نامهای مهره های رهبری طالبان از لیست سیاه ملل متحد. برای منع تسلیحات هسته یی هر روز تصمیم گرفته می شود؛ اما نه آن سلاحهای هسته یی که ساخته و پرداخته قدرتهای جهانخوار هستند. برای اشاعة دموکراسی قدم برداشته می شود؛ اما نه در کشورهای که آنرا وارونه کرده بل در کشورهای که میخواهند منافع مردم خود را در چهار چوب روابط بین المللی جستجو کنند. حق حاکمیت و حق تعیین سرنوشت از حقوق انفکاک ناپذیر حاکمیتها پنداشته می شود؛ اما نه برای حاکمیتهای که متعلق به جهان سوم اند. از قبحات مداخله جویی در امور داخلی به کرّات سخن گفته می شود؛ اما نه آن مداخله ای که دولتهای قلدر در امور دولتهای مستضعف انجام می دهد. عدم رعایت حقوق بشر هشدار داده می شود؛ اما نه به قدرتهای که در هر ساعت، دهها انسان بی گناه را به خاطر حفظ منافع شان به خاک و خون می کشند. این است مرثیه آغاز هزاره سوم.

با همچو وضعیت چگونه می توان از ارزشها، سخن به میان آورد و به کدامین امیدهای دل بست که نسل امروز بشر را از بدبختی ها، فقر و بیچارگی ها، دردها و رنجها نجات دهند؟ کی می تواند تئوری هابز را که در آن "انسان گرگ انسان" معرفی شده است خط بطلان کشد؟. پس بر تاریخ نگاران این عصر است که به وقایع و پدیده های این عصر، عادلانه و واقع بینانه نگاه کرده و قرن بیست و یک را "قرن مرگ ارزشها" لقب دهند.

نویسنده : هادی احمدی نظرات : 4
  • رضايمك ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    تنبلي در توليد انديشه و يا گسترش انديشه هاي نو=سرسپردگي

  • عطاپور ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    مقاله ای خیلی جالب بود. به بسیار ساده گی و شیوایی نگارش واقعبینانه به موضوعات اشاره رفته است. نویسنده ای محترم دست شما درد نکند.

  • محمد هادی احمدی ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    با عرض سلام به خوانندگان گرامی ونویسنده محترم،

    1. تئوری هابزانعکاس وضعیت کنونی جهان است. واقع گرایی سیاسی مبتنی برسرشت سیاه انسانی ازواقعیت های جاری درجهان حکایت دارد. وقتی به توضیع 80 درصد سرمایه جهان به نفع تنها 20 درصد ساکنان زمین وفقروبیچارگی اکثریت مردم که هریک درشرق وغرب به گونه ای خاص به اسارت ساختارهای اجتماعی ناعادلانه قرارگرفته اند نگاه شود، تئوری هابزدرست است واین قرن زمان " مرگ ارزش ها" می باشد.
    2. به درستی اشاره شده است که اکنون تعریف وبرداشت حقوقی وسیاسی مشخص ازتروریسم وجود ندارد وبه نظرپدیده ای است وپروژه ای است درمیان صدها طرح ونقشه دیگرکه تأمین کننده منافع کشورهای قدرتمند باشد. نتیجه فعالیت های تروریستی وپیامد های مبارزه با آن همه به ضررکشورهای فقیروعقب افتاده ای مانند افغانستان است.دیگران درگوشه امن خود ودرسرزمین های آبادان وسرسبزخود روزگاربه خوشی می گذرانند.
    3.بدون تردید علت همه این مصائب و درماندگی ها ضعف وعقب ماندگی در درجه نخست محصول فقرفکری وفرهنگی کشورهای ضعیف مانند افغانستان است. راه درست نجات جامه ازفقرفرهنگی وفکری است.باید بسیج ملی برای ریشه کنی این پدیده شوم بی سوادی درافغانستان روی دست گرفته شود.اگردولت می تواند خوب درغیراین صورت مردم باید خود چاره ای اندیشند.
    4.به درستی آنچه که دراین شرایط ودرمناسبات وتعاملات اجتماعی مردم غائب است ارزش های ملی، دینی وانسانی است که بتواند بنیان محکمی برای پیوستگی وکارمشترک مردم افغانستان شود.جامعه ای مفلوک که روزها وشب هایش دراندیشه لقمه ای نان می گذرد وگرگ های روزگاربه کمال آسایش درحال چپاول اموال ودارایی های مادی ومعنوی شان می باشند.
    5.باید شب وروزرا مصروف بهبود فرهنگ وسواد وانسجام واتحاد مردم کرد.شاید این راهی برای نجات باشد والا قرن های چندی باید طعم تلخ محرومیت وبیچارگی را بچشیم، قصه ای که قرن ها است مهمان دل وذهن این مردم شده است.

    با تشکرازآقای هادی احمدی وجالب اینکه فرق ما وایشان تنها درمحمد است والا هردو هادی احمدی هستیم.
    با احترام

  • Hadi ۱۳۸۸ شنبه ۱۷ دلو

    A very good Topic. and full of truth.

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: