اسپنتا : قبای روشنفکر بر قامت دیوان سالار
علی امیری
۱۳۸۸ يکشنبه ۱۸ دلو
56
نسخه مناسب چاپ
اسپنتا خیلی شایق است که هزاره ها به خاطر چند نفری که از راه امتحان به وزارت خارجه جذب شده اند، به او احساس دین کنند. اما اگر او صادق بود باید در برابر فاجعۀ بهسود نیم کلمۀ برزبان می آورد و غرق کردن کتاب ها را در آب با سکوت روشنفکرانه پاسخ نمی گفت.
دکتر رنگین داد فر اسپنتا، در یک دوران حساس و مهم، مدیریت دستگاه دیپلماسی و سکان سیاست خارجی افغانستان را به دست گرفت. دراین دوران هرچند دشواری های فراوان وجود داشت، اما زمینه برای کار و ابتکار مهیا بود. اگر یک مدیر مسلط بر جغرافیای سیاسی افغانستان و منطقه وجود می داشت، با طراحی یک دیپلماسی فعال وتهاجمی ، می توانست گام های جدی در راستای خروج افغانستان از مظان اتهام همسایگان وایجاد همگرایی منطقه ای جدید بردارد. اسپنتا گرچه گاه و بیگاه نطق های دلچسب و جنب و جور ایراد می کرد، و سلسلۀ از نشست های بامورد و بی مورد را از طریق مرکز مطالعات استراتژیک وزارت امور خارجه برگزار کرد که بهترین شان نشست سه جانبه پاکستان ، هند و افغانستان بود؛ اما وقعیت این است که او از حیث ابتکار سیاسی فقیر وکم مایه بود. او نه از پایگاه و پشتوانۀ لازم را برای طراحی یک سیاست رادیکال و تهاجمی برخورداربود و نه برداشت دقیق و لازم از جغرافیای فرهنگی و سیاسی منطقه را داشت ونه به طریق اولی دانش و شناخت مناسب را از نیروهای رادیکالی که بر این بستر فرهنگی و سیاسی ظهور کرده بود ، دارا بود. به هر ترتیب سیاست افغانستان در تمام زمینه ها واکنشی و غیر فعال باقی ماند. دربرابر طالبان سیاست کشور انفعالی شد؛ در ایجاد همگرایی منطقه ای و روابط مبتنی بر اعتماد با همسایگان هیچ انکشافی حاصل نشد؛ سیاست بین المللی نیز انفعالی و خالی از هرگون ابتکار بود. بد بینی و بی اعتمادی و احیانا اخلال گری همسایگان هم چنان ادامه دارد؛ و در سطح بین المللی نیز این امریکا وانگلیس بود ند که اگر می خواستند با افغانستان قهر می کردند و اگر می خواستند به این کشور مهر می ورزیدند؛ اما دستگاه دیپلماسی کشور در این مهر و قهر نقشی نداشت. روی هم رفته دراین دوران هیچ ابتکار صلحی را از سوی دستگاه دیپلماسی کشور شاهد نبودیم.
درهمان سال های اول وزارت، وزیر روشنفکر را بخت یاری نکرد و از سوی پارلمان سلب صلاحیت شد. هرچند مداخلۀ دستگاه قضایی منصوب آقای کرزی محملی چوبین برای حضوراسپنتا در مسند و زارت خارجه تراشید، اما جز وجدان روشنفکری خود سپنتا، دیگر همه کس حضور او را در آن مسند غیر قانونی می دانست. همین نکته که گرچه اسپنتا آن را زیاد به روی خود نیاورد، مجال هرگونه کار و ابتکار را از او گرفت. بخش اعظم نیروی اسپنتا از آن پس صرف توجیه خودش شد و اینکه حضور او در مسند وزارت خارجه به حکم دادگاه عالی ( ستره محکمه) کشور قانونی است.
اسپنتا در واپسین روزهای وزارتش، مراسم رونمایی از کتابش« سیاست خارجی افغانستان در قرن بیست و یک » را در وزارت خارجه بر گزار کرد. می دانیم که او روزگاری دانشجوی علوم سیاسی در دانشگاه انکارا بود و لابد کم یا بیش ترکی هم می داند. من بعید نمی دانم که این کتاب اسپنتا که روی هم رفته یکی دو تا نطق تشریفاتی و چندمصاحبه کم اهمیت است، تقلیدی از کتابی« سیاست خارجی ترکیه در قرن بیست و یک» اثر پرفیسور احمد داود اوغلو وزیر خارجه کنونی ترکیه باشد. اما، میان این دو کتاب تقریبا هم نام( در کتاب اسپنتا به جای ترکیه افغانستان آمده است و دیگر هیچ فرقی ندارد) تفاوت از زمین تا آسمان است. سیاست ترکیه به طور سنتی رو به غرب طراحی شده بود و پان ترکیسم که نیم نگاهی ترکیه به شرق محسوب می شد، به دلیل صبغۀ غلیظ سکولاریستی آن نیز چندان خریدار و طبعا جایگاهی در میان ملل ترک زبان و ترک تبارنداشت. از دهه 90 که احزابی با گرایش اسلامی به تفاریق درترکیه به قدرت رسید، دکترین سیاست خارجی سنتی ترکیه روبه تغییر نهاد. اینک این تغییرات به دنبال یک و نیم دهه جدال نیروهای سیاسی در داخل ترکیه به نقطۀ تعیین کنندۀ خود رسیده است و کتاب داود اوغلو بیان کنندۀ دکترین این سیاست جدید و در عین حال صورت بندی از آن است که در کنار پیوستن به اتحایه اروپا، جهان اسلام و آسیارا نیز زیر عنوان « نگاه به شرق» جزء اولویت های سیاست خارجی ترکیه قرار داده است. و درست به همین خاطر است که بدون ادعاهای پر طمطراق معمول، ترکیه از سنگیانگ تا غزه و لبنان به جدی ترین مدافع مسلمانان تبدیل شده است. جدال اردوغان را با شیمون پریز رییس جمهور اسرائیل در اجلاس داوس و واکنش ترک ها را در برابر سرکوب اویغور ها در چین همه دیدیم. اسپنتا، اما اینک چه می خواهد بگوید؟ به فرض هم که مصاحبه های نه چندان پرمایه اورا در رادیو های بی بی سی و آزادی جدی بگیریم، جای سوال است که سیاست خارجی افغانستان در قرن بیستم چه گونه بوده است که اسپنتا می خواهد در قرن بیست و یکم اصول تازۀ برای آن تد وین کند؟ اصلا افغانستان پتانسیل و ظرفیت اجراء یک سیاست خارجی را دارد؟ حدس می زنم که اگر وسوسه عنوان کتاب داود اوغلو نبود، وزیر روشنفکر مرتکب چنین گزافه گویی ها نمی شد. سیاست خارجی مورد نظر اسپنتا به طور شگفتی آوری رومانتیک و ایده آلیزه شده است؛ شیر « بی یال و دم واشکمی» است که به هیچ یک از نقطه های بحران بین المللی تماس پیدا نمی کند. از خط دیورند و آب هیرمند که در گذریم، ماجرای کشمیر ، منازعات خاورمیانه وتشنج های فزاینده در خلیج فارس،در این سیاست خارجی هیچ جایی ندارند و با سکوت بر گزار شده است. آقای اسپنتا یا به صلاح خود نمی دیده که در این باره ها حرفی بزند و یا دانش دیپلماتیک او تاب سخن گفتن در این حوزه ها را نداشته است.
وازهنر دیپلماسی اسپنتا که در گذریم، او مدعی است که در دوران وزارتش، معیار های قومی وسمتی را در نظر نداشته و در واقع او بوده که پای اقوام را در وزارت خارجه باز کرده است. در آخرین روزهای وزارتش گفته است که او تاوان آوردن زنان و هزاره ها را در وزارت خارجه می دهد. بگذریم از اینکه این گفته چقدر تحقیر آمیز است و نکبت هزاره بودن تا جایی می رسد که بعد از سال ها رنج و مبارزه و اشک و قربانی آدم مثل اسپنتا هم خود را در جایگاه حق دهی و ترحم به هزاره احساس می کند، نفس این ادعا بلوف بی پایۀ بیش نیست. در بد ترین دوره ها هزاره ها یک سفیر و چند کارمند در وزارت خارجه داشته و این تعداد هیچ گاه در دوران اسپنتا زیاد نشده است. یوسفی ، قاسمی ، وهریز ، احمدی و ناطقی پیش از اسپنتا در وزارت خارجه بودند؛ رسولی و وکیلی ازهمان آغاز آمدند و بعد ازگذراندن سه سال کار به کارمندی در خارج تقرریافتند. چندکس دیگر که از راه امتحان جذب شدند همه از بهترین ها هستند اما هیچگاه موقعیت با لاتر از میرزا بنویس دفتر را پیدا نکردند. و تا همین اکنون رتبه اداری هیچ هزاره در وزارت خارجه در حد مدیریت نرسیده است. و عجبا که این وزیر روشنفکر، هزاره را چه اندازه شور بخت و بیچاره یافته است که با این مایه کار او را مدیون همیشگی خویش می خواند. واقع این است که اسپنتا هیچ کارت قومی برای بازی کردن نداشت ورنه او هیچ دست کمی از هیچ قوم گرای دیگر در این سر زمین ندارد. اسپنتا در یک خانواده کوچی در شندند به دنیا آمده است ، اما به شدت تبار کوچی گری خود را انکار می کند؛ به همین دلیل او هیچ پایگاه استواری در میان هیچ یک از اقوام کشور نیافته است. در سال های اخیر که نه ژست روشنفکری او گره ازکارش می گشود و نه ادأ واطورملی گرایانه به دادش می رسید و با عملکرد پارلمان اعتبار و حیثیت خود را نیز به یغما رفته می دید، کردار وکنش او سمت وسوی منطقه ای به خود گرفت و آشکارا برطبل هراتی بودن می کوبید. درهمین راستا در ماه های اخیر دوران کارش پیشنهاد سفیر شدن سخی غیرت و داود مرادیان را به رییس جمهور داد که گرچه پذیرفته نشد، اما به روشنی نشان داد که روشنفکر همواره در پی مسند و همیشه قدرت طلب افغانی، فاصلۀ وابستگی به مکتب فرانکفورت تا هبوط در باتلاق قومی و منطقه ای را به چه سادگی و سرعت می پیماید.
اسپنتا خیلی شایق است که هزاره ها به خاطر چند نفری که از راه امتحان به وزارت خارجه جذب شده اند، به او احساس دین کنند. اما اگر او صادق بود باید در برابر فاجعۀ بهسود نیم کلمۀ برزبان می آورد و غرق کردن کتاب ها را در آب با سکوت روشنفکرانه پاسخ نمی گفت. او در نطق رأی اعتماد خود در پارلمان گفت که بزرگترین دارایی شخصی او شش هزار جلد کتاب است. وما انتظار داشتیم که وزیری که شش هزار جلد کتاب شخصی دارد لابد قدری کتاب را می داند و بر نابودی کتاب توسط همکارش حد اقل اعتراض می کند.
و از اسپنتای ملی گرا و دیوان سالار که در گذریم، به اسپنتای روشنفکر می رسیم. قامت روشنفکری اسپنتا نیز چندان برازنده نیست و دشوار است که بتواند از وضعیت روشنفکری کنونی گامی فراتربگذارد. به هرروی در این مورد اوکوشید که بر قامت دیوان سالاری خود قبای روشنفکری بپوشاند، اما این قامت نحیف بود و آن قبا گشاد، وخلعت روشنفکری قامت اوراناساز و بی اندام کرده بود. لذا او در دوران تصدی وزارت نه یک دیوان سالار مقتدر بود و نه یک روشنفکر معتبر. بازار آشفته و بی حساب وکتاب روشنفکری افغانستان ، در آغاز او را تشویق کرد که خشت پر بزند؛ و ازهمین رو در اوایل تصدی وزارت خارجه ، در گفتگویی با ایمان علیزاده از بخش فارسی رادیو بی بی سی از مکتب فرانکفورت دم زد و خود را در سیاست پیرو این مکتب خواند. اما وقتی که اسد الله احمدی ( بودا) در مقالۀ « خادم دولت لیبرال یا سالک طریقت آدرنو» ثابت کرد که هیچ نسبتی میان مکتب فرانکفورت و آدرنو و آقای اسپنتا وجود ندارد، از آن پس احتیاط پیشه کرد و دم درنیاورد، اما بدیهی بود که در بارۀ نوشته بودا هم چیزی برای گفتن نداشته باشد و نا چار بروفق اخلاق روشنفکری افغانی سکوت پیشه کرد. جلوه و جمال روشنفکری اسپنتا در دوران وزارت بسیار محدود بود و شعاع آن تنها در حلقۀ تنگ بقایای فرقۀ« شعله جاوید» محصور می گشت. مقالاتی را که با نام های مستعار سهراب سرمد و بابک آبتین در روزنامه« هشت صبح» می نوشت، امتیاز چندانی با تحلیل های قسیم اخگر نداشت و این بدان معنا است که میان مدعی قرابت فکری با مکتب فرانکفورت ومحصل لیسه استقلال در دهه چهل تفاوتی چندانی و جود ندارد. گفته می شود که او نوشته های هم به زبان آلمانی دارد. شاید داشته باشد. اما، اکنون نمی توان در باره آن قضاوت کرد. اگر قامت و قوارۀ روشنفکری او را در زبان فارسی درنظر بگیریم، گمان نمی رود که نوشته های آلمانی او چندان آشی دهن سوزی باشد.آخر در سرزمین غول های چون نیچه و هایدگر و ویتگنشتاین و هسرل و گادامر و برشت وکونتر گراس و هابرماس کوتولۀ مثل اسپنتا چه می تواند بگوید؟ ویا اصلا چه چیزی می تواند برای گفتن داشته باشد؟ پیش ازرسیدن به مقام وزارت خارجه، در مصاحبه با« فصلنامه خط سوم» اقای اسپنتا از وجود جنبشی شبیه جنبش روشنگری اروپا در افغانستان سخن گفته بود و محمود طرزی در چشم او معادل افغانی اشخاصی چون دیدرو و دالامبر و حتی ولتر و روسو بود. من شگفت زده از این همه و بی پروایی و بی ضبط و ربط سخن گفتن، ازهمان زمان از خیر همسخنی اوبا اصحاب مکتب فرانکفورت و هم راستایی با تفکر آنان در گذشتم، اما امید وار بودم که منش اخلاقی این مکتب که همان « یاد آوری از قربانیان » و تأکید بر « ادبیات فاجعه » است، حد اقل بازتابی در منش و رفتار اخلاقی این وزیر روشنفکر داشته باشد؛ اما او قبل از وزارت و در دوران وزارت ازهر چیز، در هر محفل و مناسبتی، در هر گروهی و بر هر گوری سخن راند، اما در این سال های آزگار حتی یک بار از قرباینان فاجعه افشار سخن نگفت و یادی به میان نیاورد. و بدین سان نشان داد که نه شریک دانایی و تحلیل این مکتب از فرهنگ و تمدن و عقلانیت غرب است ونه هم کوچک ترین تأثیری از منش اخلاقی این مکتب در به یاد آوردن رنج و اندوه قربانیان، در این مدعی پیروی از مکتب فرانکفورت به چشم می آید. راستی آیا اسپنتا می داند که ویژگی اصلی مکتب فرانکفورت خلق ادبیات فاجعه، تأکید بر یاد آوردن از قربانی ها، نجات امرجزئی و فراموش نکردن دردها و دهشت های بشری است؟ ویژگی این مکتب دانایی انتقادی و وجدان اخلاقی است؛ دو چیزی که اسپنتا اگر هر چیز داشته باشد، هرگز آن دورا ندارد. لابد همان گونه که محمود طرزی، از نظر اسپنتا، معادل افغانی اروپاییانی چون ولتر و روسو است، خود اسپنتا نمونۀ افغانی افرادی چون ادورنو، هورکهایمر، فرید ریش پولاک، مارکوزه و والتر بنیامین است!!!
به هر حال سخن گفتن در بارۀ اسپنتا ، اکنون که او دور از مسند وزارت است ، شاید به نظربرخی حسنی نداشته باشد. اما او یک دوره سکان دار دستگاه دیپلماسی کشور بوده و دانایی و توانایی خودرابه محک آزمون گذاشته و به جامعه عرضه کرده و اکنون خود را در معرض قضاوت همگانی قرار داده است. او از وزارت خارجه رفته است، اما از جامعه نرفته است. او برای برخی نماد ونمونۀ روشنفکری و انبان از تئوری و نظریه است و برای برخی دیگر یگانه شخصی « دارای تقوای سیاسی» در کشورمی باشد. خوب است که مردم با این قضاوت نیز آشنا شود که او جثۀ نحیف یک دیوان سالار خیلی ها عادی را درزیر قبای یک روشنفکر عادی تر پنهان کرده بود و لذا نه یک روشنفکر معتبر بود و نه یک مدیر موفق. و این نکتۀ است که اگر بر ارباب دعواآشکار نباشد، بر اصحاب معنا هرگز پوشیده نیست.