نامه ای به " بابه مزاری "
مانمی توانیم مزاری را فقط با چند جمله ی کوتاه توصیف کنیم زیرا او تاریخ نسل ماست٬ آرمان و هدف او٬ آرمان و هدف نسل ما شده٬ خط سیاسی او خط سیاسی جامعه ی ما شده است.
با سلام و درود به روح جاویدان رهبرشهید، استاد مزاری و رهروان آن شهید بزرگ.در آستانه پانزدهمین دهمین سالگرد شهادت سرافرازانه ی استاد عبدالعلی مزاری قرار داریم، پیشاپیش آن را به همه هموطنان عزیرم و تمامی عدالتخواهان افغانستان تسلیت عرض میکنم.
امروز ما در غم گل پرپر شده ای هستیم که در فصل سرد بی رحمی و بی عدالتی، از زیر برف سنگین نابرابری قدم عَلم کرد تا بهاری پر از عشق و مهربانی٬ عدالت و دوستی٬ خودباوری و دیگر پذیری را به ارمغان آورد.
مانمی توانیم مزاری را فقط با چند جمله ی کوتاه توصیف کنیم زیرا او تاریخ نسل ماست٬ آرمان و هدف او٬ آرمان و هدف نسل ما شده٬ خط سیاسی او خط سیاسی جامعه ی ما شده است.
امروز بابه مزاری تنها پدر زینب نیست٬ بلکه پدر تمام فرزندان این نسل و پدر تاریخ جامعه ی ماست. استاد مزاری هیچ وقت خود را جدا از مردمش نمی دانست. او از میان مردم برخواست٬ تا آخرین لحظه با مردم بود و برای مردم شهید شد. همان طوری که خود گفتند:
"من هیچ منافعی غیر از منافع شما ندارم٬ و از خدا هیچ وقت نخواستم که بدون شما در جایی دیگر بروم و شما را در معرکه تنها بگذارم."
من امروز خود را همدرد و هم غم زینب مزاری احساس می کنم. و به همین اساس نامه ای به استاد مزاری نوشته ام.
به نام خدا

سلام٬ سلام پدر عزیزم. سلامی می کنم از صمیم قلب٬ قلبی که آکنده از عشق تو است.
پدر جان می خواهم از تو بگویم. از توی که ندیدمت٬ می خواهم از تو بنویسم از تویی که نشناختمت. از تویی که مانند پرستوی عاشق در بهاری دل انگیز که همه چیز سر از خاک در می آوردند از میان ما کوچ کردی و سر به افلاک کشیدی.
پدر جان از من دل گیر نشو که چرا نمی شناسمت٬ آخر من کجا و خورشید کجا؟ برای تفسیر تو باید عشق را حس کرد٬ باید عشق را شناخت.
آخر پدر جان از شما کم گفته اند٬ کم نوشته اند. دوست دارم فریاد کنم و به همه بگویم٬ ای آدمها، ای دلسوختها٬ ای دردکشیدها٬ ای قلم به دستان٬ از بابه ی عزیزم بنویسید. از او که دور از جمع شما زندگی برایش ارزشی نداشت. از او که تمام سختی ها و٬مشقتها را به جان خرید ،سخترین شکنجه ها را تحمل کرد و تا آخر خط با شما بود در حالی که می توانست بهترینها را داشته باشد.
از او که افتخار می کرد تا خونش در جمع شما ریخته شود. از او که یک شبه راه صد ساله را پیمود.
پدر جان غبار دل تنگی تو قلبم را پوشانده. از طرفی افسوس می خورم که در میان ما نیستی٬ و از طرفی خوشحالم که نیستی تا ببینی که دوشمنان دوست نما چه ها که نمی کنند و یا چگونه در مقابل ایثار و فداکاریت علامت سؤالی گذاشته اند.نیستی تا ببینی که چگونه بعضی از مدعیان تو را تنها به یک امر نمادین خلاصه کرده و هدفی که تو خون سرخت را به پایش ریختی را با قلم سرخ شعارهای تضعینی دیوار خیابانها کرده اند.
پدر جان هم نسلانت نه تنها تو را که درخت عدالت را با خون خود آبیاری کردی٬ تا مردمت زیر سایه اش زندگی کنند را به عنوان اسطوره به دنیا نشناسانده اند٬ بلکه آنها حتی نتوانسته اند تو را به درستی به من و همنسلانم معرفی کنند.
باز باید فریاد کرد که ای آدمها! بیائید قلمهایتان را با مرکب سرخ عشق پر کنید و حماسه ها ی مزاری را به تصویر بکشید. بیائید به این نسل و نسلهای آینده نشان دهید که پیرو مزاری بودن یعنی چه؟ بیایید مرهمی باشیم برای زخمهای بی عدالتی٬ بیایید برای شناساندن او و آرمان او کاری کنیم. آیا این انتظار زیادی است ؟
ای پدر نازنین ام٬ ای پدر دوستداشتنی ام ٬ هر چند که دیگر نیستی. اما قهرمان این داستان باقی می مانی و این داستان را آنقدر خواهم خواند تا شخصیت داستان را بشناسم و بعد آنقدر خط به خط داستان را فریاد خواهم کرد تا نامت را در ذهن همگان حک کنم. نامی که نماد ایمان٬ صداقت و صفاست نامی که توانست برای میلیونها انسان هویت آفریند٬ نامی که رفت٬ نه برای اینکه نامش بماند رفت تا مردمش بماند و امروز ما مانده ایم مدیون به تو.