جمهوريِ سکوت
اسد بودا
۱۳۸۷ دوشنبه ۵ حوت
36
نسخه مناسب چاپ
هر سطري را که بتوانيم امروز منتشرسازيم، خود يک توفيق بسيار مهم است که قوايِ ظلمت و اهريمني را تضعيف ميکند«والتربنيامين»سرگذشت ستمديدگاني را که به حيث استثناي برسازندة تاريخِ رسمي در «حوزة ممنوع سخن» رانده شده-اند و در واقع باطرد آنها از «نظمگفتار»، روايتِ ملي معنادار ميگردد، تنها از خلال سکوت ميتوان قرائت کرد. به لحاظ تاريخي قتلِ عام عصر «عبدالرحمن(1892-1893)» گرهگاه اصلي بيعدالتيها و فاجعه هاست. فاجعة انساني که در اين عصر اتفاق افتاد هم به لحاظ کمی و هم به لحاظ کيفی، نه تنها يکی از دهشتناک ترين فاجعههای تاريخ اين سرزمين، بلکه يکی از دهشتناک ترين فاجعههای تاريخ انسان است.
در دورانِ پس او که در واقع دوران شکلگيري تاريخنويسي ملي است، بيعدالتي به همان شدت و با همان ابعاد اما به شکلِ ديگر چهره ميگشايد: تبعيد بقايايی قتل عام شدگان به «جمهوری سکوت» و «قلمروِ ممنوعِ گفتار». تجددگرايي بيپايه و پوشالي «امانالله خان(1919-1929)» را ميتوان آغاز «قتلِ عامِ فرهنگي» و طليعهاي خوفناکترين بيعدالتيها در تاريخ اين سرزمين دانست: «بيعدالتي در يادآوري و فراموشي.» در اين زمان بود که ابوالهولِ هولناکِ تاريخرسمي و رسمی سازی تاریخ به جان ادب، فرهنگ، زبان و در کل سرمايههاي فکري، اخلاقي، تاريخي و انساني اين سرزمين افتاد و در اندک زماني تمامي خاطرات، به ويژه خاطرة قربانيان را فرو بلعيد و نيست و نابود کرد. با تاسيسِ انجمنِ تاريخ، بسط تفکر «ناسيوناليسم افغاني»، پشتوگرايي محمودِطرزي و همچين عتيقهپرستي و اينهمانگراييهاي کساني مانندِ «عبدالحيحبيي»، «احمدکهزاد» و در سالهاي اخير «ميرغلام محمدغبار» و «محمدصديقِ فرهنگ» که هريک در نقش «جلادِ خاطره» قامت بر افراشتند، بيعدالتي در دنياي روايت ريشهدار تر و عميقتر گرديد، به قسمي که تبعيدقربانيان به «جمهوريِ سکوت» به يک پروژة فکري و رسالتِملي بدل گرديد. در يکسو «تبعيديان جمهوريِ سکوت» قرار دارند که نه تنها صدايي از آنها شنيده نميشود، بلکه حتی ساختنِ يک مدرسه براي آنها موجبِ «شرمساري» دولت ميگردد، در ديگر سو «جمهوريِ دروغ» که تلاش ميکند با جعل کتابهاي تاريخي و تغيير، تحريف و دستکاري در ميراثِ فرهنگي-تاريخي اين سرزمين ميان اکنون و گذشته پيوستارِ کاذب و رابطة اين هماني بر قرار سازد.
در وضعيتي که «قدرت فاتح» گروههاي مغلوب را از سخگفتن محروم نموده و مطابق قوانينِ رسمي و غيررسمي آنان محکوماند به «فراموشيِاجباري»، سکوت را ميتوان نابترين بيان امر رخ داده و انضماميترين ميانجي بازنمايي سرگذشتِ مستور و ناپيداي کساني دانست که قدرتِ رسمي آنان را در حوزة ممنوع بيان رانده است. به سخني ديگر اگر بر آنيم در برابرِ روايت رسمي که بر بنياد قتلِ عامِ فرهنگي شکل گرفته به پا خيزيم و قيام کنيم، سکوتِ تحميلشده بر قربانيان گوياترين سخن و حقيقيترين سلاحي است که حفرههاي خالي ايدئولوژيِ ناسيوناليسمِ افغاني را آشکارساخته و پيوستارهاي کاذب و جعلي را از هم ميگسلد. سکوت بزرگترين شاهد و قطعيترين سندِ ناگفتهها و ناشنودههايي ست که ميباست گفته ميشدند؛ سکوت يک نوع گفتار اصيل و انضمامي است که الگوي کاملا منظم و در عين حال آشکار دارد. سيماي مکتوم و گفتناپذير حقيقت تنها زماني بر ما چهره بر ميافروزد، که سخن پايان مييابد و «سکوت» آغاز ميگردد. حقيقت تاريخي، درست آنجايي وجود دارد که تاريخ نگارانِ ملي سکوت ميکنند و قدرت لب فرو ميبندد. بنا براين قرائت سکوت کليدِاصلي درک و فهم گذشته و امروز ماست و با دريافت معناهايي نهفته در آن ميتوان در پيوستار کاذبِتاريخي که انفجار ايجاد نموده و حرکت به سوي فرداي بهتر و انساني را امکانپذير ساخت. سکوت، بيانِ ويژهي ستمديدگان است، داراي بيشترين عنصر اخلاقي، ستمديدگان با سکوت گوياها هستند، درست همچون «پيکرِ ويرانِ بودا» که با ويرانيِ خويش تصوير فاجعه را نشان ميدهد. به حيثِ مثال ميتوان به پارهاي از گفتارِ يکي از ساکنانِ جمهوري سکوت، استناد کرد که در آن مرد بيگانه، از شهر بيگانه، براي دوستانش که در شهر بيگانهاي در تبعيد و بيگانگي به سر ميبرند، چنين مينويسد:
هيولايي هولناكي از خواب بيدار شده و از غار خويش بيرون جسته است. اين هيولا با استفاده از غوغا و غفلت اهالي شهر كه به تماشاي بازيِ بازيپيشگان قدكوتاه سرگرم اند، آرام و بيصدا، اما شتابان و خروشناك همه چيز راـ حتي روح آدمها را در درون كالبد شانـ فرو ميبلعد. دهشت واقعه، عميقتر از آن است كه بتوان سخن گفت. فقط ميتوان گفت: «هيولا هولناك است.»آه! برادران اين همان دوران دهشتبزرگ است، دهشتي كه پيش از اين نه در رؤيا، بلكه حتي در كابوسهاتان نيز گذر نكرده است. اينك، نفس اين هيولا، همهجا را دمناك كرده است. هان! چه كار از اين واجبتر كه بينيهاي تان را محكم ببنديد، تا تعفن نفس اين هيولا شامههاي تان را به بيماري ترس و دروغ نيالايد.آه برادران! اينك دوران بياشتهايي گوشها است. شايد بتوان از دهليز سكوت راهي به تاكستان رستگاري و رهايي گشود. آري! سكوت. بايد آنقدر هنر مند باشيد كه با سكوت سخن بگوييد و با نگفتن گويا باشيد. سكوت در انتظار نشستن نيست، بلكه گوشجان را به نداي فاجعه گشودن و هيبت و دهشت آن را با تمام وجود آزمودن است. سكوت تنها نيايشي است در معبد هستي كه به ما تاب و توان رويارويي با هيولا را ميدهد.
مرد بيگانه که از تبعيدشدگان جمهوري سکوت است اين پيام را براي دوستانش که در تبعيد به سر ميبرند فرستاد. آيا اين پيام يک پيامِ شخصي بود؟ تکهپارهاي به جا مانده از زمانهاي پيشاـتاريخ؟ وصيتنامة بزرگپادشاه «زاول»؟ صدايي ناگفتة قربانيان تاريخ؟ آيههايي عصر ويراني؟ پيامِ اهاليِ جمهوريِ سکوت؟ شايد همة اينها! هيچ کس نميداند و حتي نميدانيم مردِ بيگانه که بود! شايد يک «وجود-بينشان» که همچون «مرغِ شباهنگ» نغمة فاجعه را با ناخنهاي خسته اش يکبار نواخت:«هيولا هولناک است!» اما نه آنقدر هولناک و مطلقا شکستناپذير که تابـوـتوان مواجهه با او را نداشته باشيم. ميتوان طلسمِ اين هيولاي هولناک را در هم شکست، البته اگر با سلاحِ سکوت به جنگِ او برويم:«سکوت تنها نيايشي است در معبدِ هستي که به ما تابـوـتوان رويا رويي به هيولا را ميدهد.» هيولا ميترسد اگر سکوت به سخن بدل شود، بنابراين مي توان با ترجمة سکوت به صدا، اين هيولاي خوفناک را از پا در آورد و در «سالِ نو و سرنوشتِ نو[1]» نفس تازه کرد. در اينجا سکوت نگفتن نيست، نوعي زبان است، بيانِ نابِ عصر دهشت و ويراني که با هيچ بياني جز سکوت نميتوان آن را نشان داد. «حقيقت نميگريزد، ويران ميشود» و اين ويراني که برخي به غلط «گريز حقيقت» تصور کردهاند، بيش از هرچيزي در سکوت نمايان ميشود. سکوت زبان ويران شدنِ حقيقت و حقيقتِ ويراني است، تصويري که پيوستگيهاي کاذب عالم گفتار و اينهمانيهاي دروغين فاتحاني را که از تاريخ چندين هزارسالة درخشان ميگويد، ويران ميسازد. سکوت، بدان سبب که ماترياليستيترين تصوير تاريخِ فراموشي و فراموشي تاريخي است، آواي غمانگيز دارد، خاموش و غمزده، فاقدِ عنصرِ حماسي، همچون «بويتمارِمجروح»، زخمي، پرشکسته، غمين و اندوهناک. ماترياليسمتاريخي،از آنرو که بيانِ جانهاي ستمديده محکوم به سکوت است، غباراندود است و جانخراش و بنابراين« ماترياليسمِ تاريخي بايد عنصرِ حماسي را کنار گذارد. ماترياليسمِتاريخي يک عصر تاريخي را از «پيوستگي» شيءشدة تاريخ به بيرون پرتاب ميکند، ولي در عينحال همگوني آن عصر را نيز منفجر ميسازد و ويرانهها يعني زمان حال در جاي جاي آن ميگنجاند(بنيامين، N9a.6] [)» در دورانِ دهشت بزرگ که در واقع دوران بياشتهايي گوشهاست، دورانِ ممنوعيتِ سخن، بيمعناشدن گفتار، بيزبان شدن زبان، بيمعنا شدنِ معنا و نا زندگيشدن زندگي، بيکلام شدنِ انسان و طبيعت، سکوت معناي فراتر از قراردادهاي زباني و رابطة اختياري لفظ و معنا دارد و در واقع خصلتِ هستيشناسانه و انتولوژيک پيدا ميکند؛ وضعيتيِ تعينبخش و مقدم بر هستيهايي که نه در «کلمه» بل در دامن مادر سکوت زاده ميشوند. اساسا مصلوبيت از مقومات ذاتي «کلمه» است، نه امر قرار دادي و عارضي؛ کلمه با بيکلامياش و با مرگش در صليب به نشانة زباني بدل ميگردد. فاجعه فقط دامنگير انسانها نيست، در وضعيتهاي فاجعهبار، زبان بيمعنا ميگردد و نميتواند نام گمشدة انسان و طبيعت را به آنها باز گرداند. فقط شمشير نيست که گردنِ انسانها ميبرد، زبان به «فرمان» بدل ميگردد: آلتِ قتالة بسي برندهتر از شمشير. ققط هستي فيزيکي انسانها محو نميگردد، هستيزبانيِ آنان نيز قتلِ عام ميشود. هنگامي که زبان حامي قدرت باشد، گفتار از انسانيتِ تهي ميگردد و با بيرونراندن عناصرِ اخلاقي، به ابزارِ غير اخلاقي و شرِ اعظمي بدل ميگردد که جنايتها و بديها را توجيه ميکند. بنابراين در چنين شرايطي نميتوان با بررسي گفتار به حقيقت دستيافت. سکوت، تنها سندِ حقيقت است؛ تنها سند مجوز سفر به شهر حقيقت و رسيدن به «شارستانِ وجود.»
هدفِ اصلي «جمهوريسکوت» تلاش براي درهم شکستنِ سکوت مرگبار از يکسو، رستگاريِ زبان و بازگرداندان معنويت و معصوميتِ از دسترفتة آن از سوي ديگر است. به گمان ما ميان رستگاريِ انسان و زبان رابطة مستقيم وجود دارد، انسان در زبان رستگار ميگردد و متقابلا زبان با انعکاس رنج قربانيان خصلتِ معنوي رستگارانهاش را حفظ ميکند. بازگويي رنج قربانيان، اين حقيقتِ برتر و برترين حقيقت را که کمتر مورد توجه قرار ميگيرد، ميتوان «تقواي زبان» دانست. زبان با بازگويي رنجِ قربانيان از گناه بيمعنايي پاک ميگردد. هدفِ اصلي ما قرائت سکوتِ تاريخي است که قدرت رسمي بر ستمديدگان تحميل کرده است؛ انعکاس صداهايي که در «رودخانة حرام تاريخ»گم شدهاند. از همين اکنون اذعان ميکنيم که ترجمة سکوت به صدا و پيکربنديِ آن در قالب گفتار، تصوير، يا ديگر ميانيجيهاي فهم، به ويژه در افغانستان که سرچشمههايي انديشيدن نه تنها گلآلود شده بلکه کاملا خشکيدهاند، اگر نگوييم ناممکن، يقينا دشوار خواهد بود. موانعي بسياري در سر راه بازخواني سکوت وجود دارد. قرائتِ سکوت به حيثِ حقيقيترين سندِ تاريخي تنها و فقط با ويران ساختن روايت رسمي ميسر خواهد بود. نفسِ توجه به سکوت سفر در ويرانههاي تاريخ است؛ ويرانههايي که بر جايِ خالي انسان شهادت ميدهند. شايد خطا نباشد اگر بگوييم که سکوت پر سر و صداتر از هر گفتاري دهشتهاي يک جامعه را عيان ميسازد، اما اشتباه است اگر تصور کنيم بدون چشمِ بصيرت ميتوان اين امر عيان را ديد. صداي سکوت به سروش الهه معبد دلفي مي ماند، وضعيتِ پارادوکيسکالي همزمان پنهان و آشکار،« نه پنهان ميکند نه آشکار ميسازد، فقط اشارهاش ميکند». همچنين ميتوان گفت اين صدا از آنرو که از وراي خيابان يک طرفة تاريخ به گوش ميرسد، از «جمهوريِ سکوت» که هنوز کاملا در حوزة ممنوع سخن قرار دارد، بيهيچ ترديدي براي طرفداران وضع موجود معنادار نيست و کساني که زبان را در خدمتِ قدرت ميخواهند گوش خراش و ناهنجار خواهد بود و حتي آن را بيگانه قلمداد خواهند کرد. هرچند دگرگونيهايي اندگي در حوزة ممنوعيتها مشاهده ميشود، اما «تبعيديانِ جمهوريِ سکوت» به رغم تمامي فراز و فرودها و تحولاتِ صوري که گاه شاهد بوده-ايم، همچنان در حوزة ممنوع گفتار قرار دارند و در نتيجه وضعيتِ فاجعهباري که براي ديگران استثناست، قاعدة ديروز و امروزِ حياتِ ويرانِ ما به شمار ميرود.
با اين حال اين تبعيدبودگي در جمهوري سکوت، بدان معنا نيست که آنها گذشته و تاريخِ شان را از ياد بردهاند. سکوت به معناي فراموشي نيست، حفظ و نگهداري گذشته است به نوعي ديگر و کاملا در تضاد با قدرتِ سياسي-اقتصادي حاکم و بديلِ تاريخ رسمي. كتل“ و ”كليمو“ ميگويند:«خاطراتي كه به مثابهاي سكوت وجود دارند يا به حيث شكافهايي در برابر خاطره و بديل تاريخ [رسمي] حفظ ميشوند، آشكارا با اعمال قدرتسياسي و اقتصادي ارتباط دارند.[2] » ترديدي وجود ندارد که ساکنانِ جمهوريِ سکوت از سر ناگزيري و اجبار سکوت کردند و دردها و رنجهايي که ميبايست با زبان گفته ميشد، بيآنکه به صدا بدل شود در گلو خوردند، اما خطاُست اگر بپنداريم فراموش کردهاند. شايد بتوان در شرايطي دشوار بدونِ وابستگي به سرزمين و يا پايبندي به مکان زيست، اما زيستن بدون تاريخ و بدون گذشته در هيچ شرايطي ممکن نيست، زيرا بدونِ پيوند به گذشته زندگي از هم فرو ميپاشد. ساکنانِ جمهوريِ سکوت در هرکجاي دنيا خاطراتِ شان را با خود بردهـاند. تنها خدايان از اين توان برخوردارند که بر تختِزرين آسماني فارغ از رنجِ اکنون و گذشته و آينده به صورت هستي هاي ناب بيزمان نظارهگر شکوه ابديت و ازليتِ شان باشند و يا يک حيوان چارپاي بدون شعور است که د رکمال بيخيالي و بدون هيچ درکي از امروز و ديروز فردا در جزيرة خوشبختي «فراموشي» مي چرد و از ياد ميبرد، اما هستي محدود، متناهي، فاني و گذرا و ميرايي به نام انسان که نه خداست و نا چارپا، تنها و فقط در دشتِ پنهاور گذشته(تاريخ و فرهنگ) از وضعيتِ غريزي و حيواني پيوسته در حال فروپاشي فاصله ميگيرد. درست است که «احساسِ تاريخي اگر بيهيچ محدوديتي عمل کند و تماي معاني متضمن در خود را آشکار سازد به انهدامِ آينده ميانجامد، زيرا تمام تخيلات را در هم مينوردد و موجودات را از جوي که مودي به حياتِ آنان است محروم ميسازد(نيچه، 1383: 73)»، اما نه تنها انسان با يادآوري انسان است، بلکه بدون «الگويِ اخلاقيِ يادآوري[3]» زندگيِ جمعي، چنانکه در افغانستان شاهد آن هستيم، به جزيرة توحش بدل مي گردد که در آن سخنگفتن از هستيِ به نامِ انسان، کاملا بيمعنا خواهد بود. يادآوري تکرار بي معناي امر گذشته نيست، نوعي تفکر است. افلاطون هوشمندانهتر از هر فيلسوف ديگري تشيخص داده بود که تفکر «يادآوري » و در واقع «استذکار» است نه «ابداع» و به همين سبب در رسالههاي چون «ثتتئوس» و «فايدروس» بحث هاي فلسفي عميق و جدياي را در باب يادآوري مطرح کرد. اما منظور ما از يادآوري به هيچ وجه آن معناي افلاطوني نيست که صر فا برسا حت انتزاعي و بعد غيرتاريخي تفکر تاکيد ميکند. هرچند ممکن است يک "پوزييتويستِ ناب" و "تجربهگرايي سرسخت" کوشش کند که «تفکر» را به انگيزههاي اخلاقي نيالايد و يک "ايدئاليستِ سودايي" ماهِ تابناکِ اخلاق را وراي ستارههاي آسمان و خارج از دنياي انسان به نظاره بنشیند، وليکن از نظر ما تفکر هدفِ اخلاقي دارد؛ البته نه اخلاق انتزاعي عالمِ لاهوت که از رنج آدميان بيخبر است؛ بل نوعي اخلاقِ ماترياليستي و انضمامياي که در کاهشِ رنج آدميان تاثير واقعي برجاي ميگذارد. تفکر اگر به رنج قربانيان توجه نکند، تفکر نخواهد بود و چنانكه آدورنو ميگويد اگر ما از ضروتِ تفكر دم ميزنيم و «اگر تفكر فلسفي هنوز درعصرحاضر براي ما امكان دارد، صرفا به اين دليل است كه در هريك از گزارههايش خاطرة رنج قربانيانِ انساني در اردوگاههاي مرگرا زنده نگه ميدارد. بايد فلسفة وجود داشته باشد كه [ خاطراتِ گذشته را] فرا خواند، نه سايههاي درختان صاف و بلندي روي سكوي «اليسوس[4]» را كه افلاطون در فايدروس از آن ميگفت، بلكه سايههاي زخمگناه در فضايي را كه پلكلِن[5] سروده است[6] ».
اگر رنج قربانيان را به حيث يکي از اساسيترين موضوعات تفکر در نظر بگيريم، در اين صورت «سکوتِ قربانيان» در برابر فاجعهها را ميتوان موضوع ناب براي تفکر و به سخني دقيقتر نوعي زبان دانست: زباني کساني که توسط سختگيرترين جبارانِ روزگار بيزبان شدهاند. آنچه در زير ضربههاي خرد کنندهاي قدرت مسکوت ميماند، اساسيتر از آن چيزهايي هستند که قدرت بر يادآوردنِ آنها تاکيد دارد. اساسا زبان قدرت، زباني است تهي از حقيقتهاي رخداده و بيارتباط به تجربههاي زيسته و به همين سبب به زور برهنه، نياز دارد. پتهخزانه، عينيترين بيان قدرت است؛ تجلي قدرتِ قومي در جهان متن و گمان نکنم کسي در بيبنياد بودن آن ترديد داشته باشد، حتي عبدالحيِ حبيبي اين زبانِ برهنة قدرت و جاعل پتهخزانه که کوشش ميکرد هر حقيقتي را در پاي هيولايِ خوفناکِ قدرتِ قومي قرباني کند. حقيقت در جايي پرتو ميافگند که روايتي رسمي در بارة آن چيزي نميگويد و حتي در آثار «فيضمحمدکاتب» که به واقع تنها راويِ تاريخ سکوت است و در آتشِ وجودش سوخت، حقايق در جاهاي متمرکزند که وي ناگزير است، سکوت نمايد. در آثار او نيز نور حقيقت در خلالِ سکوت، در بخش هايي که کلام او يکباره قطع ميگردد، در جايي که چشمانِ کاتب ميبيند، اما زبان او به تاکستانِ رستگاري سکوت پناه ميبرد، متجلي ميگردد. بنابراين حتي فيض محمد کاتب را که «کلام گويايي» سرگذشتِ ماست، بايد در متنِ سکوت قرائت کرد. از آنجا که تحميل سکوت و سکوتِتحميلي نوعي عمل سياسي ست که از سو قدرتِ حاکم بر ساکنانِ جمهوريِ سکوت اعمال گرديده، قرائتِ تاريخ سکوت و بازخواني امر گذشته در جهتِ خلافِ خواستِ قدرتِرسمي، نيز نوعي کنشِ سياسي راديکال است عليه قدرت. قدرت از ما مي خواهد سرگذشتِ فاجعهبارِ مان را از ياد ببريم؛ قدرت از طريقِ «فراموشيِاجباري» خودش را معصوم جلوه ميدهد، اما ما در برابرِ خواستِ قدرتِ «نه» ميگوييم و پروندههاي گذشته را ورق ميزنيم تا خاطره قربانيان از خاطر اوراق پاک نگردد. بر اين اساس مبارزه با فراموشي چيزي نخواهد بود جز افشانمودن باطنِ گناهآلود قدرتِسياسي.
اساسا ستيز با قدرت، يعني ايستادن در برابر صداي حاکمانِ هماره فاتح و چنانکه ميلان کوندرا به درستي ميگويد«ستيز با قدرت، ستيز حافظه است با فراموشي.[7]» ما نيز توان آن را داريم که همچون «ميرک»، شخصيت اصلي رمان «کتابِ خنده و فراموشيِ» ميلانکوندرا که هر نوع سعي در پنهانکاري را «احساسِ گناه آغاز و پايان» ميداند، خاطراتِ گذشته را به طور دقيق ثبت کنيم. تا آنجا که به افغانستان ارتباط پيدا ميکند اين خاطرات تنها از طريقِ بازخواني «خاطراتِ سکوت» ميسر است و به همين سبب است که «جمهوريِ سکوت» را ميتوان حقيقتِ حقيقتِ حقيقت تاريخ سربهسر فاجعهبار افغانستان دانست. با گذار در خرابهها و ويرانيهاي جمهوريِ سکوت ميتوان به «کنزمخفي» تاريخ دست يافت، نه در «پتهخزانه» که عربدة خوفناک، اما تهي و بيپايهي قدرتِ قومي از سطر سطرِ آن به گوش ميرسد. جمهوري سکوت، نقطة عدم تمايز است که همزمان بيرون و در عين حال در درونِ تاريخ رسمي قرار دارد. بيرون است، زيرا انعکاس هر نوع صدايي که به اين جمهوري ربط پيدا ميکند، در تاريخ رسمي ممنوع است، در درون آن است، زيرا تاريخ رسمي بر مبناي طرد و نفيِ ساکنانِ جمهوريِ سکوت قاعدههايش را بر ميسازد. براي آشتي با گذشتة فاجعهبار و ويرانساختنِ تاريخ جعلي و ساخته شده، ناگزيريم گذشته از نو بر اساس سنتِ ستمديدگان قرائت کنيم که «به ما ميآموزد که "وضعيت اضطراريِ" که در آن به سر ميبريم، قاعده است نه استثنا... يکي از دلايل وجود پيروزيِ براي فاشيسم آن است که مخالفانِ فاشيسم تحتِ عنوان پيشرفت، با آن به مثابة نوعي قاعده يا هنجارِ تاريخي بر خورد ميکنند(بنيامين، 1375: 320)». تاريخ رسمي که در «همه حال به سودِ حاکمان است» ربطي به گذشتة ماندارد، صرفا ياوهسراييهاي ناسيوناليستي است و از از آنجا که ربطي به گذشته ندارند، عقيم است و ره به دياراخلاُق و انسانيت نميبرد. نميتوان بدونِ تاريخ و بدون گذشته زيست، انسان در سرايِ تاريخ سکونت دارد، تنها کسي معمارِ آينده خواهد بود که گذشته را دريابد، نه آنکه آن را جعل کند. اگر الهه معبدِ دلفي سروش حقيقت را در گوشهاي نيوشا ميخواند و اگر صداي او صداي حقيقت بود، بدان سبب بود که گنجينهي گذشتة واقعي را در اختيار داشت. سيماي پنهان آيندهرا فقط و فقط ميتوان در آيينه گذشته ديد و چنانکه نيچه در «تاملاتِ نابهنگام» ميگويد:«گذشته هميشه به صورتِ پيشگو سخن ميگويد و شما فقط به عنوانِ معمارانِ آينده که زمان حال را ميشناسند توانا به دريافتِ آن خواهيد بود... کاهنانِ معبدِ دلفي راجع به گذشته علم تام و تمام داشتند(نيچه، 72)»
اما گذشتهاي را که هرگز روايت نشده چگونه ميتوان به دست آورد؟ پاسخ تقريبا روشن است: با سفر کردن به جمهوريِ سکوت. اگر ميخواهيم اربابِ آينده باشيم و اگر بر آنيم وراي اين وضعيتِ غير اخلاقي و دهشتناک گام بگذاريم، بايد آن قدر هنرمند باشيم که گذشتهي رخداده اما روايت نشده را در خلال سکوت دريابيم. سکوت ردـنشاني گمشدگان است در سطح صاف، دستنخورده سکوت ميتوان تصويرِ آينده را ترسيم کرد، نه در در تاريخ مجعول و تحريفشده توسطِ قدرت رسمي. ما به روايتِ بر خلافِ جريانِ رود و کاملا مخالفِ قدرتِ رسمي نياز داريم. مرجعِ اين روايت خودِ انسان ستمديده است؛ کاري نداريم اگر تاريخنگارانِ ناسيوناليست در «خانة فحشاي تاريخ» به دنبال چه هستند، هدفِ ما بازخوانيِ سرگذشتِ ستمديدگان است و «نبردِ انقلابي براي نجاتِ گذشته»؛ تبعيديانِ جمهوريِ سکوت گذشته را از خلال سکوت فرا ميخوانند، اما نه مانندِ عتيقهپرستان که نفسِ بازگشت براي آنها اصالت دارد، بل براي احياي آرزوها و رؤياهايي از دسترفته، براي بهترشدنِ وضعيت، براي فردايِ انساني، فرداي سرشار از صداهاي رنگارنگ، فردايي که «بودن» جرم نباشد و سخن گفتن از حقيقت گناه. سکوتِ قربانيان انضماميترين سندِ تاريخِ ماست؛ تاريخ انضمامي که در لحظههاي خطر درخشان ميگردد. حظههاي خطر را نبايد از ياد برد. بيترديد بازخواني تام و تمام گذشته ناممکن است، ولي « هر سطري را که بتوانيم امروز منتشرسازيم، خود يک توفيق بسيار مهم است که قوايِ ظلمت و اهريمني را تضعيف ميکند.[8]» هر انگشتي ميتواند شمعي باشد براي «گراميداشتِ گمشدگانِ تاريخ» و هر ناخن شعلهاي که ميتوان با آن «خرابآبادِ ستم[9]» را به آتش کشيد و هر کلمه «مسيحايي» که با دمِ حياتبخشش نسيم بهشتي حيات و حقيقت و جاودانگي را در جان ما مي وزد.
[1] - اشاره به شعري «محمد بشير رحيمي»/ برگرفته شده از «در شُرُفِ ماه(1382)»، تهران نشر عرفان». قطعه پرده و پنجره: او گفته بود: سال نو و سرنوشتِ نو.
[2] Calimo, Jacob J. and. Cattel, Maria G,(2002) Social memory and history, Anthropological Perspectives, Edited by, Walnut Greek, AlatMira Press. p 25.
[3] Ethical model of remembering
[4] Iliossos
[5] Poul Celan
[6] Adorno, Theodor.w(2006), History and freedom, translated by Rondey Livingstone, Polity press, UK., p xv.
[7] کوندرا، ميلان(1381)، کتابِ خنده و فراموشي، ترچمة فروغِ پورياوري، تهران، انتشاراتِ روشنگران، ص 8.
[8] شولم، گرشوم (1385)؛ جريانات بزرگ در عرفانِ يهودي، ترجمة فريدالدين راد مهر، تهران، انتشاراتِ مهر، ص 25.
[9] اقتابس از شعررحيمي تحت عنوان «گراميداشت»: انگشتهاي تو هريک شمعي است/ و ناخنهاي تو، شعله/ وقتي مرا دعا ميکني/ ده سالة شاعريام را گرامي ميداري.