تاريخ معاصر افغانستان سراسر از بيعدالتي و ستم بر اقوام افغانستان بوده است. لكن ستمهايي كه مخصوصا بر هزاره ها صورت گرفته هر وجدان با انصاف را شگفت زده مي سازد كه انسان تا چه حد مي تواند از انسانيت فاصله بگيرد. فجايعي كه زبان از ذكر آن شرمگين است. آري  گذشته ها به صفحات تاريخ پيوسته اند و مرثيه سرايي براي آن بي فايده است. اكنون فقط مي توان از آن درس گرفت و از تكرارش جلوگيري كرد.

نقش رهبري در جامعه هزاره در بعضي از اين دورانها بسيار تاثيرگذار و مهم بوده است. از جمله نقش شهيد مزاري در سالهاي نه چندان دور كه در ایام  سالگرد شهادت ايشان هستيم. تحولات اخير و تغيير نظام حاكم بر افغانستان و بازشدن نسبي فضاي سياسي و سهم دهي به هزاره ها در قدرت و آزادي عمل بيشتر ايشان سبب پويايي و جنب و جوش بيشتر شده است. البته فضاي جديد پيامدهاي مثبت فراواني داشته است ولي شايد به نوعي زمينه ساز اضمحلال تدريجي جامعه هزاره در افغانستان كه متاسفانه هنوز گرايشهاي قومي در آن وجود دارد، شده است. شايد هزاره ها بدليل آزادي نسبي بوجود آمده گذشته هاي سخت را فراموش كرده اند و ديگر نيازي به وحدت و يكپارچگي و همدلي و نيز رهبري شايسته براي گذار از بحرانها احساس نمي كنند. رهبران جهادي تخريب شده اند، رهبران مذهبي از سياست اطلاع كافي ندارند و روشنفكران نوظهور سكولار اهميتي به اعتقادات سنتي و مذهبي مردم نمي دهند. اگر اين روند ادامه پيدا كند هيچ وقت هزاره ها نخواهند توانست حق شايسته خود را حتي در جامعه ي به ظاهر دموكراتيك امروز بگيرند. زيرا به دليل در اقليت بودن بايد هميشه هماهنگ باشند تا بتوانند به حقوق خود دست يابند. وچه بسا در مقابل بحرانها و حوادث پيش بيني نشده ( كه تاريخ معاصر مملو از اين حوادث است) خسارتهاي جبران ناپذيري را به دليل پراكندگي و عدم همدلي متحمل شوند. بنابراين موارد ذيل را در اين رابطه مي توان يادآوري كرد:

1- رهبران جهادي از سوي ديگر اقوام، جنگسالار خطاب مي شوند و اين مورد و موارد ديگر دستاويزي براي تضعيف ايشان و كل جامعه هزاره در جو كنوني جامعه است. پس در اين فضا رهبران جهادي نخواهند توانست از حق هزاره ها به خوبي دفاع كنند. اگرچه در حوادث سخت بدليل تجربياتي كه دارند قطعا مفيد خواهند بود.

2- رهبران مذهبي اگرچه نفوذ زيادي بين مردم كه عموما مذهبي هستند دارند ولي بينش سياسي كافي براي هدايت جامعه حاضر ندارند. در واقع ايشان در جهت حفظ اعتقادات مذهبي مردم مي توانند تلاش كنند ولي نمي توانند زعامت سياسي هزاره ها را برعهده بگيرند.

3- روشنفكران نوظهور بيشتر تمايلات سكولار دارند و از مذهب فاصله گرفته اند بنابراين نمي توانند در بين بافت سنتي و مذهبي هزاره ها نقش شايسته رهبري را ايفا نمايند. ولي اغلب  بدليل كسب دانش آكادميك از دانشگاههاي غربي اين افراد در بسياري موارد منشا خدمات موثر خواهند بود.

4- اكنون نياز به گروهي از افراد احساس مي شود كه شايسته رهبري جامعه هزاره با توجه به شرايط موجود باشند. اين افراد بايد تحصيلات كافي داشته توانايي تعامل سازنده با سه گروه قبلي را داشته باشند. يعني آنقدر متعادل و معتدل باشند تا بتوانند در صورت لزوم از توانايي هاي هر سه گروه استفاده كنند. بديها و خوبيهاي آنان را در كنار هم ببينند. يعني رهبران جهادي را به طور كامل نفي نكنند، به مذهب و اصول آن پايبند باشند ولي در عين حال از ارتجاع مذهبي و عصبيتهاي بي دليل پرهيز كنند و ديد باز نسبت به مسايل جهاني و جو جديد بوجود آمده در افغانستان داشته باشند. منافع مردم را بر منافع شخصي مقدم بدانند، و بتوانند در بين عموم جامعه افغانستان چهره منطقي از خود نشان دهند. اگر چنين افرادي در جامعه هزاره باشند كه قطعا هستند بايد به آنها فرصت و ميدان داد تا توانايي ها و ظرفيتهاي خود را گسترش داده و آماده بر عهده گيري نقشهاي سازنده در رهبري جامعه هزاره شوند.