اسد بودا

در قطعه­ي  پيشين يادآورشديم که با در کنارِ هم چيدنِ عکس­هايی تان می­توان، تاريخِ بصری­ای رسم کرد که در آن، زمان، اين بن­پارِ ناديدنیِ و ساحتِ پنهانِ هستیِ تان، آشکارا ديده می­شود. عکس­ها به ماترياليستي​ترين وجه دوران های لحظه​هايِ گمشده­ی زندگی را به صورت تکه­تکه و «نا- اين همان»، و آن­گونه که هست، به نمايش می​گذارند. اگر عکس، تصوير ماترياليستی زندگی است در واقع نوعي بيانِ است، در اين صورت با در کنار هم چيدنِ عکس­​ها  نه تنها مي​توان زمانِ از دست​رفته را ديد، بلکه مي​توان تحولاتِ تاريخي و فراز و نشيب​های زندگی را نيز توضيح داد. عکس​ها، ميانجي​های هستند که ما را قادر می​سازند، دگرگونی شيوه​های زندگي​ای آدميان را مطالعه کنيم. هر عکسي ديالکتيکِ غيبت و حضور است و همان گونه که لحظه​ها را نشان می​دهد، زوال و فنا را به نمايش مي​گذارند. زندگي، لحظه­هاي گذاران است؛ لحظه​هايِ که تنها بخشي بسيارِ اندکِ آن​ــ اگر خيلي تلخ و يا بسيار شيرين باشد​ ـ، به تصوير ماندگار بدل مي​شوند. اگر عکس​های قديم را در کنار عکس​های کنونی قرار دهيد به خوبی در مي​يابيد که دنيای ما تغيير کرده است. انسان​های امروز دلتنگ​تر و تنهاتر از انسان های ديروز به نظر مي​رسند و دوست دارند تک و تنها در کنار تک​درختی بايستند و يا با حسرتِ تمام لحظاتِ غمناک و اندوهبار غروب را که چيزي تکه­هاي پيوسته رو به زوالِ زندگي نيستند، به تماشا بنشينند. آن کسي که غريبانه به خورشيد در حالِ غروب خيره مي​شود، سوگ​وار فنايِ زندگي و عزادارِ لحظه های از دست داده ی است که هرگز بر نمی گردند؛ زيرا خورشيد فردايِ آن​روز بر مي​گردد، تنها اتفاقي که افتاده آن است که يک​روز از زندگي​اي ما را با خود برده است و ديگر به ما پس نمي​دهد. بنابراين خطا نخواهد بود اگر بگوييم، هر عکسي رد​ـ​نشانِ زندگي است و با تامل در آن مي​توان به دريافتِ عيني و  انضمامي​ از تاريخ دست يافت. اگر بخواهيم دگرگوني​هاي تاريخي را به صورت انضمامي مطالعه کنيم، يکی از میان­جی​هایی که حرکت از جمع گرایی به فردگرایی را درک پذیر یم سازد، عکس​هاست. يک عکسِ بسيار قدیمی توسطِ خبرنگارانِ انگلیسی از مردمان بهسود گرفته شد که اگر آن​را در کنار عکس های امروز قرار دهیم، نخستین چیزی که به آن پی می​بریم فردی شدن وضعیتِ حاضر و زوال زندگی جمعی است. صاحبانِ اين عکس اکنون حضور ندارند و روشن نيست در سال​هاي قتلِ عام به کدام سرنوشت گرفتار آمدند؛ آيا آن​ها کشته​شدند، آواره شدند و يا به حيثِ برده به فروش رفتند، اما به هرحال زوالِ زندگیِ​جمعي را به درستي می​توان از رویِ زوال صمیمیتِ این عکس، توضیح داد. کلمات چندان چيزي در باره​ي عکس نمي​توانند بدهند. عکس، خودش خودش را توضيح مي​دهد و به زبانِ خودش زوالِ زندگي را روايت مي​کند. در حالِ حاضر ما فقط به خود مي​انديشيم و ديگر هرگز  آن قدر صمیمی نیستیم که کوچک و بزرگ، پير و جوان و سوار و پیاده در کنار هم جمع شویم و به نگاهِ ساکت و سردِ دوربین خیره شویم تا دوربين پس از بیش از صدسال ما را در کنار هم نشان دهد. هرچند نگريستن به اين عکس ممکن است براي ما غربت​زا باشد، اما يقينا صاحبانِ اين عکس کم​تر غمناک​بوده اند، زيرا آن زمان قتلِ عام اتفاق نيافتاده بود. اما ديري نپاييد که همه چيز تغيير کرد و بي​سابقه​ترين قتلِ عام در حوزه​ي تمدنِ فارسي​ـ​اسلامي، رخ داد و همه​چيز تباه شد. ديگر از  آن کلاه "مغولی" که دستِ کم هفت قرن در حوزه​ي تمدنِ اسلامي​ـ​بودايي، نمادِ زیبایی شناختی به شمار می رفت خبری نیست، اصلا دیگر آن کلاه زیبا به نظر نمی رسد. قصه ی "مغول دختر"، نه تنها ما را به وجد نمی آورد، بلکه براي حتي فهم​پذير نيست.  اکنون ما رمان های بلند می خوانیم، فیلم های سینمایی می​بینیم و در يک کلام از قصه­ که جز تجربه ی زیسته ی زندگی چیزی دیگر نبود، کاملا فاصله گرفته ایم . آیا نمی زوال همستگي​اي جمعي و زندگی پیوسته د رحالِ فرسایش را با این عکس دسته​جمعي​اي به جا مانده از مردم بهسود  قرائت کرد؟ یقینا می توان قرائت کرد و حتی مي​توان در آن  تاریخ را "دید" اگر چشمِ بینا و قلبِ اندیشا داشته باشیم.