چند روز پیش از آقای میرحسین لومانی مقاله­ای زیر عنوان خودرسوایی در قبای روشنفکری در سایت جمهوری سکوت نشر گردید که به­ظاهر نقدی بود بر نوشته­ی آقای امیری در همین سایت. البته ایشان در نوشته­ی خود بسیاری از مسائل را گنگ گذاشته بود که در واقع روشی است برای پنهان نمودن انگیزه­ها و امیال درونی نویسنده. از جمله­ی این ابهامات مفهوم واقعی عنوان بود که آیا منظور نویسنده از به­کار بردن واژه­هایی چون «خود رسوایی» و «دیگر رسوایی»، سخن گفتن در مدار قومی بود و یا عمومی. مسلماً وقتی از قومی می­گوییم دیگر مدار ما بسته بوده و همه­چیز در درون این دایره صورت می­گیرد. یعنی، منظور از خود رسوایی می­شود رسوایی نویسنده و دیگر رسوایی هم رسواسازی و تاخت و تاز به افرادی دیگری غیر ار نویسنده در درون دایره­ی قوم است. البته با آن­که آقای لومانی منظور اول را درنظر داشته است، باز دچار خلط مسائل شده و از نقد آقای امیری بر رنگین سپنتا سخن به­میان آورده است. چراکه در مفهوم دومی (عرصه­ی عمومی)، با توجه به جامعه­ی ما که از بافت و ساختاری کاملاً قومی برخوردار می­باشد و هر عضو مجموعه­ی قومی با قومیتش درهم تنیده و دچار یگانگی می­گردد که تصور داشتن همتی همگانی (فراقومی) از افراد یک قوم از محالات به­شمار می­رود. در چنین وضعیتی کاربرد اصطلاح «خود رسوایی»، نویسنده را مدنظر نداشته بلکه قوم وی را نشانه می­رود و «خود رسوایی» به­مفهوم رسوا و بدنام شدن قوم می­باشد. هم­چنین تاخت و تاز و نقد افراد بیرون از دایره­ی قوم را «دیگر رسوایی» گویند. شاید آقای لومانی که خود در تحلیلش به تئوری ­(کنش و میدان پیر بودریو) اقتدا نموده  و بدون این­که به کسی پاسخ­گو باشد تا صحت نظراتش را برای خوانندگان توضیح دهد، گفته­های نویسنده­ی کتابی را مبنا قرار داده وبه­سان آدم­هایی که زیرتأثیر آخرین کتابی که خوانده شد،ه قرار گرفته و بدون توجه به نقدهای موجود بر آن نظریه، تا خواندن کتابی دیگر و ذوب شدن در آن اندیشه، آن را از دل و جان می­پذیرد و در هر محفلی از ان یاد می­نماید. بگذریم از این­که علوم اجتماعی در مجموع نه دارای روشی ثابت می­باشد و نه نظریه­ای در باب تعریف قابل پذیرش همگان است. البته از اشتباهات وی در استفاده از واژه­های غربی مانند کانتکست (context) که همان «متن» خودماست، می­گذریم که با ردیف کردن چند عنوان (Title) و یا عناوین بغلی (Subtitle)، از واژه­ی کانتکست استفاده نموده است که وی نخست باید آن­ها را اصلاح نماید. شاید هم برداشت وی از تئوری کنش و میدان پیر بودریو هم مانند این فهم و درک باشد.

در آغاز باید این توضیح را هم بدهم که من کاری به نظرات آقای امیری ندارم و خودش اگر لازم می­بیند باید از خود دفاع نماید و یا پاسخی به نوشته­های آقای لومانی ارائه نماید. من در این نوشته تنها با نظرات آقای لومانی سر و کار دارم و آن را درحد توان خود مورد نقد قرار می­دهم.

نخستین مطلبی که می­خواهم بیان کنم این است که نقطه­نظرات او همان­گونه که از عنوان نوشته­ام مشخص می­باشد، چیزی فراتر از دفاعیه­ای برای بقا در وزارت آقای سپنتا (که تأمین کننده­ی منافع نظام سیاسی قوم حاکم و مآلاً مورد تأیید آنان می­باشد) نبوده و مسلماً با حمایت از وی و سیاست مسلط بر آن وزارت جز گرفتن کریدیت و شاید هم ارتقای مقام مقصدی مدنظر نمی­باشد، درست کاری که آقای دای­فولادی انجام داد و از کارش هم خوب نتیجه گرفت و تا وزارت مشاوری هم بالا رفت. البته او تنها کسی نیست که متوسل به چنین روش­هایی می­شود، بلکه لایه­ای از میان تحصیل­کردگان ما که فضای کنونی حاکم بر سرنوشت قومش را بسی تاریک می­بینند و امیدی برای رسیدن به مقامات بلند دولتی ندارند، جز تملق گویی به دستگاه حاکم و نهایتاً دریوزگی مقام از آن­ها راه دیگری فرا راه­شان نمی­بینند. البته برای کسی که قرار گرفتن در مدارهای قدرت برایش «توتم» گشته، واقعاً در وضعیت نا به­سامان کنونی ما هزاره­ها راه دیگری برای رسیدن به آرزویش وجود ندارد. هم­چنین کم نیستند کسانی که با بلغور کردن واژه­ی مقدس «هزاره» و ادعای دلسوزی برای وی و سرنوشتش، به توصیه­ی راه­های مدرن و عقلانی جهت دست­یابی این مردم به «آبرو» و «اعتبار» و «سنگینی»، می­پردازند. این­گونه افراد که اغلب یا خود از قافله عقب مانده­اند و یا فراموش کرده­اند که طی 8 سال گذشته تمامی راه­های به­اصطلاح مدرن را بر ما جنگ افروزان وحشی تحمیل کردند و برای آدم شدن مایان خلع سلاح­مان نمودند، قانون­اساسی­ ساختند، قوای سه­گانه را هم از هم تفکیک کردند، وزرا را از فلتر قانون­سازان عبور دادند و... . نتیجه چه شد؟ پاک­سازی و حذف ما از تمامی نهادهای دولتی­ای که امروزه امثال لومانی هم در هراس از دست دادن مقام به­چشم نیامدنی خود، دست به چنین نگارش­­هایی می­زنند!! شاید این­گونه افراد از نقد در بیم باشند و آن را نادرست بخوانند، اما بهتر است بدانند که راه درست نقد آنست که نخست باید درک نمود که تراوشات ذهنی از کجا و با چه انگیزه­ای صورت گرفته­اند. مسلم است بیش و پیش از آن­که چنین افرادی را بدون تفکر و تعقل به خیانت متهم نماییم، باید برای­شان دلسوزی کنیم و راه چاره­ای برای حرکت­های این­چنینی بیابیم که با شتاب کادرهای ما را از ما دور می­سازد و در خدمت نظام توسعه­طلب سرزمینی ـ هویتی قرار می­دهد. اگر دوست عزیز ما آقای لومانی و دای­فولادی و بسیاری کسان دیگری که رونده­ی چنین راهی هستند از کنه این سخنان چیزی بیاموزند، روشن است که باید آن را به­عنوان راهی برای نجات خودشان بدانند و نه توهین و تحقیر خودشان.

حال می­رسیم به مسائل مربوط به آقای سپنتا که بحث­های آقای لومانی و آقای امیری نیز پیرامون آن می­چرخند. اولین نکته در رابطه­ با سپنتا این است که وی عمدتاً به­عنوان کسی که چند سال را در انتقاد از دولت و قدرت در کشور ما گذرانید و از این راه هم به شهرتی دست یافت، مورد مطالعه قرار گرفته است. مسلماً افرادی چون او و دیگرانی چون لومانی و دای­فولادی که هیچ سابقه­ی مبارزاتی نداشته و زندگی سیاسی خود را با دولت­گرایی و تلاش برای رسیدن به مقامی (هرچند کوچک) آغاز نموده­اند، بسیار زیاد است. سپنتا پیش از رسیدن به قدرت همیشه در مصاحبه­ی رادیوها و نوشتن در نشرات چاپی خارج و یا سایت­ها که بدون استثنا حکایت از نقد دولت داشتند، شرکت می­نمود و برای هر حرکت دولت ده­ها نقد را می­پاشید، چگونه یک­شبه و با پیشنهاد عضویت در دولت، همه­ی نقدها تبدیل به دفاعیه گردیده و مواضعش تغییر نمود و دیگر دست به حرکت­های جمعی و نشست­های روشنفکری نمی­زند؟ آیا از زمانی که وی به دولت پیوسته معجزه­ای اتفاق افتاده و تمامی بدنه­ی بدنه­ی دولت همگی اصلاح گردیده است؟ مگر طی سال­های شرکت داشتن وی در دولت (در کشور ما بر خلاف ادعاهای دموکراتیک مسئولین دولتی مبنی بر تفکیک قوا، هنوز دولت و حکومت یکی بوده و آخرین حرکتی که مصداق آن به­شمار می­رود، حرکت اولسی جرگه بود) حرکت غیر دموکراتیکی مانند بهسود و کتاب­شویی و سرکوب ژورنالیستان توسط پولیس و امنیت به­اصطلاح ملی و... صورت نگرفته است که وی همیشه از موضع سکوت برخوردار بوده است؟ در این خصوص خود آقای سپنتا هم چیزی برای دفاع نداشته و تنها امثال آقای لومانی که یکی از کارمندان وی می­باشد، دهانش را باز نموده و به دفاع از او واویلا سر می­دهد. البته سخن اصلی این است که طی این چند سال هیچ­گاهی میدان تاخت و تاز علیه سپنتا خالی نبوده اما چرا حالا جناب لومانی زبانش به حرکت و دستش به نگارش باز شده است؟ شاید چون نمی­شود از سپنتا دفاع کامل نمود و گاهی لازم هم می­نماید تا نقدهای کوچکی چون «البته که سپنتا به صورت مدلل... در هرسه قالب می‌تواند قابل نقد باشد»، «ممکن گزافه‌گوی باشد... من هم نوشته‌های پراکنده و آشفته داکتر سپنتا را خوانده ام» را در لابلای دفاع از وی صورت بگیرد که وزیر صاحب را خوش نیاید که در زمان وزیر بودنش خالی از خطر نبود، و حالا که رفته اما به­خاطر خدمات ارزنده­اش با نظم و نسق بخشیدن به نظام قومی حاکم در تمامی بخش­های قدرت نیز دارای مقام و منزلتی نزد کرزی و تیم برتری­جوی حاکم می­باشد، می­شود چیزهایی نوشت و او مطمئن است که انتقادات کوچک در مقابل دفاع سنگین از وی، شاید قابل عفو باشد.

آقای لومانی در مقام دفاع از سپنتا گفته است که، «هر بازی‌گری نیاز به تیم حمایتی و شبکه حفاظی -آن هم بیشتر بر مبنای حزب سیاسی- دارد که متاسفانه در افغانستان بازی‌گران سیاسی از تیم حفاظی فراتر رفته به قوم‌گرایی و منطقه‌گرایی/محلی‌گرایی عبور می‌کنند که در این میدان مقایسه، اگر سپنتا شریف‌ترین نباشد، بدترین هرگز نیست». جالب است که دیگر وزیران نخست از چنین صلاحیتی برخوردار نبوده و یک وزیر هزارگی قبلاً تیمش توسط برتری­جویان حاکم تعیین می­گردد، طوری­که دست و پایش را برای کار عادلانه می­بندند، اما به سپنتا اختیار می­دهند تا هرکه را می­خواهد بیاورد و مقرر سازد حتا اگر از میان سازمانی­های «رهایی»­اش باشند!! زمانی هم که از وی خواسته شود که چون در جمع 48 نمایندگی سیاسی در خارج از کشور هیچ هزاره­ای وجود ندارد (قبلاً تنها یک نفر بود اما سهم ما 10نفر می­رسد)، بنابراین دو سه سفیری تعیین نمایید، ادعا می­کند که اختیارش دست من نیست و این خود از مطالب جالب و شگفت­افرین می­باشد. بسیار جالب است که او قادر بود تا از قوم و سمت خود افرادی را تعیین نماید، اما وزارت ترانسپورت و هوانوردی ملکی در زمان احسان جاوید متهم به تبدیل نمودن وزارت­خانه به هزاره­جات می­گردد، چون در پرسونل وزارت­خانه تعداد هزاره­ها (به­شمول پادوها) به 24 درصد رسیده بود (در این مورد گزارش صادق مدبر به کرزی خوانده شود). البته ادعای لومانی در رابطه با وزارت­خانه­های مربوط به پشتون­ها مانند وزارت مالیه، اقتصاد، احیا و انکشاف دهات، معارف، دفاع، داخله، قبایل و... صحت داشته و در چنین وزارت­خانه­هایی وزرا دارای اختیارات و امکانات بسیار بالایی می­باشند.

حال این موضوع را به بررسی می­گیریم که آیا گرایش قومی در کشوری مانند افغانستان کاری شگفت­انگیز می­باشد و یا مطالعات آقای لومانی بسیار کم بوده و اوست که هنوز به کنه مسائل این کشور پی نبرده است؟ آیا روابط سیاسی و وابستگی­های تشکیلاتی محکم­تر از روابط قومی­ است؟ در رابطه با سپنتا مگر در روابط تشکیلاتی گذشته­اش (رهایی) که اکثر افراد پیرامون وی در وزارت از میان آنان تعیین شده­اند، غیر از هراتی وجود نداشتند؟ مگر آقای لومانی از هزاران مورد ارجحیت یافتن روابط قومی بر روابط تشکیلاتی بی­اطلاع هستند؟ رویارویی پشتون و تاجیک و هزاره­ی پرچمی، سامایی، رهایی و حتا اخوانی مگر مبنایی پذیرفته شده در این کشور نبود که امروزه شما خود را از آن بی­خبر جلوه می­دهید؟ البته تمایلات شما به دولت قومی حاکم و نیز سپنتا که اینک به یکی از نظم­دهندگان چنین قدرتی مبدل شده که البته این امر علی­رغم ادعای دلسوزی­تان برای قوم­ صورت می­گیرد، خود دلیلی بر میزان شناخت شما از هزاره و مسائل درونی و بیرونی و نیز استراتژی و تاکتیک آنان می­باشد. دوستی صحبت می­کرد که در ماه محرم در یکی از جلسات پرچمی­ها (پیش از به­قدرت رسیدن)، یکی از اعضا دیرتر به جلسه آمده و زمانی­که علتش را پرسیدند با غضب گفته که از دست این هزاره­های... کوچه­ها را بند انداخته بودند و باعث تأخیر من شد. هزاره­ی عضو جلسه پرخاش­گرانه به او حمله کرد که چرا به هزاره­ها توهین می­کنی. این مسئله به تداوم درگیری قومی میان حزب مدعی ایدئولوژی فراقومی گردید و تا پایان جلسه به درگیری لفظی دسته­بندی­های طرفدار و مخالف هزاره ادامه یافت و نهایتاً گزارشی به مسئول ولایتی حزب ارسال شد.

عجیب است وقتی فردی ملاحظات و منافعی داشته باشد، بسیار هوشیارانه مسائل را دنبال می­کند. مثلاً آقای اخگر که روزگاری با آقای سپنتا از جمع جرس بودند، در یک سخنرانی در هتل ستاره گفته بود که سپنتا پاک­ترین وزیر کابینه است!! آقای لومانی هم مدعی است که اگر اقای سپنتا قوم­گرایی و منطقه­گرایی نماید باز هم کار بدی نمی­باشد، «متاسفانه در افغانستان بازی‌گران سیاسی از تیم حفاظی فراتر رفته به قوم‌گرایی و منطقه‌گرایی/محلی‌گرایی عبور می‌کنند که در این میدان مقایسه، اگر سپنتا شریف‌ترین نباشد، بدترین هرگز نیست.» یعنی منطقه­گرایی و محله­گرایی سپنتا با دیگران فرق می­کند چون او... !! این نشان می­دهد که اقای لومانی در مقایسه­ی افراد، منافع خود را درنظر گرفته و تفاوتی میان سپنتا و دیگران برای ارتکاب عین عمل قائل می­باشد، چون منافعش با او گره خورده است. این فاجعه است که به­خاطر منافع شخصی چنین قضاوت­هایی مرتکب شویم و ادعای روشنفکری و تحصیل­کرده و حتا نصیحت به دیگران در مورد سرنوشت یک قوم هم داشته باشیم.

در رابطه با وزارت خارجه وی مدعی می­شود که باید به­دور از تمایلات ایده­آلیستی و پرخاش­گری مانند آقای سپنتا بنیان یک سیاست خارجی واقع­گرایانه را ترسیم نماییم. آقای لومانی در ادامه­ی سخنانش می­نویسد که، «تازه باید بدانیم که افغانستان تاهنوز که در یک منطقه پرگسست، ایدیولوژی‌زده واقع شده است و همین گونه در محاصره اردوگاه‌ سلاح‌های هسته‌ای و اتمی کشورهای منطقه و نیز در محاصره بندرگاه‌های اقتصادی کشورهای برتری‌جوی منطقه قرار دارد، یک تیم دیپلوماتیک فعال و کارآمد ندارد تا در مناسبات منطقه‌ای و بین المللی از منافع افغانستان دفاع کرده سخن بگویند». جالب است که تاکنون دیگران مورد نصیحت قرار می­گرفتند که باید به­دور از گرایشات ایده­آلیستی باید به ترسیم سیاستی واقع­گرا بپردازند، اما پس از 5 سال و اندی از حضور و رهبریت اقای سپنتا در دولت و وزارت خارجه، هنوز هم تیم دیپلوماتیک فعال و کارا ایجاد نشده است. آیا ایده­آلیزم غیر از این است که فراسوی عینیت و واقعیت­ها حرکت نماییم؟ خوب، وقتی برنامه­های ما در 5 سال نتوانسته این تیم را بسازد، پس تمامی حرف­ها و برنامه­ها همگی انتزاعی و مایل­ها دوز از واقعیت بوده و قابل پیاده شدن در عمل نمی­باشند. در این­که آقای سپنتا یک استاد دانشگاه بوده و پر از تئوری است، جای شکی وجود ندارد، اما این که او بتواند محتوای کتاب­ها را در عینیت جامعه به­کار گیرد، با توجه به کارکرد چندساله­اش باید به توانایی او شک کرد. شکل دادن یک تیم فعال دیپلوماتیک کاری نیست که پس از غنی­سازی اورانیوم به­دست آید بلکه پراتیکی است که تیم­های فعال پس از کار و تئوری مشترک به آن دست خواهند یافت. اما این­که نمی­شود و آقای لومانی دلایل آن را می­نگارد، «مسلما تا زمانی که محافظه‌کاری شدید و بی‌مسوولتی و رجاله‌گری در فضای کلی سیاست‌ورزی کشور حاکم باشد، تیم دیپلوماتیک ساخته نمی‌شود و افراد مثل سپنتا نیز که به گفته آقای امیری آدم بی‌پشتوانه است، نمی‌تواند آن را بسازد». خوب وقتی نمی­شود (یا به­دلیل نداشتن پشتوانه و یا فضای نامساعد حاکم بر کشور) پس برای چه دلش را خوش نموده و چوکی را برخلاف نرم­های دموکراسی مورد نظر خودتان (گرفتن ردی عدم اعتماد از پارلمان) هنوز اشغال نموده است؟ وقتی سپنتا قادر نیست که پس از 5 سال یک تیم فعال دیپلوماتیک بسازد، حداقل باید در یکی از دو طرف قضیه مشکلی وجود داشته باشد، یا مشکل از خودش بوده که مدیریت و دانشش تکافوی آن را نمی­کند و یا افراد استخدام شده در وزارت بسیار کودن و کم­درک هستند. در مورد اول باید سپنتا بدون چون و چرا کنار برود و خودش را اصلاح نماید و در حالت دوم باید افراد را تغییر دهد و این­قدر بچه­های هزاره را در رده­های پایین قرار ندهد. باید از آن­ها حتا به­مثابه­ی یک آزمون هم که شده استفاده می­کرد تا شاید از این بن­بست رها می­یافت. می­بینیم که نه چنین می­کند و نه چنان و در منجلاب یک سردرگمی غرق است. وقتی خواننده به ادامه­ی دفاعیه­ی اقایلومانی ادامه می­دهیم، به این واقعیت پی می­برد که مشکل از سوی خود سپنتا می­باشد. آقای لومانی به­جای دفاع از سپنتا سخت به مقتدایش ضربه می­زند و عیبش را آشکار می­سازد. او در این مورد مدعی است که، «از سوی، تیم دیپلوماتیک در اجرای سیاست خارجی، زمانی می‌تواند مطرح شود که سخن، روش و پرنسیب‌های سیاست خارجی به عنوان یک "سخن واحد" و "صورت بندی شده" به مثابه یک "توافق جمعی و ملی" وارد ارتباطات بین الاذهانی شده به عنوان یک پارادایم شناخته شده برای همگان بدیهی باشد». بنابراین این آقای سپنتاست که در مسائل تئوریک بالا هم نتوانسته توفیقی به­دست آورد. در این­جا مسئله مختومه اعلام می­گردد و همه­چیز روشن می­شود و بر همگان عیان می­گردد که عیب اصلی چیست و از کیست. پس همان به که آقای لومانی به این حرف­هایش اکتفا می­نمود که، « ممکن ]سپنتا[ گزافه‌گوی باشد... من هم نوشته‌های پراکنده و آشفته داکتر سپنتا را خوانده ام » و از دردسر دادن خود و خوانندگان می­گذشت. خوب وقتی فردی چنین باشد دیگر نیاز به آن­همه سفسطه سازی برای دفاع ندارد، مگر این­که بخواهد خود را وفادار همیشه در رکابش جلوه دهد.

مثل این­که آقای لومانی خودش می­فهمد که این­گونه دفاعیات به یک هزاره­ی دردمند و محروم نمی­ماند، این است که در آخر به­دفاع از خود می­پردازد و به هزاره بودنش که در واقع مسئله­ی بسیار ظریف، عمیق و پیچیده­ای می­باشد، متوسل شده می­نگارد، «اما به عنوان یک انسان که به خاطر هزاره بودن ام تاوان می‌پردازم، معتقد هستم که باید عدالت برقرار باشد و "هزاره بودن دیگر جرم نباشد"؛ و این را با سیاست‌ورزی‌های عقلانی میسر می‌دانم؛ برای رسیدن به سیاست عقلانی و میکانیسم‌های سیاسی مدرن معتقد به تجدید نظر در گفتمان حاکم سیاسی هزاره‌ها هستم.». کلی­گویی­های رایج افراد غیرصادق. مسلماً هیچ­کس مدعی نیست که من تصمیم دارم تا خلاف عقل و منطق چیزی بگویم و یا کاری انجام دهم. هم­چنین این سخنان برای یک هزاره دیگر عادی شده­اند که ما عدالت را می­خواهیم و می­خواهیم که... . مگر خلیلی و محقق غیر از این می­گویند؟ به سخنرانی­های آنان مراجعه کن که چندبار در هر سخنش از عدالت یاد می­کنند. آیا عدالت مورد نظر تو و آنان یکی نمی­باشد؟ مگر از نظر شما رسیدن به قدرت و داشتن دفتر کوچکی در یکی از وزارت­خانه­ها، عین عدالت نیست، چنان­که برای خلیلی و محقق می­باشد؟ فقط سطح توقعات فرق می­کند. آیا شما حاضرید یک روز برای بهسود و یا هر مسئله­ی اعتراضی دیگری دست از کار بکشید و به اعتراضات بپیوندید؟ من شما را به جنگ دعوت نمی­کنم بلکه از شما می­خواهم تا طبق «سیاست عقلانی» و «مکانیسم­های سیاسی مدرن» خودتان که عبارتند از راهپیمایی، اعتصاب، تحصن، امضای طومار و... به برادران و خواهران هزارگی­تان بپیوندید. شما در روز اعتراض به قانون احوال شخصیه­ی محسنی که تمامی دولت هم با آن مخالف بود، کجا بودید؟ مگر طبق اندیشه­های مدرن جنایت علیه بشریت و نسل­کشی کار زشت و حداقل مستوجب محکوم کردن نمی­باشد، پس شما در روزهای اعتراض به آن و حضور همه­ساله در افشار کجایید و چرا شرکت نمی­کنید؟ این­ها که جنگ نیستند و طبق اصول و روش­های مدرن تنظیم یافته­اند، پس چه دلیلی برای عدم شرکت خود دارید؟

آقای لومانی دیگران را متهم به فرافکنی می­نماید و خود زمانی­که پاسخی برای سکوت مقتدایش سپنتا به کتاب­شویی و تهاجم کوچی ندارد، فوراً خلیلی و محقق را نشان داده و آنان را پیش می­کشند که چرا آنان چیزی نگفته­اند!! خوب اگر هر سه از یک قماش هستند که ما حرفی نداریم و الا باید گفت که هرکس مواضع خود را دارد. اگر خلیلی و محقق سکوت می­کنند شاید معتقدند که باید چنین کتاب­هایی در آب ریخته شوند و یا به آتش کشیده شوند، آیا سپنتا هم به چنین چیزی معتقد می­باشد؟ تازه من فکر می­کنم وقتی آقای امیری و دیگر تحصیل­کردگان هزاره چنین توقعی از سپنتا دارند، باید از آنان تشکر نمود که سپنتا را در ردیف خلیلی و محقق قرار نداده­اند. این نکته­ی ظریفی بود که باید خودت آن را درک می­کردی و بدون تأمل دست به­کار نمی­شدی. می­دانی که این کار فداکاری می­خواهد و به­سادگی نمی­شود از یک هزاره­ی خود به­نفع دیگران گذشت، تو می­توانی؟ شاید هم با دلایل مدرن چنین نمایی.

گویی که دفاع از سپنتا برای لومانی فی نفسه یک ارزش بوده و آقای سپنتا خود «عین ارزش» بوده که همه­چیز با او سنجیده می­شود و نه این­که ارزش­های مستقلی وجود دارند که کارکرد افراد را باید با آن­ها سنجید. وی در دفاع از او می­نویسد، «نه تنها که در پاکی و شفافیت سپنتا نمی‌توان شک کرد، بلکه مهم ترین مهره دموکرات، اصلاح طلب و ارزش گرا در کل دولت افغانستان همین آقای سپنتا است». عجبا! نمی­دانم که دولت کنونی افغانستان از نظر آقای لومانی چگونه حاکمیتی به­شمار می­رود. اگر او با 90 درصد هزاره­ها و 100 درصد مبارزین هزاره که معتقدند دولت کنونی یک حاکمیت قومی انحصارگر می­باشد، هم­فکر است باید به اطلاع ایشان رسانیده شود که هرگونه همکاری عمده و اساسی با چنین حاکمیتی به­معنی کمک نمودن به آن در تحکیم پایه­هایش می­باشد. مسلماً مقام وزارت، آن­هم وزارت­ کلیدی، هم­چنین داشتن طرحی برای نظم ونسق بخشیدن به نظام، همکاری مطلق در جهت تقویت نظام و کندن ریشه­ی هزاره­ها و نیز شریک بودن در تمامی ستم و تبعیض علیه اقوام محروم و به­ویژه هزاره­ها به­حساب خواهد رفت که آقای سپنتا در چنین موقعیتی قرار داشته و خود دلیل پیوستنش به دولت را، نظام­مند ساختن دولت و نهادهایش دانسته است. یعنی ما نمی­توانیم ادعا نماییم که فلان جرم و جنایت چون به­دست فلان فرد انجام گرفت، پس اشکالی ندارد. بلکه برعکس، اگر کسی مرتکب جنایت و یا خدمت گردد، ماهیتش با آن­ عمل تعیین می­گردد. چطور ممکن است فردی در متن نظام کاملاً فاسد و افغان­ملت به­طور فعال مشغول خدمت باشد، اما به پاکی و دموکرات بودنش نباید شک نمود؟ او که پیش از پیوستن به دولت همیشه آن را نقد می­نمود، چگونه اینک به آن خدمت می­نماید؟ اگر بر اساس تلاش وی چنین تغییری پدید آمده است، پس او همه­کاره­ی دولت است. یعنی نقش محوری در آن دارد، بنابراین نقشش در خوب و بد بودن دولت بسیار پر رنگ می­باشد.

سپس وی بار دیگر مسئله­ای را واژگونه مطرح ساخته و می­گوید، «اما این نکته واضح است که حل مسایل قومی بدون اندیشیدن به کلیتی به نام افغانستان ناممکن است.». دوست عزیز ما باید بداند که مسئله­ی ملی باید بر اساس قومیت­ها شکل بگیرد، یعنی اگر ما می­خواهیم در چهت ایجاد «ملتی یگانه» پیش برویم، ناچاریم تا موقعیت و جای­گاه اقوام را ازنظر فرهنگی، اجتماعی و اقتصادی معین نمایم. پس در پروسه و روند ملت شدن باید نقش محوری را به اقوام بدهیم و نه برعکس که بر اساس منافع کشوری که اینک تمامی نهادهایش در انحصار یک قوم قرار دارد، بیاییم جایگاه و منافع اقوام را تعیین کنیم. افغانستانی که برای من هزاره جز پلشتی و نگون­بختی به ارمغان نیاورده بهتر می­بینم که نابود و یا تجزیه شود. ما کشوری می­خواهیم که ملتش دارای حقوق برابر شهروندی باشد و هرگونه تبعیض و امتیازدهی برای عده­ای جرم تلقی گردد و نه این­که همگان قربانی منافع یک قوم گردند.

آن­گاه آقای لومانی به موعظه­ی آخوندی متوسل شده و می­نویسد، «ما در برابر خطرهای مثل فاشیسم قومی، بنیادگرایی مذهبی و فقر و محرومیت گسترده اقتصادی-اجتماعی قرار داریم، همان گونه که افغانستان در برابر این خطرات قرار گرفته است. رفع این خطرات، بدون استراتژی و یک چشم‌انداز روشن جهت مبارزه با آن‌ها دشوار است، پس باید با خوشیتن داری و اما ژرف باندیشیم، نه این که به افراد مثل سپنتا به خاطر روزمرگی‌های مان بچسپیم». بله باید هم ژرف اندیشید و با خواندن یک کتاب ظرفیت­مان اشباع نگردد که تنها روش همان است و لاغیر که این متد در پژوهش مسائل اجتماعی بسیار سطحی­نگرانه و کودکانه است. این­که می­گویی ما در برابر خطرهایی مثل فاشیزم قومی قرار داریم، جای شکی نیست، اما مطمئن هستم که با روش مغازله­ی سیاسی با دولت و نهادها و مهره­هایش و درپی رسیدن به مقامی با دریوزگی و تملق هم قابل حل نمی­باشد و از این ره به «ده» مورد نظر شما که هیچ، ما را جز به گورستان نخواهد رساند. گورستانی که هویت ما را در آن دفن خواهیم نمود. چگونه می­توان با فاشیزم قومی مقابله نمود اما زیر چترش پناه گرفت و از مهره­هایش دفاع کرد؟ یکی از روش­های مدرن (منظور منبعث از مدرنیته­ی مورد نظر شماست) و نیز استژاتژیک، همین روش نقد و افشای ماهیت­های اصلی افراد و جریان­ها می­باشد تا خلق را روشن نمود و آنان را نسبت به عمق جریانات و پشت پرده­ها رهنمون ساخت. و اما خویشتن­داری­ای که یاد می­کنید، باید توضیح داده شود که وقتی سلاح ما را به­نام دایاگ جمع­آوری نمودند و آن­ها را میان قبایل جنوب و شرق به­نام اربکی و... توزیع نمودند و سپس بر خانه­های ما در بهسود یورش مسلحانه بردند، باید سلاح می­گرفتیم و این کشور را به خاک و خون می­کشیدیم. اما نکردیم، چون خویشتن­دار بودیم و ثابت نمودیم که هزاره دیگر ناپخته و احساساتی وارد میدان نمی­گردد. اینک ما از حرکت­های روش­مند و با برنامه استفاده می­نماییم و می­دانیم که کرزی و تیمش دیگر شناخته شده­اند و نیاز به افشاگری ندارند و برای پیش بردن کار مبارزاتی حالا نیاز داریم تا چهره­های میانه­باز و فریب­کار فاشیزم مانند آقای رنگین سپنتا را افشا نماییم تا کسانی چون لومانی عزیز را چنین دچار شک ننمایند و آگاه شوند که او بدون کوچک­ترین شکی یکی از چهره­های سامان­بخش نظام و حاکمیت فاشیست قومی است و هیچ برو و برگردی هم ندارد. این­که شما مدعی هستید، «از یاد نبریم که ما در محرومیت زمین قرار داریم که به شدت چانس توسعه را پایین آورده است»، بدانید که توسعه­ی مُلی و دولتی به حال ما هزاره­ها مفید نخواهد بود چون هم­اکنون که میلیاردها دالر کمک­های بلاعوض و یا با سودی که به کشور ما سرازیر شده است، حدود 40 درصد آن توسط مهره­های فاشیزم قومی اختلاس شده تا خود را برای مبارزه با ما مجهز سازند، 40 درصد دیگرش برای بهبود وضع زندگی پشتون­ها به مناطق جنوب و شرق کشور رفته و 20 درصد باقی­مانده هم برای تاجیک و ازبک و هزاره­ها هزینه شده­اند که سهم ما هزاره­ها تنها 03/0 درصد بوده است. پس هرگونه تلاشی برای توسعه­ی اقتصادی کشور به­معنی بردگی برای قوم حاکم بوده که مطمئناً هیچ سهمی از آن نصیب ما مردم نخواهد شد. آیا آقای لومانی امیدوار هستند که درصورت تلاش بیشتر ما، رقم کمک به ما به 1% خواهد رسید؟ پس به فکر نان باشید که خربوزه آب است.

اگر واقعاً به فکر بهبود وضع هزاره­ها هستید، پس راه درست آنست که نخست ازخودبیگانگی فرهنگی ـ تاریخی را از خود دور نمایید و از مهره­های فاشیزم قومی به­دفاع برنخیزید و بیش از هرچیز نیاز داریم تا به «هویت­قومی» خود به­مثابه­ی یک اقدام استراتژیک بپردازیم.