هفت تز در بابِ محو خشونت علیه زنان
تصویر آرمانیِ زن در فرهنگ و باورِ افغانی، هستیِ «خانه زاد» است که می بایست در خانه زاده شود، در خانه رشد کند، در خانه بزاید و در خانه بمیرد. او در سراسرِ زندگی بازی گرِ بی شمار «نقش-هایِ انتسابی» است که از جامعه به ارث برده است.

هفت تز در بابِ محو خشونت علیه زنان
اسد بودا
•1. در جامعهی که هر یک از اعضایِ آن بالقوه یک بمبِ انتحاری است، سخن گفتن از محوِ خشونت، آن هم در موردِ زنان که استثنایِ برسازندة فرهنگِ پدرسالارِ افغانستان است، به «امیدِ محال» می ماند. تنها آن فردِ ساده لوحی از محو تام و تمامِ خشونت در متن این بافتارِ خشونت پرور دم می زند که هنوز این راز را به درستی در نیافته که انسانِ ایدئال در فرهنگِ افغانی، انسانی است که زن را فقط و فقط به مثابه ی ابژة سکس و خشونت و خانه داری می خواهد و می شناسدش و بس.
•2. به جریان های مدافعِ ایدة محوِ خشونت علیه زنان در افغانستان هرگز نباید اعتماد کرد. این جریان ها که طیفِ وسیعی از انجوبازانِ حرفه ی تا روشنفکرانِ ولگرد و کله پوک را در بر می گیرند، هرگز به ایدة محوِ خشونت علیه زنان ایمان ندارند. انجو بازها ایدة رهایی زن و محوِ خشونت علیه او را پدیدارِ کاملا کالایی ساخته و آن را در حد کالای مبادله پذیر با دلار فرو کاسته اند؛ روشنفکرانِ ولگرد، بخشی دیگر از معادله معیوبِ انجوبازهای حرفه ی هستند که بیش از آن که به تفکر خدمت کنند و با سلاح تفکر به جنگِ خشونت علیه زنان روند، می خواهند با ایده دفاع از زنان، ابتذال بازی ها و رفتار غیر اخلاقی شان را توجیه کنند. آن ها زن را برای ابتذال و به قسمی که در برابر خواست های نامشروعِ آنان تمکین نمایند، آزاد می خواهند و هر گز حاضر نیستند آن چه را برای زن و دختر دیگران می خواهند، برای خواهر، مادر و همسرِ خود شان پذیرا باشند.
•3. خطای بزرگِ زنان، این پرومته های در زنجیر ضخیمِ فرهنگِ پدرسالارِ افغانی آن است که از ما مردان می خواهند از حق پایمال شده ی آن داد خواهی کنند. این امر بدان معناست که یک جنایت کار، همز مان می تواند هم جانی و هم مدافع حقِ قربانی باشد. مجرم در خوش بینانه ترین حالت فقط جرمش را توجیه می کند. آیا مردان توانِ دریافت و درک تجربه ی زیسته ی زنان را دارند و آیا اساسا آن ها که خود عاملِ خشونت اند، هرگز خواستار محوِ خشونت علیه زنان هستند؟ پاسخ منفی است، زیرا خشونتِ مردانه بیش از هرجای دیگری در زبان نمود دارد. بنابراین زنان به صدایِ زنانه نیاز دارند و به روایتی که در آن به دنیا با چشم اندازِ زنانه نگریسته شود: نگاه مراقبت آمیز به هستی.
•4. مبارزه با خشونتِ روا داشته بر زنان، در چارچوبِ مبارزه های قانونی در کل و حقوقِ بشر به طور خاص، ره به جایی نمی برد و می توان پیشا-پیش شکستِ آن را اعلام کرد. خطای طرف داران این قسم مبارزه در این امر نهفته است که آن ها نمی دانند که قانون، خود، همزمان برسازنده و نگهدارندة خشونت است؛ بنابراین زنانِ افغانی اگر می خواهند بیش از این عروسکِ کوکی دستِ مردان نباشند، باید به مبارزاتِ غیرقانونی و خارج از قانونِ رسمی و غیررسمی افغانستان تغییر جهت دهند. مبارزانِ غیرِ قانونی به آسانی می توانند به حیثِ مداخله گرِ تاریخ عمل نموده و وضعیتِ حال را که در آن ستم بر زنان، امر طبیعی و قاعده به شمار می رود، وارد مرحله ی بحرانی سازند. اگر زنانِ افغانی بر آن هستند قهرمانِ بازیِ سرنوشت خود باشند و اگر می خواهند به حیثِ کنشگر فعال سرنوشتِ شان را از «بدبختی» به «خوش بختی» تغییر دهند، باید به حرکتهایِ رادیکال روی آورند، زیرا تنها با خشونتِ انقلابی می توان در این تبعیضِ جنسی دیرینه رخنه ایجاد کرد. تصمیم گیری در چارچوبِ قانون رخداد ناپذیر است. زن ها باید شورش کنند و به خیابان ها بریزند و سرک ها بریزند تا دنیا صدای شان را بشنوند. بدونِ خشونتِ رادیکال و انقلابی آب از آب تکان نمی خورد.
•5. تصویر آرمانیِ زن در فرهنگ و باورِ افغانی، هستیِ «خانهزاد» است که میبایست در خانه زاده شود، در خانه رشد کند، در خانه بزاید و در خانه بمیرد. او در سراسرِ زندگی بازیگرِ بیشمار «نقشهایِ انتسابی» است که از جامعه به ارث برده است. خانه تنها دنیای اوست: منزلگهِ اولین و آخرین. در خانه زاده می شود، در خانه به مقام زن بودگی دست می یابد و بی آن که در جهانِ پهناورِ خدا به گشت-و-گذار بپردازد، در میانِ چهار دیواریِ خانه چشم از جهان فرو می بندد. فراتر رفتن زن، از دایرة بسته ی «زندانِ» زادن، زیستن و مردن در خانه، نوعی طغیان و عصیان بر ضدِ فرهنگ و باورهایِ قدسی، و شکستنِ آداب و سنتها به شمار میرودو علاوه بر مجازات و تنبیهِ اجتماعی، مجازاتِ قانونی نیز در پی دارد و در مواردی حتی به مجازاتِ مرگ، آنهم نه مرگِ معمولی، بلکه با «اعدام»، »سنگسار» و دیگر انواع مرگِ خشونتبار پاسخ داده میشود
•6. اسارت در زندانِ خانه زنِ افغانی را به هستیِ تو سری خور و فاقدِ اعتماد به نفس بدل کرده است که از آزادیِ خویش هراس دارد و می گریزد. آینه زنِ افغانی نه رویِ دیوار، بلکه میلِ مردانه است؛ او پیوسته کوشش می کند خودش را با معیارهایِ میلِ مردانه استاندارد سازد. باید گفت زنانِ روشنفکر و مدعیِ فعالیتِ اجتماعی -سیاسی، بیش از زنانِ ساده ی که هنوز میلِ مردانه در آن ها به اصلِ لذت و امر خودآگاه بدل نشده است، تلاش می کنند خودِ شان را مطابق منطق میلِ مردانه بازآفرینی نموده و در زندگیِ روزانه آن را موبه مو اجرا نمایند. هرچه این زنان روشنفکرتر باشد و به جزئیات قواعد و آدابِ مدنی بیش تر آگاه باشند، ساعت های بیش تری در برابرِ آیینه می ایستند و خود شان را آن گونه می آرایند که در مرکز توجه نگاه مردانه قرار گیرند.
•7. امحاءِ خشونت علیه زنان، در چارچوبِ نظام خانواده محال است. تشکیلِ «خانواده ی سالم» که امروز لقلقه ی زبانِ کارشناسانِ حرفه ی خانواده و ملایانِ ساده لوح است، گفتارِ کاملا بی معناست. خانواده در ذاتِ خودش ناسالم و به همین سبب بنیانِ خشونت است. توزیع عاطفه و محبت مبتنی بر نظامِ خانواده که در واقع یگانه الگویِ زندگی در افغانستان به شمار می رود، از ریشه فاجعه بار است؛ زیرا در منطقِ نظامِ خانواده هرکس باید اعضایِ خانواده اش را دوست بدارد و از آن ها در برابرِ بدی ها حمایت کند، حتی اگر قاتل یا جنایت کار باشد. کسانی که نظام خانواده را یگانه بنیادِ اخلاقی تصور می کنند، از بیخ و بن خطا کرده اند، زیرا خانواده نهاد است و نهادها بیش تر با «اخلاق کشی» و «قربانی سازیِ وجدان» سازگاری دارد تا بیداریِ وجدان و محو خشونت.
پا نوشت:
** از من خواسته شد که در مورد محوِ خشونت علیه زنان سخنرانی کنم و گفتند فقط هفت دقیقه وقت داری. تزهای هفت گانه متن همان سخنرانی کمتر از هفت دقیقه ای من در «دشتِ برچی» است؛ به خاطر کمبودِ وقت این سخنرانی، سرشاراست از گنگی و ابهام.