هر چیز را پایانی است و پایان نوشتن پایان نویسنده است؛ شاید بتوان گفت آخرین کلمه، آخرالزمان نوشتن است، من، اما، هنوز نفس می کشم و اندک رمقی دارم. پس هنوز پایان نیافته ام. اما نوشتن به سایت جمهوری سکوت، از این به بعد برایم ممکن نیست. لذا همین جا پایان یک مرحله قلم زدن در این سایت را به خوانندگان اعلام می کنم. این آخرین نوشته را می خواهم راز دلی باشد با خوانند گان جمهوری سکوت و آن اینکه نوشتن برای من به چه معنا است و من چرا دست به قلم می برم؟

برای نویسنده، هرنویسندۀ، تا آنجا که تجربۀ شخصی من حکم می کند،نفس نوشتن، هدف است. اینکه نوشته به سود ویا زیان کیست و در خدمت رد و یا اثبات کدام موضع یا موضوع است، امر فرعی و ثانوی است. چنانکه به باورمن، خواندن نیز مانند نوشتن گونۀ خلاقیت  است. خوانندۀ جدی نیز پیش  از آنکه در پی تأیید یا اثبات خودش در نوشته باشد،   نوشته  را چونان نوشته می خواند. نویسنده و خواننده دوهمکارند. هریک شریک کاردیگری است. به خصوص خواننده نقش تکمیل کنندۀ کار نویسنده را دارد. خوانندگان خوب است که امکان ظهور نویسندگان خوب را فراهم می کنند. نویسنده به جد انتظار همدلی خواننده ( و نه تأیید موضع نویسنده توسط خواننده ) را دارد؛ میان این دو نکته تفاوت بسیار است. و  وقتی که این انتظار بر آورده نمی شود، نویسنده احساس درد و تنهایی می کند. باری و به هرحال، برای من، شخصا، نوشتن عمد تا از دو انگیزه ناشی می شود:

1-انگیزۀ زیبایی شنا سانه:  

نوشتن، بازی با کلمات و ترکیب و مهندسی کلمات، برای من اهمیت زیبایی شنا سانه دارد. چنانکه خواندن نیز برای من در قدم اول بعد و بار زیبایی شناختی دارد. من بیشتر به قصد لذت خوانده ام و کمتر به نیت کسب معرفت. به همین خاطر بهرۀ من از دانایی اندک است، اما لذتی که از خواندن برده ام، نمی توانم بگویم زیاد است، اما به هر ترتیب حاضر نیستم که با چیزی دیگری در این دنیا عوض کنم. وقتی که انگیزه های زیبایی شنا سانه در نوشتن اصل باشد،  سوژه ها دیگر اهمیت دل بخواهی ندارد. اینکه کدام سوژه می تواند حس زیبایی شناختی نویسنده را بر انگیزاند، کاملا تصادفی است. ممکن است این سوژه کرزی، بشردوست، داکتر عبدالله، داکتر اسپنتا، آقای خلیلی باشد ویا  پل سوخته، بالن سرگردان در آسمان کابل و یا نمایشگاه عکس با موضوع کودکان و...   خوانندۀ که معتقد است « بهترین بد» به انگیزۀ قدرت و پول و یا به سفارش این و آن نوشته شده است،نقد بشردوست و داکتراسپنتا ازسرشرارت و کینه توزی و بد اندیشی صورت گرفته است، حس زیبایی شناختی نویسنده را که ناشی از« بیگانگی زدایی» و «آشنایی زدایی» است، نادیده می گیرد. به نظر من در کار نویسندگی لذت زیبایی شناختی تنها از این دو امر که خود رویدادی در حال وقوع در هنگام نوشتن است، حاصل می گردد. توضیح مطلب از این قرار است که نویسنده تنها بیگانگی زدایی نمی کند، بلکه آشنایی زدایی نیز می کند. فی المثل روشنفکری و دانایی اسپنتا و حسن نیت و صداقت بشر دوست اکنون برای همه پدیده های آشنا به نظر می رسد؛ نویسنده از این پدیده های آشنا، آشنایی زدایی می کند. نویسنده می گوید کسی که جلو دوربین به طرف بحث خود می گوید«به من ده هزار دالر پیشنهاد شد من نگرفتم اما تو اگر می بودی با چهار پای می گرفتی» نه حسن نیت دارد و نه صداقت بلکه خلی هم بی سواد بی ادب تشریف دارد. نویسنده می گوید کسی که در پس عنوان پر زرق وبرق مکتب فرانکفورت بزرگی و اکت و ادأ روشنفکری می فروشد در حا لی که نه شریک دانای انتقادی آن مکتب است و نه از منش اخلاقی آن چیزی در رفتار خود نمایانده است، نه تنها روشنفکرنیست که یک شیاد و شارلاتانی بیش نمی باشد. و بدین سان با آشنایی زدایی از پدیده های آشنابه کسب لذت های زیبایی شناختی دست پیدا می کند.

2-انگیزۀ سیاسی:  

از انگیزۀ  زیبایی شناسانه که در گذریم، نوشتن برای من یک کنش سیاسی و در واقع ناب ترین کنش سیاسی است. نوشتن در بارۀ ویتگنشتاین، هوسرل و هایدگر نیز ازاین حکم مستثنا نیست. نوشتن در ناب ترین و انتزاعی ترین شکل آن، کنشی است معطوف به وضعیت بشری و بنابر این در مقولۀ امر سیاسی معنا می یابد. کنش سیاسی بر خلاف پندار معمول، پیش از آنکه معطوف به قدرت و ثروت باشد، ناشی از جوهر سیاست است که تا حدودی با جوهر آدمی یگانه است (همان حیوان سیاسی ارسطو ). ستیز با سیاست و یا احیانا اعراض از سیاست که گویی شکل متعالی تری از زندگی روشنفکرانه است، در واقع جز سیاست زدایی از زندگی به معنایی ارسطو یی کلمه و در نتیجه بی مضمون کردن آن چیزی دیگری نیست. چنین ادا و اطوارهای روشنفکرانه و تنزه طلبی های تقلیدی، برای من مطلقا بی معنا بوده است و من تردامنی ناشی ازرویا رویی با مسایل واقعی را بر عافیت طلبی های روشنفکرانه هزاران بار ترجیح داده و می دهم. بدین معنا، نوشتن، پیش از آنکه تأییدی یا ردی موضع گیری های سیاسی باشد، کنش سیاسی است. نویسنده ممکن است موضعی را تأیید یا رد کند. اما نوشتن کنش است، نه واکنش به مواضع مختلف. نوشتن موضع گیری است و نه تأیید یا رد موضع گیری دیگران. نویسنده یک کنشگر است و نه نشان دهندۀ واکنش در برابر دیگران. من با نوشتن سیاست می کنم. قلم برای من ابزار سیاسی است؛ سیاست به معنای ارسطویی کلمه که امری است یگانه بازندگی و برخاسته از ذات انسان.

نوشتن هرگزآسان نیست. بلکه کارسخت و دردناک است. من از 17 سالگی قلم به دست گرفتم و نزدیک به 17 سال است که باقلم سرو کار دارم. حاصل کار جز یاد داشت های پراکنده شبیه آنچه که در جمهور سکوت می بینید نبوده است. ولی بان این حال من به حیث یک نویسندۀ آماتور و حاشیه ای با دردها و دشواری ها و نا کامی های بسیار رو به رو بوده ام. اما هیچگاه جز ازسر دو انگیزۀ زیبایی شناختی و سیاسی که ذکرشد، دست به قلم نبرده ام. ممکن است اشتباه کرده باشم و به خطارفته باشم. اما هرآنچه کرده ام به تشخیص خودم بوده وکنش سیاسی بوده برخاسته ازذات من به عنوان یک انسان. درجمهوری سکوت قضاوت برخی خوانندگان این بوده است که من به سفارش این و آن و یا به قصد ثروت و قدرت مطلب نوشته ام. این گونه داوری ها مرا به حیث یک انسان(موجود سیاسی) و نوشتن را به حیث یک کنش سیاسی نا دیده می گیرد. من هرگز به سفارش این و آن کلمۀ به قلم نیاورده ام. و تا آنجا که تشخیص و فهم من مدد کرده است، حرمت قلم را به نوشتار حرام نیالوده ام و از مدرک نوشتن حتی بهاء قلمی را هم نصیب نبرده ام. و حال که از خوانندگان این سایت سخن به میان آورده ام، خوب است اشاره کنم که من هرچند تمام اظهار نظرهای خوانندگان را در خصوص نوشته های خود نخوانده ام، اما جسته و گریخته که خوانده ام، بسی نکته ها آموخته ام و این نوشته خود حاصل آن نکته آموزی هااست. دین این نوشته به خصوص به مخالفان و منتقدان بسی بیشتر از موافقان است. من این نوشته را به مخالفین وموافقین، آشنایان و بیگانگان و دشمنان و دوستان خود تقدیم می کنم. ازهمه متشکرم و برای همه آرزوی کامیابی دارم؛ و از جمهوری سکوت خدا حافظی می کنم. تنگناهای نفس گیر زندگی اکنون مجال گفتگو باجوانان را ازمن ستانده است، اما امید وارم بار دیگر این فرصت تجدید شود و مجال گفت و شنود و نقد و انتقاد ما ازهمدیگر به صورت خوب تر و با قاعده و قرار تری فراهم گردد.

می باجوانان خوردنم خاطر تمنا می کند

خداحافظ

 

کابل /  /  1388