امروز شنبه، 6 مارچ، یک روز بارانی است. درست دو روز مانده به حرکت. بعد ازانجام کارهای باقیمانده که هنوز هم تکمیل نشده است، همه‌ی ما، بیرون از اتاق انترنیت و کامپیوتر، پا به زمینی گذاشتیم که کاملاً با گریه‌ی آسمان نرم شده است. از میان گِل و لای به طرف خانه‌های‌مان روان شدیم. من هم بعد از رسیدن به خانه و کمی استراحت، کتابچه ام را گرفته شروع به نوشتن می‌کنم. پدرم در حال نوشیذن چای است. مادرم به تلویزیون خیره شده و علی هم با کمپیوتر ور می‌رود. مادربزرگم زیر لب دعا می‌کند خدا کاری کند تا رفتنم نشود و گاهی هم می‌گوید: خدایا رحم کن! از روزی که شنیده می‌خواهم بروم، بی‌قرار شده و هی دعا برای نرفتنم می‌کند و می‌گوید «دختری تنها، در شهر کافر!»............

قلمم را می‌گیرم و شروع به نوشتن می‌کنم ....

***

هر سفر هیجان خود را دارد. به خصوص وقتی یک دختر باشی و اولین سفرت بیرون از کشور، آنهم تااینهمه دوردست، هیجانت چند برابر می‌شود. من از روزی که داخل پروژه‌ی عکاسی شدم و مأموریت یافتم تا از «ما مردم» حرف‌هایی را در کادر کامره‌ی عکاسی بگذارم، این هیجان را در خود شاهد شدم. گاهی از این هیجان‌ها با راضیه می‌گفتم و گاهی و با نظیفه و فاطمه. اما بیشترش را برای خودم نگاه می‌کردم.

از امروز که روز و ساعت پرواز قطعی شده است، تصمیم گرفتم هیجان‌هایم را فراموش کنم و بیشتر به مأموریتی بیندیشم که پیش رو داریم. امریکایی‌های همسن‌ و سال من به ما چگونه و با چه دیدی نگاه می‌کنند؟ ... ما از «ما مردم» چه تصویری را در قالب سخن و رفتار خود نشان خواهیم داد؟ ... اگر به ما احساس ترحم نشان دادند، چگونه واکنش نشان دهیم؟ ... اگر ما را با چشم حقارت نگاه کردند و گناه ملاعمر و یارانش را به گردن ما گذاشتند، چه کنیم؟ .... اگر ما را قهرمان عصر جدید برای ساختن تاریخ جدید تلقی کردند، چه کنیم؟ ... اگر بی‌تفاوت بودند و حضور و عدم حضور ما را به هیچ گرفتند، چه کنیم؟ ... اگر از ما سوال کنند، چه بگوییم؟ ... اگر از ما بپرسند که فاصله‌ی ما تا قرن بیست و یک چقدر است، چه بگوییم؟ ... و ده‌ها و صدها سوال از این گونه که همه روی دلم خانه می‌کنند و جا را برای هیجان تنگ می‌سازند....

***

روز نسبتاً پرجنجالی را پشت سر گذاشتیم. بعد از پایان کلاس انگلیسی که دور جدیدش امروز تازه شروع شد، زودتر از وقت رسمی رخصت شدیم. من سریع خود را به «کوشان» رساندم تا پارچه‌هایم را امضا کنم و پارچه‌های امضا شده را تحویل بدهم. وارد اداره شدم. سر همه شلوغ بود. چرا که ثبت نام شاگردان جدید شروع شده بود و شاگردان زمستانی هم امتحان داشتند. هنوز روی چوکی ننشسته بودم که نرگس آمد و گفت: زود باش. بیا پایین باید امروز به عنوان ممیز از شاگردان مراقبت کنی.... او هم‌صنفی من است که امسال یکجایی از صنف دوازده فارغ شدیم و هر دو یکجایی با اهالی کوشان کار می‌کنیم.

رفتم پایین، و بعد از ختم امتحان من و راضیه وسایل‌مان را گرفته، به طرف مکتب روان شدیم. باران تندی می‌بارید. سوار بسی شدیم و خود را به مکتب رساندیم. داخل صنف شدیم. هوا خیلی سرد بود. دست‌هایم بی‌حس شده و اتاق انترنت هم خیلی سرد بود. همه با عجله و خیلی جدی در حالی که انترنت  را هم قطع کرده بودند تا کسی به چت کردن مشغول نشود، کارهای باقیمانده را انجام می‌دادند. من و راضیه هم پس از سلام دادن به آنها ملحق شدیم.

بسم الله پشت کامپیوتر نشسته بود و به اتفاق آرای دیگران عکس‌ها را در پروژکتور دیده و کپشن‌ها را اصلاح می‌کرد و با لحن عجیبی که نمی‌دانم از کی یاد گرفته بود، فکاهی می‌گفت و فضای سرد کلاس را در هم می‌شکست.

ظهر شده بود. همه تصمیم گرفته بودیم تا مبارزه با «مسلک» کرده و چاشت به نان خوردن نرویم. اما من و راضیه چون صبح چیزی نخورده بودیم، بدون اینکه به کسی بگوییم رفتیم تا چیزی بخوریم.

وقتی برگشتیم دیگران هنوز هم مشغول کار بودند. ما هم آرام به صف همراهان پیوستیم و آنها را در کار شان همراهی کردیم. دیگران کمی کسل به نظر می‌رسیدند. اما بسم الله همچنان با لحن عجیبش فکاهی می گفت....

قاسم گوشی در گوشش، موسیقی اسپانیایی گوش می‌داد و بقیه هم کپشن‌ها را اصلاح می‌کردند. تا شب به کار خود دوام دادیم و در حالی که آسمان با اشک‌هایش تسلیم شب می‌شد، ما هم پس از کمی بحث در مورد سفر روانه‌ی خانه شدیم.

حرف‌های زیادی زیر زبانم می‌آید که بگویم. اما برایم گفته اند که نباید زیاد بنویسم که ممکن است باعث خستگی و یا اتلاف نوبت دیگران شود. من هم می‌گذارم تا حرف دیگران گفته شود و اگر احیاناً حرف‌های من از زبان دیگران گفته شود، چه ضرورتی که من هم به آنها وقت مصرف کنم....