گودی ها و جهل سرخ
محبوبه نوري
۱۳۸۸ چهارشنبه ۱۹ حوت
4
نسخه مناسب چاپ
امروز هم شب است و من حباب ایینه ها را با ایمان آبی ام به سوی سرخی جهالتت روانه می کنم لیکن از یاد مبر که تا صبح ملول و کدر راهی نمانده است. پشته های خشونت ات را ببند پیش از انکه «ژاله های پیکر شیرین و ثریا» در رقص سوزناک عطش با نسیم وحشی ات گره خورد...
آبشخور وطنم معمّر بارور میشود هر انچه سنگ را بر جمجمه های خروار از حس و درد کوباند. هان ای جهل فقیر! ای خشونت! نادان صفت! هرانچه نام داری از یاد مبر چیزی به صبح نمانده، از یاد مبر جسدهای نحیف را نباید گذاشت در مه سنگین و موحش بدرخشد که شرمساری خاک با آه نافذ رعد اگر درامیزد ... وای! صبح تیره می گرید.
صبح، مجروح و دل آزرده خواهد گریست اگر من نتوانم بی نای و رمق کنده به جای دخترکان، برایشان گودی های لاژوردی را به اسمان بفرستم. سپیده ی تاریک به نفرتم می گیرد اگر تکه های معلق گودی را بر اسمان نیاویزم و نیز غروب غمگسارهای سنگسارستان، شجاعتم را به زنجیر می کشد اگر صدای کبود دوشیزه ی دیارم را از فراز لجن های زن خوار و جاهل، بر گودی های شکسته به پرواز در نیاورده و تشبیه منطق لکنت انگیزشان را در هم نشکنم.
چیزی به تاریکی صبح باقی نمانده است. استعاره ای برای جرم منحوسِ سایه های پست و کم ارتفاعت بیاب پیش از انکه گستاخی جویبارهای خروشان، سفاهت تو را به تشریح گیرد و کوتل های ساده و ارام در نشخوار طعم تو غنچه های پاک و مستانه را از ذهن های من برباید.
رهگذاری نیست و خیال اندیشِ ذهن های خلق، تفاله های زاده شده از جهل سرخ را با سرپنجه اش از خاک بیرون می کشد تا من پیکرهای رفته ی زنی را به همراه موسیقی باد در حریم کفن های ترک برداشته و گودی ناک تحفه ی زمین کنم و پس از ان حجم های بزرگ جهالت بر رویش سنگ قبری از فراموشی خواهد ساخت! و هزاران بار تکرار می شود بر سلاخی های دیروزهایم قصه ی بانوی کوچکی که به کنجی تپید و خود را در نمِ یک حصار بغض ازدحام داد، وداع اش سخت بود با رازهای کودکی و «مفهوم دهشتناکِ مالکیت» سرانجام او را بلعید. او که بین یک دهه گیر افتاده بود و رمق به رگهای لاغرش مضمونی نداشت اینک مالکی نو یافته بود و نفس های برّنده ی پیری کهنسالانه، حادثه ای بود که از مغز استخوانش گسیخت و دگردیسی کودک گونه از عبور این صبح تاریک را معنا بخشید و چه حسرت بار من اینک خاکسترهای سردش را از گذرگاه «سنگ هایِ سیاه» و «سرهایِ عبوس» برداشته، پوسیده هایش را با مجمر قصه های کودکی در امیخته بر دوش می کشم و فریاد می شود صدای خاک های خسته اش در تبلور سرک های خمیده از ترس و التماس.
سرک شکست و سیاهی بر آسمان افتاد. امروز هم شب است و من حباب ایینه ها را با ایمان آبی ام به سوی سرخی جهالتت روانه می کنم لیکن از یاد مبر که تا صبح ملول و کدر راهی نمانده است. پشته های خشونت ات را ببند پیش از انکه «ژاله های پیکر شیرین و ثریا» در رقص سوزناک عطش با نسیم وحشی ات گره خورد. مگذار شمیم چشم های بغض کرده اش شیهه برکشد که من...
من نوشته هایم را قطعه قطعه خواهم کرد ،
حضور باورهای خشک و سخت را به دور خود نرده می کنم،
در حصار سخت جهل، خود را می پراکنم...
لیک نمان شمیم چشم های بغض کرده ی دوشیزه ی سوخته ام، گونه های ترک خورده اش را به آتش کشد در صبح سیاه.
در صبح سیاهِ تعصبِ کور، زن، سر بریده شد درست ان زمان که حرف ژاژگونه ی واژه هایِ جهل تنیدن گرفت و حبسیه ی بَرده بودنش در کلاف ژنده یِ معنویتِ مسخ شده به امضا رسید و نوک تیز« بخت و قسمت» در بستر ناآگاهی خلق به روح اش ضربه زد. تکه تکه شد. پاره شد . آتش گرفت و سوخت ولی باز هم فریاد کشید و اخرین تلاش برای ثبوت ارزشِ حیاتِ اندیشه اش را لابه لای ستبر مرمرهای جهل به یادگار گذاشت و چه رندانه تشنجِ سموجِ بی رنگِ حکاکی های سپیده زنده شد و حنجره ی کشته ی دوشیزه ام را برداشته، برد تا با طنین نوای او بمیراند هر چه وهم و چرک و عفونت مغزهای جاهلانه را ولی از اواز او نه هیچ جنبشی از انسانیت تکان خورد که گنداب جهل، بیمارتر و گرسنه تر در پی دریدن او بزاق دهان خود را با ولع فرو میبرد.
و اینگونه است که قریه به قریه افسانه ی شب های وحشی، سحرگاهان پردرد و سپیده ی صبحِ خاموش بر بال های گودی تداعی میشود.
گودی ها را تا صبح به پرواز در اوردم...
طوفان امد...
نخ فرسوده ی گودی را از دستم کَند...
بندپاهایم فرو ریخت و بر زمین افتادم...
در خاک تجزیه شدم ، دیگر هیچ چیز از من باقی نماند...
آه تاریخ! نمی خواهم این ها را باور کنم