یار بابه
همان روز فاجع افشار استاد حیدری را پیدا کردم که همرای رهبر شهید علوم اجتماعی آن مرکز علم وفرهنگی اش را ترک کرده بود، پریشان حال و خسته بود
آزاد وسرمست نه مکتب بود نه جائی برای سرگرمی ، من بودم و کوچه ها وپس کوچه مسجید سفید قلعه وزیر و تنها مسئولیت ومشغولیت دیدن عکس های رهبرانو شهدا بود، دریکی از روزها به اتفاق آقای م که تازه از ایران آمده بود تا مبارزه کند دیدن دوستانش که آنها نیز برای مبارزه آمده بودند رفتیم ، بعد از احوال پرسی تعارفات که برایم تازگی داشت یکی از آنها به دلم نشست صورت خندان ریش نازک چشمان نسبتا" سبز رنگ ونمافذ داشت ، خودش را نصرالله معرفی کرد وگفت چون از منطقه پیکی حصه دو هستم پیک هستم . چسپک من چسپید یار گم کرده را یافتم از بلا تکلیفی بیرون شدم به تعبیری وحدتی شدم وبه صف مبارزان پیوستم راه بسوی مرکز اقتتدار مردم{ علوم اجتماعی } باز کردم. با آقای پیک هرروز بیشتر صمیمی میشدم دیگر دوربین فیلمبرداری ام عفت آقای پیک نزد من بود و مسئول نقل ومکان آن بودم، آقای پیک یکی یکی و قدم به قدم مرا برای دوستان و هم حزبی هایش معرفی میکرد ، تا رسیدم خدمت معلم عزیز ابتدا ترسیدم زیرا برای من هر معلم از جنس مرد خط کش بدست بود ، من تا هنوز درد پره های خطکش راکه باگفتن...پشت دستانم فرود می امد احساس می کردم ، ولی او واقعا" عزیز بود وچنان مهربان که من از آن ببعد دردم را فراموش کردم وهر صبح را با تبسم معلم نو می کردم . در یکی از آن روز های شیرین و سر شار از غرور به دنبال آقای پیک وارد یکی از اطاق های مسئولین رده بالای حزب وحدت شدم اطاق بر خلاف تصور ام ساده وبی آلایش با گلیمی هزارگی فرش و دوشگ وبالشتی دیکور شده و شیغ ساده تر از اطاق مصروف مطالعه و نوشتن بود ، تا ما را دید با لبخندی از جایش بلند شد پیک را به آغوش کشید ، جل الخالق از لبخند وتبسم شیرین کدام یک تعریف کنم ازپیک یا از معلم عزیز و یا هم این شیخ. شیخ با من بدون آلایش و تعارفات خشک احوالپرسی کرد، اگرچه ظاهر ساده وآرام داشت ولی از قلم کاغذ مشخص بود که هیچ آرامش ندارد ، با حضرت شیخ توسط حضرت پیک معرفی شدم و پیک گفت ایشان استاد حیدری هستند، با استاد هرروز بیستر انس گرفتم چندین بار همرای استاد دیدن مرشد و رهبر استاد رفتم . استاد حیدری مرد پرتلاش پر کار و منظم بود، همیشه و هر روز بعد از نماز صبح و مغرب همدم رهبر و مرادش بود ، تقریبا" تمام تمام کارات اداری حزب وحدترا که روزانه صد ها مراجعه کننده داشت عهده دار بود همه را به خوبی اداره می کرد ،بر علاوه آن کمیسیونهای مختلف تدوین وتطبیق قانون اساسی اطلاعات ،روابط عمومی ....راه نیز اداره میکرد با این همه مسئولیت های زیاد انجمن های مختلف مردمی ، فرهنگی ، اقتصادی ، اجتماعی و.... را تشکیل و اداره میکرد ، یک لحظه آرام وقرار نداشت ، گاهی دشت برچی ، گاهی پل سوخته ، گاهی سرکاریز و گاهی هم قلعه شهاده.
استاد حیدری باور کامل از فقر فرهنگی واقتصادی مردم داشت و در این راستا عاشقانه در رکاب رهبر کمر خدمت برای مردم اش بسته بود، من هیچگاه خستگی را در سیمائی یار بابه مشاهده نکردم او همیشه بشاش و سر حال بود، لبخند رضایت همیشه بر لبانش نقش می بست که حاکی از موفقیت های که کسب می کرد بود. روزی استاد در میان کتابها و نوشته هایش مشغول نوشتن مطلبی بود ومن از روی کنجکاوی و یاهم ندانی از استاد پرسیدم که شما از این همه کار خساه وذله نمی شوید ،استاد لبخندی زد و یک بند از شعر با کنایه برایم گفت ( مازنده بر آنیم که آرام نگیریم) .روزهای آفتابی و. قشنگ زود زود در گذر بود ، بد خواهان و کرکسان شب پرست دیگر تحمل دیدن آن شکوه و جلال رهبری مردم ما را نداشت ، کم کم ابر های سیاه و تار فضائی افشار را در نوردید، کرکسان شب پرست بلبل کوه افشار را گلو برید ، فاجعه افشار را رقم زدند افشاریان را قتل عام کردند از خون پاک مردم ما بر در دیوار یادگار نوشتن و این یادگار "گل آقا است".
همان روز فاجع افشار استاد حیدری را پیدا کردم که همرای رهبر شهید علوم اجتماعی آن مرکز علم وفرهنگی اش را ترک کرده بود، پریشان حال و خسته بود ، لبخند سرد جای لبخند شیرین را از لبان استاد حیدری ربوده بود، استاد حیدری نگاهی معنی داری کرد وگفت خوب است سلاح بدوش شوی.
روزها وهفته ها تقریبا" یک ماه از فاجعه افشار گذشت اما استاد حیدری همچنان خسته و دل شکسته بود، اما همچنان ناقرار در سعی و تلاش بود نه شب داشت و نه روز ولی نه در مراکز فرهنگی نه غرق در مطالعه و نوشتن بلکه پا در پای قوماندانان پوسته در پوسته و قرارگاه در قرارگاه اینکه داخل پوسته ها و قرارگاه ها چی می گذشت خبر ندارم ولی داخل گارنیزیون حزب وحدت همیشه با قوماندانان از جمله شیرحسین مسلمی مشاجره لفظی داشت و او را به نسبت کم کاری هایش سر زنش می کرد. روز هژدهم حوت 1371 عقربه های ساعت روی یازده صبح قرار داشت استاد حیدری از گزمه اول صبح برگشته بود اما برخلاف روز های قبل سرحال و بشاش بود ، برایم جالب بود علت را از استا حویا شدم استاد حیدری تبسمی نمود گفت کاروان نظامی حزب وحدت از هزاره جات رسیدند و انها را جابجا کردم امید به خدا که وضعیت بهتر شود . استاد باز هم لبخندی زد و گفت ما امروز مسافرت می ریم باید آماده باشی گفتم چشم ولی هیچ نگفت که کجا بر گشتم خانه از پدر پیر ومادر پیرم خداحافظی کرد و آمدم مدرسه پل سوخته بر خلاف روزهای قبل تحرک بیشتر بود بعضی از قوماندانان آمده بودند تا قوماندان میثم را که اولین کاروان نظامی حزب وحدت را از غزنی آورده بود ملاقات کنند ، قوماندان میثم نیز برای قوماندانان و حاضران حرف می زد و از آمادگی مردم هزاره جات اطمینان میداد.
ساعت سه بعد از ظهر همان روز استاد حیدری با هیجان وصف ناپذیری برایم گفت آماده شدی گفتم بلی داخل یکی از اطاقک های مدسه رفتیم درآنجا بالبخندی شیرین ملیح قوماندان میثم برخوردم استاد برای قوماندان گفت که یکی ار همراهان هستم ، با هم بغل کشی و احوالپرسی کردیم ، تحسین وآفرین ام کرد ولی من نمیدانستم که کجا میرویم و مقصد کجاست . استاد حیدری سر صحبت را باز کرد و گفت ما انشاالله میریم سیاه خاک در آنجا نیرو های مسلح حزب وحدت و مردمی تجمع کردند و باآنها بر می گردیم میدان شهر قرارگاه های که بعد از سقوط نجیب بدست نیرو های ما بود باز پس خواهیم گرفت وفرقه 96 حزب وحدت را آنجا احیا وعملیات مسلحانه مانرا روی پغمان متمرکز خواهیم کرد . لبخند رضایت روی لبان استاد حیدری وقوماندان هویدا بود همه با اتفاق وارد اطاق رهبر شهید شدیم ایشان توضیحات مفصل و رهنمود های لازم را برای استاد حیدری و قوماندان میثم داد وگفت هماهنگی های لازم قبلا" صورت گرفته وهمین حالا حرکت کنید .
همه با رهبر شهید خداحافظی کردیم ولی استاد حیدری طوری دیگر ، رهبرش را شیرین به آغوش کشید شاید برای همیشه خداحافظی کرد. سوار بر یکی از کاماز های حزب وحدت که مسئول آوردن گندم های موسسه شهدا برای مردم غرب کابل شود شدیم ، پلسوخته را به مقصد چهارآسیاب ترک کردیم راه طولانی و دشوار بود بخصوص من که داخل سیت نبودم پشت کاماز بودم و کاماز هم خالی تا چهارآسیاب هیچ جائی بدنم سالم نماند. ناوقت های شب چهار آسیاب رسیدیم وارد یکی از سماواط ها شدیم تا شب را سحر کنیم ،غذا خواستیم و خوردیم ولی مردم بادیدن چند چهره هزارگی در آنجا حیران بودند گویا ما از فضا آمده باشیم برای آنها جالب بودیم.
صبح از راه رسید هوا آفتابی ولی سرد بود ،صبحانه را خوردیم استاد حیدری و قوماندان میثم رفتند تا با مسئولیت حزب اسلامی دیدار کنند، ساعت دوازده ظهر استاد حیدری و قوماندان میثم بعد از دیدار با مسئولین حزب بر گشتند و باهم رفتیم تاز انبار گندم که توسط داکتر سیما ثمر برای مردم غرب کابل ایجاد شده بود دیدن کنیم ، گندم های زیاد در یک فضائی باز انباشته شده بود و توسط پلاستیک پوشانده شده بود تا از گزند برف وباران در امان بماند، استاد حیدری چرخ زد میان گدام گندم همه را از دید گذراند و گفت کار انتقال گندم به کندی پیش می رود مردم غرب کابل نیازمند این گندم هاست اگر اینها سریع تر به دست مردم برسد کاری فوق العاده است. ( استاد حیدری زمانیکه سیلوی مرکزی توسط حزب وحدت اداره می شد تلاش زیاد به خرج داد که گندم های ذخیره شده را بین مردم تقسیم کند ولی موفق به اخذ جواز شرعی آن نشد تا گندم های سیلو در آتش کین سوخت و یا هم تاراج شد).
قبل از فرار سیدن شب یک عراده جیپ کیرایه کردیم راه پیش گرفتیم هی میدان طی میدان تا رسیدیم میدان شهر هوا خیلی سرد بود و برف از بند پا بالاتر بلافاصله استاد حیدری و قوماندان میثم از قرار گاه که برای حزب وحدت واگذار شده بود دیدن کردند و امکانات آنرا وارثی نمودند خوشحال بودند برق خوشحالی از چشمان شان پیدا بود . محل شهادت حاجی عبدل و فاضلی و..... را پیدا کردند به روح بلند وملکوتی آنها فاتحه خواندند. شب را در میدان شهر گذراندیم فردائی آن روز تورن امان قوماندان معروف حزب اسلامی در آنجا یک را بلد را همرا ما ساخت تاما را همراهی کند ، سوار بر جیپ روسی شدیم از راه پرخم و پیچ گذر نموده تا دامنه های کوتل چرخک رسیدیم ، موتر دیگر توان رفتن نداشت پیاده شدیم نفر راه بلد ما را تا یک مسجید در دامنه های کوه همراهی کرد ، ما را برای خادم مسجد معرفی کرد که برادران هزاره ما سیاه خاک میروند راهنمائی کنید. داخل مسجد شدیم مسجد گرم بود ، نماز ظهر را اقامه نمودیم ، یکی از اهالی محل مارا رهنمائی کرد که چگونه برویم ، بلافاصله مسجد را ترک کردیم راه کوه پیش گرفتیم، راه صعب العبور و نا پیدا بود ، ما همچنان با تمام قوت پیش میرفتیم.
هوا تاریک و راه باریک میشد تا اینکه درمیان ابر ها گم شدیم راه ناپدید شد دیگر قدرت تشخیص نبود که بلندای کوه وکتل کدام است دره وسراشیپی کدام است ،درفاصله کمتر از دومتر همدیگر را نیز دیده نمی توانستیم ، چند بار اتفاق افتاد که همدیگر را گم کنیم وصدا کنان پیداکنیم ،کم کم گرسنه شدیم نزدیک هم نشستسم کاروان ما هفت نفر بود استاد حیدری قوماندان میثم ،داکتر فیضی و سه نفر از همراهان که میخواستند با همکاری ما به خانواده هایشان در هزاره جات برسد . قوماندان میثم کوله پشتی اش را باز کرد مرغ سرخ شده ونان بیرون آورد ومساویانه آنرا تقسیم کرد همه خوردیم مزه دار بود ، همه باور ما این بود که این آخرین غذائی باشد که خوردیم خدا داند که مانصیب کدام درنده شویم ما از گوشت مرغ بریان شده سیر شدیم چی از گوشت یخ زده ما سیر شود؟
امید به زندگی قطع شده بود،همه کلمه های مانرا خواندیم از خدا و همدیگر طلب بخشش کردیم . قوماندان بعد از اینکه کتابچ خاطرات اش را بعد از نوشتن چند سطر درجیب گذاشت گفت سعی کنیم که از همدیگر زیاد فاصله نگیریم و کم کم طرف پائین کوه عقب نشینی کنیم زیرا چاره نیست ، استاد حیدری از عقب نشینی خوشحال نشد نا راحت وغمگین شد ، قوماندان متوجه حالت روحی استاد شد و گفت استاد این یک عقب نشینی تاکتیکی تا مگر زنده بمانیم . خدا بار دیگر چانس زندگی برای ما داد از کوه از میان برف ازمیان درنگان زنده وسالم برگشتیم در همان مسجد که از آنجا کوهنوردی ما را آغاز کردیم خوشحال شدیم. وارد مسجد شدیم اهالی منطقه در آنجا جمع بودند تا روزه را افطار کنن، انواع واقسام غذا ها ولی برای افطار نه بیشتر ، ماهم گرسنه بودیم ، مقداری از آن نصیب ما هم شد ولی خیلی کم بود . بعد از افطار نماز تراویح آغاز شد آقای حیدری دستور داد که نماز تراویح را اقامه کنیم برای شکر گذاری از خدا که تا حالا زنده ماندیم ، نماز تراویح خیلی طول کشید ،شاید برای ما که خسته و ذله کوهنوردی بودیم ، نماز تراویح تمام شد همه رفتند طرف خانه هایشان برای صرف غذا ماماندیم وشکم گرسنه در کنج مسجد ، منتظر بودیم که شاید کسی پیدا شود که برای ثواب برای ما غذا بیاورد ولی نیاور،ماهم خسته بودیم و زود خواب رفتیم ، نمیدانم چیقدر از پاس از شب گذشته بود که سر و صدائی از بیرون مسجد آمد از خواب پریدم بخیال اینه برای ما سحری غذا آورده همه جا ساکت آرام بود وصدا ازپشت دروازه مسجد واضح و روشن به گوش میرسید ، چند نفر برای کشتن ما آمده بود ولی با مفالفت خادم مسجد برخورده بود خادم مسجد میگفت اینها مهمان تورن صاحب است اگر موی سرشان کم شود منطقه حاجی صاحب که همان تورن امان است به آتش میکشد ، پس اول مرا بکش بعد وارد مسجد شوید . دستم را زیر سر استاد بوردم تفنگچه اشرا بیرون کشیدم آماده دفاع شدم ، دیدم قوماندان صاحب میثم نیز کلاشنکوف اش را آنچنان ماهرانه آماده کرد که هیچ صدائی بیرون نداد ، بلاخره کسانیکه برای کشتن ما آمده بود موفق نشد و رفت.
وقت نماز صبح خادم مسجد آمد وگفت دیشب برای کشتن شما نفر های اتحاد اسلامی آمده بود ولی مانع شدیم اما شما باید هرچه زودتر مسجد را ترک کنید که آنها بر خواهند گشت نماز خواندیم اندکی معطل شدیم که هوا روشن شود تا دچار مشکل شب قبل نشویم ، با روشن شدن هوا مسجد را ترک کردیم ، هوا خیلی سرد بود باد شدید چب راست میوزید برف های خشک وسبک را گاهی اینطرف و گاهی آنطرف سرگردان میکرد جائی هیچ برف نبود وجائی برف از کمر هم میگذشت . تازه متوجه شدم که من واستاد تجربه مسافرت طرف هزاره جات را نداشتیم ، وقتی از کابل به قصد مسافرت آمدیم آنجا هوا بهاری بود و نیازی به لباس گرم نبود ، ما با همان لباس بهاری و سبک آمده بودیم باد وقتی همراه با برف بلند میشد از تخته پشت تا پشت گردن و از پیش رو تا روی سینه وزیر گلو برف پف میکر ، دیگران مجهز بود پطلون برک جمپر امریکائی دستمال چریکی ، عینک ها دودی ، دستکش های پشمی و جوراب های دست با هزارگی. به راه ما ادامه دادیم ، قوماندان میثم مانند آهو پرش میکرد برف را چیر میکرد راه برای ما هموار میکرد هرچه آمدیم راه خطرناک و سرد میشد ، من دیگر توان حرف زدن نداشتم صورت ام را یخ زده بود لبان ام جمع نمیشد ، استاد حیدری بهتر از من بود زیرا پطوی با خودش داشت و نیز لنگی پدر وطن واقعا" انجا نعمت بود آنرا دور سرش پیچیده و صورت را نیز با آن پوشانده بود .آخرین نفر قطار بعد از استاد من بودم ، تعادل نداشتم ، گاهی از راه منحرف میشدم داخل برف به خطا میرفتم پاهایم سرد و کرخت بود و دیگر هیچ احساس سرمانمی کردم.
بعد از هفت ساعت طی و طریق در بلندای کوتل چرخک در جوار صخره بزرگ در دل آفتاب افتان وخیزان خود را رساندیم و مانند پنگوین ها حلقه زدیم تا برای چند لحظه از شر برف در امان بمانیم . استاد حیدری لب به سخن گشود و گفت هرکسی تا آخرین توان باید تلاش کند ولی توان من به پایان رسیده گفت ( موجیم که آسودگی ما عدم ماست) ومن به عدم رسیدم دیگر توان رفتن ندارم مرا بگذارید همینجا توانم را از دست دادم دیگر به هیچ دردی نمیخورم ، همه وحشت زده شدیم، من بیشتر زیرا وضعیت من به مراتب بد تر از استاد بود ولی نیروی جوانی جان نصف جانم را حرکت میداد . قومندان میثم کوله پشتی اش را باز کرد و دنبال قوتی لایموت میگشت ولی خالی بود، ناگهان با خوشحالی گفت استاد عمرت در دنیا باقی مانده است یک دانه بسراق دارم آنرا به دست استاد داد که بخورد ، استاد گرفت و طرف همه پیش کرد که بخورد کسی نگرفت یعنی همه توافق کردند که باید استاد حیدری آنرا بخورد> استاد آنرا خورد، از قوماندان تشکر کرده خدا را نیز شکر کرد ، گفت خوشحالم که باز هم چانس زندگی دارم بابه منتظر است مردم غرب کابل منتظر است ، زخ خورده گان افشار منتظر است اسیران مردم ما در پغمان و قرغه منتظر است ، شهیدان خونچکان در زیرآفتاب و سیاهچالها منتظر است ولی هیچگاه نگفت که زنم و دختر سه ساله ام منتظر است .
فرمان حرکت داد قوماندان میثم در صف اول قرار گرفت تا برف را چیر کند ، استاد صورت یخ زده ام را بوسید و گفت غیرت کن چیزی نمانده اشاالله پیروز میشویم. شاید پنجا متر بیشتر بالا رفتیم و حدود صدو پنجاه متر دیگر باقی بود ، تا آخرین قله را فتح کنیم ولی هرچه تلاش کردیم نشد مانند مشت به سندان کوبیدن بود ، یکقدم پیش میرفتیم سه قدم باد ما را عقب میراند تلاش بی نتیجه بود و فتح قله محال ، کسانیکه برف را چیر میکرد دقیقا" قوماندان میثم نبود راه را کچ کرد، مستقیم از زیر قله راه کشید آنها پیش و بعد از استاد نفر آخر من بودم از پشت آنها راه آسانتر شد زیرا سر ببالا نبود یک مقدار یعنی چیزی حدود هفتاد متر ، ناگهان صدائی مهیب مانند انفجار شنیدم احساس کردم زیر پایم خالی شد یکبار دیدم با تمام شدد پائین کوه میروم دیگر نفهمیدم که چی پیش آمد یک وقتی چشمانم را باز کردم دیدم تا شانه زیر برفم با خودم فکر کردم که مرا باد زده اینجا لائی برف انداخته ، خودم را تکان دادم احساس کردم برف خیلی سخت و محکم است، از روی شانه هایم کنده برف بزرگ پائین لغزید شانه هایم باز شد خودم را بیشتر تکان دادم برف جا باز کرد یعنی مرا اجازه داد که بیایم بیرون . اطراف ام را نگاه کردم دیدم هیچ کسی نیست من در کف دره ام وجائی که قبلا" بودم خیلی بالا است .احساس غریبی برایم مستولی شدم با خود گفتم روز بد برادر ندارد همه مرا تنها گذاشتند ورفتن ، خیلی ترسیدم چارغوک یعنی با دست پا بالا که زا آنجا پائین افتادم بودم حرکت کردم دست وپایم کرخت بود هیچ احساس نداشت خودم را در بلندا رساندم درست در نقطه که بودم ، هیچ کس نبود آن وقت فهمیدم که برف کوچ کرده ولی تصوری نداشتم که قهرمانان مردم ام در زیر برف جان دهد یار راستین ودیرین بابه مزاری زیر برف شود و نفس های گرم اش که زمانی همدم بابه بود زیر برف سرد شود آرزوی مردم اش و انتظارات (هم نفس ) را در سینه لبریز از عشق مردم و مزاری یخ زند وخاموش شود ، باورم نمیشد قوماندان میثم آن عقاب بلند پرواز که اولین نیروی رزمی کمکی را وارد غرب کابل بعد از فاجعه افشار کرد به این سادگی زیر برف جان دهد.
نا امید سر جایم نشستم ولی بلند شده نتوانستم در جا یخ بست نفسم سنگینی میکرد، که دونفر از همراهان یعنی دونفر که نفر اول ودوم برف را چیر میکرد وآ نها از لبه برف کوچ عبور کرده بودند و جان سالم بدربرده بودند به سراغم آمد از جایم بلند کرد پاهایم از زانو باز نمیشد کشان کشان تا دوباره خون در جریان افتاد و بازبان اشاره پرسیدم که دیگران کجاست آنها گفتند که سرت به سلامت همه زیر برف خوابیده آه از جگر کشیدم هرچه استادم را صدا زدم ولی او نشنید
برف مانند کانکریت سخت شده بود دیگر به چیر نداشت آنقدر جیغ زدم که یخ های صورت ولبانم باز شد ولی همچنان صدائی استادم و قوماندان را نشنیدم آنها آرام وبی صدا زیر برف خوابیده بود تا دیگر از روی بابه و مردم خجالت نکشد تنها چیزی که از آنجا یافتم لنگی استاد بود که با سر برهنه پیش خدا رفته بود تا مظلومیت مردم اش را شرح دهد.
نا امید شدیم و نمیدانیستیم کجا برویم به که بگویم و در کجا هستیم نالان ، گریان از کوه آمدیم پائین چشمم به بیرق سبز افتاد نمیدانم چی شد که از هوش رفتم ، وقتی به هوش آمدم تمام بدنم سوخت میکرد از نوک انگشت پا تا نوک بینی ولاله های گوش ، از جایم بلند شدم دیدم پشت بخاری ام خیلی ها اطرافم جمع است. نمدانستم کجا استم ، یکی پرسید گفتم فلانی با کی بودی گفتم با استاد حیدری و قوماندان میثم آه از نهاد آنها بر آمد اشک چشمان قوماندان داکتر سمیر قوماندان قرارگاه سیاه {پیتو} بر آمد ، تمام نیرو هایش را فرستاد جائی که برف کوچ کرده بود تا مگر فرجی شود. نزدیک های شب آقای اکبری آمد از جریان آگاه شد و ظاهرا" اظهار تاسف کرد ، مردم سیاه خاک وسیه پیتو چند روز متوالی جستجوی شانرا با لای برف کوچ ادامه دادند تا همه را از زیر برف کشیدند ، طبق روایت کسیکه آنجا حضور داشت پیکر پاک و یخ زده استاد حیدری را از زیر دونیم متر برف بیرون کشیدند گفتند استاد در زیر برف تقلا و تلاش کرده که بیاید بیرون ولی برف مانند سنگ سخت بوده ونتوانستند که از زیر برف بیرون آید، گفتند قوماندان میثم را از زیر دوازده متر برف بیرون کشیدند که کمر مقاوم اش شکسته بود. یاران بی نظیر بابه در 22 حوت 1371 رخت سفربست و نفس های گرم شان زیر برف سرد شد. وقتی بعد از چندی دست خالی برگشتم کابل عکس های استاد حیدری را درمیان سایر شهدا بود دیدم که مردم اش را تماشا .... پایان
نمی دانم این نا نوشته های من مطابق ذوق کسی خواهد بود یانه ولی امید وارم گپی که از دل خیزد بر دل نشیند ، منظورم فقط یا آوری بود از خوب ترین یار بابه ، صادق ترین همکار بابه و شجاع ترین پیش مرگ بابه استاد محمد موسی حیدری که بعد از شهادت پیشوائی شهید اسطوره همیشه جاویدان وطن بابه مزاری(رح) به یاد فراموشی سپرده شد.
روح بلند شان شاد