خیلی آسان وزود، اسمش را ازش گرفتند ودیگر او را "گل چمن" صدایش نمیکنند. خودش میگوید، من هنوز خرد بودم و پدرم چندین سال بود که ایران رفته بود ومن قیافه اش را دقیق بخاطر نداشتم. همیشه انتظار دیدار پدر را می کشیدم. مادرم از پدرم بسیار کم حرف میزد؛ آن هم زمانیکه زنان آغیل کنایه آمیز سر قصه­های زنانه را در مورد پدرم می­کشانید. شاید او از انتظار پدرم خسته شده بود وحرف زدن در مورد پدرم را دوست نداشت. من سالهای دوری پدر را نشمرده بودم. شاید مادرم ودگران میدانستند. اما آجه (مادربزرگ) پیرم، از پدرم حرفها به سینه داشت. آجه ام با من وخواهر کوچکم شبها، تا نیمه­ی­ شب از پدرم ورنجهای یک مادر وکودکی­های او قصه میکرد. بسیاری شبها در حال قصه گفتن خواب میرفت ویا ما خواب میرفتیم. آه سردی میکشید ومرگ را به دلیل آرزوی دیدن فرزندش آرزو نمیکرد. اما زنده­ماندن را به خاطرمعتادی و"ناسیالی" پسرش ترجیح نمی­داد. دردهای مادربزرگم تمامی نداشت. میگفت: "قربان" بدبخت معتاد شده بود ودر خانه خوب کار نمی­کرد وچند روز درخانه خبرش نبود. همرای ما دروغ میگفت. قسمها(سوگند) میخورد که تریاک نمی­کشد. ولی سیگارش همیشه داغ (روشن) بود وبزودی قرضدار شد وایران رفت. گل چمن آب در چشمانش حلقه زده با سر چادر سیاه اش پاک میکند وادامه میدهد: پدرم پیسه هم روان نمی­کرد و ما گاهی سیر وگاهی گرسنه شب و روز مانرا تیر(سپری) میکردیم. من و مادرم هر روز صبحِ تاریک نماز خوانده به کوه میرفتیم وبعضی وقتها نماز خود را در سرچشمه میخواندیم. نزدیکی­های مان هیزم بوته بیخی تمام شده بود و فقط کم کم کییرپی یا (غوزبه یا غوزبی) مانده بود که وقت آتش کنی بزودی خاکستر میشود. ما­ هر­روز همرای زنان ودختران حصارک(نام دِه گل چمن) تقریبن دوسه ساعت راه از آغیل دور میرفتیم. سبدهای ما از سنگینی تالهای­شان(چوبهایش) می شکستند. ما به همه چیز عادت کرده بودیم. وقت علف که میرسید، علف میاوردیم و...

 

 روزیی از کوه آمده بودیم بسیارمانده وخسته. نزدیک خانه ما یک سنگ کلان ومسطح بود که همیشه آنجا نفس تازه میکردیم؛ پسر همسایه ما دویده آمد واز ما سیبید(شیرینی) خواست که آته توآمده! نمی دانم چی قیسم(چطور) خود را به خانه رساندم ورفتم نزد پدرم. مادر آنوقت نرفت؟! پدرم اول مرا نشناخت! دیگران گفت: "گل­چمن" است دخترت. دستان پدر را بوسیدم واو هم دستان مرا! پدرم مرا در آغوش نگرفت خیلی آغوش پدر را دوست داشتم!.

 

 چند روز از آمدنش سپری شد؛ پدرم تصمیم گرفت دیوال(خانه) نو جورکند(بسازد). میگفت پول نداریم باز خیره خدا مهربان است! ما همه زن ومرد دست بکار شدیم وکار میکردیم. آب کشیدن بالای ما(زنا ودخترا) بود آنهم درپشت. آب پانزده تا بیست دقیقه دور بود. یادم نیست چند مدت خانه نو را کار کرده بودیم؛ پدرم را دیدم که  همرای "ظاهر" درختان آنها را داشت اره (قطع) میکردند. من حیران ماندم، پدرم نی پول آورده ونه آنها کسی را قرض میدهند. چطور درختان آنها را گرفته؟!

 

***

 

یک بیگا(شب) پدرم گفت: او دختر تو کلان شدِه، دیگه زیاد بورونا نگردی؟! من از پدرم میترسیدم، هیچ گپ نزدم و... چند مدت ازحرف­های پدرم گذشت و خط ونشان پدرم زیادترمی­شد. همه سرنان بودیم پدرم گفت: فردا مهمان­های مهم داریم خانه را تمیز کنید وتوشک­های نو را هم بکشید واووار(فرش) کنید. فردایش توشک­هایکه سالها استفاده نشده بود را از بین دهلیز بیرون کشیدیم وفرش کردیم. پدرم گفت مهمانان آغیل گیی هستند! من از همه چیز بی خبر بودم! اما حدس میزدم. پدرم آن صبح با مادرم گفته بود، دختره(گل­چمن) را به ظاهر دادم وامروزآنها برای بله سری(شیرینی خوری) میآیند با دختر خودت صحبت کن!  مادرم که  از معتادی پدرم رنجها  کشیده بود. میدانیست که شوهری معتاد یعنی چی؟ با پدرم دعوا کرده بود اما هیچ تأثیر بر تصمیم پدرم نداشت. "غیرت مردانه" پدرم اجازه ی گوش کردنِ حرفهای مادرم را برایش نمی­داد.

 

من وقتِ به حدسم یقین پیدا کردم؛ خیلی گریه وفریاد کردم، حتی سعی کردم خودم را بامرگ موش کارم را تمام کنم. برای اولین بار پدرم را "بدوا" (دشنام ونفرین) کردم. اما همه  چیز پیش "غیرت" و "مسئله آبروی" پدرم ناکام بود. ما بخاطر داریم که دختر یکی از آشنایان ما وقت تصمیم پدرش را در مورد ازدواجش نپذیرفت، آخر به زور"تیاغ" راضیش کرد!  اووف! پدری که سالها آرزوی آمدنش را میکردم، فقط برای تباهی من آمده بود. شاید کسی  برایش گفته بوده، دخترت کلان شده و...

 

پدرم مرا در بدل چند درخت ومبلغی پول نقد فروخت! مرا به یک مرد، که مثل خودش معتاد بود و همیشه ازش بدم میامد گرفتار کرد. ای کاش هیچ زنده نبودم وهرگز پدرم را نمی­دیدم! از زمانیکه نامزد شدم، دیگر مرا کسی "گل چمن"  صدا نمیکرد و نامم به "خاتون ظاهر" بدل شد. من دوست داشتم حتی وقت شوهر هم بکنم باید نامم را بگیرند. شوهر معتادم در خانه اش هیچ چیزی ندارد حتی یک زنده دم! با فقر میشه زندگی کرد اما با شوهری... من در خانه پدر هم ... او همیشه مرا مثل دیگر مردان اینجا هیچ وقت نامم را بزبان نمی آورد. مردمانِ اینجا زنان شان نام ندارند؟! اگر شوهران شان صدا کنند "اوه، هوی، هو،او" صدا میکنند و دیگران بنام فرزندان شان. اگرفرزندی نداشت "خاتون فلان" نام دارند. از زنده ماندنم بیزارم! و حالا هیچ امید برای زندگی مرفه را ندارم. اگر این دو پسرم آدم شود که برای خودشان خوب است و... گل­چمن: خدایا! سهم من از زندگی چیست؟ زندگی من دست کیست؟ حیاتِ دختران با چی قیمتی بفروش میرسد؟ اخلاق، انسانیت، وجدان،آگاهی، مسلمانی و... کی طلوع خواهند کرد؟

 ادامه­ی این داستان و زندگی کردن در متن این نوع داستانها، هستیی واقعی هزارها "گل چمن " است ومعنی واقعیت واقعیتِ زندگی شان!

خوانندگان! این داستان واقعی، گوشه­ی ناچیزی از"پدرسالاری" وخشونت مضاعف علیه زنان ودختران دردهات افغانستان (جهنم زنان ودختران) است. اما وضعيتِ واقعي دهشت​ناک​تر از آن بوده وهست که بتوان آن را به مفاهيم زباني برگرداند و يا با چشمِ خيره­ی دوربين به تصوير کشيد.

رضوی نیکی: 1392/3/23 کابل