رفتنت خون در دل خورشید کرد
معصومه خاوري
۱۳۸۹ شنبه ۷ حمل
1
نسخه مناسب چاپ
متن ارائه شده بانو «معصومه خاوري» در مراسم پانزدهمين سالگرد شهادت شهيد مزاري-اصفهان
خواست ما این است که جنگ نباشد! خواست ما این است خذف نباشد، پذیرش باشد. خواست ما این است بیایند یک روز در تاریخ افغانستان، افغان ها اثبات کنند که لیاقت و توانایی این را دارند که مشکل خود را در بین خود حل کنند.
به نام یزدان پاک
رفتنت خون در دل خورشید کرد ....اشک اندر دیده ' ناهید کرد
هجر ما در سوگ رهبر کمتر از یعقوب نیست او پسر گم کرده بود و ما پدر گم کرده ایم
پدر! ای بابه مزاری! درد فراق تو را چه کسی می تواند توصیف کند؟ مردمی خسته تر از خسته؟ پدرهاشان؟ یا مادرهاشان؟ ...
نسلی از روزگار بودنت گذشته است ... معدود افرادی تو را شاید آن گونه که شایسته ی شناختن بودی می شناسند.
خوانده ام در کتاب ها، احوال روزگار کودکیت را و قلبت را که می گویند از همان روزها آکنده از درد بود. آکنده از درد بود برای مردمی که سرهاشان را به پایین گرفته بودند، آرام می آمدند و می رفتند، مردمی که غم عظیم بی هویتی و پوچی قامت راستشان را خم کرده بود و ننگ داشتند از ابراز قومیت شان، از هست بودنشان ...
پدر مهربانم، بابه مزاری! می دانم هنگامی که سرمشق جهاد و مبارزه را از بلخی قهرمان می گرفتی، با او فریاد کردی درد مردم پردرد را ... فریاد کردی ...
چه ابتلا است که در هر بلاد می نگرم نزاع مذهب و جنگ و نژاد می نگرم
نوای عدل بهر نای لیک وقت عمل خلاف مصلحت عدل و داد می نگرم
ای پدر مهربان! ای بابه مزاری! تو از عدل گفتی! تو از حق گفتی ... تو فریاد کردی که «صحبت کردن از قضایای تاریخی در ارتباط با درد یک مردم و ظلمی که در حق آنها شده به معنای «جنگ» نیست» تو گفتی از این که باید افتخار کنم بر مذهبم، قومیتم ... به بودنم ... در زمانی که اظهار بودنم ننگ بود و کسی توان ابراز هویتش را نداشت.
رهبرم! ای پدر مهربان فرزندان وطن!کشورم زنده شد، وطنم زنده شد ... همان لحظه ای که با فکر بلند و اراده ی استوارت توانستی بین من و من ها پیمان وحدت ببندی، افغانستان زنده شد و ترک برداشت طلسم نفرین شده ی این ملت خسته ... وطنم زنده شد همان لحظه ای که گفتی افغانستان سرزمین ماست نه من ها ... این پیام زیبایت در دلم طنین انداخت که «افغانستان خانه مشترک تمام اقوام و ملیت های ساکن کشور است».
چه زیبا یاد آور شدی حقارت قومی را که پیرو عصر جاهلیت اند که چه پوچ و واهی است افتخارشان به قومیتشان ...
رهبرم! فریاد زدی و با فریاد بلند و آرمانی ات شکستی حصار استبداد قومی را ... افغانستان خسته ام، دل سرد شده از مردم خسته اش ... می توانم بهارش را در میان حرف هایت پیدا کنم، گوش کن رهبرم، گوش کن... درست زمزمه می کنم آوای بهاریت را ... که سخنان وحدت آفرینت هنوز در دلم جاری است که فریاد زده بودی؛
« خواست ما این است که جنگ نباشد! خواست ما این است خذف نباشد، پذیرش باشد. خواست ما این است بیایند یک روز در تاریخ افغانستان، افغان ها اثبات کنند که لیاقت و توانایی این را دارند که مشکل خود را در بین خود حل کنند. ما طرفدار برادری میان همه ی ملیت ها هستیم و برای همه ی ملیت ها حقوق مساوی قائل هستیم تا طبق شعاع وجودی شان سهم داشته باشند».
بابه مزاری! رهبرم! ای سرور آزادگان وطن
رنج عظیم دردمندان را چه صبورانه التیام دادی و چه شکسته شدی از غم پرپر شدن افشارها و افشارها و افشارها ... لحظات تاریخ ثبت کننده ی دردهای بی امان این خاک بوده است. صدای شیون زنها و کودکان، مردان، محرومان و مظلومان ... همه و همه جز تاریخ پردرد این مرزو بوم بوده و هست. صدای های های گریه های تو از داغ افشارها پرده از قلب پردردت برداشت و مردم نگریستند که قلب خسته مردی که سالیان دراز التیام دهنده ی دردشان بوده و هست.
درد فراق تو را چه کسی می تواند توصیف کند؟ پیرزن خمیده ی خیره به عکست یا کودک حیران میان این جمع؟! درد فراق تو را چه کسی می تواند توصیف کند؟
رهبرم! سرورم! ای مزاری بزرگ! با بدنی پاره پاره رفتی از دیار پر غم ما ... ما وارث افتخار و سربلندی شدیم و عزت از تو به ما ارث رسید و تنها غمهایت به یادگار ماند برای تنها یادگارت ...
درد فراق تو را چه کسی می تواند توصیف کند؟ درد فراقت را می توان در بغض نشکسته یادگارت توصیف کرد. درد فراقت را نگاه یادگارت فریاد کرد.
ای که آ واز تو، در گو ش دلم٬ آ ن گر دد که گهر٬ در تن بی رنگ صدف جان گردد
زخمهای تو ٬ هنوز ا ند٬ فروزان در من که شبی٬ بی رمق خاک٬ چرا غان گر دد
خون تو ریخته ٬ جاری شده و می با ید که رگ و ریشه ی ٬ انبوه درختان گردد
خون تو ریخته٬ شک دارم از این خاک عقیم که کسی سر ٬ بدر آورده و خوا هان گردد
تو شهیدی ٬ تو شهیدی که نمی دانم کی ؟ خون تو در دل این طا یفه ٬ ایمان گردد