کاکا شاگرد کار نداری!
عبدالله رفیعی
۱۳۸۹ سه شنبه ۲۴ حمل
15
نسخه مناسب چاپ
کاکا خوب است. من قبول دارم و حاضر استم، که کار کنم، ولی خواهش می کنم، معاش مرا هر ماه اول تاریخ بدهید، من می خواهم از این به بعد اول هر ماه خودم کرایه خانه را بدهم، تا صاحب خانه، مادرم را لت و کوب نکرده و ما را از خانه بیرون نکند.
ساعت دوازده ظهر بود. کاکای مکتب زنگ رخصتی را زد. شاگردان مکتب کتابهای شانرا داخل دستکول های شان نموده و با شور و ولوله به طرف خانه های شان رفتند. من ظهرانه ام را باید در هوتل نزدیک مکتب می خوردم، تا سر وقت به مکتب بعدی می رسیدم.
- کاکا سلام، کاکا امروز چه داری.
- برادر! هرچه بخواهی است. فقط امرکن، چه دوست داری، که برایت بیاورم.
- تشکر کاکا، یک بشقاب برنج اگر لطف کنید، بسیار خوب است.
- به چشم. این هم بشقاب برنج شما، بگیرید و نوش جان کنید.
- کاکا امسال شاگرد نداری، که تنها کار می کنی؟
- آی برادری گلم، در این سالها کی شاگردی می کند. زندگی و روزگار مردم بسیار خوب شده است و همه اولادهای شانرا به مکتب روان می کنند. من حاضرم بهترین معاش را بپردازم، تا یک شاگرد داشته باشم، ولی چه کنم، که شاگرد پیدا نمی شود.
بعد از تکان دادن سرم در تایید حرف های کاکا، بشقابم را گرفته و بسوی یکی از میزهای، که خالی بود، رفتم، تا غذایم را آنجا بخورم. برق قطع بود و به جای شنیده شدن، صدای موسیقی از تلویزیون، امروز در هوتل سکوت حکمفرمایی می کرد. لقمه اولم را برداشته بودم، که صدای پسرک ده یا دوازده ساله ای را شنیدم. پسرک با صدای بلند، در حالیکه یک پایش را بیرون دروازده هوتل و پای دیگرش را داخل دروازه هوتل گذاشته و به دروازه تکیه زده بود، می گفت:
- کاکا شاگرد کار نداری؟!
- شاگرد - شاگرد! کی می خواهد شاگردی کند.
- من، می خواهم شاگردی کنم، بگو شاگرد کار داری یا نه.
- خوب، خیلی خوب. خانه ات کجاست.
- خانه ام دور است. نیم ساعت دورتر از اینجا. بگو شاگرد کار داری یا نه.
- پدرت چه کار می کند، چرا درس نه می خوانی.
- پدرم شهید شده است. من بعد از این درس نه می خوانم. بگو کاکا شاگرد کار داری یا نه.
- خوب، مادرت چه کار می کند، چرا تو را به مکتب نه می فرستد.
- مادرم در خانه خیاطی می کند، ولی نه می تواند، که فیس مکتب، کرایه خانه و دیگر خرچ های خانه را پوره کند. خوب کاکا حالا بگو، که شاگرد کار داری یا نه.
- والله در این روزها چندان کار هم نیست، ولی حالا، که تو امید کرده و اینجا آمده ای، تو را شاگرد می گیرم. بگو، چه قدر معاش می خواهی.
- هر قدر خود شما گفتید، درست است. انصاف به دست خود شما.
- خوب پسر جان! حالا که خودت روی من اعتماد کرده ای، در سه ماه اول هر ماه را برایت، سیصد روپیه می دهم، تا کار بلد شوی و بعد از آن ماهانه ششصد روپیه می دهم.
- کاکا ششصد روپیه کم است، تنها فیس مکتب خواهرم کوچکم، ماهانه سیصد روپیه شده است.
- پسر جان کار بلد نیستی و راه خانه ات هم بسیار دور است. به هر حال دل خودت، اگر قبول داری خوب، اگر قبول نداری خدا حافظ ات. شاگرد، که کم نیست، شاگرد زیاد پیدا می شود و معاش هم کمتر می گیرد. پیش تر یک پسرک آمده بود، ولی من از اخلاقش خوشم نیامد. تو پسر خوب معلوم میشوی، من دلم برایت سوخت و به همین خاطر تو را معاش زیادتر وعده شدم.
- کاکا خوب است. من قبول دارم و حاضر استم، که کار کنم، ولی خواهش می کنم، معاش مرا هر ماه اول تاریخ بدهید، من می خواهم از این به بعد اول هر ماه خودم کرایه خانه را بدهم، تا صاحب خانه، مادرم را لت و کوب نکرده و ما را از خانه بیرون نکند.
- خوب است، خوب است. روز اول هر ماه معاش ات را می دهم، ولی به شرطی که...
من، که شاهد این گفتگو و گفتگوی خودم با کاکا بودم ، مات و مبهوت گشته بودم. من از جایم نیم خیز شده و به طرف کاکا هوتلی نگاه کردم، تا خواستم اعتراض کنم و چیزی بگویم، کاکا بسویم چشمک زده و خندید. من لحظه ای ساکت ماندم و بسوی دیگران دیدم، دیگران فقط نگاه می کردند و ساکت بودند. من هم ساکت شدم و چند لحظه بعد در جواب خنده کاکا بسویش خندیدم، دیگران نیز این کار را کردند. اینک ما به هم می خندیدم و ما باهم می خندیدیم... کاکا به افتخار پیدا نمودن شاگرد جدید و سکوت مردانه من، پول غذایم را، که صد روپیه می شد، امروز از من نگرفت و من، با دل خوش از هوتل بیرون شده و بسوی مکتب رفتم، تا به شاگردانم درس و اخلاق آموزش بدهم.