براي آنان كه كابل را نديده اند

وقتي از كابل بيرون برويم، در بسياري از شهرها و روستاهاي ديگر آدمهاي زيادي را مي بينيم كه آرزوي ديدن كابل جان را در سر مي پرورانند و ديدن پايتخت كشورشان يكي از آرزوهاي قلبي شان است. بخصوص افرادي كه پشت كانكور هستند اكثرا اشتياق دارند بيايند در دانشگاه كابل درس بخوانند. خيلي ها برج عاج شان را در خيال شان در كوچه هاي كابل ترسيم ميكنند و قصر آرزوهاي شان را در پايتخت تهداب مي گذارند. اما با ورود به كابل قصر رؤياهاي شييرين شروع به فرو افتيدن ميكند و ديوار خاطرات  تلخ بنا گذاشته مي شود.

1

اين روزها محصلين زيادي را مي بينم كه در سرك هاي كابل دنبال اتاق اجاره ي مي گردند. به هر جا سر ميزنند نتيجه منفي است. هيچ كس حاضر نيست حويلي اش را براي محصلين اجاره بدهد. يكي از دوستانم گفت به 140 تا بنگاه رهنمايي معاملات سر زده است ولي همگي گفته اند براي محصل حويلي نداريم.

ورود به ليليه دانشگاه كابل هم نياز به پارتي زور دار و قدرتمندي دارد كه اكثرا شانس داشتن آن را ندارند. در اين ميان تنها هوتل هاي شلوغ و پر سرو صداي اطراف چوك كوته سنگي پذيراي اين آدمهاي بي خانمان است، آدمهاي كه روزها بايد در دانشگاه كابل درس بخوانند ولي شب را نمي دانند كجا بخوابند! هنگاميكه در غروب غبارآلود كابل شهر خالي از جمعيت مي شود و آسمان كابل را هاله ي از غبار با لايه ي خاكستري دود در بر مي گيرد، باز هم مي شود عده ي از محصلين را ديد كه در سركها سرگردان راه مي روند و نمي دانند به سوي كدام مقصد در حركت هستند و در حاليكه شهر كم كم در تاريكي فرو مي رود تنها سگ هاي كابل كه آنان نيز بي خانمان هستند؛ مي توانند حضور اين طيف سرگردان جامعه افغاني را احساس كنند.

2

من چندي پيش فلم « روزگار ما» ساخته ي رخشان بني اعتماد را ديدم. در فلم بني اعتماد، زينب بيات زن بيوه ي تنها و كانديداي رياست جمهوري دنبال خانه ي كرايي در تهران مي گردد، ولي هيچ كس حاضر نمي شود به يك زن جوان تنها كه با مادر كور و دختر خرد سالش زندگي ميكند، خانه ي را اجاره بدهد. اما در كابل قضيه بر عكس است. به يك مرد محصل نيز كسي خانه اجاره نمي دهد. در فلم، بني اعتماد به آرزو مقداري وام مي پردازد و بالآخره مشكل او حل مي شود ولي در كابل هيچ منبعي نيست كه به يك محصل جوان پول وام بدهد تا او خانه اجاره نموده و درس بخواند.

تهران و كابل بعنوان دو شهر پر جمعيت و بزرگ از دو كشور مسلمان ايران و افغانستان، مشهور است. در آنجا اما تنها زن جوان مشكل بي خانماني دارد ولي اينجا نه زن روزگار مي تواند بگذراند و نه مرد. مردي تنها در كابل همانقدر غير قابل اعتماد است كه زني تنها در تهران؛ فقط به اين دليل ساده كه تنها هستند و يكي همراه مؤنث ندارد و ديگري همراه مذكر.

3

بيشتر از اين نمي دانم چه بنويسم. فقط اميدوارم روزي برسد كه ديگر وضعيت ما چنين نباشد. شعري از «آنا آخماتوآ »  را تقديم ميكنم به همه ي كساني  كه در كوچه هاي كابل سرگرداني و غربت را تجربه كرده اند.

اينجا گويي

صداي انسان هرگز به گوش نمي رسد

تنها بادهاي عصر سنگي

بر دروازه هاي سياه  مي كوبند

اينجا گويي

در زير اين آسمان

تنها من زنده مانده ام

زيرا نخستين انساني بوده ام

كه آرزوي جام شوكران كردم . . .