اسد بودا

روزهایِ دهشت‌ناکی را تجربه می‌کنم. دهشت‌ناک به این دلیل که اندک اندک دارم از دنیای متن و کتاب دور می‌شوم. من جغرافیایِ زندگی‌ام را در دنیایِ  متن تعریف کرده‌ام و انرژی  حیاتی‌ام را از متن و کتاب می‌گیرم. بنابر این برای  من دورشدن از کتاب، یعنی  دورشدن از "زندگی"، یعنی "مرگ". در این روزها که نمی‌توانم کتاب بخوانم، حس می‌کنم یک "جسمِ بی‌روح" بیش نیستم؛ جسمی بی‌روحی که در مردابِ پوچی و بی‌معنایی دست و پا می‌زند. دلم می‌خواهد دوباره  به دنیای کتاب پناه برده و زندگی‌ام را در دنیایِ متن از سر گیرم. پذیرفتنش  "تلخ" است، اما واقعیت آن است که برای  "آوارگانِ مدام" همانندِ ما که در این دنیا خانه ی ندارند، کتاب یگانه خانه است. مصالح این خانه کلمات اند و سنگِ بنای   آن "معنا" و "تفکر". بر خلافِ دیگر خانه‌ها که در آن‌ها برای  دید نقطه خاصی به نام "پنجره" طراحی شده است، در کتاب برای دیدِ نقطة خاصی تعریف نشده است. این خانه، دیدِ تمام است؛ سراسر پنجره و هر تکه‌ی آن چشم‌اندازی   که گاه ممکن است چشم‌اندازِ به فراگیریِ   تمامیِ دنیایِ انسان‌را به‌روی ما بگشاید. کتاب، منزل"اشتراکی" و یگانه خانه ی است که به رغم هزاران  گونه قانون کپی رایت و غیره، از قید و بند مالکیت می گریزد. کتاب آن‌چه را  که به ما می‌دهد از ما پس نمی‌گیرد و آن‌جه را از می‌گیرد و به دیگران می‌دهد، بی‌آن‌که چیزی  از آن بکاهد، به ما باز می‌گرداند. این بازگردان تام و تمام اما هرگز بدان معنا نیست که ما "مالک" آن‌چیزی هستیم که به کتاب داده‌ایم، بلکه بدان  جهت است که کتاب از آن همه است.  

کتاب، از همان آغاز از قانونِ "مالکیت" سرباز زده است. مطابق اسطوره‌ی  دینی ، "کتاب"، معرفت‌را که "ملکِ انحصاری" خدا به شمار می‌رفت، در اختیار "آدم" قرار داد و این امکان  را فراهم ساخت که آدم از طریق یادگیری "نام‌ها" در فرایندِ خلقتِ الهی مشارکت نماید. بنابراین حتی  خدا هم نمی‌تواند قانون  مالکیت را بر کتاب اعمال کند. متون مقدس،  که در قدیم مصداق واقعی  مفهوم "کتاب" به شمار می‌رفتند، خانة اشتراکی و جمعی بوده‌اند. مخاطب متون  مقدس  "همگان" است. این متون، یوتوپیایی  را ترسیم می‌کنند که در آن  "مالکیت" معنا و مفهومش را به طرز یشة  از دست می‌دهد. بهشت، یا ارض موعود جایی است که "مومنان" با هم به صورتِ اشتراکی  زندگی می‌کنند و هیچ کس  حق ندارد به دور نقطة خط بکشد و بگوید ":این قطعه از بهشت مالِ من است". هرچند کاهنان و کشیشان و ملایان  تا آخرین نفس  کوشیدند  که  کتاب را تحت قاعده مالکیت در آورند، اما از آن‌جا که کتاب و کلمات "سرشتِ اشتراکی" دارد، به این قانون تن در نمی دهند . حتی اکنون نیز کسانی  هستند که  می‌کوشند خودش را به حیث نمایندة خداوند، فیلسوف، استاد یا هرکسی دیگری  جازده و کتاب را به مالِ انحصاریِ دولتی یا خصوصی  بدل کند، اما این تلاش  مذبوحانه است و به دلیل سرشتِ اشتراکی کتاب، این توهم ره به جای نخواهد برد. کتاب ساختة هیچ کسی نیست، تمامی آدمیان آن‌‌را ساخته‌اند. هم آن‌که آن‌را می‌نویسد و هم آن‌که در باره او نوشته می‌شود.  برخی از کلماتی که کتاب از آن ها ساخته می شوند، به درازای  عمر آدمی  قدمت دارد و بنابراین "رد-‌نشان" جمع را در پیشانی دارد. کتاب، از آن‌رو ما را به حقیقت پیوند می‌زند که درون‌مایه "جمعی" و "غیرشخصی" دارد. اشتراکی بودن ذاتی کتاب است، نه عارضی و به همین سبب، حتی خدا هم توانِ  آن‌را ندارد که کتاب‌، این هستی اشتراکی را به انحصار خویش  در آورد، زیرا او در مقام هستی  که می خواهد برای   آدمیان "کتاب" بفرستد، نه تنها  ناگزیر است به "زبانِ بشری" سخن بگوید، بلکه می‌بایست به زبانِ بشری گوش فرا دهد و کسی‌را از میان انسان‌ها به حیث "کلیم" یا هم‌سخني خویش بر گزیند. پس آیا نمی‌توان گفت، کتاب"یگانه خانه همگانی است" که در روزهای  دهشت ما را پناه می دهد؟