گلِ بادام: در آغاز نواختن بود

 

اسد بودا

 

 به آبه­میرزا، گلِ صدبرگِ مالستان!

 

 

1. انسان فقط حيوان سخن​گو نيست، حيوانِ نوازنده نيز هست و دمبوره هم می​نوازد. تبارِ سخن به آوا و آواز می­رسد. سخن
انسان فقط حيوان سخن​گو نيست، حيوانِ نوازنده نيز هست و دمبوره هم می​نوازد. تبارِ سخن به آوا و آواز می­رسد. سخن پيکرآراييِ معنادارِ آواها و آوازها است. در آغاز نواختن بود. آوا کلمه شد، کلمه کلام و از کلام​ها سروده​ها و کتاب​ها پديد آمد


پيکرآراييِ معنادارِ آواها و آوازها است. در آغاز نواختن بود. آوا کلمه شد، کلمه کلام و از کلام​ها سروده​ها و کتاب​ها پديد آمد. نخستين کتاب​ها و نگارش­های مکتوب، ثبتِ سروده​ها هستند و سروده­ها یادگارِ صداهایی که خصلتِ به تمام جمعی، موسيقايي و هم­سرایانه دارند. سرايش وجهِ تمايز انسان و حيوان است. آدمي، یگانه، موجودي است که دلتنگ مي​شود و دلتنگي​هايش را مي​سرايد. سرايش تجربة آغازينِ بيانِ دلتنگي است. آن​چه امروزه از آن به عنوانِ نيايش ياد مي​شود، در واقع همان سرايش است. همين سروده​ها بودند که در مرور زمان و پس از انباشت و ثبت و ضبط، به کتاب​هاي مقدس و منابعِ مهم هنري، ادبي، اخلاقي، ديني و فلسفي بدل شدند.

 

2. آواها و صداها و سرودها و سرايش​ها اما از منظرِ رنجِ ته​نشين​شده​يِ که در آن​ها وجود دارد، يک​سان نيستند. هر جمعی و

 تا آن​جا که به حوزة تمدنيِ خراسان ارتباط دارد، دمبوره و دوبيتي، دو همزاد و هم​يارِ دیرین، از هر جهت استثنا هستند و رسالتِ تاريخي بزرگ و رنج بس عظیمی را بردوش می­کشند. اين دو فرم ساز و سرود را به یک معنا مي​توان خرِ بارکشِ غمِ اعظمِ تاريخ دانست.


مردمی، صداها و آواهایِ خاصی خود دارند و ضریبِ رنج و شادیِ این صداها و آواها به تجربه­یِ زیستی و تاریخیِ آواسرایان و خوانندگان بستگی دارند. این آواها بازتابِ جمع­اند و صورت­ها و بیان­های بی­شمار می­پذیرند. تا آن​جا که به حوزة تمدنيِ خراسان ارتباط دارد، دمبوره و دوبيتي، دو همزاد و هم​يارِ دیرین، از هر جهت استثنا هستند و رسالتِ تاريخي بزرگ و رنج بس عظیمی را بردوش می­کشند. اين دو فرم ساز و سرود را به یک معنا مي​توان خرِ بارکشِ غمِ اعظمِ تاريخ دانست. از نظر اجتماعی، حيوانِ دمبوره​نواز و دوبيتي​سرا، متوليِ صدايِ حاشيه​اي است و دمبوره و دوبيتي، اين دو هنر خراساني، در مرز ساز و شعرقرار دارند. نه دوبيتي در آن جايگاهي است که شعر منزلتِ آن را به رسميت بشناسد و نه دمبوره سازي که در دنيايِ هنر مقامي را که شايسته​يِ آن است، باز يابد. دمبوره و دوبيتي، يادگارِ روياها و آرزوهايِ برباد رفته و عشقِ حقيقي است: دو زخمِ در قلبِ يک کوه، دو اندوهِ شکوهمند در چشم​اندازِ تاريخي و فرهنگيِ باميان و دو صدايِ برخاسته از خردشدنِ استخوان​هايِ پيکرِ خدايانِ ديواندامي که بیش از هزارسال درد کشيدند و زخم خوردند، تا از پاي در آيند.

  

دمبوره حافظ و پاسدارِ حياتِ قطعه ­واري است که تارهايِ آهنگِ حياتِ آن را پاره­پاره کرده و بندهایِ وجودش را از هم گسيخته است، به گونه­ی که حتي در عاشقانه ­ترين حالت، دَمِ دمبوره آتش مي­گيرد و «بي ­وُلغَه» فرياد بر مي­کشد.


3. گلِ بادام رد- نشانِ صداهاي غريب و از يادرفته است و اين صداهايِ غريب و گم​شده را به فرم​هاي هنريِ بس به حاشيه​رانده شده و بيگانه پيکرآرايي مي​کند: دمبوره و دوبيتي، دو فرمِ هنريِ حرام و ممنوع. خطاست، اما اگر دمبوره و دوبيتي، در ساز و صدا فروکاسته شوند. دمبوره و دوبيتي، بنيانِ هستي است که«گريبانِ حياتش پاره​پاره» است. اين تار دمبوره نيست که با «جگر پردرد و دل نالان» مخته می­کنند، در واقع، ناله​يِ وجودِ قتلِ عام­شده است که از این دو به گوش مي​رسد. دمبوره حافظ و پاسدارِ حياتِ قطعه​واري است که به تعبير فيض​محمد کاتب «ظلمِ ازل و ابد» تارهايِ آهنگِ حياتِ آن​ را پاره​پاره کرده و بندهایِ وجودش را از هم گسيخته است، به گونه​ي که حتي در عاشقانه​ترين حالت، دَم​ِ دمبوره آتش مي​گيرد و «بي​وُلغَه» فرياد بر مي​کشد. بنابراين دمبوره، نه به عنوانِ يک ساز معمولي و يا سرگرمي، بلکه بايد به مثابة بعد هستي​شناسيِ بنيادينِ قربانيان درک و فهم شود. اين «خشک​چوب» صرفا ساز نيست، سويه​يِ انسانيِ وجودِ حذفِ شدة است که فرصت حضور و شکوفايي نداشته است. دمبوره، نوعي درد-​نشان است؛ شبحي به​جا مانده از هستيِ به يغما رفته و ساحتِ انسانيِ کسي که به مثابه​يِ حيوانِ سخن​گو، حق سخن​گفتن نداشته است و به عنوانِ حيوانِ دمبوره​نواز و ترانه​سرا، حق نواختن و سرودن.

 

4. دمبوره و هم­چنین دوبیتی به مثابه­یِ ادبیاتِ عامیانه، شورشِ عليه نسيانِ تاريخي هستند و مرزِ بی­حد و حصرِ فراموشيِ سياسي را حد مي​زنند. هرچند، اين حيوانِ دمبوره​نواز و دوبیتی­سرا است که دمبوره را توليد مي​کند و با چیدنِ واژگان در کنارِ هم دوبیتی پدید می­آورد، اما اين امرتوليد شده به يگانه زبان و ندايِ حياتِ او بدل مي​گردد. اگر دمبوره نباشد، و اگر دوبيتي اين فرمِ ادبيِ از هر حيث نا اين​همان و قطعه​وار نباشد، ابوالهولِ فراموشي امر گذشته را مي​بلعد، مي​درد و مي​خورد، چنان​که تا کنون بلعيده است دريده است و خورده است. در واقع، صداي انسانِ سخن​گو بايد نابود و از حقِ سخن​گفتن محروم گردد، تا دمبوره به صدا در آيد. درست در همين شکافِ فراموشي و سخن​گفتن است که دمبوره فرصت ظهور و حضور مي​يابد و اين خشک​چوبِ بي​برگ و بار، به بار مي​نشيند و به يگانه حامل و ناقل تاريخي بدل مي​گردد که در آن تقدير آدميان را مرگ، سياستِ سرزمين سوخته، کتاب​سوزان و تخريبِ آثارِفرهنگي و تمدني رقم مي​زند. گلِ بادام ندايِ يادبود در سرزمين​هاي به آتش سوخته​ي است که «گلِ صدبرگِ گلاندام»، پيش از آن​که در صداي آبه​ميرزا شکوفه دهد، آتش زده شد. خطاست اگر کسي بپندارد تاريخ در چوبِ خشک برگ و بار نمي​دهد. چوبِ خشک صدا مي​شود، چوبِ خشکِ بر ضد فراموشيِ شورش و طغيان مي​کند، براي دادخواهي از حياتِ سلب​شده فريادِ انساني سر مي​دهد و حتي آتش مي​گيرد.

 

 در ست در شکاف همین فراموشي و سخن​گفتن است که دمبوره فرصت ظهور و حضور مي​يابد و اين خشک​چوبِ بي ​برگ و بار، به بار مي​نشيند و به يگانه حامل و ناقل تاريخي بدل مي​گردد که در آن تقدير آدميان را مرگ، سياستِ سرزمين سوخته، کتاب ​سوزان و تخريبِ آثارِفرهنگي و تمدني رقم مي​زند.


5. اين بيرون​ماندگي دوبيتي و دمبوره از قلمروِ ساز و آواز، اما، نه تنها از ارزشِ هنري و ادبيِ آن​ها نمي​کاهد، بلکه آن​ها را در جايگاهِ بس بلند و ممتازي قرار مي​دهد. بر بلندايِ کوهايِ سرزمينِ آفتابِ تابانِ که روزگاري بودا تاجِ درخشانِ نيلوفر بر سر داشت. اگر هر موسيقيِ رسالتش را انجام مي​داد و اگر رباب، عود و دهل و ديگر آلاتِ موسيقي ستمديدگان را از ياد نمي​بردند، به دمبوره نيازي نمي​بود. دمبوره، ترجمانِ رنجِ يک تاريخ است؛ صوربنديِ هنري حياتِ​غصب​شده​اي که جز سرزمين​هاي به آتش سوخته و دشت​ها و قلعه​هاي خالي از سکنه، يادگارِ ديگري از آن​ برجاي نمانده است. دمبوره، فرياد رعدآسا، ناگهاني و «بي​وُلغه»​يِ است که بن​پارهايِ اصلي آن را آواهاي بيان​ناپذير تشکيل مي​دهند. «وُي»، «آهاي» و مصرع​هاي تکراري که هرگز معنايي را همرساني نمي​کنند، هنوز ويژگيِ آواييِ و بيان​ناپذيريِ خود را حفظ کرده​اند. اين بن​پارها نماد ترجمه​نا​پذيريِ درد و درد ترجمه​ناپذير اند. دمبوره با به​کارگيريِ همين امورِ ممنوعه و ممتنع خود را در مقامِ ساز و آواز بر مي​سازد: آهاي، ما قربانِ کومِه آفتو زده تو. اين «آهاي» در عينِ حالي که معنايي را نمي​رساند، به عنوانِ رد-​نشانِ درد بيان​ناپذير خود را بر دمبوره تحميل مي​کند و دمبوره​چي را وا مي​دارد که با سوزِ مضاعف آن را فرياد بکشد: آهــــــــــاي! و در نتيجه آن​چه بايد گفته شود، هم​چنان گفت​ناپذير باقي مي​ماند. دقيقاَ به دليلِ همين خصلتِ منفي و بن​پارهاي ناگفته است که دمبوره به زبانِ​حاشيه​نشان و محروماني بدل مي​گردد که سخن و صدايي از آن​ها در تاريخ باقي نيست: کارگران، زاغه​نشين​هاي پايتختِ، جمهوريِ سکوتِ هزاره​جات، بدخشان، بادغيس، غور، سمنگان، قطغن​زمين و تماميِ سرزمين​هاي مغصوبِ اين ديار. دمبوره​چي، در واقع کسي است که ناگفته​ها را مي​سرايد و مي​نوازد و بدين سبب دمبوره در مقامِ​ صدايِ حاشيه​نشينان، از مقام منفيتِ تام برخوردار مي​گردد.

 

6. دمبوره به​دليلِ ارتباط تنگاتنگِ آن با تاريخِ سکوت، در افغانستان به عنوانِ موسقيِ هزاره​گي شناخته مي​شود و با سرشت و سرنوشتِ مردم هزاره عميقاً پيوند خورده است دمبورة هزارگی که از نظر پراکنشِ جغرافيايي پيوستارِ خط سکوتي از کويته​پاکستان و مناطقِ مرکزيِ افغانستان تا مشهدِ ايران را در بر مي​گيرد، داراي سبکِ خاصي است که از نظر فرم و محتوا با سبک​هاي رايج در ايران، ترکمنستان، قزاقستان، مغولستان، ترکيه و ديگر حوزه​هايِ فرهنگيِ دمبوره​نوازي تفاوت دارد. اما بست کلی و صدایی که از این تارها با کاسه​ی چوبی آن از نوک انگشتان نوازند​ه​اش بر مي​خيزد، همان یک نوع است؛ صدای تا حدود خیلی نغز و دل​نشيني که تقريبا هم براي نوازندگان و هم براي شنوندگان يک صدايِ دروني به شمار مي​رود. دمبوره که در کشورهايِ چون ایران و برخی دیگر، به اسم دوتار نیز یاد می​شود، در افغانستان ساز مردم هزاره به شمار مي​رود که بخشي بزرگي از فارسی زبانان افغانستان را تشکیل مي​دهند. اين موسيقي، از دیر زمانی تا کنون اصالت خود را به گونه​ي حفظ کرده است که گسترش و هیبت بازار موسیقی مدرن نتوانسته است از اهميتِ مردمي آن بکاهد و درآن خدشه​ي وارد کند. به لحاظ گستره​يِ زماني براي دمبوره در فرهنگ هزاره​ها، نمي​توان پیشینه​يِ سنجید و یا تاريخ خاصي را تعیین کرد. دمبوره، عنصر مهمي در تاريخ هزاره​هاست و با سرشت و سرنوشتِ اين مردم همخواني تام دارد. شاید عبارت دقیق تر کلمه این باشد که بگوییم دمبوره با پیدایش هزار​ه​ها هم​قدم بوده است.

 

7. گلِ بادام تلاشي براي توسعه​ي هنر دمبوره و دوبيتي است که در فرهنگِ هزاره​ها جايگاهِ بس والایی دارند. دمبوره​نوازي، به رغمِ برخي مشکلات که گاهي در سراهِ آن بروز کرده است، براي بسياري از افراد يک​ روياست؛ رويايي که در برخي از موارد هزينه​هايي نيز همراه داشته است که از جمله مي​توان از «سرور سرخوش» به عنوانِ

 گلِ بادام تلاشي براي توسعه­ ي هنر دمبوره و دوبيتي است که در فرهنگِ هزارهها جايگاهِ  بس والایی دارند. دمبورهنوازي، به رغمِ برخي مشکلات که گاهي در سراهِ آن بروز کرده و در برخي از موارد هزینه­هایی نيز همراه داشته است که از جمله مي­توان از «سرور سرخوش» به عنوانِ شهيد بزرگِ تاريخِ دمبوره ياد کرد.


شهيد بزرگِ تاريخِ دمبوره ياد کرد. اين موسيقي در حالِ حاضر از مقبوليتِ همگاني برخوردار است و حتي پسرهای تازه زبان باز کرده به آن دسترسی دارند و به کمک و تشویق والدین شان، کوشش مي​کند دمبوره​نواز شوند. حضورِ شکوه​مندِ دمبوره، در جشن​هاي ملي و مذهبي، از جمله جشنِ تاريخيِ نوروز، نشان​گر اهمي تِ آن از يک​سو و پيوندِ ناگسستنيِ آن با خوشي​ها و شادي​هاي مردم هزاره از سوي ديگر است. دوسال است که در جشن راه ابریشم که در ولایت تاریخی و فرهنگی بامیان برگزار مي​شود، گروهی از هنرمندانِ هزاره، گرد هم مي​آيند و در کنار ديگر بازي​هاي محلي از قبيل بزکشي و پشپو، براي مردم دمبوره مي​نوازند. دمبوره​نوازي در واقع برنامه​ي اصلي اين جشن است. در ديگر مراسم، اعیاد و محافل فرهنگي نيز دمبوره جایگاه ویژة خود را دارد. اين موسيقي به لحاظ محتوايي پيوستاري از آهنگ​هاي حماسي، تراژيک، مذهبي و عاشقانه را در بر مي​گيرد. البته به دلیل موجودیت شرایط خاص اجتماعی، دمبوره در برخي از محلات با سانسور همراه است.

 

8. بايد خاطر نشان گردد که دمبوره همان​گونه که نياز به محافظت و پاسداري دارد، نياز به تحول هم دارد و اگر قرار است جايگاهِ مردمي خود را حفظ کند، با

 دمبوره، شهادت دادن به تجربه​ هاي ناگفتني در جهان آواز است و اين شالوده ​يِ منفيِ او، رسالتِ دمبوره​چي را سنگين​تر کرده است، به گونه ​ي که ناگزير است شيوه​ هاي جديدي را کشف نموده و پيکرآرايي ​هايي را همگام و همخوان با زمانِ حال پديد آورد. آلبوم گلِ بادام، در پيِ تحقق همين روياست.

 


يد هم​پاي زمان گام بردارد. آلبوم گلِ بادام در تلاش است که این نوای سنتی و بومی را با نوایي مدرن و باب روزِ جهان تلفیق نموده و پيکرآرايي تازه​اي را به وجود آورد که ميان گذشته، اکنون و آيندة دمبوره در گسترةخراسان بزرگ پيوند برقرار سازد. اين دمِ بيرون مانده، و نَفَسِ از جا کنده شده​اي که تارهايِ اين همانِ تاريخ را پاره​پاره مي​کند، اکنون با رشد سبک​هاي موسيقي به جايگاهِ مستحکم و ترکيب​هاي بديع​تري نياز دارد. دمبوره نواي عشق است، پرسونِ دل و ديدارِ يار و از همه​ مهم​تر ارجاعِ بيروني دارد(مردم هزاره) که همواره از سويِ سازهاي ديگر مورد انکار واقع شده است. دمبوره، شهادت دادن به تجربه​هاي ناگفتني در جهان آواز است و اين شالوده​يِ منفيِ او، رسالتِ دمبوره​چي را سنگين​تر کرده است، به گونه​ي که ناگزير است شيوه​هاي جديدي را کشف نموده و پيکرآرايي​هايي را همگام و همخوان با زمانِ حال پديد آورد. آلبوم گلِ بادام، در پيِ تحقق همين روياست و براي رسيدن به ترکيب​هاي نو، و از همه مهم​تر حرفه​ي کردنِ اين ساز محلي، با تمام توان تلاش کرده است. باشد که اين تلاش در راه توسعه​يِ اين هنر مردمي و اين شاهد هميشگيِ ناگفته​ها و ناسروده​ها، موثر آيد و کارگر افتد.

 

اسد بودا، کابل، 1392

-----------------

پانوشت: این یادداشت، به عنوانِ درآمد گونه­ایِ هرچند نامتعارف و غیرفنیِ آلبومِ «گلِ بادام» آقایِ عارفِ جعفری، هنرمندِ محبوبِ کشور نگاشته است که به موسیقیِ عامیانه هزاره­گی و مکتبِ دمبوره، برخوردِ نسبتاً تخصصی و حرفه­ای دارد. نگاشتنِ این یادداشت پاره­پاره، شهودی و تا حدود گنگ و مبهم، بدون همکاریِ آقایان صادقِ دهقان، عارفِ جعفری و حسن­رضا خاوری ناممکن بود، به همین­خاطر از این سه­یار گرامی صمیمانه سپاس گذارم.