عصر مترسک/عصر روشنفکر مفلوج ( قسمت 1)

 

 

نویسنده : محمدشاه فرهود

 

مرداب های الکل

انبوه بی تحرک روشنفکران را به ژرفنای خویش کشیدند

وقتی طناب دار چشمان پر تشنج محکومی را از کاسه با فشار به بیرون می ریخت

این جانیان کوچک را می دیدی که ایستاده اند

آه ای صدای زندانی

ای آخرین صدای صدا ها ... / فروغ فرخزاد

0

مدخل

پرسش های فاقد پاسخ،سؤال های بدون چاره جویی،نقادی های فاقد تأمل،تأملات بدون تأویل،مکالماتِ بدون طرفین،چاره جویی های جیب پرکن،...فکر،متفکر،روشنفکر، انواع روشنفکر،نقش روشنفکر ،کار روشنفکر ،تعهد روشنفکر ، خیانت روشنفکر،جنایت روشنفکر،تعریف روشنفکر،اعتراض روشنفکر،خاستگاه روشنفکر، منش روشنفکر،کنش روشنفکر،بینش روشنفکر،روش روشنفکر، مباحث و حکایاتی اسند که درین نوشتار به زیر پرسش میروند و ابهامات آن به شیوه و تأویل دیگر، به نوشتار تبدیل می شوند.

 

پاسخ های روشن در درون متن،پراگنده و مبهم میماند.جواب ها در درون پرسش ها جان میگیرند.عصر مترسک،نقدِ نقد است.عصر مترسک پایان بُت سازی و پایان گوساله های سامری است.روشنفکر نقاد،این سوژۀ منتقدخودش به حیث ابژه بزیر نقد می نشیند.افلیجیتِ روشنفکر،روئین تنی روشنفکر،بی پرسشی روشنفکر،دینخویی روشنفکر،صوفی مآبی روشنفکر،گلادیاتوری روشنفکر،بی متنیتی روشنفکر،مسخیت روشنفکر،اسطوره گی روشنفکر،بتواره گی روشنفکر،بی تعارضی روشنفکر،بی فردیتی روشنفکر،پراگندگی روشنفکر،فروریختگی روشنفکر،پنلوپه گی روشنفکر...

 

فکر

سهل انگاری درکاربرد واژه ها ما را عادتاً تنبل و بی پرسش بار آورده است. فکر، متفکر،روشنفکر و روشنفکری،مفاهیمی ست که با تمام افسون و افسانگی هایش ،هنوز در نظام دانایی ما،در جایگاه ِ معما و اسطوره باقی مانده است.درین متن،که ادامۀ متن های دیگر است،تلاش می شود تا لباس عتیقه از تن فکر و روشنفکر و روشنفکری گرفته شود.روشنفکر تا هنوز خود را از قلعه و سیه چال خودساخته،آزاد نساخته است. خودش دربند است ولی دربارۀ آزادی می اندیشد.در حصار کاغذ در کنار واژه ها زندانی است اما دربارۀ معانی مطلق فتوا می دهد.آزادی و معنا را در بیرون از خود تصور می کند،آزادی را تحققی به مدد دیگران و برای دیگران می پندارد به همین خاطر است که با دور شدن از حنجره از پشت پنجره به سوی  آزادی لبخند می زند.کسی که خودش دربند است نمی تواند آزادی را برای دیگران هدیه کند. 

 

فکر و ایده،پدیدۀ انتزاعی نیست.محصول درونی کلۀ انسان است، کله ای که در فضا می جنبد و این کله با واقع شدن در یک موقعیت اجتماعی،به خانۀ فکر تبدیل می گردد و شکل زندگی اش شکل ایده اش را تعین می کند.فهم ایده ها مربوط به فهم لحظه ها و موقعیت هایی است که فکر در آن تولید گردیده است.فکر از طریق واژه به بیان می آید،فکر کننده میداند که چقدر صحنه آرایی و زحمت بکار است تا یک واژه در کنار واژه قرار میگیرد و فکری را به بیان می آورد.واژه بیان یا تصویر ابژه نیست،واژه یک محصول محض ذهنی نیست،بلکه بیان اجتماعی شدۀ آگاهی است.واژه از صد فلتر شخصی و ذهن جمعی میگذرد تا چیزی و ایده ای را به بیان می آورد.حس و درک،آن پدیدۀ تاریخی و اجتماعی ای است که متناسب به ظرفیت و تربیت فرد در آدمی به ظهور میرسد. 

 

فکر نمی کنیم پس نیستیم،جدا از انسان نوع دکارتی،واژه به ابژه شکل می بخشد.ما به حیث فکر کننده،دیریست که با عصارۀ غرور و غیرت ، شیرۀ فکر و عقلانیت را در صراحیِ نیندیشیدن می ریزیم.فکر ما تشعشع ندارد،با کشمکش و تعارض آشنا نیست.در غفلت قدیمی زجر می کشد ولی درد تاریخی را حس کرده نمی تواند. فکری که تکانه ایجاد نکند ،عقلی که کنجکاوی نیافریند،خردی که تا ژرفای فهم شط نزند،شعوری که شرارۀ شک نیفروزد،ترانه ای که تردد نتراود،هرقدر که آب نامیده شود باز نوعی از خواب است و با چشمه های زاینده و زلال بیگانه می باشد.بیشتر از صد سال است که با کلماتِ برگرفته از مدرنیته، بازی میکنیم بی آنکه بازی های زبانی و صورتبندی هایش را برسمیت شناخته باشیم.بنام منور و متجدد،مشروطه و ترقی، ناسیونالیسم و استقلال ،دموکراسی و سوسیالیسم،نوگرایی و مدرنیزاسیون،پنداشته ایم که فکر متفکرانه کرده ایم،اما ثمرۀ کار مان در تجربۀ تاریخی به جای فرهیختگی به  فروریختگی منتج گشته است. فقدان دقت و تأمل در مورد فکر،متفکر و روشنفکر ، همان آفتی ست که تا هنوز ما را در هر موردی،تنبل و سرسری عادت داده است.

 

فکر اگر در درون زندگی نجوشد،فکر اگر با زیستن و موقعیت عملی کنشگران درگیر نباشد،هر قدر پر طنطنه جلوه کند نمی تواند محصول نجاتبخش تولید کند.لوگوس،در سنت اساطیری و دموکراسی آتن،دروجود فلاسفه و هنرمندان یونان به ایده و فکر و کلمه و مکالمه تبدیل شد.در بستر اسطوره بیدار گردید و در عصر مکالمات سقراطی به تعارض و اندیشیدن رسید.از تأمل و دیالوگ و فکرکردن،فلسفه و هنر ایجاد گردید.عقل یونانی از طریق تعارض و مکالمه به جریان افتید.عقل،به عقل فلسفی عقل علمی و عقل هنری تبدیل شد.اما لوگوس ،فکر ،خرد،عقل ، کلمه،پندار...در درون کلۀ تاریخی ما به حرکت فلسفی و هنری نیفتید.از مکالمه و تعارض بیخبر ماند.پندار نیک به کردار نیک تبدیل نشد.پندار از تفکر و خلاقیت جدا ماند،تفکر با کردار نیآمیخت،پندار مقدس شد و بر تاق آتشکده و معبد و مسجد آویزان ماند.پندار تاریخی به تفکر نیامد و پندار و گفتار و کردار،در فوسیل کله ها و روابط اجتماعی سنگک شد.اگر فکر،مکالمه ،اندیشیدن، شک و تعارض،فرهنگ یونان را در جلوۀ فلسفی و هنری نمایش داد،فقدان این عناصر بود که ما را تا هنوز از فکر،مکالمه ،اندیشیدن، شک و تعارض گریزان کرده است. ...

از تولد مشروطه تا مرگ المتوکل علی الله ،برای درک مفاهیم مدرن،برای جذب تجدد و مشروطه ، برای دستیابی به یک جامعۀ آزاد و آباد،نه گاهگاه که تقریباً همیشه  با کسوت روشنفکری در زیر عمامه زیسته ایم.آنقدرمقلد شدیم،سطحی ماندیم و ترسیدیم تا اینکه فهم و عقل شناور در فردیت، که هنوز در حالت جنینی بود،در ما خشکید،بجای فهم،وَهم فردی در دیگ سنت پخته شد.فکر در درون فرد به حرکت و جوشش نیامد،به خودزایی نرسید.فرد تا سطح فردیت ارتقاء نکرد،در تفرد مجهول غلتید و جان داد .آگاهی که خود محصول اجتماعی است ،در منِ منفرد ما به ثمر ننشست،فردیت مدرن در نبود زمینه های لازمه،به ظهور نرسید.ما روشنفکران که میبائیست با خرد مستقل و خود بنیاد به ظهور میرسدیم،به زیستن در قالب جمعی معتاد ماندیم.از فکر منفرد بریدیم و به ذکر دسته جمعی غلتیدیم.فردیت در جماعت گم شد.نمیدانیم که ذهن فرهنگی ما توانایی و ظرفیت جذب تفکر مدرنیته را نداشت و ندارد،حجم معنویات مدرنیته به اندازۀ پنج قرن کشمکش و خلاقیت است و ذهن و مغز تاریخی ما 500 سال است که در سکوت مقدس و غفلت مندرس،حیران مانده است.این خلا شاید در نسل های بعدی با فهم درست ایده ها و کاربرد مکالمه و شک و نقد و اندیشیدن پُر گردد.

 

آزاد نبودیم پس در حصار خود نیست شدیم،آزادی را چیزی بیرون از خود پنداشتیم و فکر ،از آزادی جدا ماند.آزادی که تحقق فکر و آگاهی در کنش فرد است،با افغانیت موروثی پس زده شد.همانگونه که صغارت جای فردیت مستقل را اشغال کرد،آزادی نیز به حیث یک مفهوم مدرن جایش را به حُریت داد و حریت که دارای بار سنتی است،آزادی را دم به دم پس زد.فراموش کردیم که آزادی با فرد معنا پیدا می کند، و حریت،در جدا شدن از فرد و رسیدن به فنای فردانیت.آزادی درخود جاری شدن است و حریت از خود گریختن.  

         

عقل گوید شاد شو آباد شو/عشق گوید بنده شو آزاد شو/ عقل را سرمایه از بیم و شک است/عشق را عزم و یقین لاینفک است/چون خلافت رشته از قرآن گسیخت/حریت را زهر اندر کام ریخت/ عشق را آرام جان حریت است/ناقه اش را ساربان حریت است/ 

 

شک نکردیم پس بدون شک در شجرة المعرفت حک ماندیم.فردیت،باز شدن درب خنده و خلاقیت است.فرد،همان منِ خود مختار است که از چشمۀ آگاهی بیرون می تراود. من،یک حضور مدرن است و در جامعۀ مدنی به فوران می رسد .اما در وضعیت جنگزدۀ ما این من و منیت در انواع نقاب و تلون سرگردانی می کشد.پیش از آنکه به فردیت برسد در قفس آهنین خود زنجیر می کوبد.از قدیم تا هنوز ما در نبودِ منِ روشن و مستقل و رشدیابنده،زیسته ایم خود را نه با خود بل با سایۀ خود بلعیده ایم ،در گفتار و نوشتار ،با ذبح فردیت،خود را با این کلمات به بیان آورده ایم:

 

 اینجانب،بنده، عاجز،خاک پای ،بچۀ فلان،عارض،عاثر، تبعه،حقیرفقیر،سراپا تقصیر ، عبد، غلام، چاکر، مستوره،عاجزه،پرده نشین...در ذخیرۀ واژه های مان،هر پدیده و هر پنداری وجود دارد ولی من و فردیت لادرک مانده است.فرد،در موقف یک سوژۀ مدرن،به ابژۀ سنتی و کلاسیک تبدیل شده است.پنجرۀ عقل بروی منِ خود بنیاد بسته شده است.منِ مستقل خود را در وابستگی توانمند می بیند.اینجاست که اینجانب به جای مؤلد به مقلد تبدیل می شوم،با لبهای بی رأی تا خاک پای تقلیل میابم.اینجاست که اینجانب درصد نوع زنجیر سراپا تقصیر می مانم. فردیت از فرطِ فهم فرو میرزد.اسطوره به مستوره تبدیل می گردد.

 

خردی که در خود نجوشد،از خود چیزی را بطور مستقلانه بیرون ندهد،مرجع و منبع را با نقد و تأویل نشکند،اینجاست که اینجانب،مانند پار و پارین در صغارت جاودانه حک میماند.نوشتن عمیله ای است که در نظریۀ متن ،قدرت و سلطۀ "من" را زایل می سازد.نشان افتخار را از بالای جیب مؤلف میگیرد.استبدادِ اینجانب را بدون اجازۀ من،به آزادی آنجانب انتقال می بخشد. 

 آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند/احمد شاملو

 

روشنفکر از فکر آغاز می گردد.روشنفکر یعنی کسی که بروی رشمۀ فکر راه میرود،لایه های تفکر را می شناسد،و با مداقه و فکر کردن،عنصر اولیه و پایه یی کار روشنفکری را پیریزی می کند.کسی که زنجیر را از پای فکر باز می کند،کسی که اندیشه و عمل را خلاقانه ترکیب می کند،به هر طریقی که کارش را انجام بدهد،کار روشنفکری انجام داده است.

 

مکالمه نکردیم بل مقاطعه کردیم.آنقدر در خود ماندیم تا پوسیدیم.فکر اگر مکالماتی نشود،عقل اگر عقلانی نشود،خرد اگر در خدمت انسان و خوشبختی بشر قرار نگیرد،چنین خردی بدرد خر هم نمی خورد.این فکر و عقل و خرد هر قدر محصولات معنوی و مادی تولید کند،هر قدر علم و هنر و فلسفه بیافریند،اگر در خدمت جانیان و دیکتاتوران باشد،بدتر از جهل و جاهلیت است.فراموش نکنیم که فکر مدرن با تمام دستآورد های علمی و هنری و تکنالوجیک اش سرانجام به کوره های آدم سوزی آشویتس و پولیگون پلچرخی رسید.علم ،ایده و تکنالوژی مدرن در خدمت سود و کشتار انسان قرار گرفت.آتش های معاصر همیشه از تخت و تابوت متفکرین بلند گردیده است.

 

در عصر ویرانی مؤلف نمی توان به استبداد رأی تمکین کرد.در عصر فروپاشی "ساختار" نمی توان با قطعیت،ساختاری اندیشید،در دوران تأویل متن نمی توان به سلطۀ معنا تسلیم شد. فکر،زیباترین و خطرناک ترین پدیدۀ عالم است. فکر،چیزی است که ما آنرا تا هنوز جدی نگرفته ایم.  

 

حتی هنگامی که من کار علمی و از این قبیل انجام می دهم،فعالیتی که من به ندرت آن را در ارتباط مستقیم با انسان های دیگر هدایت می کنم،بازهم عملی انسانی و در نتیجه اجتماعی انجام می دهم/نوشته های اولیه                                  

2

متفکر

فکر، دارای سطوح و ظرافت های گوناگون است.هر انسانی در یک سطح معین با عملیۀ فکر کردن سروکار دارد.موقعیت ذهنی فرد و زمینه های اجتماعی آن،کیفیت و ظرفیت اندیشه را فاش می سازد.هرکه در یکی از حوزه های علمی،فلسفی،هنری ...بیندیشد،بگوید،بنویسد،تولید کند،عمل کند،متفکر است.یکی سطحی و سرسری می اندیشد ،یکی خلاقانه و پرمایه،آنکه داده های خام را می گیرد،حس می کند،ترکیب می کند،از فلتر پیچیدۀ ذهن می گذراند،تجزیه و تحلیل می کند،تفسیر می کند متفکر است.فراموش نشود که در علوم طبیعی داده های خام(ابژکتیو)مبتنی بر مشاهده و تحلیل است و در علوم اجتماعی،داده های خام(ابژکتیو و سوبژکتیو) مبتنی بر تجربۀ ذهنی و تأویل است. 

 

اما هر متفکر،روشنفکر نیست،با آنکه هردوی شان با فکر سروکار دارند،اما ثمرۀ کار و جهت کارشان یکسان نیست.متفکر کار فکری انجام میدهد ولی کار روشنفکری انجام نمیدهد.چون هر متفکر در حوزۀ تخصص خود کار فکری می کند و این فعالیت با کار روشنفکری تفاوت دارد.هرچند بقول فوکو روشنفکر کسی است که در حوزۀ تخصصی، کار روشنفکری می کند.هر فیلسوف و دانشمند متفکر است،هر نظریه پرداز و منتقد متفکر است.ولی همۀ اینان بالذات روشنفکر نیستند.در حالی که هر روشنفکر ،متفکر است.دانشمند و فیلسوف،بالاجبار التزامی ندارد تا محصولات ذهنی اش را با تعارضات و خطرات روزمرۀ اجتماعی پیوند بزند،در صورتبندی گفتمان های دردسرآور اجتماعی سهم بگیرد . معترض و مداخله گر باشد.

 

متفکر،روشنفکر،و هر مفهوم و مقوله ای پدیده های خنثا و منفعل نیستند .مطابق زمان و زندگی،بار معنایی میگیرند و از بار،خالی میگردند.دعوا روی واژه ها،و جنجال روی تعاریف،کار روشنفکری نیست.واژه ها ،مُدل ها و تعاریف نه بُت های فروغلتیدۀ بامیان اند و نه آتشکده های فراموش گشتۀ زردشت،مقوله و تعریف،محصول تفکر در نظام دانایی است.تا دورۀ کانتی مقولات چیزی ثابت پنداشته می شد.بعد از عصر هگل،مقولات چیز هایی ثابت و منفعل نیستند بلکه پویا و متحرکند.می آیند،فرو می ریزند،می زیند،می میرند،رشد می کنند و تکمیل می شوند.برای فهم چیستی متفکر و روشنفکر،برای درک افق های کار فکری و روشنفکری،به مدد فکر و اندیشیدن از درون تعریف ها،مُدل ها و تفسیر ها آزادانه عبور کرد و بی آنکه در قفس یک تعریف و یک تفسیر و یک مُدل،زندانی ماند،با جذب و فهم غیر سنتی اندیشه ها و خلاقیت ها،با بکاربرد سنتیز،به تأویل دگر رسید.و هیچ تأویلی را به سخن آخر و متن مقدس تبدیل نکرد.

 

 

3

روشنفکر

روشنفکر شیوۀ اندیشیدن را متزلزل می کند.نه مفتی ست و نه مفتری.روشنفکر نه ارادۀ دیگران را چوکات می کند و نه از ارادۀ خود نسخه و طومار می سازد.نه چشم بسوی ارگ دارد و نه گوشی بسوی صله و برگ.سلطه را به نقد می کشد،دربرابر قدرت می ایستد.امور قطعی و بدیهی را ،با گفتگو ی خردگرا و با درک حضور دیگری ، مورد پرسش و تأویل قرار می دهد.روشنفکر،خشت زیر سر مینهد و بر تارک هفت اختر،پای.فکر می کند و با عملیۀ فکر کردن،تاریکی ها را روشن می سازد. روشنفکر آگاهی های انباشته را با دقت و بازبینی مورد تأویل قرار می دهد.آنکه اندیشیده های گذشته را بدون تأمل کاپی می کند،می لیسد و با طنطنه و خودنمایی جار می زند، روشنفکری نکرده است.روشنفکری در فضای موجود،کار ریزوم وار است،هر قلم و هر تخیلی درین فضا با کار روشنفکرانه،جریان نقد و آگاهی را شکوفا می سازد.   

 

این پرسش هنوز در مورد روشنفکر بنیادین است که روشنفکر آیا مجموعه ای از آگاهی است یا مجموعه ای از کنش و کردار؟روشنفکر اگر کسی باشد که صرفاً با کار فکری درگیر است،پرسش این اینگونه مطرح می گردد که این درگیری های فکری با کردار و کنش روشنفکر چه ربطی دارد؟فهم سنتی و درک کلیشه یی،بلایی است که مرغ اندیشنده را یک لنگه می سازد.اگر روشنفکر،در موقعیت و روابط اجتماعی بررسی نگردد،در واقع  فکر و کنش را ازهم جدا ساخته ایم.روشنفکر در هر تعریف و هر مُدلی که مطالعه شود،مجموعه ای از کارفکری و کنش و کردار را بیان میدارد.

 

در دورۀ هتلر،مارتین هایدگر نظریه پرداز و فیلسوف قرن بیستم،در بدل ریاست دانشگاه فرایبورگ به حزب نازی می پیوندد حزبی که آتش آشویتس را با گوگرد روشنفکران و فیلسوفانش روشن کرده است.فیلسوفان و روشنفکران آلمانی این پرسش را مطرح می کنند که آیا می توان نازیستی اینگونه مستعد و نظریه پرداز را روشنفکر نامید؟در کشور ویران ما مرز بین فکرکننده و کنشگر مبهم مانده است.کسانی وجود دارند که خود را روشنفکر مینامند و یا در برخی از دوره های زندگی خود، لباس روشنفکری به تن کرده اند،اما در روزگار دگر همین مدعیان روشنفکری،در  قیافۀ جانی، جاسوس ، شکنجه گر ، اختلاسچی و خائن به ظهور رسیده اند.خائنی که خاک را به بلست می فروخت،حالا شعر و رمان مینویسد،شکنجه گری که برای تولید درد بر فرق دگراندیش میخ میکوبید،اکنون برای تولید عدالت و آزادی هورا میکشد،جنایتکاری که مغز متفکر و منتقد را با گلوله پاشان می کرد اینک در زیر نام نویسنده اوراد میخواند،مختلسی که وجدان را بتاراج می بُرد،حالا مفتی جامعۀ مدنی است.

 

آنکه روشنفکر است،همیشه مفلس ،زیر ضربت و تبعیدی است.در هر لحظه شمشیر داموکلسی برگردنش آویزان است .چون روشنفکر بودن و کار روشنفکری انجام دادن، در کشوری مثل افغانستان کار ساده و سهلی نیست ،رنج ،پاکیزگی و زحمت دایمی می طلبد،روشنفکر بیچاره در نیمۀ راه بی شیمه می شود و از روشنفکری توبه می کند.یأس و انزوا،تنهایی و عصبیت، عقده و رمانتیسم،استحاله و نارسیسم،عناصری اند که روشنفکر شکسته را به پارتیزان جنگ های زرگری تبدیل می کند.از میان همین روشنفکران،برخی به صوفی و مذهبی و خانه نشین تبدیل می گردد و برخی به مختلس و تاجر و کرسی نشین.تجربۀ وطنی نشان داد که بدتر از همه از درون همین مدعیان روشنفکری کسانی در قیافۀ مافیای اندیشه،قاچاقبران فکر،جانیان تحصیلکرده ، بقالان عقل،دستفروشان واژه،پدیدار گشته اند.

 

روشنفکر،در خطۀ خواب و خربوزه،ترکیبی از فرهیخته و فروریخته است. در درون سیم های خاردار کلمات زندانی است،در چهار برج تعریف چارمیخ مانده است. هر کله ،در درون چندین خریطۀ خالی نفس می کشد،این خریطه ها بطور مصیبت باری ، روشنفکر را از هوای تجدد،تخیل و تفکر جدا کرده است.روشنفکر ،از خواب بیدار شده است اما مانند قهرمان رمان "فسخ" با لباس خواب راه میرود.واژه برایش تابو است. کلمات در زیر پوستش با خشونت راه می رود.برخی از ترم ها و کتیبه ها برایش مثل فیل های ماموت است که پس از انقراض نیز در کنارش راه میروند.برخی از چیز ها و ایده ها برایش قطعی و مقدس است.این روشنفکر حماسه ای است دمدمی مزاج ،عصبی و متلون...کله ای که در کندوی اغوا بچرخد،دستی که در بند سنگ و نیرنگ برقصد، چشمی که ادعای روئین تنی کند 1*، زبانی که بر خود دروغ بریزد،قلمی که در فکر انتقام باشد،دستی که هر پنج کلکش بسوی دیگران باشد،چگونه می توان روشنفکرش نامید.؟کسی که خودش در خود مرده باشد،کسی که خود را برای آینده مومیایی کرده باشد،کسی که از معبد و اسطوره بیرون نشده باشد،چگونه می توان روشنفکرش نامید؟ 

 

روشنفکر این خظه،خُرخُر خود را در خُم ریخته است و نمیداند که در درون این خُم،بجای دُرد،دَرد می جوشد.روشنفکر ،خلاصۀ ناتوانی در فهم ایده هاست. تناقضِ دال در یکی شدن با مدلول را روایت می کند.تلاش برای برملا کردن ازخود بیگانگی و پنهان کردن ازهم گسیختگی است.اگر بیگانگی تعریف انسان در جامعۀ صنعتی و مدرن بود ،گسیختگی شاخصۀ دنیای امروزین انسان را در قرن بیست و یکم به بیان می آورد.فضایی که روشنفکرش از اکسیجن زمان تنفس نکند و فقط غوطه ور در فهم حماسی و نوستالوژیک باشد.در واقع با پر طاؤس برای جمجمه ها ،مانیفست و فتح القریب می نویسد. 

 

روشنفکر این سرزمین گاهی آنقدر عتیقه می شود که به اولیس هومر2* شباهت  پیدا  می کند،در دلهُرۀ سنت،پیراهن باستانی می پوشد تا از فوسیل مردگان و قهرمانان بی تابوت باج بگیرد،با حنجرۀ ماضی، شیفتۀ قهر و قهرمانی. فاتحی که از جزیرۀ غولان یک چشم،عبور می کند و به فتح خانوادۀ برباد رفته،نایل می گردد. و  همین روشنفکر گاهی آنقدر مدرن  می شود که  مانند استیفان  ددالوس 3* از محاصرۀ کلمات میگذرد و در چشمۀ شک و آرمان،عقلِ منزوی را اذیت می کند، با صد حنجره ،آشفتۀ روز مرگی، شیفتۀ مسخ و مسخرگی.  

 

کار روشنفکر،دقت در نوشتن و تأکید در اعتراض کردن است.کلک روشنفکر در سنجش و اندیشیدن به ثمر می نشیند.نوشتن،شکاف بین مرگ و زندگی را پُر می کند.زندگی یعنی تازگی و آزادی ،و مرگ یعنی تقلید و دربند بودن.متن،میراثی است که چهرۀ زمان را صیقل می زند و روشنفکر،مفسر،منتقد و مؤلد متن است.روشنفکر کسی است که از هر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است.تردید،اعتراض و نقد،مرز روشن و پر هیبتی است که روشنفکر را به چشم سوم جامعه تبدیل می کند.  

 

کسی که با تأمل نمی نویسد،کسی که با دقت نمی اندیشد،کسی که با صداقت گام نمیزند،کسی که از سنت، صنم می تراشد،از مشروطه،مشروعه  و از تجدد، تاج  می سازد ،کسی که شال  اسقف مارتین را بر شانۀ ملانصرالدین می اندازد ،چه نوع روشنفکر است.آنکه بروی آب خشت می زند،آنکه در خواب، انقلاب می بیند،آنکه با پیراهن سکولار ،مُلایی می کند،آنکه با دهن دینی،دینار می چیند،از جنس کدامین روشنفکر می تواند باشد.  

 

نخبه ای که با سرکار سر می جنباند،برای دربار دبیری می کند،در خوان قدرت قند می شکند،از دریای خون ماهی می گیرد،دیکتاتور یا کاریکاتور روشنفکر است.عاقلی که خود را مرکز عالم می پندارد و آرزو دارد که همۀ اشیا و آدمها بگردش بچرخند،روشنفکر شیزوفرن است.آنکه ځای پر ځای ایستاده است،در سنت می خیزد در تجدد می ریزد،بومی برایش بینی و بام است، کلمات ،ناجویده و خام است. اینگونه روشنفکر روشنفکر لجوج و مفلوج است.ما محصول عصر میخکوب شدن بر پاشنۀ آشیل و  لولای حوادثیم،ما نتیجۀ تنبلی و تواضع کاذبیم.از همینرو ،عصر ما عصر روشنفکر مفلوج است ،عصر گذار از پراگندگی بسوی سرافگندگی است.

 

من در نقدِ خود از چه نوع روشنفکر گپ میزنم؟از هر متفکری که خود را روشنفکر می پندارد.چه شاخصه هایی را مورد بررسی قرار میدهم؟هر وصفی که روشنفکر را از کردار روشنفکر جدا می سازد...روشنفکر اگر از خواب مصنوعی نپرد،اگر از امتیازات دُره و دربار نبُرد، اگر تفاوت بین جامعۀ مدنی،خود و دولت را نشناسد،اگر به تنبلی و امتناع از تفکر،نقطۀ پایان نگذارد،اگر عقل خود و عقول دیگران را در یک کنش ارتباطی برسمیت نشناسد،اگر از حصار تقلید و تکرار نگریزد،اگر بر سفر یک قرنۀ خویش سفرنامۀ ارگانیک و انتقادی ننویسد،به شخص غافلی میماند که در سطور" تحفة الانظار فی غرائب الامصار و عجائب الاسفار" ابن بطوطه،برای تماشاو قضاوت فوسیل شناسان و مؤرخین،آویزان مانده است.  

                                                            

4

کار روشنفکری

مهم این نیست که چه کسی چگونه خود را روشنفکر جار میزند،مهم این است که این موجودُ متفکر چقدر کار روشنفکری انجام میدهد.روشنفکر در کار و فعالیت روشنفکری تثبیت می گردد.در محک تجربه صیقل می خورد.روشنفکر،مجسمه نیست که با گچ یا سرگین ساخته شود.روشنفکری،متاعی نیست که به کسی هدیه شود.روشنفکر یک متفکر است یک انسان متفاوت.آدمیزاد با براه اندازی جنجال و الم شنگه به روشنفکر تبدیل نمی شود،روشنفکر محصول فکر،کنش و پراتیک است،روشنفکر دربستر کار روشنفکری به ظهور می رسد. هر که قلم را بر جبین کاغذ شرماند،هرکه گلو را در سرنای کلمات پوساند،هرکه دامن و دریشی قیمتی پوشید،هرکه بر شیشۀ ارگ بادنجان رومی زد،هرکه بنام خلق الله حنجره درید،هرکه بنام سرزمین گریبان پاره کرد،هرکه کتابخانه اش را به موش ها داد، هر که آوازش را به سیه چال بخشید،هرکه حق خودبودن را به تیکه داران دین فروخت،هرکه در رادیو و تلویزیون چارزانو زد،هر که در دیگ خون قورمه پخت،هرکه شعورش را با شیرۀ شب،ماستمالی کرد،کار روشنفکری انجام نداده است.در خطۀ ما که تفاوت بین آدمها نه از روی آنچه می اندیشند و انجام می دهند،بل از روی ریش،چادری،لباس،قوم و زبان سنجیده می شود،بیشتر از هر وقتی به چندباره اندیشی روی این مباحث ضرورت داریم.در خطه ای که روشنفکرش در خریطه و خُم نشسته است و خوراک روزمره اش را "باید ها  و نباید ها " تشکیل می دهد،لاجرم به داربستِ عباراتی مانند: "بدون شک" و "بی تردید" آویزان میماند.

 

روشنفکر در کار روشنفکرانه به فردیت می رسد.روشنفکر و روشنفکری،قهرمان و قهرمانی نیست بل توان و توانایی است.روشنفکر،خلاق است اما کار روشنفکری ، خلاقیت است.روشنفکر،نویساست و کار روشنفکری متن است.روشنفکر، داناست اما کار روشنفکری صورتبندی دانایی است.روشنفکر بینش است و کار روشنفکری کنش است.آنچه میماند متن ،دانایی ، عمل و خلاقیت است.چه سرزمین عجیبی!هر حقه باز و هر شالاتان می تواند،بدون پرسان،اکت روشنفکر و کار روشنفکری کند،اما نمی داند که محصول و ثمرۀ کار است که روشنفکر و کار روشنفکری را از هر نوع غوغا و دغلبازی،متمایز می سازد.هر کسی همینکه فعالیتی انجام داد(ذهنی و عملی)در واقع موقعیت و کاربرد خویش را بیان کرده است.آنکه فرق بین واژه  و فاژه را از دست داده،بی آنکه پرده از روی مجسمۀ زبانی خویش برداشته باشد از فراز برج بابل بزیر غلتیده است .

 

کار نویسنده نوشتن است.مؤلف در نوشتار گم میگردد،از همینروست که مرگ مؤلف باعث تولد خواننده می شود.در کار روشنفکری نیز،تولیدات ذهنی و کردار،دارای اهمیت بنیادین است،روشنفکر به حیث آفریننده در درون محصولات خویش گم می گردد و می میرد و با این عملیه،روشنفکر دگر و روشنفکری دگر تری را بازتولید می کند.  کار روشنفکری، واژه را در گلدان گذاشتن نیست که فاژه برویاند.

کار روشنفکری،انجیر را در دهن گذاشتن نیست که زنجیر برویاند.

روشنفکران مشکلات را حل می کنند ولی نوابغ از بروز آن جلوگیری می کنند،لذت نگریستن و ادراک زیباترین هدیۀ طبیعت است.مهم این است که از پرسیدن باز نایستید.هیچگاه کنجکاوی را از دست ندهید.دنیا جای خطرناکی برای زندگی است،نه بخاطر مردمان جانی،بلکه به خاطر کسانی که آن جنایات را می بینند و کاری در برابر آن انجام نمی دهند./ انیشتین 

 

5

پرسشگری

اگر حقیقت را زیر زمین پنهان کنید،

انباشته می شود و با چنان نیروی انفجاری آشکار می شود

که همه چیز را باخود نابود می کند/امیل زولا / من متهم می کنم

هزار بار تکرار کرده اند و ما نیز عادتاً تکرار میکنیم تکرار می کنیم که انتلکتوئل محصول تفکرمدرنیته در پایان قرن نزدهم است (نامۀ امیل زولا در 1898) 4* .روشنفکر محصول جامعۀ بورژوایی و فرهنگ مدرن است.روشنفکر نتیجۀ رشد جامعۀ مدنی و برسمیت شناختن و بکارانداختنِ شجاعانۀ عقل خودبنیاد است.همان گونه که تفکر فلسفی مدرنیته (هگل،فوئرباخ،مارکس،نیچه)فرزند عقلانی شدن عصر روشنگری است (ولتر، روسو،دیدرو،کانت)ترم روشنفکر نیز بلحاظ زمانی تکامل مفهوم روشنگر است.در فضای سنتی و استبدادی،روشنفکر و فعالیت روشنفکری با دشواری و خطرات عدیده شکل میگیرد.در جامعه ای که حق شهروندی برسمیت شناخته نشود نمی توان از اعتراض مدنی دم زد،در جو موروثی و جاهل،اگر عاقلانه بنویسی و از روی خرد بجنبی ،سانسور،دستگیر ، اعدام و تبعید می شوی .هستند کسانی که گردن را دلیرانه بزیر هر رعد میبرد.روشنفکر با عقل نقاد، عدالت خواهی و آزاد منشی پیوند بنیادین  دارد . روشنفکر (فیلسوف، دانشمند ،هنرمند، ادیب، متفکر ...)در یک جامعۀ مدرن ،پی شهرت و ثروت نمی دَوَد بل برضد قدرت می ایستد.(قدرت = زر و زور) اما در جامعۀ جنگزدۀ ما که هر نوع عمل و تفکر جدی، سنتاً ممنوع پنداشته می شود و آزادی عقیده را به رگبار می بندند ،چگونه می توان از روشنفکر و نقش روشنفکری سخن زد؟آیا ممکن است که در چنین کشوری روشنفکر ایجاد گردد؟در کشور های استبدادی بجای انتلکتوئل،چریک و پارتیزان و مبارزین زیرزمینی تولید میگردد.در جوامع سنتی بجای روشنفکر ،ایدئولوگ می روید (روشنفکرارگانیک/گرامشی).

 

در زمانۀ جاری در کشوری که تفاوت بین روشنفکر و جانی ازبین رفته است.تمایز بین روشنفکر و مافیای اندیشه مخدوش گشته است.هر میرزا بنویس و ملا نقطی،هر عمامه سر و نکتایی پوشی،خود را روشنفکر می پندارد.روشنفکر رسمی همانقدر دچار تلون و نفس تنگی ست که  روشنفکر بی نام و زیر زمینی.وقتی که آزادی عقیده و بیان بوسیلۀ انواع قدرت به طناب دار آویخته شود،وقتی روشنفکر در خود به فردیت نرسد،کار و نقش خود را نشناسد،متناسب به وضعیت فرهنگی رفتار نکند،چنین کسی یا به منور منزوی و چله نشین تبدیل می شود یا به حماسه سرای دامنه های تبعید و تریاک . 

 

آیا ما روشنفکر به مفهوم انتلکتوئل داریم؟ آیا کسی که متعلق به یک حزب،به یک تعلق غلیظ و یک ایدئولوژی است،می تواند روشنفکر باشد؟آیا می توان افغان ملتی، اخوانی ،شعله یی،ستمی، خلقی، پرچمی، مساواتی،کجایی ،صدای عوامی، ،غورځنگی ، سلطنت طلب،اعضای احزاب تازه بدوران رسیده،بی طرف ...وچندتا چوکات سیاسی و ایزم و بزم دیگر را روشنفکر نامید.؟ آیا می توان آدم قومی، شخصیت مذهبی و انسان سوسیالیست را روشنفکر خواند؟ آیا می توان هر دانشمند و هر تحصیلیافته و متخصص را روشنفکر پنداشت؟آیا هر مظاهره چی،هر پارتیزان و هرانقلابی روشنفکر است؟مگر هر موسیقیدان، آوازخوان ،نقاش ، شاعر،ممثل،سینماگر،قصه نویس،پیکر تراش ،معمار،خطاط،نطاق،خبرنگار، می تواند روشنفکر باشد؟ 

 

شاید،هرکس می تواند در وضعیت روشنفکری قرار بگیرد،مشروط بر اینکه احساسات و عقلِ حزبی ،رزمی ، قومی،دینی و ایدئولوژیک خود را در اندیشیدن و خلاقیت،دخالت ندهد.روشنفکری یک وضعیت است و روشنفکر در بستر این وضعیت میروید.یک انسان زمانی در موقف روشنفکر قرار می گیرد که در نقد و قضاوت،در اعتراض و تمرد،در عدالتخواهی و اندیشیدن،در نوشتار و گفتار،در پندار و کردار،مستقلانه و با انصاف عمل کند و از تمامی چیزهایی که او را در قفس طلایی زندانی میسازد،بیرون بپرد. 

                       

یک نقاش،زمانی که تابلو خلق می کند،نقاش است و هنرمند بودن خود را با تولید خود تثبیت کرده است.اما این نقاش زمانی روشنفکر است که در تابلوی خویش بگونه ای اندیشیده باشد که شاخصه های عام روشنفکری را منعکس کرده باشد،یعنی کار هنری را با کار روشنفکرانه تلفیق کرده باشد،درینصورت می توان گفت نقاش روشنفکر(پیکاسو).یک آوازخوان ،همینکه صدای خوب و پرورش یافته داشت و تصنیفی را بطرز دگرتر و نوآوارانه ارائه کرد،آواز خوان است و در نقد هنر در صف هنرمند بررسی می گردد،اما این آواز خوان هرقدر که حنجره طلایی و محفل آراء باشد تا زمانی که صدایش به صدای اعتراض تبدیل نشود،با اوضاع درگیری مسؤلانه پیدا نکند،با نقد اجتماعی نیامیزد ،آوازخوان روشنفکر نخواهد بود.آواز خوان روشنفکر کسی است که حنجره اش پنجره شکن باشد(ویکتور خارا).سینماگر هرقدر در کارگردانی و پالش سناریو  عرق بریزد،هرقدر پول و زمان مصرف کند،هرقدر تلاش کند که هنر پیشه های خارجی را استخدام نماید،با تمام این زحمات اگر فیلمش نتواند،پرسشگر باشد، انگیزاننده باشد،اعتراضی باشد،نقد زمانه باشد،سینماگر روشنفکر نخواهد بود.چارلی چابلین(1889-1977)در هر فیلمش،نشان میداد که نظام بورژوایی چگونه انسان را به ماشین سود تبدیل کرده است،چابلین نه تنها استثمار و استبداد را به نقد می کشید که با اعتراض آتشین خود،شیوۀ آزادانه زیستن را ترویج میکرد.به این خاطر است که او جایگاه خود را در سینما به حیث یک روشنفکرجهانی تثبیت کرده است.   

"آزادی تنها خلاصی از زنجیر نیست،بلکه شیوۀ زیستن است که با احترام گذاشتن به آزادی دیگران استحکام می یابد" نلسن ماندیلا

 یک پروفیسور با آنکه در رشتۀ تخصصی خود دانشمند است،با آنکه پژوهش می کند،با آنکه سروکارش با کار فکری است.این پروفیسور اگر منتقد قدرت نباشد،اگر در صدای اعتراض اجتماعی شنا نکند،اگر از شخصیت و ظرفیت اندیشۀ خود در جهت سمت و سو دادن زمان استفاده نبرد،نمیتواند روشنفکر نامیده شود ،چنین شخصیتی می تواند در حوزۀ مقولاتی مانند دانشمند،متخصص،پژوهشگر،استاد ... قرار بگیرد،نه روشنفکر . البته فراموش نکنیم آن بنمایه ها و شاخصه های بنیادینی که متفکر را به روشنفکر تبدیل می کند در تمامی آدمها بطور یکسان روی نمی دهد.یک دموکرات با آنکه ادعای تحمل و دگر پذیری دارد،می پندارد که در یک گفتگوی خردگرا،آزادی دیگران را برسمیت می شناسد،اما تجربه نشان داده است که حتا دموکرات این سرزمین هنوز در درون خود دموکرات نشده است.به همان شخصی میماند که برای دفاع از حقوق زن،حنجره پاره می کند ولی در عمل،آزادی زن را برگبار می بندد،گریبان میدرد اما زن خود را مانند کرزی از حرم ارگ بیرون نمی گذارد.

 

چشمه از بالا خت است و بدبختی ادامه دارد،انتلکتوئل کسی است که اولتر از همه ادعا و تأویل خود را نص مقدس نداند بلکه قابل نقد و تردید بیانگارد.یک لیبرال یا مارکسگرا زمانی روشنفکر است که اولتر از همه افکار و ادعای خود را قابل نقد و انکار بداند،در یک گفتگوی خرد گرا،به قدرت زدایی طرفین اعتقاد داشته باشد.خود را مالک حقیقت های بسته بندی شده نداند،چون حقیقت از تعارض و گفتگو ایجاد میگردد.و به همین طور یک مذهبی یا قومگرا،زمانی روشنفکر است که در موقعیت روشنفکری ،در خود به آزادی رسیده باشد،مرجعیت ها و مطلقیت های دینی و قومی را در تحلیل و تأویل دخالت ندهد.در گفتگو و کردار اجتماعی،به حیث یک انسان آزاد و کنجکاو به ظهور برسد.یک اته ئیست اگر همه چیز را با عینکی ببیند که از قبل در چشم مانده است،همه چیز را با فورمولی بسنجد که در نظام گالیله و انشتاین یا در هژدهم برومر و ناپلئون صغیر آمده است.با یک مسلمانی که با عینک جاودانه و تغیر ناپذیر،با کتاب الهی و احادیث،راز و رمز عالم را می سنجد،تفاوت ندارد.

 

روشنفکر و مسئلۀ قدرت،پرسشی است که با پرش ذوق آمیز حل نمی گردد.روشنفکر ،بنابر نقش و مسؤلیت خویش،ضد قدرت،منتقد قدرت و افشاگر قدرت است،زمانی که نقش و وظیفۀ خود را فراموش می کند و با زیر پا گذاشتن همه چیز،تلاش میورزد که به هر وسیله ای که می شود پایش به ارگ و قدرت برسد،به معنای آنست که تا هنوز مرز بین موقعیت روشنفکری و قدرت را درک نکرده است.موجودی که میخواهد در جام سلاطین و امیران شراب بنوشد،در بدل جام شراب،جام شوکران را در حلقوم سقراط می ریزد.نتایج فکر و عمل اینگونه روشنفکران و منورالفکران را نیز دیدید و دیدیم. جمهوریت سرخ خلقی/ پرچمی با تمام سوسیالیسم خواهی و روشنفکرنمایی،همان بلایی را بر سر این مردم آورد که جمهوری مجاهدین با اِعمال عدالت اسلامی... و لشکری از مدعیان روشنفکری در شرایط فعلی،در زیر سیطرۀ اشغالگران چند ملیتی، فاسدترین دولت عالم را با سخنرانی  ها ونوشته های خویش توجیه و ملمع کاری می کنند... بدبختی ادامه دارد.این بدبختی تیری است که بر سینۀ جمع نشسته است.فضای عمومی را زهر آلود کرده است.زندگی ما به تئاتر دایمی برای نمایش بدبختی و جهالت تبدیل شده است.ما تریاک و جاهلیت را برای جهانیان روی صحنه آورده ایم،ما گمان میکنیم که یک روزی دروازۀ این تئاتر بسته خواهد شد،ولی اگر عقل مان به همین گونه نابغگی کند صد سال دیگر صحنه بروی قهقۀ تماشاچیان باز خواهد ماند.  

 

اقتصادان در حوزۀ تئوریک به همان نتایجی میرسد که دوکاندار بی سواد در پشت ترازو. چیزهایی وجود دارند که یک بیسوادِ متفکر نسبت به یک تحصیلیافتۀ مقلد،بهتر درک می کند.در کشور ما به همان گونه که جابجایی طبقاتی فوق العاده نوسانی است،و تغیرات طبقاتی بطور موروثی صورت نمی پذیرد،فقیر با یک چشم زدن به غنی تبدیل می گردد.به همین گونه،تجربه نشان میدهد که تغیرات فکری نیز بطرز عجیب الخلقه ای رخ میدهد.دین ستیز بروتی با یک چرخش کوچک به مومن ریشدار تبدیل می شود ، فرشته به شیطان،زندقه به مسلمه ، شکنجه گر به ستیزه گر. فردی که اندیشه از درونش تیر نشود، محکوم دایمی در چار برج استحاله و تلون است. 

 

القاب،واژه های بی زبانی است که هرکس مطابق اوضاع برای منفعت فردی خود از آن سؤ استفاده می کند.مستبد خود را دموکرات می گوید،ابلیس خود را مسلمان جا می زند،نارسیست خود را مارکسیست می پندارد،خرد گریز خود را در زیر قبای عقل مطرح می کند،قاتل خود را از جنس قربانی میداند و شارلاتان خود را طبیب حاذق ... افغانستان یگانه کشور بی پرسان و بی پاسخی است که هرکس خود را هر چه دلش می خواهد می تواند بنامد.پرسشگری از درون مغز این خطه گریخته است.ما در کشمکش با ایده ها ،از ناتوانی ذهنی بی پرسش مانده ایم.   

 

تفاوت بین روشنفکر و شبه روشنفکر چگونه مکدر می گردد.تمایز بین روشنفکر و کارتونی روشنفکر چسان مخدوش می شود.روشنفکر دارای یک تعریف و یک معیار نیست که مطابق آن،آدمها را محک زد ، یکی را روشنفکر نامید ، دیگری را بانامیدن تاریکفکر و مرتجع از حوزۀ روشنفکری طرد کرد.یکی را اسطورۀ تفکر نامید یکی را ابلیس فریب،اما روشنفکر هر چه باشد مایه های پذیرفته شده و جهانشمولی وجود دارد که بدون آن، روشنفکر به مترسک میان خالی تبدیل می گردد.روشنفکر ترکیبی از بینش ،منش،روش و کنش است.روشنفکر در سطح ملی و پهنای جهانی ،سنتیزی از مُدل هاست.مُدل هایی که بوسیلۀ جنبش های اجتماعی و ایده های متفکرین و فلاسفه  شکل گرفته است.هر عصری روشنفکر خود را به میدان می آورد.هر ملتی مطابق نیاز های فرهنگی و نیازهای عملی، برای خود روشنفکر می سازد.این روشنفکر در هر هویت و هر مُدلی که تولید شود،اگر بخواهد روشنفکر باقی بماند،نمی تواند در لاک ها و چوکات ها نفس بکشد.روشنفکری پدیده ای است که همیشه در دالان آزادی پرسه میزند.روشنفکر سنتیزی از شاخصه های متفاوت روشنفکری است.مؤلفه هایی که فلاسفۀ جهان(زولا، بندا،سارتر،گرامشی،فوکو،سعید) و فرهنگ های مختلف دنیا در تولید آن نقش داشته اند. 

پرسشگر ،نقاد،شکاک،متعهد،آزاده و کنجکاو

اندیشنده و مدافع عدالت ،حقیقت و آزادی

منتقد قدرت،در برابر قدرت

دیسکورس ساز و گفتگو گر

جمع کنندۀ اطلاعات،تحلیل،تأویل و داوری بر داده ها

تلاش مستمر و سیستماتیک در فعال بودن و اعتراض کردن

تولید کنندۀ متن،مؤلد روش و بینش و شیوۀ بهتر زیستن

خلاصه،هرکه پا کج بگذارد خون دل او بخورد

                                                                                  

روشنفکر هرچه باشد از رنگ تعلق آزاد است.هر تعلقی ،آدمی را متعلق بخود می سازد.تعلق به مذهب،تعلق به قوم،تعلق به ایدئولوژی ،تعلق به سنت،تعلق به پول، تعلق به شهرت،تعلق به حکومت،تعلق به مکاتب ...و هر نوع تعلق دیگر،اندیشنده را از اندیشیدن باز می دارد و تفکرش را،در محاصرۀ تعلق قرار میدهد.در حین نوشتن و گفتار،قید و بند ها و تعلقات،بطور شرطی خود را وارد صدا و مضمون می سازند.من نمی گویم که روشنفکر یک پدیدۀ پا درهوا و انتزاعی است،باز هم تکرار می کنم که روشنفکر می تواند که عضو یک قوم یا مذهب یا نژاد یا حزب و اندیشه ای باشد،اما روشنفکر زمانی روشنفکرانه به ظهور میرسد که حس دینی، قومی ،نژادی،حزبی و ایدئولوژیک خود را در نوشتن و اندشیدن در گفتار و مکالمه،در پرسیدن و تخیل ،عادتاً بروز ندهد.در نوشتار و گفتار خویش، همیشه  پرسنده و نقاد،منصف و مستقل باقی بماند.شهامت اینرا داشته باشد که تعلقات خود را نیز نقد نماید. 

 

 سارتر در سال 1964 جایزۀ نوبل را رد می کند، جایزه ای که شامل 1.3 میلیون دالر و شهرت جهانی ست .سارتر می خواهد با امتناع از گرفتن جایزه،موقعیت روشنفکری خود را تثبیت کند.ثابت می کند که از هرگونه تعلق آزاد است حتا از تعلق به جایزۀ نوبل.سارتر با نی گفتن به جایزۀ نوبل ثابت می کند که یک روشنفکر است، فیلسوفی که تعهد و عصیان را در ادبیات و کار روشنفکری مطرح می کرد،همین انسان معترض تا دم مرگ با اندیشه های مطروحۀ خویش،شجاعانه عمل می کند .سارتر یک فیلسوف روشنفکر بود،فیلسوف آزاده،با آنکه به سوسیالیسم و گرایشاتی به اگزیستانسیالیسم داشت اما به هیچ حزبی نپیوست و درکشور خود به حیث روشنفکر تبعیدی در دفاع از بشریت و انسان وفادار ماند.ده ها اثر ادبی و فلسفی نوشت، با نوشته هایش، اندیشۀ ادبی و فلسفی  تولید کرد.اما فقط مصروف نوشتن نبود بلکه در زمینه های اجتماعی نیز فعال بود و صدا و اعتراضش را بشیوه های مختلف بلند می کرد.جنگ دوم جهانی را محکوم نمود ،در جنگ ویتنام به حمایت از آوارگان برخاست،بخاطر آزادی زندانیان سیاسی دنیا مبارزه کرد.از پیکار مردم چیلی ،علیه پنوچت بدفاع برخاست. در سال 1960 به ملاقات چگوارا به کیوبا رفت.در جنبش 1968 پاریس با دست های معترض شرکت ورزید.بخاطر دفاع از عدالت و آزادی،"در دفاع از روشنفکران" به سخنرانی ها و مصاحبه های فراوان دست زد...همینست که سرانجام  در اپریل 1980 بیش از 50 هزار نفر در مراسم خاکسپاری فیلسوف اشتراک می ورزد.

 

دانشمندانی که روی شکافتن اتم برای تکمیل سلاح های جنگ اتمی  کار می کنند روشنفکر خوانده نمی شوند،آنها دانشمند هستند! فقط همین.اما اگر همین دانشمندان بر اثر وحشت از قدرت تخریبی سلاح هایی که امکان ساخت شانرا فراهم می کنند،گرد هم آیند و برای برحذر داشتن افکار عمومی  از استعمال بمب اتمی بیانیه ای را امضاء کنند ، روشنفکر به شمار می آیند./سارتر/در دفاع از روشنفکران.

ادامه دارد ...