در امتناع سکوت

علی امیری

 

 

 

(1)

عاشورا رویدادی در تاریخ اسلام است که هنوز به درستی درک نشده است. به خصوص در دوران جدید، ما این رویداد را با مفاهیم مدرنی مانند «آزادی»، «قیام در برابر ستم» و «انقلاب» تفسیر می‌کنیم. صرف‌نظر از این‌که «آزادی» و «انقلاب» مفاهیم تاریخی و متعلّق به دوران جدید است و کاربرد آن در مورد رویدادی مانند عاشورا، مطلقاً ناروا است، اما سرشتِ این واقعه کمتر با اعتراضات اجتماعی و بیشتر با «تراژدی»هایِ دوران باستان شباهت دارد. حادثه‌ی عاشورا از آن جهت روی نداد که یک عده عدالت‌طلب و آزادی‌خواه در برابر بیداد حاکمان، دست به شورش و انقلاب زدند؛ بلکه این حادثه از آن جهت روی داد که امکانِ سکوت وجود نداشت؛ سکوت به امر ممتنع و محال تبدیل شده بود. امام حسین امکانِ سکوت‌کردن نداشت؛ کشته‌شدن تنها گزینه‌ی او بود. اگر وقت شد، در خلال این ایام، در این صفحه به برخی نکاتی اشاره خواهم کرد که مؤید این مدعا باشد.

 

 (2)

در رویدادِ نهروان، انشعابیونِ سپاه علی تار‌ـ‌و‌ـ‌مار شد. قبلاً جنگ 14 ماهه‌ی صفین و تأثیرات ناشی از تلفات سنگین آن جبهه‌ی علی را تحت فشار قرار داده و به برخی شکاف‌ها در اردوی علی دامن زده بود. ماجرایِ حکمیت بر این فشارها و شکاف‌ها افزود و به جداییِ بخشی از سپاه علی انجامید. مخالفینِ جریان حکمیت، اکنون، سپاه و هویت خاص خودشان را داشتند. آنان که در تاریخ اسلام به خوارج مشهور اند، خود را «شرات» می‌خواندند که امروزه می‌توان آن را «فدایی» ترجمه کرد. جنگ با این فداییان سخت و دشوار بود. در نهروان که علی اردوی آنان را در هم کوبید، با افتخار گفت: «من چشم فتنه را درآوردم». اما در همین رویداد، کمر اردوی علی نیز در هم شکست. کوفه در ماه‌هایِ پس از نهروان به شهرِ ارواح بدل شده بود. کوفه واقعاً سوگوار بود؛ مادرانش داغدار بود و دخترانش غمگین؛ زخمی و رنجور و مأیوس و سرخورده شده بود. بحران‌هایِ اخلاقی و معنوی از یک سو و حسِ انتقام و کینه و احساسِ غبن و خسارت از سوی دیگر کوفیان را در وضع دشواری قرار داده بود. زخم‌خوردگانِ شمشیر علی در نهراون نیز در کمین انتقام بودند و بسیار دشوار می‌نمود که اردویِ ازهم‌پاشیده‌ی عراق سامان پیدا کند و در برابر جبهه شام دست به نمایش قدرتی بزند. معاویه هم از این وضع آگاه بود و پیوسته در حدودِ مرزهای عراق دست به تحرکات نظامی و غارتگری و کشتار می‌زد. تلاش‌های امام علی برای ساماندهی مجدد سپاه عراق آشکارا رو به ناکامی می‌رفت. در یکی از واپسین سخنرانی‌های او (خطبه 28 نهج البلاغه)، وضعیت عمومی کوفه به نحوی روشن بازتاب یافته است. علی از نامردمیِ مردمان و عزم سست آنان در پیکار با سپاه شام شکایت دارد. او با این‌که جهاد را «دری از دروازه‌های بهشت» می‌داند، در برانگیختنِ مردم به پیکار مجدد با شامیان ناکام ماند و شکایت‌ها و نفرین‌هایی که از روزهای آخر زندگی او در دست است، از سختی‌ها و دشواری‌های بسیار حکایت دارد. درست در همین هنگامه است که تیر انتقام خوارج به هدف اصابت می‌کند و سپیده‌دم نوزدهم رمضان سال 40 هجری، علی در محراب مسجد ضربت می‌خورد و دو روز بعد از دنیا رحلت می‌کند. علی شبانه و مخفیانه در آرامگاه ابدی‌اش، به قول خودش چون کودک گرسنه که به پستان مادر برسد، به آرامش می‌رسد. اما بدیهی بود که این وضعیت آشفته، چونان میراث شوم به زودی بر شانه‌های فرزندان ارشد او حسن و حسین سنگینی کند. خواهیم دید که در بیست سال بعد، یعنی از سحرگاه نوزدهم رمضان سال 40 تا شامگاه دهم محرم سال 61، حوادث چگونه سیر کرد که حتی سکوت نیز در آن ناممکن شد. تا بعد.

 

 (3)

فاصله میانِ زخم‌خوردن و رحلت علی بسیار کم است. به درستی روشن نیست که در این فاصله اندک، او در مورد اوضاع آشفته و سپاه ازهم‌پاشیده‌ی عراق، به فرزندانش چه سفارش کرده باشد. در آن‌چه که از گفته‌ها و سفارش‌های علی، در فاصله‌ی زمانی زخم‌خوردن تا وفات، در دست داریم، هیچ اشاره‌ای به وضع آشفته‌ی سیاسی و مناسبات قدرت وجود ندارد. گزارش‌های مختلفی از وصیت‌نامه و سفارشاتِ پایان عمر او در نهج البلاغه و دیگر متون تاریخی در دست است، اما در هیچ یک، هیچ اشاره‌ای به سرنوشت قدرت سیاسی و نحوه‌ی برخورد و تعامل با سپاه شام نرفته است. سفارشات و وصایای پایان زندگی علی آکنده از زهد و پرهیز و خداترسی و رعایت حقوق انسانی و پروای امر و نهی الاهی است. بُعد معنوی و اخلاقیِ این وصیت‌ها بسیار قوی است و در فرازی از سفارشات او که در اغلب متون تکرار شده، به دو پسر ارشدش، حسن و حسین، مؤکداً گفته شده است: «در پی دنیا مباشید، اگرچه دنیا در پی شما بیاید». علی مانند یک «ولی امر» از دنیا نرفت، بلکه مانند یک «ولی خدا» این دنیا را ترک کرد. او مکرر از انس و شوق خود به مرگ سخن می‌گفت و مشهور است وقتی که ضربت خورد، فریاد کشیده بود که: «سوگند به پروردگار کعبه که رستگار شدم». آیا این وصیت‌ها، واجد اشارات سیاسی بود و امام از ساماندهی مجدد اوضاع ناامید شده و قصد داشت که فرزندانش با به‌دست‌گرفتنِ سکان هدایت معنوی و اخلاقی جامعه نقش خود را بازی کند؟ نمی‌توان با قاطعیت حکم کرد، اما اشاراتی وجود دارد که وی امید چندانی به ساماندهی اوضاع و امور و نقش‌آفرینی از طریق به‌دست‌گیری قدرت سیاسی نداشته است. علی در پارسایی و پرهیز و زهد و تقوا بی‌نظیر بود و این‌که می‌دید ایده‌آل‌های معنوی و اخلاقی او از سوی مردم روزگارش درک نمی‌شود، خسته و مأیوس می‌شد و در واپسین روزهای زندگی از سرِ درد و اندوه گفته بود: «قدر حضور مرا فردا خواهید دانست و وقتی که جز من در مقام من نشست، مرا خواهید شناخت». طبیعی بود که او با تجربه و هوشیاری‌ای که داشت، پیش‌بینِ تسلط معاویه بر اوضاع نیز باشد. از این‌رو، در سخنانی خطاب به جمعی گفته است: «مردی ظاهر خواهد شد که شما را به دشنام‌گوییِ من و بیزاری از من امر می‌کند. مرا دشنام بگویید اما از من بیزاری نجویید که تباهیِ ایمان شما در آن است». در تفاسیر قشری و تئولوژیک، این گونه سخنان نشانِ غیب‌دانی او دانسته شده، اما واقع این است که مرد هوشیار و دانا و غمخوار امت، مثل علی، نمی‌توانست دلواپسِ «حیات طیبه انسانی» نباشد که تنها از رهگذر ایمان و تقوا و تعالیِ روحی ممکن است. و بعید نیست که این پیش‌بینی‌ها و برآورد از وضعیت سیاسی و اجتماعی به امام حسن منتقل شده و در شکل‌دهیِ رفتار و تصامیم بعدی تأثیر کرده باشد. به هر حال، روز بعد از رحلت علی، حسن بن علی سخنرانی کرد و خبر مرگ او را رسماً به اطلاع همگان رساند. سپس عبدالله ابن عباس برخاست و از مردم خواست که با حسن به عنوان جانشین علی بیعت کنند. بیعت انجام شد، اما نظم و اراده و عزم و ثبات به سپاه عراق بازنگشت. خواهیم دید که شش ماه بعد چگونه حسن بن علی راه صلح با معاویه را در پیش گرفت و قدرت سیاسی سرشت بیش از پیش دنیوی پیدا کرد و به تدریج قلمروهایِ قدسی و عرفی از هم تفکیک شد. تا بعد.

 

 (4)

همان گونه که یاد کردیم، بعد از وفات علی، حسن فرزند ارشد او زمام امور را به دست گرفت. اما، حسن بن علی بیش از آن‌که میراث‌دارِ یک اقتدار سیاسی ساخت‌یافته باشد، میراث‌برِ یک وضع آشفته و از‌هم‌پاشیدگی‌هایِ سیاسی و قبیلوی بود. کنفدراسیونی از قبایل عرب که در رکاب علی در صفین شمشیر می‌زدند، بخش عمده‌ی قدرت‌شان را در جنگ‌های صفین و نهروان از دست داده بودند و رشته‌ی وحدت‌شان نیز با مرگ علی تضعیف شد. مرگ مالک اشتر طایفه‌ی «نخعی» و قبایل هم‌پیمان آن را که ریشه‌شان به اعراب یمنی می‌رسیدند، از صحنه‌ی بازی‌های قدرت دور کرد؛ قبیله‌ی رقیب آن «کنده» که سرکرده‌ی آن اشعث بن قیس به عنوان یک فرمانده ارشد و باکفایت و رقیب مالک اشتر در صفین و نهروان شرکت داشت، حتی در ماه‌های آخر حیات امام علی روابط پنهانی با شام برقرار کرده بود. حسن بدین ترتیب سردار یک اردویِ ازهم‌پاشیده بود که به سرعت در خطوط قومی در حال تجزیه شدن بود و نفوذ دستگاه شام برای تاراندنِ این اردو به خصوص سران قبایل نیز روز به روز گسترش می‌یافت. مدت زمان سه تا چهار ماهی طول کشید تا سپاه عراق در نخیله اردو بزند و برای جنگ با ارتش معاویه آمادگی بگیرد. اما حسن نه تنها از عزم این نیرو برای نبرد مطمئن نبود که از آن‌ها نسبت به جان خویش نیز اطمینان نداشت. از این رو، به راحتی و با مکاتبات اندکی پیشنهاد صلح معاویه و ترک خصومت را پذیرفت. قرارداد صلح امام حسن و معاویه دارای مواد بسیار کلی است. تنها نکته‌ای که از نظر سیاسی اهمیت دارد این است که در برخی منابع آمده است که معاویه حق تعیین جانشین ندارد و بعد از خود باید تقدیر سیاسی امت محمد را به اجماع خودشان واگذار کند. اگر چنین موضوعی واقعاً میان آن دو مورد بحث قرار گرفته باشد، می‌توان گفت نوعی تغییر و تجدید نظر در ایدئولوژی سیاسی هر دو خاندان بنی هاشم و بنی امیه صورت گرفته بوده است. هاشمیان بر پایه تئوریِ «نص و وصایت» خود را شایسته‌ي زمامداری مسلمانان می‌دانستند، در حالی که اموی‌ها به خصوص شخص معاویه خواستار میراثی‌شدنِ قدرت سیاسی در خاندان امیه بود. اگر بدان سان که برخی مورخان گزارش کرده‌اند، یکی از ماده‌های قرارداد صلح میان حسن و معاویه عدم معرفی جانشین از سوی معاویه بوده باشد، در صورت اجرائی‌شدن می‌توانست تقدیر سیاسی مسلمانان را عوض کند. اما، صرف‌نظر از این‌که معاویه به مفاد قرارداد چقدر وفا کرد، وجود چنین ماده‌ای در پیمان صلح مسلم نیست. شیخ مفید از ثقات و قدمای علمای شیعه، در کتاب «الارشاد» خود، در بحث از مفاد پیمان صلح از رعایت عدالت، استیفای حقوق هر یک از امت محمد بدون تبعیض و برداشتن دشنام از علی در قنوت نماز سخن گفته و اشاره‌ای به چنین موردی که بایستی به نظر او پراهمیت باشد نکرده است. به هر ترتیب، در برابر شرایط یاد شده، حسن بن علی قدرت سیاسی را به معاویه واگذار و با او به عنوان خلیفه بیعت کرد. به نظر می‌رسد که حسن به واپسین سفارشات پدرش علی پیش از وفات بازگشته بود، یعنی زندگی اخلاقی و معنوی و توأم با زهد و پرهیز. چه بسا فساد و تجمل‌گراییِ ناشی از رفاه و ثروت حاصل از فتوحات، چنین چیزی را بیش از تصدی امور سیاسی الزام می‌کرد. به هر حال، آرایش نیروهای سیاسی به زیان حسن برهم‌خورده بود و او به عنوان بزرگ خاندان پیامبر تنها می‌توانست به عنوان یک شخصیت معنوی و اخلاقی، در جامعه‌ی اسلامی آن روزگار نقش بازی کند. و این را می‌توان سرآغاز جداییِ قلمرو «قدسی» و «عرفی» در اسلام دانست. می‌دانیم که پیامبر در مدینه یک تئوکراسی (حکومت الاهی یا دولت دینی) تأسیس کرد و تا رحلت چهارمین فرد از خلفای راشدین (علی ابن ابی‌طالب) این وضع کم‌و‌بیش دوام آورد. با وفات خلیفه چهارم و صلح امام حسن با معاویه، دیگر قلمروهای عرف و شرع به طور نسبی از هم جدا شدند. معاویه در نطقی که بعد از قرارداد صلح در نخیله ایراد کرد، خطاب به مردم عراق گفت: «من با شما نجنگیدم که نماز بخوانید، یا روزه بگیرید یا زکوات دهید و یا حج بگزارید. شما خود این کار را می‌کردید. جنگ من برای حکومت بر شما بود. شما آن را نمی‌خواستید، اما من آن را به چنگ آوردم». در روزهای آخر ماه ربیع الاول، حدود شش ماه بعد از مرگ علی، معاویه وارد کوفه شد و در مسجد از مردم بیعت گرفت. اندکی بعد از آن، امام حسن و سایر اعضای خاندان بنی هاشم، علی الظاهر با رضایت خاطر، بعد از پنج سالِ آکنده از آشوب و اغتشاشِ تجربه‌ی قدرت سیاسی، کوفه را ترک و مقیم مدینه شدند که هنوز به عنوان پایتخت فرهنگی و معنوی جهان اسلام اهمیت خاص خود را داشت و اغلب صحابه و پارسایان امت که عالم به کتاب و حامل سنت و سیره‌ی پیامبر و الگوی واقعی زندگی مسلمانی بودند، در حجاز و به خصوص دو شهر مذهبی مکه و مدینه می‌زیستند. قدرت سیاسی از مدینه در حجاز به کوفه در عراق و سپس دمشق در شام منتقل شد، اما مدینه، «شهر پیامبر» همچنان به عنوان مرکز معنوی و فرهنگی جهان اسلام باقی مانده بود و حسن بن علی ده سال آخر زندگی‌اش را در بیعت معاویه و در سایه‌ی حکومت خلافت او در این شهر گذراند. حسن در این ده سال نه تنها با «امتناع سکوت» مواجه نشد که به طور نسبی امکان سخن نیز داشت. خواهیم دید که اوضاع چگونه سیر کرد که ما در تاریخ اسلام به امتناع سکوت می‌رسیم. تا بعد.

 

 (5)

معاویه پانزده سال به عنوان والی شام در دستگاه خلیفه دوم و سوم کار کرده و پنج سال به عنوان امیر معزول و یاغی در برابر خلیفه چهارم ستیزه و سرکشی و تمرد کرده بود. او مرد پرحوصله، باهوش و قدرت‌طلب بود و در دوران ولایت خود در شام آن قدرها لیاقت و کفایت داشت که تحسین خلیفه ثانی را برانگیزاند تا جایی که بنا به گفته‌ی جلال الدین سیوطی در «تاریخ الخلفاء» عمر او را «کسرای عرب» لقب داده بود. عمر که خود فاتح ایران بود و تجربه‌ی جنگ با «کسرای فارس» را داشت، گویی در معاویه صورت و سیمای یک شهنشاه عرب را می‌دید. بعد از صلح با حسن، معاویه که بیست سال امارت و سیاست را در کارنامه‌ی خود داشت، به مدت بیست سال دیگر به عنوان خلیفه بر تمام قلمرو اسلام حکومت کرد و تا حدودی حرف خلیفه ثانی را در مورد خود به کرسی نشاند و در قامت یک «کسرای عرب» ظاهر شد. معاویه در امور داخلی، به اقتضای قدرت، نسبتاً با مدارا رفتار می‌کرد. به افکار عمومی احترام قایل بود، از فسق و فجور علنی می‌پرهیخت، از رفتار سبک و خلاف شأن یک امیر مسلمان دوری می‌کرد، و در ظاهر، شخصاً به امور عبادی نیز اهتمام و توجه نشان می‌داد و گاه و بیگاه به نیایش و مناجات و نماز شب می‌پرداخت؛ داستان «مناظره‌ی ابلیس و معاویه» که در مثنوی مولوی آمده است، نیز در میان عامه مسلمانان سیمای یک مرد مؤمن را از او به نمایش درمی‌آورد. او توانسته بود با رعایت ظواهر اسلامی، حداقل احساسات دینی عامه شامیان را برانگیزاند، به گونه‌ای که ابوالحسن مسعودی مورخ شیعی قرن چهارم، در کتابش، «مروج الذهب»، نوشته است که گور معاویه در باب الصغیر دمشق اکنون معروف و مورد زیارت است. در خصوص رفتار با خاندان بنی هاشم و بزرگ این خاندان حسن بن علی، نیز رفتار او از منطق قدرت سیاسی متابعت می‌کرد. گرچه با برخی از هواداران رادیکال علی با قهر و خشونت رفتار کرد و از جمله حجر بن عدی کوفی صحابی زاهد و عابد و هواخواه صادق علی را با بیش از ده تن از یارانش برخلاف هنجارهای اسلامی و با قساوت و خشونت در مرج عذرا به قتل رساند، اما روی هم رفته حداقل به بخشی از پیمان صلح با حسن بن علی وفادار ماند و به طور نسبی با خاندان بنی هاشم مدارا کرد. مکاتباتی میان آن دو صورت می‌گرفت و معاویه از نفوذ معنوی و احترام بزرگ خاندان پیامبر در میان عامه مردم باخبر بود و طبیعی بود که در برابر این نفوذ با ملاحظه و هوشیاری رفتار کند. بانگ اعتراض صحابیان خواه و ناخواه بر قدرت سیاسی تأثیر خود را داشت و طبیعی بود که معاویه به زهاد و پارسایان امت به عنوان موی دماغ و مخل خودسری‌های سیاسی خود بنگرد. از این رو نباید چندان دور از احتمال باشد که چنان‌که در برخی گزارش‌های تاریخی آمده است حسن بن علی با دسیسه او مسموم شده از دنیا رفته باشد. به هر حال، حسن در سال 50 هجری، ده سال بعد از عقد قرارداد صلح با معاویه، به سم یا به مرگ طبیعی، درگذشت. بعد از حسن، تولیت امور خاندان پیامبر به حسین بن علی رسید و ده سال آخر خلافت معاویه را او نیز در بیعت معاویه به سر برد. امام حسین نیز نامه‌نگاری‌هایی با معاویه داشته و در اعتراضات خود نیز تند و بی‌پروا بوده است. از جمله در نامه‌ای معاویه را سرزنش کرده است که چرا مرد زاهد و پارسایی چون حجر بن عدی را برخلاف هنجارهای اسلامی به قتل رسانده است. معاویه از محبوبیت و احترام حسین در اذهان عامه آگاه بود و ملاحظه‌ی او را، گویی نسبت به برادرش حسن، بیشتر داشت. طبیعی بود که دو طرف از همدیگر راضی نبود، اما از دید یک مورخ، شرایطْ شرایطِ «امکان سخن» بود و نه «امتناع سکوت». این نامه‌نگاری‌ها و اعتراضاتْ خود علامت این امکان است. باید دید که اوضاع و امور چگونه سیر می‌کند که ما از امکان سخن به امتناع سکوت می‌رسیم؟ تا بعد.

 

(6)

پنج سال بعد از درگذشت حسن بن علی که از قرارداد صلح او با معاویه نیز چیزی جز خاطره‌ی غبارگرفته در ذهن‌ها باقی نمانده بود، معاویه اقداماتی را برای ولایت‌عهدی یزید روی دست گرفت. از سال 55 به بعد، معاویه به والیان در ولایات، سفارش اخذ بیعت به نام یزید را داد. این کار به تدریج و با آهستگی و احتیاط پیش می‌رفت. در چهار سال بعدی تقریباً تمام ساکنان قلمرو اسلامی وفاداری سیاسی‌شان را به یزید به عنوان خلیفه‌ی بعد از معاویه ابراز کرده بود. حسین بن علی، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر سه تن از چهره‌های اجتماعی و مذهبی بودند که به خلافت یزید گردن نه نهاده بودند. در سال 59، معاویه سفر حج کرد، اما قصد اصلی او بررسی اوضاع حجاز و یافتن راه‌حلی برای مشکل این سه تن بود. معاویه در جریان مراسم حج با حسین بن علی، عبد الله بن زبیر و با آنان تا حدودی با ملایمت و نرمی سخن گفت و خواستار یاری و همکاری آن‌ها شد. او بعد از دیدار مکه به مدینه نیز سفر کرد و با عایشه همسر بانفوذ پیامبر و هر یک از چهره‌های نام‌برده هم به طور جداگانه و هم در حضور جمع دیدار کرد. استدلال معاویه این بود که در قبال امت محمد احساس تکلیف می‌کند و برای جلوگیری از تفرقه و تشتت باید زمامدار آینده از همین اکنون مشخص باشد. ظاهراً با اصل استدلال او چندان مخالفت وجود نداشت، اما روی شخصیت و صلاحیت یزید اعتراضات جدی وجود داشت. گفتگوهای معاویه با عبد الله زبیر با تلخی و تندی همراه بود؛ عایشه نیز او را از بابت زمامداری یزید، ظاهراً هشدار داده بود. حسین بن علی نیز او را از بابت بی‌مبالاتی درباره‌ی سرنوشت امت ملامت کرد و راجع به اقدام او اعلام خطر نمود. معاویه از فرزند خلیفه ثانی (عبدالله بن عمر) نیز که اهل زهد و نسک و انزوا بود، گرچه احساس خطر جدی نکرد، اما نتوانست که تأیید زمامداری یزید را بگیرد. وجوه و اعیان و اشراف حجاز، به خصوص اشخاص و چهره‌های نام‌برده، با کم و بیش تفاوت بر نظریه‌ی «شورا» و «اجماع» در تعیین سرنوشت سیاسی مردم تأکید داشتند. به نظر می‌رسد زمینه برای تأسیس یک سیاست عرفی با میکانیزم شورا و اجماع مهیا شده بود، اما اصرار معاویه بر موروثی‌کردن حکومت، این زمینه را نابود کرد. به هر حال، معاویه در قناعت دادنِ این سه چهره ناکام ماند، اما در این واپسین سفر حج خود، با ارزیابی دقیقی از وضعیت حجاز و مخالفان زمامداری یزید به شام بازگشت. معاویه در ماه رجب سال 60 مرد، اما تا پیش از مرگ، بیش از هر چیز ذهنش در گیر این سه مرد مخالف بود. از جانب یزید نیز نگرانی داشت و مطمئن نبود که یزید میراث‌دار مناسب کوشش‌های او باشد. در واپسین روزهای زندگی‌اش به یزید گفته بود که من دِینم را برای دنیای تو خراب کرده‌ام. در مورد سه چهره‌ی مخالف نیز سه گونه سفارش به یزید کرد: «با عبد الله زبیر با بی‌رحمی و خشونت برخورد کن و هرگاه به او دست یافتی بند از بندش جدا کن؛ از مخالفت عبد الله عمر شری به تو نمی‌رسد، گاه و بیگاه که قلبش را با هدایایی شاد کنی کافی است. اما مشکل عمده حسین بن علی است. با او نه می‌شود صلح کرد و نه می‌شود جنگید». گزارش‌هایی در دست است که معاویه به طور مؤکد یزید را از جنگ با حسین بن علی برحذر داشت. معاویه در این وصیت نیز از سر هوشیاری سیاسی به محبوبیت و احترام عمومی و مشروعیت معنوی و اخلاقی امام حسین و پایگاه بلند او در میان امت نظر داشت. او به درستی می‌دانست که هر نوع رفتار ناسنجیده با حسین بن علی می‌تواند قدرت خاندان اموی را متزلزل کند. اما بزرگ‌ترین اشتباه او نیز در این بود که به‌رغم آگاهی از عدم مشروعیت یزید و کراهت بزرگان امت، بر ولایت‌عهدی یزید بعد از خود تلاش می‌کرد. تحولات آتی قدرت سیاسی در جهان اسلام نشان داد که اقدام معاویه در اخذ بیعت ولایت‌عهدی برای یزید نه تنها اشتباه استراتژیک بلکه خیانت نابخشودنی بود. چنان‌که بعداً خواهیم دید، همان تهداب جدایی قلمروهای سیاسی و دینی که با صلح حسن و معاویه گذاشته شده بود، با ستمگری‌های سبک‌سرانه‌ی یزید نابود شد. هنگام مرگ معاویه، یزید در حمص، در حاشیه دمشق، در کنار مادرش سرگرم شعر و شراب و شکار بود. بعد از مرگ معاویه که یزید به کاخ سبز وارد شد، گرفتن بیعت از سه مخالف یاد شده اولین دستور کار او بود. ببینیم که اوضاع چگونه انکشاف می‌کند. تا بعد.

 

 (7)

بعد از مرگ معاویه، یزیدِ جوان، وارث قلمرو وسیع، ثروت بیکران و امپراطوری تازه‌پا و رو به رشد شده بود. اما، همان‌گونه که یاد شد، در این قلمرو وسیع سه چهره‌ی مخالف نیز وجود داشت: حسین بن علی، عبد الله بن زبیر بن عوام و عبدالله بن عمر. این سه چهره هر کدام انگیزه‌ها و موقعیت‌های مختلف داشتند. تأیید عبدالله عمر البته که پشتیبانی برای حکومت‌ها بود، اما مخالفتش تهدیدی به شمار نمی‌رفت. پسران زبیر مدعی قدرت بودند و با توجه به سابقه پدرشان در کنار پیامبر، اطاعت از بنی امیه به خصوص شخصی مانند یزید را نوعی تخفیف و اهانت در حق خودشان می‌دانستند. آنان از ماجرای جمل به بعد و قتل زبیر، به خاندان علی نیز، به دید رقابت و خصومت می‌دیدند. مخالفت عبد الله زبیر در نزد امویان دعوی قدرت ترجمه می‌شد، اما سکوت او نیز نه به دلیل شخصیت اخلاقی که به دلیل حس قوی قدرت‌طلبی او، از دید امویان نوعی حیله و نیرنگ تلقی می‌گردید. اما در این میان تنها کسی که سکوت و سخنش هر دو تعیین‌کننده بود، حسین بن علی بود. حسین اگر سخن می‌گفت حقیقت را گفته بود و اگر سکوت می‌کرد، از تأیید باطل خودداری کرده بود. سکوت و سخن او هر دو معنادار بود. عجالتاً به داستان آل زبیر کاری نداریم و در اینجا تنها مورد حسین بن علی را پیگیری می‌کنیم. حسین از یک سو به دلیل قرابت با پیامبر، قوت شخصیت، بهنجاری رفتار و کردار و نفوذ اخلاقی و معنوی به موقعیتی در میان امت دست یافته بود که سکوت و سخنش پراهمیت شده بود، اما از دیگر سو با تغییراتی که در قدرت سیاسی پدید آمده بود، به یگانه سیمای تراژیک در قلمرو وسیع خلافت اسلامی مبدل شده بود که امکان سکوت‌کردن نیز نداشت. این موقعیت تراژیک، حاصل تغییر در اوضاع سیاسی و شیوه‌های حکمروایی بود که با به قدرت رسیدن یزید رونما گردیده بود.

 

یزید در سال 31 هجری از مادری اهل بادیه به دنیا آمده بود و بیش از هر چیز شیفته‌ی شعر و شکار و شراب و شاهد بود. جای شگفتی است شخصی که «رفتار» و «کردارش» هیچ نشانی از خوبی و زیبایی نداشت، «گفتارش» به حله شعر و ادب آراسته بود. شعر یزید میان شیفتگان معاصر شعر کلاسیک عرب نیز هواداران خود را دارد، دیوان شعرش هم به چاپ رسیده است و از قدماء قاضی معروف ابن خلکان شیفته شعر یزید بود. اما از این یک هنر که درگذریم، یزید جمله عیب بود و گویی تمام زشتی‌ها در او گرد آمده است؛ زمانی که پدرش خلیفه شد چیزی در حدود نه یا ده سال داشت و در مدت بیست سال خلافت معاویه که گاه و بیگاه در مرزهای غربی و شمالی امپراطوری اسلامی برخوردهایی با رومیان پدید می‌آمد، یزید هیچ نقشی، در هیچ رویدادی بازی نکرد. در خوشبینانه‌ترین حالت امیرزاده‌ی عیاشی بود که نه خرد سیاسی داشت، نه شهامت اخلاقی و نه حس و وجدان دینی؛ نه جامعه را می‌شناخت و نه با ارزش‌های آن آشنا بود؛ نه تنش رنج جهاد و سختی‌های صدر اسلام را کشیده بود و نه جانش با روح پیام و تعلیمات اسلامی اُخت بود؛ نه مانند پدرش معاویه در کوره‌ی رقابت‌های سیاسی پخته شده بود و نه از مناسبات پیچیده‌ی قدرت چیزی می‌دانست؛ جوان خام و نارسیده‌ای بود که نه حزم و احتیاط پیران را داشت و نه بلندپروازی و غرور جوانان را؛ نه مرد رزم بود و نه رجل سیاست؛ یزید وارث چیزی شده بود که مطلقاً به ارزش آن جاهل بود، او تنها بی‌توجه به دین و هنجارهای اخلاقی نبود، قدر قدرت سیاسی را نیز نمی‌دانست؛ یزید تنها اهل بزم بود، تمام دنیای او را شعر و شراب و شکار و شادی (میمون) تشکیل می‌داد؛ ابوقیس (نام میمون یزید) تمام زندگی او بود؛ بزرگ‌ترین شادی او برنده‌شدنِ ابوقیس در مسابقه اسب‌سواری بود و بزرگ‌ترین اندوه او مرگ این میمون بود که خبر آن را با پیک مخصوص به ولایات رساند و برای او دستور سوگواری داد. این کار به ابتذال بیشتر از استبداد شباهت دارد؛ عمل او گرچه نفرت‌انگیز است، اما ترحم‌برانگیز نیز هست و از بدویت و بلاهت و خیره‌سری و نادانی حکایت دارد. یزید مغر متفکر شر و باطل نبود، بلکه تجلی پست‌ترین شکل از شرارت و نفرت بود که به صورت یک کودن و معلول ذهنی ظاهر گشته بود؛ یزید قهرمان شرارت نبود، بلکه بیش از آن‌که شریر و وحشی باشد پست و مبتذل بود. بیشتر بیچاره و مستضعف بود و به اغلب احتمال معنای اقدامات خود را نمی‌دانست؛ عرب‌بچه‌ای بود بدوی که ظرفیتش حداکثر چراندن شتر در بادیه بود؛ او حتی غرور و بلندپروازی نیز نداشت. شرارت او آمیخته به رذالت بود؛ نه تنها هیچ نشانی از هوش و تدبیر در کار او نبود که تمام اقداماتش آکنده از پستی و فرومایگی بود؛ او حتی کینه‌توز نبود، قلب او کوچک‌تر از آن بود که با کینه آشنا باشد. او ابله، سبک‌سر و بی‌حیا بود و معنی عفت و ادب و بزرگی را نمی‌دانست. و درست به همین دلیل، زمامداری او فاجعه بود. یزید سه سال زمامداری کرد: در سال نخست حادثه کربلا را به وجود آورد، سال بعد فاجعه حره را در مدینه خلق کرد، ساکنان شهر پیامبر را، از جمله هشتاد صحابی را قتل عام کرد، برای نخستین بار در مدینه سپاه او به زنان و کودکان تجاوز کرد و بعد از واقعه حره، در مدینه هزاران کودک نامشروع و زنازاده به دنیا آمد. یزید بنیانگذار رذالت و ناجوانمردی بود؛ در سال سوم خلافت یزید، در حالی که سپاه او با منجنیق‌هایی از آتش بر دیوار کعبه می‌کوبید، خبر مرگ او را دریافت کردند. در سی و سه سالگی مرد و در سه سال زمامداری خود نمایشی کمیک‌ـ‌تراژیک به اجرا درآورد که تاریخ اسلام را آلوده و چرکین ساخت.

 

به هر حال، اکنون معاویه مرده است و سرنوشت دین محمد و امت او به دست چنین کسی افتاده است. یزید بی‌فاصله بعد از بیعت شامیان، نامه متحد المآلی به ولایات فرستاد و با شدت و غلظت هر چه تمامتر خواستار بیعت به خود شد. در نامه‌ی او قرار روایت طبری (ترجمه بلعمی) خطاب به والیان آمده است: «از صغیر و کبیر و نیکوکار و بدکار اهل ولایتت برای ما بیعت بگیر و همه را با سرعت و شدت بی‌کوتاهی و تأخیر به اطاعت ما فراخوان». باید دید که واکنش حسین بن علی در برابر چنین شخص و چنین وضعیتی چیست؟ تا بعد.

 

 (8)

حسین واقعا در برابر یک وضعیت پیچده قرار داشت. وضعیتی که به لحاظ روحی آن را تحمل نمی‌توانست و به لحاظ مادی توان تغییر آن را نداشت. دیدیم که آرایش سیاسی از زمان علی به تدریج به زیان بنی هاشم تغییر کرد و کنترول سیاست جهان اسلام به دست خاندان امیه افتاد. در چنین وضعی بدیهی بود که امام حسین امکان تحقق آرمان‌ها و ایده‌آل‌های خود را نداشته باشد. اما واقعیت‌های موجود نیز نسبت به دوران معاویه تغییر یک‌صدوهشتاد درجه‌ای کرده بود و قبول آن سخت و دشوار بود. حسین نه آرمان‌هایش را تحقق داده می‌توانست و نه واقعیت‌ها را قبول می‌توانست. این است که در آغاز این یادداشت‌ها گفتیم که موقعیت او به تراژدی‌های یونان باستان بیشتر شباهت داشت تا اعتراضات اجتماعی که در دوران جدید شاهد آن هستیم. به هر حال، امام حسین با واقعیت‌هایی رو‌به‌رو بود و آرمان‌هایی در سر داشت. بر پایه‌ی این آرمان‌ها و و اقعیت‌ها باید کف و سقف خواسته‌های حسین را مشخص کنیم. کف مطالبات او را واقعیت‌ها تشکیل می‌دهد و سقف آن را ایده‌آل‌ها. سقف مطالبات حسین «عمل به حق و جلوگیری از باطل» است و کف خواسته‌های او «سکوت» است. امام حسین نه تنها نمی‌توانست ایده‌آل‌های خود را تحقق دهد که به کف خواسته‌های خود نیز امکان دسترسی نداشت. بنی امیه از او تأیید می‌خواست و برای او امکان سکوت نیز وجود نداشت. از این رو است که می‌گوییم حسین بن علی در شرایط امتناع سکوت به سر می‌برد. کشته شد، چون نمی‌توانست سکوت کند. تفاوت اوضاع از معاویه تا یزید تفاوت از سخن تا سکوت بود. معاویه به جرم سخن می‌کشت و بنابراین به طور نسبی سکوت را تحمل می‌کرد، اما یزید سکوت را نیز تحمل نمی‌کرد و به قول خودش از «صغیر و کبیر و نکوکار و بدکار» اطاعتِ بی‌چون‌وچرا می‌خواست. امام حسین در خلال این ماجرا گفته بود که «نمی‌بینید که به حق عمل نمی‌شود و از باطل جلوگیری نمی‌شود، در چنین شرایطی مرد مؤمن باید مشتاق ملاقات خدای خود باشد (یعنی آرزوی مرگ کند)». این بدان معنا بود که حسین در زمامداری یزید امیدی به تحقق ایده‌آل‌ها نداشت. اما کف خواسته‌ی حسین که «سکوت» بود، نیز به دیوار امتناع خورده بود. چطور؟ حسین، گرچه با زمامداری یزید، «فاتحه اسلام» را خوانده می‌دید، اما هیچ‌گاه مدعی قدرت سیاسی نشد. پاسخ حسین به درخواست بیعت والی مدینه برای یزید تأمل‌برانگیز است: «می‌دانم که یزید بیعت از من به سِرّ نپسندد، فردا چون مردمان به مزگت گرد کنی و از ایشان بیعت خواهی، مرا بخوان و بر سر همه‌ی خلق از من بیعت خواه». امام از حضور در محضر عام چه می‌خواست؟ او به قدر کافی واقع‌بین بود که به عدم حمایت انسانی برای تغییر اوضاع اطمینان نداشته باشد. اما، امیدوار بود که منطق مخالفت خود را به سمع همگان برساند. گرچه چنین فرصتی در مدینه برای حسین دست نداد، اما در مکه و سایر موارد، او مکرر به منطق مخالفت خود تصریح می‌کرد. از این تصریحات یک نکته مسلم می‌شود و آن این‌که برای حسین امکان سکوت وجود نداشت. برخلاف ابن زبیر که خود مدعی قدرت بود، هیچ سندی وجود ندارد که امام خواستار بیعت به خود شده باشد. او مکرر صلاحیت اخلاقی یزید را زیر سؤال می‌برد و می‌گفت «با چنین زمامداری فاتحه‌ی اسلام را باید خواند». اما هیچ گاهی به خود دعوت نمی‌کرد. حسین تأیید نمی‌کرد، می‌خواست سکوت کند. اما سکوت نیز برای او ممتنع و محال شده بود. اسناد و گواهی این امتناع را از مدینه تا مرزهای کوفه به وفور می‌بینیم. وقتی که پیشنهاد صحبت در حضور خلق از طرف والی مدینه به قبول تلقی نشد، و به خصوص با تحریکات مروان که می‌خواست کار در مدینه یک‌سره شود، حسین با یاران نزدیک و اعضای فامیل شبانه راهی مکه شد. چرا مدینه را ترک کرد؟ چون امکان سکوت نداشت. در مکه این امکان بیشتر بود. امام می‌توانست تا حدودی منطق سکوت و عدم تأیید خود را روشن کند. اما در مکه پای یک عامل دیگر نیز مطرح شد که قابل توجه است. تا بعد.

 

 (9)

حسین در مکه مدعی قدرت نبود، اما در تلاش تبیین وضعیت بود. عبد الله بن زبیر که می‌خواست نخستین خلیفه‌ی زبیری باشد، حجاز (مکه، مدینه، طایف) را پایگاه و حوزه نفوذ احتمالی خود می‌دانست. گوشه‌چشمی هم به نجد و یمامه و یمن در جنوب و احتمالاً بصره در عراق داشت. او تقریباً همزمان با حسین بن علی وارد مکه شد و بلافاصله تلاش‌هایش را برای جلب اعتماد و گرفتن بیعت را آغاز کرد. اما، حسین با این‌که از هیچ افشاگری راجع به وضعیت جاری اسلامی ابا نمی‌کرد، در خلال چهار ماهی که در مکه ماند، کوچک‌ترین تلاشی برای اخذ بیعت نکرد. اظهارات او با دلسوزی و غمخواری و واقع‌بینی ژرف همراه، ولی از هر گونه تلاش برای کسب قدرت عاری است. او تنها خاندان بنی امیه و شخص یزید را ملامت نمی‌کرد، بلکه غفلت و بی‌توجهی خواص و دانایان امت را موجب اصلی هبوط معنوی و اخلاقی جامعه می‌دید. درست است که زمامداری یزید یک فاجعه است، اما اطاعت جامعه اسلامی از او به سهم خود فاجعه‌ی بزرگ‌تر است. او مکرر می‌گفت که «مردم بندگان دنیا است و دین جز لقلقه‌ی زبان‌شان نیست و چون پای امتحان به میان آید، دینداران اندک اند». بی‌تردید چنین انتقاداتی از وضعیت دینی مردم، ناظر به اوضاع عمومی روزگار او است. سخنرانی او در مکه در جمعی از علمای بلاد اسلامی، در برخی منابع (از جمله کتاب تحف العقول) آمده است که به موجب آن، او استیلاء خاندان اموی به خصوص یزید را بر جامعه، حاصل غفلت علما می‌داند. اما، تمام این گفته‌ها و تلاش و کوشش‌ها به یک هدف صورت گرفته است: ایضاح منطق سکوت. همه این سخن‌ها برای آن است که چرا او سکوت کرده است و برای این سکوت به حرم امن خدا پناه برده است، و در آن‌جا نیز احساس ناامنی می‌کند.

 

در مکه اما، پای یک عامل دیگر نیز به ماجرا کشیده می‌شود که وضع را پیچیده‌تر می‌کند. این عامل جدید، دعوی بیعت کوفیان است. مرگ معاویه کوفه را به جنب‌و‌جوش آورده است. شهری که در صفین با شهامت در برابر اردوی شام شمشیر زد و در حکمیت اسیر دام نیرنگ سیاسی عمرو بن عاص شد و در نهروان تن همدیگر را به ضرب تیغ‌های خویشتن خستند به گونه‌ای که دیگر نای و رمقی نداشتند و حسن بن علی را به صلح وادار کرد، بعد از بیست سال آرامش و سکون، دوباره به جنب‌و‌جوش آمده بود. بی‌وفا خواندن کوفیان یک کلیشه‌ی بی‌ریشه و ساخته و پرداخته روضه‌خوانان بازاری است. کوفه در حمایت از علی سنگ‌تمام گذاشت و اردوی شام را به آستانه‌ی شکست رانده بود. جنگ با بخش جداشده‌ی سپاه عراق نیز کم فشار روانی و روحی بر کوفه وارد نکرده بود و حسن با آگاهی از این وضعیت بود که راه صلح با معاویه را پیش گرفت. بعد از بیست سال که کوفه دوباره به جنب‌و‌جوش آمده بود، گرچه به تدریج فرزندان شمشیرزنان صفین و نهروان به صحنه ظاهر می‌شدند، اما باز هم بودند کسانی که تجدید خاطره‌ي حکومت‌داری کوتاه علی، خاطرشان را نوازش می‌داد. از این رو، در نامه‌نویسی‌های مردم کوفه به حسین بن علی بهره‌هایی از حقیقت و صداقت وجود دارد و حسین نمی‌توانست یک‌سره این دعواها را نادیده بگیرد. در خصوص مکاتبات کوفیان و تعداد نامه‌هایی که به امام فرستادند، در منابع نکات مختلف و غالباً غلوآمیز آمده است. اما واقع این است که حجم نامه‌ها قابل توجه بود به گونه‌ای که حسین نمی‌توانست در برابر آن‌ها با سکوت و بی‌اعتنایی برخورد کند. این بود که نخست برای تست اوضاع و کسب اطمینان بیشتر، نخست مسلم بن عقیل را به کوفه گسیل کرد و بعد از این‌که مسلم خبر بیعت و وفاداری کوفیان را ار سال کرد، خود نیز بعد از تأمل و تأنی بسیار عازم کوفه شد. حسین در برابر دعوت کوفیان حزم و احتیاط بسیار به کار برد. آیا حسین بن علی می‌اندیشید که با رفتن به کوفه بار دیگر می‌تواند سپاه کوفه را در برابر شام برخیزاند؟ حزم و احتیاط و استنکاف او در برابر دعوت کوفیان نشان می‌داد که او به اوضاع اطمینان چندانی نداشته است. اما دعوت و اصرار کوفیان را نادیده نیز گرفته نمی‌توانست. به نظر می‌رسد که علاوه بر اتمام حجت به کوفیان، امام حسین در سفر کوفه گوشه‌چشمی هم به مجال و فرصت احتمالی بیشتر برای تبیین منطق خویش می‌دیده است. اما، اوضاع کوفه به نحو مشمئزکننده‌ای انکشاف کرد. سهل‌انگاری و خوش‌بینی کوفیان ریشه در نرمی و عدم تشدد نعمان بن بشیر والی اموی کوفه داشت. جابجایی او با عبید الله زیاد والی بصره و سیاست تشدد و خشونت عبیدالله، شیعیان کوفی را با یک مشت آهنین رویاروی ساخت. درست در زمانی که کاروان حسین، وادی‌های بین حجاز و عراق را به قصد رسیدن به کوفه درمی‌نوردید، عبید الله از بصره وارد کوفه شد و با تشدد و خشونت مثال‌زدنی به کنترول اوضاع پرداخت. عبید الله بن زیاد با تجاربی که داشت سیاست مشت آهنین را یگانه راه‌حل در چنین مواقعی می‌دانست. او سیاست داخلی خود را بر خفقان و سوء‌ظن استوار کرد و در همان نطق نخستین خود گفت: «من برای تحکیم اقتدار دولت خلیفه و ولی امر مسلمین از هیچ کوشش فروگذار کردنی نیستم. من هر یک از شما را به گمان می‌گیرم و به تهمت می‌کشم. باید همه حساب کار خود را داشته باشد». اما به هواخواهان دولت خلیفه نیز پاداش و انعام لازم را در نظر گرفت و این سیاست «چماق و هویج» به زودی تأثیر خود را در عراق به سود دستگاه اموی بر جای گذاشت. در بیرون از کوفه حل مسئله حسین، اولویت والی جدید بود که مسئله‌ي اندکی نبود ابن زیاد از آن به «طوفانی برخاسته از حجاز» تعبیر می‌کرد که اگر به موقع چاره نشود، شالوده‌های حکومت اموی را لرزان خواهد ساخت. حسین وقتی که به مرزهای کوفه نزدیک شد، با یک واحد نظامی به سرکردگی حر بن یزید ریاحی مواجه شد که از سوی ابن زیاد گسیل شده بود. گفتگوهای حسین با فرمانده این واحد نظامی، یک‌سره حکایت از امتناع سکوت دارد. حسین به حر گفت: «اگر کوفیان از دعوت خود پشیمان است، من بازمی‌گردم». اما او اصرار کرد که باید وفاداری خود را به یزید اعلام کند. پیشنهاد دیگر حسین این بود که «به من اجازه دهید که به مکه رفته باقی عمرم را به نیایش خداوند بگذرانم، اگر حرم خدا را هم بر من روا نمی‌دارید، من به دورافتاده‌ترین شهر قلمرو اسلامی می‌روم و عبادت خدا را می‌کنم». تأکید امام بر «عبادت خداوند» واجد دلالت سیاسی است. آخرین خواست حسین از عوامل اموی سکوت و نیایش است. او مدعی هیچ گونه قدرت و سیاست نیست، اما دستگاه خلافت و قلمرو وسیع اسلامی «گوشه پرتی را برای عبادت خداوند» از او دریغ می‌کند. خلاصه، تنها خواست او سکوت و نیایش خداوند است. اما به آن نیز دست نمی‌یابد. در کربلا نیز خواست تأیید حکومت یزید مکرر از سوی سران ارتش کوفه از حسین صورت گرفت. اما او تأیید حکومت یزید را دور از شرافت و وجدان انسانی می‌دانست. انصاف باید داد که وضعیت تراژیکی به وجود آمده بود؛ سکوت به نفع حقیقت ممکن نبود، سخن به نفع باطل دور از شرافت و وجدان انسانی بود و ناگزیر مرگ بود که باید به این جدال فیصله دهد؛ و این مرگ تراژیک است. مرگ برای حسین ناگزیر شده بود. او در ستیز با موقعیت لحظه به لحظه به سویی می‌رفت و مانند قهرمانان تراژیدی با شکست در برابر موقعیت، به کامیابی دست می‌یابد. کف خواست او سکوت است، به آن نمی‌رسد و با این مرگ او به کامیابی دست می‌یابد. او خود به این وضعیت دو شقی اشاره کرده است: «بدانید که عامل بدکار اموی مرا میان دو کار ناگزیر کرده است: بین مرگ و پستی، اما پستی از من دور است؛ دامن‌های پاکی که ما در آن تربیت شده‌ایم و وجدان انسان‌های فرهیخته و مؤمن این کار را نمی‌پسندد». یعنی یا مرگ یا تأیید یزید و این بزرگ‌ترین سند امتناع سکوت است. تابعد.

 

 (10)

برخورد کاروان حسین با واحد نظامی حر، مسیر او را از راهی که به کوفه منتهی می‌شد، تغییر داد. حُر که خود نیز اندکی سرخورده و مذبذب بود، به کاروان حسین نه اجازه‌ي بازگشت به مکه را داد و نه اجازه ورود به کوفه را. ناگزیر حسین راهش را از مسیر کوفه کج کرد و در قریه‌ای به نام «کربلا» اردو زد. سپاه کوفه نیز در حال تجمع بود. کاروان حسین در دوم محرم در کربلا توقف کرد، در دهم محرم حسین و یارانش کشته شدند، اما در این هشت روز نیز چند دور مذاکرات میان حسین و سران ارتش کوفه به خصوص عمر بن سعد برگزار شد. از تقریباً تمامی منابع به دست می‌آید که حسین تنها بر همان یک خواسته پافشاری کرده است: امکان سکوت. اما سپاه کوفه به کمتر از تأیید حاکمیت یزید راضی نبوده است. عمر بن سعد سردار سپاه کوفی که خود از چهره‌های بانفوذ شیعیان کوفه بود، در جنگ مردد و دودل بود. احتمالاً، او تلاش می‌کرد که راه‌حل مسالمت‌آمیز پیدا کند. اما شمر دیگر سردار کوفی با فرمان شدید از طرف والی آمد و خواستار یک‌سره شدن هر چه زودتر کار حسین شد. بدین سان کوشش‌ها و چاره‌جویی‌ها از همه سو به ناکامی منتهی شد؛ منطق‌ها به بن‌بست رسیده بود و اکنون نوبت شمشیر بود. در کربلا اما، مدت رقص شمشیرها نیز کوتاه بود. سحرگاه روز دهم نبرد آغاز شد و ظهر همان روز به پایان رسید. حسین با یاران اندکی که داشت، شب تدابیر دفاعی لازم را سنجید، و چون جنگ را ناگزیر یافتند با شهامت و زیبایی جنگیدند. اغلب یاران حسین از حیث اخلاقی و معنوی شخصیت‌های برجسته بودند و در جریان جنگ زبان به وعظ و نصحیت سپاه کوفی گشودند و سخنان خیرخواهانه گفتند. حسین خود نیز رفتار زیبا و پاکیزه داشت. با روحیه عالی و ستودنی ظاهر شد، بهترین لباس‌هایش را پوشید، بهترین عطرهایش را زد، چند بار در حضور سپاه کوفه زبان به سخن گشود و آنان را از بابت کاری که می‌کرد بیم داد و اندرز و نصیحت کرد. حتی زمانی که اکثر یارانش به قتل آمده بود، باز زبان از نصیحت و خیرخواهی نبست؛ آخر الامر با شجاعت و شهامت خیره‌کننده جنگید و و زخم‌های تیر و نیزه و شمشیر بسیار به بدنش رسید و کشته شد. سپاه کوفه سرهای گشتگان را بر نیزه کرده به کوفه و شام بردند، بر بدن‌های‌شان اسب دواندند و خاندان حسین را به اسارت آوردند. بدین سان رویداد دشت کربلا به فرجام آمد. اما به‌رغم این زمان کوتاه، رویداد کربلا یکی از معدود حوادث تأثیرگذار تاریخ اسلام است. عبد الله زبیر در حجاز قتل حسین را بهانه‌ای برای مخالفت بیشتر با یزید دید و از آن به حد لازم بهره برد. هنوز سالی نگذشته بود که عذاب وجدان شیعیان کوفی تبدیل به شعله‌های انتقام شد. جنبش توابین به سرکردگی سلیمان بن صرد خزاعی به خوانخواهی حسین برخاست. آنان هرچند شکست خورد، اما کوفه را لرزاند. اندکی بعد از آن مختار ثقفی موجی از کشتار و انتقام به راه انداخت و اغلب سران سپاه کوفه را که در کربلا حضور داشتند، به قتل آورد. در شام نیز تحرکاتی به زیان دستگاه اموی صورت گرفت ولی با تدبیر و تلاش مروان بن حکم دوباره اوضاع زیر کنترول اموی‌ها آمد. شیعیان را نیز این رویداد وحدت و هویت بخشید و در شکل‌دهی هویت خاص شیعی و رفتار سران و بزرگان آنان در ادوار بعدی تأثیر انکارناپذیر داشت. از آن به بعد کربلا و امام حسین بخش جدایی‌ناپذیری از هویت شیعی شد. به هر حال، با ختم تحرکات مختار که یک چند کوفه را در کنترول داشت و سرکوبی ابن زبیر، شاخه‌ی مروانی اموی‌ها بر اوضاع مسلط شد، اما سیاست اسلامی بیش از پیش ارثی و استبدادی شد. خلفای بعدی اموی هرچند سبک‌سری یزید را نداشتند، و با بقیة السیف خاندان بنی هاشم، حداقل، خشونت فزیکی نکردند و یکی از این خلفا ـ‌عمر بن عبد العزیز‌ـ مرد زاهد و متقی و باپروا بود و حتی تولیت فدک را به بنی هاشم سپرد، اما هیچ‌گاه مناسبات دوران حسن و معاویه تکرار نشد. تعادل میان دو قلمرو عرفی و قدسی که با تجاوز یزید به قلمرو قدس شروع شد، دیگر بار تجدید نشد. معاویه به مدت بیست سال مرد اول سیاست دنیای اسلام بود. اما او هیچ‌گاه نخواست یا نتوانست یا صلاح ندید که خود را مرجع مذهبی نیز بخواند. به طور نسبی احترام زهاد و پارسایان امت را رعایت می‌کرد. ظواهر شرع را حفظ می‌کرد و جز به اقتضای قدرت سیاسی به حوزه قدسی دست نمی‌برد. اما کار یزید تجاوز به قلمرو امر قدسی بود. او با ابتذال و سبک‌سری خود این حوزه را با خطر مواجه کرد. یزید تنها با خشونت سیاست نمی‌کرد، بلکه اخلاق و معنویت و شرافت و کرامت انسانی را با خطر مواجه کرده بود و حسین با هوشیاری و فداکاری و ملایمت و مسالمت این خطر را دفع کرد. در ماجرای کربلا حسین بن علی به عنوان «پاسدار اقلیم قدس و معنویت» ظاهر شد و با عدم تأیید رفتار یزید از پیام محمد و گوهر اسلام به دفاع برخاست. رفتار او از مدینه تا مکه و از مکه تا کربلا از او سیمای یک رجل اخلاقی و معنوی، یک «مرد خدا» و یک «قدیس الاهی» را به تصویر می‌کشد. نه قدرت‌طلبی کرد، نه خشونت ورزید و نه بر کسی آزار ستم روا داشت. او تأکید می‌کرد که معنویت و اخلاق در خطر است، و با خطر این دو، انسانیت در خطر است و تا آن‌گاه که به ضرب شمشیر و نیزه و تیر سپاه کوفه در دشت کربلا از پای در نیامد، دلواپس زوال معنا و معنویت و هبوط شرافت و کرامت انسانی در میان امت محمد بود. حسین با کار خود ارزش انسان را بالا برد و تقوا و پرهیز و پاکیزگی، خوف خدا و تعالی روحی و معنوی را به عنوان معیار انسانیت انسان تثبیت کرد. او «کشته‌ی قدرت و سیاست» نبود، بلکه «شهید معنویت و انسانیت» است. حسین افتخار و شرف تبار انسانی و آبروی انسانیت است. درود خداوند بر او باد. والسلام.

 

چند نکته‌ی تکمیلی

سلسله یادداشت‌هایی «در امتناع سکوت» در شماره دهم و همزمان با روز دهم محرم (عاشوراء) به پایان رسید. بدیهی است که ناگفته‌ها بسیار است و مجال اندک. اما، خوب است که در پیوند با آن یادداشت‌ها، چند نکته را به اجمال یاد کنم:

یکم: رویداد دشت کربلا در همان آغاز بر وجدان امت اسلامی سنگینی می‌کرد. با این‌که این واقعه در یک مدت کوتاه، در یک دشت پرت و دورافتاده رخ داد، به زودی در گوشه و کنار قلمرو اسلامی سمر و مشتهر گشت و واکنش‌هایی را برانگیخت. روایات این حادثه نخست به صورت شفاهی از بازماندگان رویداد کربلا نقل شد و از آغاز قرن دوم مکتوب شد. در نگارش تاریخ این رویداد ژانر خاص به وجود آمد که آن را «مقتل‌نویسی» می‌نامند. تاریخ این حادثه در واقع شرح و توضیح «کشتن» است. نخستین کتاب از قرن سوم هجری درباره‌ی جنگ صفین از نصر بن مزاحم منقری است که عنوان آن «وقعة صفین» (پیکار صفین) است. اما، در مورد رویداد کربلا، ما به جای «تاریخ کربلا» یا «واقعه کربلا» با رشته‌ای از کتاب‌های همنام به نام «مقتل» یا «مقتل الحسین» مواجه هستیم. برخی کتاب‌ها اگر احیاناً نام‌های دیگری داشته نیز به مقتل معروف شده است و در نام‌شان هم اشاره‌ای به قتل و کشتار رفته است. مانند «اللهوف علی قتلی الطفوف» نوشته سید ابن طاووس که به «مقتل ابن طاووس» معروف است و «نفس المهموم فی مقتل سیدنا الحسین المظلوم» نوشته شیخ عباس قمی که به «مقتل قمی» مشهور است. نخستین مقتل را ابی مخنف لوط بن یحیی از اصحاب جعفر بن محمد صادق امام ششم شیعیان نگاشته است که به «مقتل ابی مخنف» مشهور بوده است و اکنون در دسترس نیست. اما محتوای گزارش ابومخنف در ضمن تاریخ طبری محفوظ مانده است. ابوالفرج اصفهانی موسیقیدان معروف و نامی نیز به‌رغم این‌که به لحاظ ایدئولوژیکی تعلق خاطری به اموی‌ها داشت، در کتابش «مقاتل الطالبیین» گزارش ابی مخنف را حفظ کرده است. و این ژانر از تاریخ‌نگاری، تا دوران معاصر ادامه یافته و شاید یکی از مهم‌ترین مقتل‌های دوران متأخر «مقتل مقرم» نوشته‌ی عبدالرزاق موسوی المقرم از علمای عراق باشد که راجع به هر یک از یاران و خاندان حسین تفصیل شایسته و درخور داده است.

 

دوم: از تقریباً پانصد سال بدین سو که ملا حسین واعظ کاشفی کتاب «روضة الشهداء» را نوشت، «شیوه ماتم‌سرایی» به عنوان یک ژانر جدید ظهور کرد. از آن پس شرح آیین‌های مصیبت‌داری و برپایی مراسم عزا، موضوع اصلی نوشته‌های عاشورایی و ادبیات کربلا شد. و به تدریج ما شاهد نگارش کتاب‌هایی چون «منهاج الدموع» (شیوه‌های اشک‌ریزی)، «طوفان البکاء» (طوفان گریه) و «لؤلؤ و مرجان» هستیم و روضه‌نگاران افغانستانی نیز در این اواخر کتاب‌هایی چون «گوهر گران‌بها در ماتم آل عبا»، «ارمغان ورس در مصایب شاه بی‌کس»، «ارمغان شهرستان در مصایب شاه شهیدان» و «سیاسة السبطین در مصایب امام حسن و امام حسین» را نوشته‌اند. در این ژانر ما شاهد هبوط و انحطاط در ادبیات عاشورایی هستیم. این دست‌نوشته‌ها که امروزه فضای گفتار عاشورایی را تسخیر کرده است، نه وثاقت تاریخی دارد، نه اعتبار علمی و نه از لحاظ تخیلی و هنری زیبا است. بیشتر خرافات و خیال‌پردازی‌های عامیانه است. من در سال پیش به مناسبت عاشورا مقاله‌ای نوشتم با عنوان «روضه‌خوانی؛ دگردیسی یک سنت تاریخی» که در سایت بی‌بی‌سی به نشر رسید. برخی از نکات مربوط به روضه و روضه‌خوانی در آن‌جا باز شده است.

 

سوم: نمی‌دانم که در بخش ادبی و هنری و شعری در زبان عربی درباره‌ی عاشورا چه کارهایی صورت گرفته است. روی هم رفته به نظر می‌رسد که برای شیعیان قرن سوم و چهارم عاشورا اهمیت غدیر را نداشته است. ما شاهد قصیده‌های غدیری بسیار به عنوان «غدیریه» هستیم. اما احتمالاً «کربلائیه»هایی که از حیث هنری ارزش داشته باشد، نداریم. در زبان فارسی معروف‌ترین شعر که تا حدودی از لحاظ تصویرسازی و دیگر عناصر شعری قابل توجه است، همان دوازده بند معروف محتشم کاشانی است. در دوران معاصر که عاشورا بیش از پیش سیاسی شد، در زبان فارسی هیچ اثر ادبی مهم در شعر و نثر پیرامون آن پدید نیامد و همان سنت ماتم‌سرایی و مصیبت‌نگاری ادامه یافته است.

 

چهارم: شبیه‌سازی و نوحه‌خوانی و غلو و اغراق از همان آغاز با این رویداد پیوند داشته است. ابوالفتح طاهر بن مطهر مقدسی مورخ دانشمند قرن چهارم که خود اهل بست خراسان بوده است، در کتاب «البدء و التاریخ» (آفرینش و تاریخ) بعد از شرح رویداد عاشورا نوشته است که «رافضیان در این باره غلو و اضافات بسیار کرده و نقوش و تصاویر پرداخته است». اگر روایت او درست باشد، تصویرگری و نقاشی درباره‌ی رویداد عاشورا سابقه کهن و طولانی دارد که احتمالاً تا قرن سوم می‌رسد. اما استیلای انحطاط در دوران بعد مجال نداده است که این گونه واکنش‌های هنری به کمال خود نایل شود. نه تنها تابلوهایی مانند «شام آخر» در مورد کربلا به وجود نمی‌آید که از آن نقش و نگارهایی که مقدسی سخن گفته است، نیز اکنون هیچ اثری در دست نیست.

 

پنجم: قیاس حادثه کربلا با تراژدی‌های یونان باستان، ظاهراً موجب رنجش خاطر برخی دوستان شده است. چون خاطر دوست عزیز است، از باب توضیح، یادآوری می‌کنم که هر گونه مقایسه مبتنی بر «وجه شبهی» است که دو طرف قیاس را به همدیگر می‌پیوندد و مشابهت آن‌ها را کشف می‌کند و نشان می‌دهد. این‌که مثلاً «تفاوت میان سید جوانان اهل بهشت» و اودیپ شهریار در اثر سوفوکل «از زمین تا آسمان است» بدان معنا نیست که موقعیت این دو قابل مقایسه نیست. معروف است که کمدی‌ها به عروسی ختم می‌شود و تراژدی‌ها به مرگ. ولی قهرمان تراژیدی به‌رغم خواست خود (و نیز خواست ما) به سوی مرگ می‌رود. او تمام تلاش خود را برای پرهیز از مرگ انجام می‌دهد، اما سرانجام جز مرگ راهی نمی‌یابد و درست به همین دلیل مرگ او تراژیک و با اندوه و دریغ همراه است. در تراژدی همه چیز محال است، تنها مرگ امر ممکن است. حسین نیز در یک چنین موقعیتی قرار داشت؛ برای او هم سکوت محال شده بود و هم سخن. و بنابراین، موقعیت امام حسین و نیز مرگش تراژیک بود و شباهت بسیار به تراژدی‌های یونان باستان داشت. و اگر ابهامی در معنای «تراژدی» و «قیاس» نزد کسی نباشد، نباید از چنین قیاسی، کسی دلگیر شود. جای تعجب است که مافنگ‌ترین روضه‌خوانان بازاری با مبتذل‌ترین ادبیات مارکسیستی، بر فراز منابر درباره عاشورا سخن می‌گویند، اما هیچ بانگ اعتراضی از هیچ جای برنمی‌خیزد. اما قیاس رویداد کربلا به فاخرترین دست‌آورد ادبی که تا کنون به ظهور رسیده است و شکوه‌مندترین قهرمانانی که تا کنون دیده‌ایم، دلگیرکننده است.

 

ششم: امروزه دو نوع گفتار درباره‌ي رویداد کربلا و شخص امام حسین داریم. یک عده عاشورا را دکان و حسین را متاع تجارت کرده است و با پخش خرافه و غلو، سوار بر موج احساسات، به بهانه‌ی آبادکردن «آخرت عوام»، «دنیای خود» را آباد می‌کنند. عده‌ای دیگر به نام روشنفکر و نواندیش، با انتقاد از حسین و ستایش از یزید یا خاندان اموی، در پی انتقام و کین‌خواهی از دسته‌ی اول است. گروه اول اسیر «آز و طمع» است و دسته‌ی دوم گرفتار «کین و نفرت». گروه اول با فریب و فسون از حسین نان و معیشت ساخته است و گروه دوم با ستایش از یزید می‌خواهد نان دسته‌ی اول را آجر و معیشت‌شان را تباه کند. هرچند این دو دسته به دو زبان سخن می‌گویند، اما در واقع آب به آسیاب همدیگر می‌ریزند. آنان به همدیگر شباهت بسیار دارند از جمله این‌که هیچ کدام‌شان، هیچ کتاب جدّی درباره‌ی تاریخ اسلام نخوانده‌اند و در بیان و گفتارشان نه پروای حقیقت دارند و نه دلواپس اسناد و منطق و استنتاج علمی اند. من بر پایه‌ی منطق و برهان، درباره‌ي اساسی‌ترین امور، حاضر به تجدیدنظر هستم. اما گرفتاری در دام «آز و طمع» یا «کین و نفرت» را سدّ راه حقیقت می‌دانم. اما امیدوار هستم که در فضای مسموم و پریشان کنونی، نسل جوان با خون‌سردی و عقلانیت، فارغ از آز و طمع و کین و نفرت به همه چیز، از جمله رویداد کربلا و شهادت امام حسین بنگرد. من معتقد نیستم که این یادداشت‌های کوتاه می‌تواند، راهی را باز کند، اما، اگر این یادداشت‌ها کسی را در این راه یاری کند، یا حداقل نیت رهایی از کین و طمع را در ضمیر کسی ایجاد کند، مایه خرسندی قلبی من است.

 

هفتم: از دوستانی که این یادداشت‌ها را خواندند و نظر موافق یا مخالف دادند، سپاسگزارم. دوستان بسیاری تلفن کرده از این نوشته‌ها ابراز خوشی و رضایت کردند؛ برخی نیز حضوری اظهار لطف کردند. لطف این دوستان، به‌رغم تمام گرفتاری‌ها، باعث تشویق و دوام این نوشته‌ها شد. از همه‌ی این دوستان و عزیزان صمیمانه تشکر می‌کنم و همگان را به خداوند پاک می‌سپارم. والله ولی التوفیق.