کرنش‌های ذلیلانه چرا؟

 

 

علي‌زاده مالستاني

 

انسان، آزاد به دنیا آمده، بند رقیت و بردگیی هیچ کسی را به عهده نداشته است. به جز با خدا با هيچ کسی پیمان نبسته که از او اطاعت کند، مگر کسانی که خدا اطاعت آنان را واجب کرده و یا جايز داشته است. سخن پیشوای موحدان که می‌فرماید: «لاَتَکُن عَبدَ غَیرِکَ وَقَد جَعَلکَ اللهُ حُرّاً»[1] بیانگر پیمانی است که انسان با خدای خود بسته که تنها ازاو اطاعت کند واطاعت غیر او را نپذیرد.

 

و نیز حضرت امیر مومنان(ع) فرموده است: «ایَّهُاَ النَّاسُ، اِنَّ آدَمَ لَم یَلِد عَبدًا وَلاَ اَمَةً وَ اِّنَ النَّاسَ کُلُّهُم اَحرَارٌ وَ لَکِنَّ اللَهَ خَوَّلَ بَعضَهُم بعَضًا»[2] یعنی ای مردم! بنی آدم نه برده زاده شده و نه کنیز، مردم همه آزاد به دنیا آمده‌اند، ولی به خاطر ضرورت زندگی برخی بالا دست و برخی فرودست قرار گرفته‌اند.

اما وقتی می‌بینیم، انسانی از انسان دیگری کورکورانه اطاعت می‌کند، و قومی، سالهای متمادی چونان برده از قومی دیگری اطاعت بی‌چون و چرا می‌کند، برخلاف اصل و برخلاف طبیعت اولی انسانی است. و هر چیزی که برخلاف اصل باشد، دلیل و عامل خارجی که بیرون از ذات و طبیعت انسان است، می‌خواهد، باید به جستجوی این عوامل پرداخت. و ما عجالتا به دو عامل می‌پردازم:

 

یک- عامل زور و فشار و تهدیدات خارجی

 

در قدیم رسم بود که اقوام غالبی که در جنگ بر حریف خود غلبه پیدا می‌کردند، اسرای جنگی را به بردگی می‌گرفتند، آنان مادام العمر برده بودند و همچون حیوانات خرید و فروش می‌شدند، بازار مخصوص داشتند، و به آنان چون حیوان رفتار می‌شدند. وبرخي اقوام هر چند زیر دست قوم دیگری به صفت برده نبودند که خرید و فروش شوند، ولی چونان برده با آنان معامله می‌شدند.

 

قرآن نقل می‌کند که قوم بنی اسرايیل، قوم آزاده، غیور و سرافراز، دارای خون پاک، بدن‌های سالم و دست‌پروردگان آغوش صحرا و قدرتمند بودند، و نسبت به سنت‌های قومی و آداب و رسوم، فرهنگ و سرنوشت خود سخت پای‌بندی داشتند و از همدیگر سرسختانه جانبداری وحمایت می‌کردند. چنانچه در جواب پدر خود گفتند: «لَئِن اَکَلَهُ الذِّئبُ وَ نَحنُ عُصَبةٌ»[3] چطور گرگ می‌تواند یوسف را بخورد، در حالیکه ما گروه نیرومندی هستیم و از یکدیگر سرسختانه دفاع می‌کنیم؟.

 

وقتی این‌ها وارد مصر شدند، بر تعداد و نفوس‌شان افزوده شد. وجود چنین قوم نیرومند، متحد، متعصب و پای‌بند به سنت آبا و اجداد، برای فرعون سخت نگران کننده بود، نشود زمانی این مردم برای او و نظام او مایه‌ی دردسر شوند. ازین‌رو فرعون برای سرکوب کردن و خوار کردن این مردم، راه‌ها و شیوه‌های در پیش گرفت که یکی ازآن شیوه‌ها نسل کشی با وضع فجیع، تهدید و شکنجه‌های سخت بود، قرآن می‌فرماید: «وَاذِ نَجّیَنَا کُم مِن آلِ فِرعَونَ یَسُومُونَکمُ سُوءَ العَذَابِ یُذِّبحُونَ ابَنَائَکمُ وَ یَستَحیُونَ نِسَائَکمُ وَ فِی ذَالِکُم بَلاَءٌ مِن رَّبِکمُ عَظِیمٌ»[4] بلا و بلیه به معنای گرفتاری شدیدی است که منجر به مرگ و باعث نابودی می‌گردد. رسم عرب جاهلی این بود که هرگاه یکی از بزرگان‌شان می‌مرد، شتری یا گاوی را، سر و پاهای‌شان را با ریسمان محکم می‌بستند و سر قبر او می‌گذاشتند، تا از فشار و شکنجه، گرسنگی و تشنگی می‌مرد. و به این کار می‌گفتند بلیه. و منظور آنان ازین کار احمقانه این بود که به عقیده‌ی آنها در قیامت هرگاه این شخص زنده شود، بالای این حیوان سوار می‌شود. این آیه‌ی قرآن می‌گوید شما قوم بنی اسرايیل مانند این حیوانات در گرفتاری و شکنجه‌ی شدید به سر می‌بردید.

 

فعل"یسومونکم" این معنا را می‌رساند که انواع عذاب وشکنجه‌های گوناگون، همانند فراآوردن سنگ و خشت از نقاط دور برای ساختن هیاکل بزرگ و کاخ‌های فرعونی و غیره، از هر سوی آنها را احاطه کرده بود، بدون هيچ قید و بندی بر آنها می‌تاخت و هرروز یک نوع بلایی بر آنها می‌گشت، و هر چند گاهی چهره‌ی وحشتناک و زشت عذاب نوینی به آنها روی می‌آورد، که یکی آنها سر بریدن پسران و زنده ماندن دختران بود، تا هم جلو تکثیر نسل‌شان گرفته شود و هم باقی مانده‌ی مردان گرفتار زنان بی‌سرپرست و ناظر پریشان حالی آنان باشند، تا خاصیت مردانگی و روحیه‌ی آزادگی آن‌ها بمیرد و خواه نا خواه به هر پستی و ذلتی تن در دهند.[5] و یا اينكه چون رمه‌یي که علف صحراها را می‌چرند، تلخی انواع شکنجه و عذاب را می‌چشیدند.[6]

 

 علامه جارالله زمخشری می‌نویسد که فرعون نود هزار نوزاد نرينه بنی اسرايیل را در دامان مادران‌شان سر برید.[7] مردمی که شب و روز در شکنجه باشند، بر سرنوشت خود مسلط نباشند، برای دیگران کار کنند و نان بخور و نمیر بخورند، هردم زیر عربده و تازیانه‌ی جلادان فرعونی قرار داشته باشند، و در عین حال نود هزار نوزاد‌شان بی‌رحمانه در پیش چشم‌شان کشته شوند، برای‌شان روحیه انسانی، مردی و مردانگی باقی می‌ماند؟

 

حضرت امام علی(ع) می‌فرماید: «اَتَّخَذتَهُمُ الفَرَاعِنَةُ عَبِیداً فَسَامُوهُم سُوءَ العَذَابِ، وَ جَرَّعُوهُمُ المُرَارَ فَلمَ تَبرَحِ الحَالُ بِهِم فِی ذُلِّ الهَلَکَةِ وَ قَهِر الغَلَبَةِ و...»[8] یعنی فرعونیان آنان (بنی اسرايیل) را به بندگی گرفتند و در عذاب سخت کشیدند، و تلخی زندگی را جرعه جرعه بدیشان نوشانیدند، پس پیوسته در خواری و هلاکت بودند و مقهور چیرگی و قدرت، نه چاره‌ی می‌یافتند تا سرباز زنند، و نه راهی که خودرا از عذاب دور کنند.

 

همین بود که بنی اسرايیل، بی‌اينكه بردگان فرعون باشند، خوی بردگی به خود گرفتند و به صورت انسانهای برده صفت در آمدند، در قرآن ازین حالت زبونی و پستی به "عبد" و"عبید" وامثال آن تعبیر شده است؛ چنانچه حضرت موسی(ع) برای فرعون گفت: «و َتلِکَ نِعمَةٌ تَمُنُّ عَلَّیَ اَن عَبَّدتَ بَنِی اِسرَائِیلَ»[9] یعنی اینکه من در خانه‌ات بزرگ شده‌ام، منتی است بر من می‌نهی در حالیکه بنی اسرايیل را زبون و ذلیل ساخته‌يی؟ و نیز در قرآن آمده است: «فَقَالوُا آَنوُءمِنُوا لِبَشَرَینِ مِثلُنَا وَ قَومَهُمَا لَنَا عَابِدُونَ؟»[10] یعنی آیا به دو بشری که مانند ما است ایمان بیاوریم، در حالی که قوم هردو در برابر ما کرنش می کنند؟

 

ذلت و خواری به گونه‌يی درجان بنی اسرائیل نقش بست که وقتی حضرت موسی(ع) آنها را از سایه‌يی ساختمانهای مصریان و فرعونیان، و از میان گردوغبار رنج و ذلت و تازیانه‌های حکام ستم پیشه و جلادان خونخوار، و ریزه‌خواری سفره‌ی آنها بیرون آورد، در بیابان وسیع، سرزمین پر از نعمت و امن و آسایش، زیر سایه‌يی ابرها و میان چشمه‌های جاری و غذاهای آماده و دل‌پسند (من و سلوی) و گفت: ای قوم نعمت خدا را که برای شما ارزانی کرده به‌یاد آورید، از میان شما پیامبرانی برگزید، از ذلت آزادتان کرد و هم اکنون مالک خویش هستید، برای شما چیزهای داد که برای کسان دیگری داده نشده است، برویم به ارض موعود، سرزمین با برکت که خدا وعده‌يی آنرا برای ما داده است، چون رسیدن به ارض موعود بدون جنگ و دلاوری و اراده‌يی قوی میسر نمی‌شد، و اینان که به بیچارگی و پستی خو کرده بودند، روحیه‌يی مردانگی در نهادشان مرده بودند، می‌گفتند: در آنجا مردم ستمکاری هستند، هر زمان آنان از آن سرزمین بیرون شدند ما وارد می‌شویم، تا اينكه گفتند تا آنان آنجا هستند، ما وارد آن سرزمین نمی‌شویم، تو با خدایت برو با آنان جنگ کن ما اینجا نشته‌ایم.[11]

 

لحظه به لحظه علیه حضرت موسی(ع) می‌شوریدند، در یاد زندگی ذلت‌بار نظام فرعون و عربده‌ی مامورین مصری و جلادان فرعون می‌افتادند و از او خدای مخصوص می‌خواستند. برای‌شان شب و روز غذاهای مخصوص(من وسلوی) می‌آمد، بدان قانع نبودند از حضرت موسی سیر و پپاز، گندم و پنیر مطالبه می‌کردند.

 

حضرت موسی(ع) آن قوم ذلیلی را که ذلت و خواری چون خیمه آنها را احاطه کرده بود و چون نگین در جان‌شان نقش بسته بود، و به صورت اخلاق و ملکات درآمده بود، تحت تعلیم خود گرفت، تا اينكه هویت اصلی خودرا باز یافتند، و به انسان بودن خود پی‌بردند، تا اينكه از آنان قوم سرکش‌تر و خیره‌سرتر از فرعون ساخته شد و گفتند ما پسران خداییم، هر جرم و جنایتی می‌کنیم از ما پرسیده نمی‌شود.

 

دوم ازعواملی که در سرسپردگی و کرنش کردن و تن به ذلت دادن مردم تاثیر قوی دارد، دین است. فرعون  می‌گفت که: «اَنَا رَبُّکُمُ الاعَلَی»[12] من پروردگار بزرگتر شمایم. «مَاعَلمِتُ لَکُم مِن اِلَهٍ غَیریِ»[13] جز خود برای شما خدای نمی‌شناسم ازینرو، به جز از بنی‌اسرائیل که فرعون را خدا نمی‌دانستند، ساير اقوام مصر، با اعتقاد به اينكه فرعون خداست، از او فرمان می‌بردند و در مقابل او پیشانه به خاک می‌سودند. ولی وقتی در اثر مشاهده‌ی آیت‌الهی، تکان و انقلاب در مغز و اندیشه‌ی آنان به وجود آمد، شجاعانه به فرعون کافر شدند و به خدای یگانه ایمان آوردند.

 

قرآن برای ما داستان سحره؛ یعنی جادوگران فرعون را که جمع زیادی بودند نقل میکند، که آنچنان به فرعون اعتقاد و ایمان قوی داشتند که به عزت و عظمت او قسم یاد می‌کردند: «وَ قَالوُا بِعِزَّةِ فِرعَونَ انِاَّ لَنَحنُ الغَالِبوُنَ»[14] می‌گفتند یعنی به عزت و جلال فرعون که ما حتما پیروزیم. که این جمله با اِنّ،َ لام تاکید، ضمیر فصل "نحَنُ" و جمله اسمیه، تاکید شده است. نگه‌دارنده تاج و تخت و نظام فرعونی، نه ارتش و سپاه او بودند، بلکه همین جمع ساحران بودند که نظام فرعونی را مشروع و قانونی جلوه می‌دادند. و از طرف فرعون جايزه‌های کلانی دریافت می‌کردند و زندگی‌شان ازین طریق اداره می‌شدند و نزد فرعون صاحبان وجه و آبرو بودند. قرآن می‌فرماید: «وَ جَاءَ الَسّحَرَةُ فِرعَونَ قَالوُا انَِّ لَنَا لاَجَرًا انِ کنُّّاَ نَحنُ الغَالِبیِنَ؟ قَالَ نَعَم وَ انِکَّمُ لَمِنَ المُقَرّبِینَ»[15]یعنی ساحران به فرعون گفتند: اگر غالب شدیم، مزد وجايزه داریم؟ فرعون گفت: بلی اجره و پاداش که حتما دارید، بلکه محققا شما از مقربین دربار و افراد ویژه من خواهید بود؛ پیش من قرب و منزلت دارید؛ خواسته‌های شما در مورد خودتان و دیگر مردم برآورده می شود. همین ساحران با آن ایمان و سر سپردگیی قویی که به فرعون داشتند، وقتی معجزه حضرت موسی(ع) را دیدند، به یقین دریافتند که تا هنوز از غایت جهل از فرعون اطاعت کرده و تا سرحد سجده در برابر او کرنش نموده‌اند و امر، برای‌شان مشتبه شده است. حضرت موسی(ع) از نیروی غیبی و حقانیت مطلق مایه می‌گیرد؛ زیرا کاری که وی انجام داد حتما سحر نیست، چون انواع و اقسام و ماهیت سحر را ما خوب با مهارت می‌دانیم، همین بود که بی‌اختیار به سجده افتادند و گفتند به پروردگار جهانیان ایمان آوردیم. فرعون، برای اينكه امر را برای مردم مشتبه کند، گفت پروردگار جهانیان چیست؟ پروردگار جهانیان منم، شما به من ایمان آورده‌اید، ساحران گفتند به پروردگار موسی و هارون ایمان آوردیم، فرعون گفت من تا هنوز برای شما اجازه نداده‌ام، بدون اجازه من ایمان می‌آورید؟ شما را  به شاخه‌های خرما به دار میزنیم، ساحران گفتند حالا ما حقیقت را دریافتیم، نه از کسی اجازه می‌خواهیم و نه از تهدید و مرگ می‌ترسیم.قرآن می فرماید:

 

«وَالَقَی السَّحَرَةُ سَاجِدِینَ قَالوُا آمَنّاَ بِرَبِّ العَالَمیِنَ رَبِّ موُسَی وَ هَارُونَ»[16] یعنی ساحران بادیدن معجزه‌ی حضرت موسی(ع) بی‌اختیار به سجده افتادند و گفتند: به رب العالمین که همان رب موسی و هارون است ایمان آوردیم.

 

 اتهام سیاسی و تهدید به مرگ

 

«اِنَّ هَذاَ لَمَکرٌ مَکَرتُمُوهُ فِی‌المَدِینَةِ لتِخُرِجُوا منِهَا اهَلَهَا فَسَوفَ تَعلَمُونَ. لَاُقَطِّعَنَّ ایَدیِکَمُ وَارَجُلَکُم مِن خِلَافٍ ثُمَّ لَاُصَلّبَنّکَمُ اجَمَعِینَ. قَالوُا انِّاَ اِلَی رَبّنِاَ مُنقَلَبُونَ.»[17] یعنی این نیرنگی است که در شهر اندیشیده‌اید (یعنی شما مدتی که در شهر مانده‌اید، به جای اينكه خود را به معارضه با موسی آماده کنید، پیش او درس خوانده‌اید و به توطئه در مقابل من پرداخته‌اید، ) تا مردمش را از آن بیرون کنید، زود باشد که (سزای کار خود را) بدانید. حتما دستها و پاهای شما را به عکس یکدیگر قطع می‌کنم آنگاه همه شما را به دار میزنم. گفتند ما به سوی پرورد گار اصلی خود بازگشت می‌کنیم،. ودر سوره شعراء آمده است:

 

«اِنَّهُ لَکَبِیرُکُمُ اَلَّذِی عَلّمَکُمُ السِّحرَ فَلَسَوفَ تَعلَمُونَ لَاُقَطِّعَنَّ ... قَالوُا لَا ضَیرَ لَنَا اِنّاَ اِلیَ رَبّنِاَ مُنقَلِبُونَ»[18]یعنی موسی استاد بزرگ شما است که برای شما سحر آموخته است، زود است کیفر کار خود را بدانید. آنان گفتند ضرری برما نیست؛ ما به سوی پرورد گار خود باز گشت کنندگان هستیم.

 

معنای انقلاب:

 

معنای قلب و انقلاب عبارت است از تغییر و تحول بنیادی؛ آنچناينكه زیرورو شود و آن حالت و خصلت اولی باقی نماند.[19] در فقه گفته می‌شود: هرگاه شراب در اثر انقلاب سرکه شود پاک می‌شود؛ چون حالت و خاصیت اولی در او باقی نمی‌ماند. ساحرانی که یک لحظه پیش به عزت فرعون قسم یاد می‌کردند و او را سجده می‌کردند، محبت فرعون در تاروپود و مغز و اندیشه ساحران درهم آمیخته بود، هم‌اکنون می‌گویند مادیگر عوض شده‌ایم، از نهاد تغییر کرده‌ایم، ذرات وجود ما عوض شده، ماهیت خرافاتی‌ که قبلا داشتیم، عوض شد و ماهیت الهی و خدایی پیدا کردیم، کدورتها و تیرگیهای وجود ما، صاف و پاکیزه شد، دیگر نه از تو هراس داریم و نه پیش تو کرنش می‌کنیم.

 

یک معنای انقلاب، باز گشت است، مانند: «اَفَاِن مَاتَ اوَ قُتِلَ انِقَلبَتمُ عَلیَ اَعقَابِکمُ؟»[20] اگر پیامبر مُرد یا کشته شد، شما به عقب(جاهلیت) باز می‌گردید؟ معنای سخنان ساحران این است که ما در اذل با خدا تعهد کرده بودیم که تو را سجده کنیم، ولی فرهنگ زمانه، تقلید از آبا و نیاکان، آ موزشهای زشت و غلط ما را از اصل‌مان برید و جدا کرد، هم اکنون اصل و ریشه خود را باز یافته‌ایم و به سوی اصل خود رجوع می‌کنیم.

 

پرداخت به موضوع اصلی:

 

از دیرگاهی است میان مردم ما یک سلسله سنتهای ارتجاعی، رسوم و عادات زشت، کرنشهای ذلیلانه و حقارتهای خوار کننده و فرومایگیهای منافی با عزت و آزادی و غرور انسانی وجود دارد، که مردم ما مفت و گزاف، گوهر انسانی خود را نذر کسانی می‌کنند، مثل خودشان و یا ذلیل‌تر از خودشان هستند. نمی‌توان گفت اینها صرف یک عادات و رواجهای عرفی است، یا در ایجاد این برخوردهای متملقانه و خست‌آور عامل زور در کار است، بلکه در این اظهار ذلت وحقارت، دین و مذهب دخالت قوی دارد، اظهار تذلل، خواری و فرومایگیهای مردم، رنگ و ماهیت دینی پیدا کرده است؛ آنچناينكه مخالفت با چنین سنتهای جاهلانه به نظر مردم، مخالفت با دین است.

 

به عنوان نمونه، این حقیر بارها شاهد بوده که برخیها وقتی عروس خود را از اسب پیاده کرده‌اند، از سیدی خواهش کرده که عروس وی را از دستش گرفته، به خانه ببرد و در جایگاهش بنشاند. به نظر مردم ساده لوح و معتقد به دین، چون سید اولاد و ذریه‌ی پیامبر است، دستش با برکت و مبارک است، وی اگر عروس را به خانه می‌برد، برای همیشه برای این خانه مایه‌ی خیر و برکت خواهد بود.آغاسید وقتی عروس را به خان می‌برد و به جایش می‌نشاند، یک تحفه‌ی از صاحب عروس می‌گرفت.

 

گویند، عروسی در شب زفاف که تازه با داماد یک جا و هم بستر شده بود، از قضای الهی یک گوز باریکی ازش صادر شد. داماد برای اينكه عروس خجلت زده نشود، گفت واقعا بخت یار است، آدمي خوش شانسی هستم، اگر عروس در شب زفاف گوز بزند، مال و ثروت و برکت آن خانه زیاد می‌شود. بعد عروس گفت، یک گوز دیگه هم صادر بفرمایم؟! دامادگفت، نه بس است و...

 

 بیاییم عقل خود را حاکم قرار دهیم که چه فرق است بین این دست و آن دست؟ چه فرق است بین این پارچه و پارچه‌ی که بر فراز مسجد خاتم الانبیا برافراشته شد؟ آیا عروس را اگر پدر داماد به خانه ببرد بهتر است، یا یک بیگانه؟

 به نظر مردم ساده ضمیر، این دست، دست نبیره‌ی پیامبر است و مایه‌ی نیک بختی و خوبی، خیر و برکت. باید ازین مردم پرسیده شود که آیا مردمی که در زمان پیامبر می‌زیستند، از پیامبر در خواست می‌کردند بیاید عروس او را به خانه ببرد و در جایگاهش بنشاند؟ دست اولاد پیامبر از دست خود پیامبر با برکت‌تر است؟

 

به عقیده‌ی مردم معتقد به کربلا و امام حسین(ع)، پارچه‌ی که در بالای بام مدرسه‌ی خاتم الانبیا برافراشته است، از کربلا آمده ده‌ها معجزه دارد، کور را بینا می‌کند، پیر را جوان می‌کند، زنان نازا را زایا می‌کند، بیماریها را شفا می دهد. باید پرسید این پرچم چه قدر بیمار را شفا داد و چه قدر زن نازا را زایا کرد؟

 

ما بارها شاهد بوده‌ایم که آغاسیدی تازه از قضای حاجت برخواسته، دستش به بند ازار، آدمهای احمقی با او احوال‌پرسی کرده و در همان حال دست او را بوسیده است.

به چشم خود دیده‌ام که آغاسیدی که عالم و وکیل شورا هم بود، هنوز نیز زنده است، وقتی می‌نشست، از فرط کبر و غرور با پشت می‌نشست، در حین احوال‌پرسی و مصافحه دست خود را پاین‌تر از ناف و بالاتر از "مانحن فیه" در فاصله‌ی دو سانت به "مانحن فیه" خودش می‌گرفت، کسانی که دست او را می‌بوسیدند، آنچنان خم می‌شدند، تا لبهای‌شان به دست آغا برسد و در همان حالت دستش را می‌بوسیدند.

 

موارد زیادی ازین رفتار ذلیلانه، تن به پستی دادن و فرومایگی کردن، گوهر انسانیت را برای انسان‌های همانند خود و ذلیل‌تر از خود نذر کردن وجود دارد، که کسی اگر بین مردم باشد، می‌بیند.

نام این گونه اعمال را چه بگذاریم؟ آیا ذلت و پستی بالاتر ازین وجوددارد؟ یک انسان موحد و خدا پرست، تا این حد خود را ذلیل می‌کند؟ یک انسان آزاده چنین خود را خوار می‌کند؟ حضرت علی بن ابیطالب(ع) در مسیر راه صفین، به شهر "انبار" رسید، مردمی که به استقبال او ایستاده بودند به محض رسیدن آن حضرت پیشاپیش وی دویدند و سواران پیاده شدند، وی ازین کردار آنان به خشم آمد و فرمود این چه کار زشت و بی‌مزه‌ی بود که انجام دادید؟ چرا خود را در این جهان به رنج می‌افكنید و در آن سرا نگون‌بخت می‌سازید؟ امیران شما ازین کار چه سودی بردند که شما به عادت گذشته دست به چنین رفتاری می‌زنید؟[21] آن حضرت در برگشت از صفین به طرف کوفه به محلی رسید، بزرگ و مهتر آن محل به نام "حرب ابن شرحبیل" به استقبالش از اسب پیاده شد، گفت چرا و برای چه پیاده شدی؟من و تو هردو انسانیم.[22] گفته می‌شود که حالا این رسم و رواجها نیست، پس نوشتن و گفتن این مسايل بی‌فايده است. در حالیکه پنجا تا شصت درصد ازین گونه رفتارها و خم و راست شدن ذلیلانه و برده‌گونه به قوت خود باقی است. و مواردی که خاطر نشان شد از باب نمونه بود، نه بیان موارد جزوی. کسی که در میان مردم است، کردار و رفتار مردم را از نزدیک می‌بیند که چگونه با دو دست و پای، روی دست و پای سید می‌افتند. تا هنوز زیادی از مردم همانند خود سادات، سادات را فوق انتقاد می‌دانند، و انتقاد و خصوصا مخالفت با روش و رفتارسادات را، مخالفت با پیامبر و ايمه‌ی معصومین(ع) و سبب ارتداد و برگشت از دین می‌دانند. درحالیکه سادات محترم نه اصول دین است، نه فروع دین و نه ضروریات دین که انتقاد و مخالفت با روش و کردار آنان، به معنای مخالفت با پیامبر(ص) و ايمه(ع) باشد.

 

مردم عوام نادان و سنتی، فکر می‌کنند سادات اصول یا فروع و یا ضروریات دینند، سبب این جهل و نفهمی هم این است که خود سادات چون ازین‌گونه کرنشهای که برای‌شان می‌شود لذت می‌برند، برخلاف میل و لذت خود حقیقت را نمی‌گویند. ملایان و علمای غیر سید نیز، یا اينكه می‌دانند اینگونه رفتار، شرک‌آمیز و منافی با آزادگي انسان است، ولی تقیه می‌کنند، تا دین و دین آبای خود را حفظ کرده باشند. و یا به گفته‌ی‌شان اختلاف به وجود نیاید، یا اينكه مانند عوام الناس به معجزه و کرامات سید عقیده دارند، برای‌شان فضایل و مناقب نقل می‌کنند و دست‌های‌شان را دستهای با برکت و شایسته‌ی بوسیدن می‌دانند.

 

ما طلبه هستیم و نوکر دلیل. اگر یک دلیل برای دست بوسیدن سید و این چنین کرنشهای ذلیلانه و تن به پستی دادن و فرومایگی کردن وجود داشته باشد، می‌پذیریم. «وَ دُونَ اثِبَاتِهِ خَرطُ القُتاَدِ.» چنین کردارهای را نه عقل می‌پسندد و نه شرع، تمام متون دین را که بگردی، رنگ و بوی یک دلیل شرعی را نمی‌بینی که بوسیدن دست قوم خاصی یک امر مشروع باشد. و حال اينكه مردم با این انگیزه دست سید را می‌بوسند که لا اقل رجحان دینی دارد و مستحب است، در حالیکه این، بدعتی است که مردم ما به آن گرفتاراند؛ بدعتی ریشه‌داری که در اذهان مردم به صورت امر دینی متمرکز است.

 

حضرت رسول گرامی اسلام(ص) فرموده است: «اَلاَ وَکُلُّ بِدعَةٍ ضَلَالَةٌ اَلاَ وَکُلُّ ضَلَالَةٍ فَفِی النَّارِ»[23] بدانید هر بدعتی گمراهی است. بدانید هر گمراهی فرجامش آتش است. و نیز فرمود: «اهل البدع شر الخلق والخلیقة»[24] بدعت‌گذار بدترین مردم و موجودات هستند. و نیز فرمود: «اَهلُ البِدَعِ کِلَابُ اَهِل النَّارِ»[25] بدعت‌گذار سگان اهل دوزخ هستند. و نیز فرمود: «مَن اَتَی ذَا بِدعَةٍ فَوَقَّرَهُ فَقَد سَعَی فِی هَدِم اِلاسلَامِ»[26] کسی که نزد بدعت‌گذاری بیاید و او را احترام کند، در خرابی اسلام تلاش کرده است. و حضرت علی(ع) فرمود: «مَا هَدَمَ الِّدینَ مِثلُ البِدَعِ»[27] هيچ چیزی مانند بدعت دین را خراب نکرده است.

 

اینگونه تفکرات ذلت‌آور، و باورهای ساده و بی‌مبنا و ارتجاعی، وقتی از میان می‌رود که جرقه‌های از آگاهی در مغز مردم زده می‌شود و نور دانش در دل آنان روشن می‌گردد.

 

آنچنان‌ كه بیان مستدل و عصای حضرت موسی(ع) مردم راکد و جمود بنی‌اسرائیل را از درون زیرورو کرد، انقلاب در اندیشه و باورهای مردمی که شعور رسیدن به عزت و آزادی در نهاد‌شان خاموش گشته بود، به وجود آورد، مردم ما نیز با مبارزات مستمر، اصولی و شجاعانه‌ی علمای دین، مبلغان دینی، آمرین به معروف و ناهین از منکر، روشنفکران متعهد، منقلب می‌شوند و به اصل خود باز می‌گردند. احکام وآموزه‌های دینی، اگر صریح، جدی، بی‌پرده، بدون ترس و هراس، بیان می‌شود، مردم به تدریج روشن شده و از بند و قید خرافات و اوهام نجات خواهند یافت، از ذلت کشیدنها وکرنش‌هاي متملقانه رهایی یافته و به عزت خواهند رسید، گوهر دروغین خود را به دور انداخته و گوهر اصلی خود را باز خواهند یافت.

 

يادداشتها:


 

[1] - نهج البلا غه/نامه 31

[2] - کلینی، محمد ابن یعقوب، روضه کافی، ص69، حدیث 26،چاپ پنجم/75، تهران.

[3] - سوره‌ی یوسف/14-8

[4] - بقره./49ودخان/30- اعراف/141

[5] - طالقانی، سید محمود، پرتو ازقرآن، ج1،ص153-152، چاپ سوم، شرکت سهامی انتشار.

[6] - ر،ک: ضیا الدین عمر، امام فخررازی، تفسیر کبیر، ج2، ص7-71، و رشید رضا،محمد، تفسیر المنار، ج1313-308.

[7] - تفسیر کشاف، ج3، ص393

[8] - نهج البلا غه/ خطبه‌ی 192

[9] - سوره‌ی شعرا/22

[10] - سوره‌ی مومنون/47

[11] - سوره مائده/24-20

[12] - نازعات/24

[13] - قصص/38

[14] - سوره‌ی‌ شعرا/44

[15] - سوره‌ی اعراف/114-113

[16] - سوره‌ی اعراف/122-121-120

[17] - سوره‌ی اعراف/125-124-123

[18] - آ یه 50-49

[19] - ر، ک: المفردات القرآن، ص681، راغب اصفهانی؛ النهایة، ج4، ص97، مبارک بن محمد بن اثیر؛ و لسان العرب،ج11، ص 269 ابن منظور،

[20] - آل عمران/144

[21] - نهج البلا غه/ حکمت 37

[22] - همان/ حکمت 322

[23] - مفید، نعمان، امالیفج14 ص188

[24] - ری شهری،محمد، میزان الحکمة، ج3 ص513

[25] - همان، ص513

[26] - مجلسی، محمد باقر، بحار الانوار، ج72 ص265

[27] - همان، ج78، ص92-98