حادثه سیاه نیمروز یک ساله شد
علی عالمی کرمانی
۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۲ جوزا
4
نسخه مناسب چاپ
زبان: در فاز زبانی، بخش هایی که ممیزی شده، بیشتر در قلمرو فرهنگ عامیانه قراردارد. مواردی که معمول میان گویندگان هرزبان در جهان است. زبان به عنوان بخشی از یک فرهنگ، به صورت کاملاً طیبعی، ممکن است در حوزه ی فولکلوریک خود به مسایلی بپردازد که گاهی با زبان های دیگر، در چالش باشد.
تفکر و فرهنگ غرق در آب؛ رهبر و سرهنگ غرق در ....
(یکی از عناوینی است که در کامنت مقاله ی یکی از نویسندگان در یکسال پیش آمده است)
یکسال از واقعه ی انداختن کتاب های مختلف فلسفی، تاریخی و علمی به رود خانه ی هلمند گذشت. نگارنده در طی این یکسال از فرصت تحمیلی که برایش پیش آمد، به صورت کاملاً اتفاقی و غیر سیستماتیک، عکس العمل های اقشار مختلف جامعه را به ارزیابی گرفت؛ از بالاترین مقامات رسمی مملکتی گرفته تا شهروندان عادی، از اساتید دانشگاه و بزرگان حوزات علمیه ی کشور گرفته تا دانشجویان و طلاب مراکز آموزشی عالی، از بازاری گرفته تا کشاورز مناطق کوهستانی کشور. جوامع و نمونه های آماری این تحقیق غیر اکادمیک، منحصر به قشر و اقشار خاصی از اجتماع نبود. البته، به صورت کاملاً طبیعی، قشر روشنفکر، در رأس این نگاه و ارزیابی قرار داشت.
دیدگاه ها و نگاه ها به این حادثه متفاوت بود. زیرا، سطح معلومات از آن در سلسله مراحل مختلف قرار داشت؛ از مواردی که کاملاً بی اطّلاع به موضوع بودند تا مواردی که موضوع را به همان صورتی دریافت کرده بودند که کمیسیون به اصطلاح رسیدگی به قضیه منعکس نموده بود؛ تا مواردی که از مسایل پشت پرده این حادثه ی تاریخی، اطّلاع داشتند و یا دست کم از زمان وقوع حادثه تا زمانی که در سطح رسانه ها، کمرنگ گردیده بود، آن را پیگیری نموده و به تحلیل نشسته بودند.
واکنش ها هم به تناسب معلومات اشخاص از حادثه ی نیمروز، متفاوت بود: از همدردی ها و همنوایی ها و ابراز احساسات نوستالوژیک فرهنگی ، زبانی و حتی مذهبی نسبت به حادثه گرفته تا صدور حکم اعدام برای انتقال دهندگان این نوع کتاب ها؛ از بی تفاوتی، محافظه کاری و سکوت مطلق گرفته تا تومارهای بلند بالایی که صدها امضای اشخاص و افراد، و دهها نام نهادها و ارگانها را به همراه داشتند و حامل پیام های دلنوازی به مالکان مادی و معنوی کتاب ها و ابراز انزجار از عملکرد کور و دُگم حادثه آفرینان بودند. البته، سکوت مصلحتی و ملاحظه کاری به خاطر همزمانی با انتخابات ریاست جمهوری و موضع گیری های به تعبیر بعضی از بزرگان: "غیر احساساتی" و سیاسی هم که جایگاه ویژه ای خود را داشت.
توصیه ها، سفارش ها و راهنمایی های اشخاص نیز از صغرا و کبرا هایی مایه می گرفتند که مؤلفه های فوق، نقش ترسیم گری آن ها را بازی می کردند؛ عامه ی مردم، موضعگیری های آتی مال باختگان را به اراده و تصمیم خود آن ها واگذار می کردند. روشنفکران، توصیه ی هرچه بیشتر مطبوعاتی نمودن حادثه را پیشنهاد می نمودند. مسؤولین و مقامات عالی رتبه ی قوه ی مجریه، به شدت از رسانه ای کردن حادثه در هراس بودند. دلیل آن ها هم، حساس بودن شرایط حاکم در جامعه و همزمانی داشتن حادثه با انتخابات ریاست جمهوری بود. این بخش از جامعه که خود به نحوی طرف مقابل مال باختگان حادثه نیمروز نیز محسوب می شدند، نگران افشا شدن یک نکته ی دیگر هم بودند؛ زیر سؤال رفتن حاکمیت مرکزی و رو شدن بی کفایتی های دولت و اشراف نداشتن مقامات عالی رتبه دولتی به عملکرد مسؤولین و مأمورین ولایت های دور دست کشور از یک طرف؛ دور داشتن قانون رسانه ها و نشریات از دسترس مردم توسط وزارت اطّلاعات و فرهنگ از طرف دیگر. از این رو، تلاش ها در قلمرو قوه ی مجریه بر این اساس بود که هرچه زودتر این حادثه به دست فراموشی سپرده شود. اما، قوه ی مقننه، دقیقاً در نقطه ی مقابل قوه ی مجریه قرار داشت و مقامات این نهاد استدلال می کردند که موضوع در چهار چوب قوانین تعریف شده ی کشور، مورد پیگرد قانونی قرار بگیرد. اما، از آن جا که نمایندگان پارلمان اطمینان کامل به بی طرفی مقامات ذی صلاح قوه ی قضاییه نداشتند، برای جلوگیری از اتفاقات احتمالی، مکانیزمی برای نظارت بر روند کار در نظر گرفته بودند.
معلوماتی که نگارنده از تصمیم قوه ی مقننه بعد از سپری شدن یکماه به دست آورد، این بود که هیأت عالی رتبه ای به نیمروز اعزام شود و با کسانی که کتاب های مورد دار (نهج البلاغه، اصول کافی، مناقب اهل بیت، هزاره ها، شناسنامه ی افغانستان و گل سرخ دل افگار) را ممیزی کرده اند از نزدیک دیدار داشته باشند و به موارد ممیزی شده که در تقابل با اتحاد ملی، قرآن کریم، پیامبر (ص) عظیم الشأن و به تعبیر حکم صادره ی منسوب به محمکمه ی نیمروز "توهین به عشیره مبشره" (سایت سنی نیوز، 8/3/88) است؛ پرداخته شود. پیشنهاد قوه مقننه این بود که افراد متخصص و اهل فن نیز در قالب این هیأت باید گنجانده شود.
موضع گیری های قوه ی مجریه برای نگارنده کاملاً محرز شده بود، ولی در موضعگیری پارلمان و صحت و سُقم طرح این نهاد مردمی، نیاز به تحقیق بیشتری داشت. مخصوصاً که گفته می شد کسی از مشرانو جرگه (مجلس سنا) به صورت اختصاصی، تلاش در روند تخریبی و خلق سناریوی 4 جوزای 88 داشته است.
اما، برآوردها و ارزیابی های نگارنده آن بود که معقول ترین طرح پیدا کند و برای دنبال کردن کار به آن استناد نماید؛ و آن همان طرحی بود که منسوب به اولسی جرگه می شد. چون شرایط، شرایطی بود که کوچکترین بی احتیاطی، ممکن بود قضیه را از حالت یک چالش کلان و واقعی، خارج کند و با چرخش آماتوری جناب خرم، وزیرصاحب اطلاعات و فرهنگ، رنگ و لعاب بی قواره و مسخره ی سیاسی به آن داده شود؛ کاری که وزارت اطلاعات و فرهنگ و وزیر صاحب این وزارت تمام هم خود را در همان جهت به کار گرفته بود.
در همین بحبوحه بود که دوستان، دیداری با ریاست محترم اولسی جرگه ترتیب دادند و در این ملاقات، صد در صد محرز شد که سالمترین موضع و دیدگاه را پارلمان و هیأت رییسه ی آن داشته است.
آن چه به نگرانی ها می افزود، صحبت هایی بود که یکی از دوستان در کابل به استناد از همکاران شان، در مورد ممیزی های انجام شده و پخش گسترده ی جزوه ی ممیزی شده در حوزه جنوب غرب و مرکز کشور بود. در تهیه و تدارک این جزوه، گفته می شد که نه تنها وزارت اطلاعات و فرهنگ، بلکه وزارت حج واوقاف، امنیت ملی و شورای علمای زون غرب نیز نقش عمده ای داشته اند. یکی از دوستان در همان زمان طی تماس تلفنی، صفحات ممیزی شده کتاب مرحوم پولادی را برای نگارنده بازگو نمود. ایشان در ضمن یادی از آن جزوه و پخش گسترده ی آن در میان مراکز ذی دخل، و تبلیغ در جهت به انحراف کشاندن افکار عمومی نمودند. وی به طور کلی یاد آور شد: "فرازهایی که برای گمراه نمودن افکار عمومی به کارگرفته شده، سه فاز عمده را دربرمی گیرد؛ زبان، مذهب و گروه قومی."
بعد از یادآوری ایشان و پی گیری نویسنده، سه فاز (به تعبیر آن دوست بسیار عزیز) نامبرده، در اصل سه عامل مهم به حساب می آمدند که باعث شده بودند، احساسات دست اندرکاران وزارت اطلاعات و فرهنگ به صورت تمام و کمال جریحه دار شود(!) و آن تصمیم تاریخی را در جلو چشم جوامع جهانی و مردم مظلوم و بی دفاع کشور بگیرد. با توجه به این که صفحات کتاب و سه فاکتور یاد شده را، این قلم از طریق یکی از اعضای بلند پایه ی یکی از مراکز ذی ربط به دست آورده بود، در فرصتی که برایش پیش آمد، به صورت کاملاً بی طرفانه و شاید از دید یک منتقد، کتاب مرحوم پولادی را از اول تا به آخر آن مورد بررسی قرار داد. در این بررسی، حوزه و قلمرو سه مورد فوق الذکر، بیشتر تحت کاوش قرار گرفت. نتیجه ای که به دست آمد، ذیلاً یاد آوری می گردد:
1. زبان: در فاز زبانی، بخش هایی که ممیزی شده، بیشتر در قلمرو فرهنگ عامیانه قراردارد. مواردی که معمول میان گویندگان هرزبان در جهان است. زبان به عنوان بخشی از یک فرهنگ، به صورت کاملاً طیبعی، ممکن است در حوزه ی فولکلوریک خود به مسایلی بپردازد که گاهی با زبان های دیگر، در چالش باشد. مثلاً، در بخش ضرب المثل ها و لطیفه ها ممکن است گاهی زبان دیگر یا حتی گویندگان زبان دیگر مورد گفت و گو قراربگیرد و با ذکر از آن ها لطیفه یا ضرب المثل به آخر برسد. نگارنده از دوران کودکی به یاد دارد که وقتی سخن از تعهد و جوانمردی به میان می آمد؛ گروه قومی پشتون را مثال می زدند. البته، زمانی که سخن از لج و لجبازی در میان بود، بازهم این گروه قومی پشتون بود که مورد مثال گویندگان دری زبان مناطق مرکزی افغانستان قرار می گرفت. در مورد ننگ، غیرتمندی و میزان حساسیت در برابر بعضی از اتفاقات، مثل "صادر شدن باد به صورت غیر اختیاری از کسی"، باز هم، شهروندان پشتو زبان بودند که مورد ضرب المثل را بود و بنیان می دادند. البته، مورد آخر برای کسانی به کار گرفته می شد و صدق می کرد که هر لحظه از زیر کار در می رفت و به قول بازاری های فارسی زبان "جیم" می شد. شاید خوانندگان هم سن و سال نویسنده بارها از دور و بر و اطرافیان خود، این جمله را شنیده باشد: "مثل اوغون تیزینگگ، لاظه لاظه گُم موشه." برای توضیح این موضوع هم سخن از گُم شدن 40 سال تمام یک نفر افغان به میان می آوردند که به خاطر یک اتفاق (باد صادر شدن بی اختیاری) در حضور جمعی از اعضای خانواده اش؛ خانه را ترک می کند و از دیار و شهر خود به جاهای دیگر آواره می شود. البته با این توضیح که بعد از 40 سال وقتی برمی گردد، پشت درب ورودی گوش می ایستد باز به گوشش سخن از "خود راحت کردن" می رسد و باز راه فرار و دور از دید بستگان خود را در پیش می گیرد. به هرحال، در فاز زبانی به جز از یادآوری بعضی از لطیفه ها و یا ضرب المثل ها (که البته آن هم نه از یک گروه قومی؛ بلکه از دو گروه قومی عمده ی کشور: هزاره و پشتون)، با ذکر منبع سخن به میان آمده است. اهل تحقیق می دانند که ذکر یک ضرب المثل و لطیفه به معنای تأیید آن دو نیست. زیرا، اولا؛ در کار تحقیقی، محقق به دست یافته های خود اشاره می کند. باید دیده شود که قضاوت خود محقق در مورد آن ها چیست. ثانیا؛ حوزه، حوزه فرهنگ عامیانه است. در این حوزه، اعمال سانسور برابر با سرکوب نمودن نه تنها خود توده مردم که حتی فرهنگ آن ها نیز می باشد.
2. مذهب: در فاز مذهبی، به مسایلی اشاره شده (آن مسایلی مورد ممیزی قرار گرفته) که یا مورد پذیرش همه اهل تشیع هستند یا این که عبارت "بعضی و برخی" را دارد. در مورد اول، به عنوان نمونه به موضوع امامت استناد شده است. کمیسیون به اصطلاح کارشناس تعیین شده از طرف وزیرصاحب اطلاعات و فرهنگ، در این که منصب امامت را مرحوم پولادی یاد آور شده و بالاتر از منصب رسالت دانسته، ایراد گرفته است. در این که منصب امامت در چه سطحی قراردارد و رسالت یا نبوت در چه سطحی، بحث مفصلی است که از حوصله این توضیحات خارج است؛ منتهی به عنوان یادآوری، از همه کارشناسان بی طرف دو مذهب خواسته می شود که در این خصوص قضاوت کنند. آن جاهایی که مرحوم پولادی با کلمه بعضی شروع کرده، در حدی نیست که باور همه ی شیعیان افغانستان را منعکس کند. مثلاً، در سطح خیلی محدودی، کسانی هستند که معتقدند وقتی امام زمان ظهور کند، یک سوره را که از قرآن عظیم الشأن حذف شده به همراه خود خواهد آورد. این عقیده ای نیست که تمام شیعیان افغانستان به آن باور داشته باشند. از طرفی، همین تعداد محدودی که مرحوم پولادی از آن ها سخن به میان آورده است، مگر قرآن موجود را قبول ندارند و به دستورات آن عمل نمی کنند؟
3. گروه قومی: ممیزی های اعمال شده در این خصوص، بر می گردد بیشتر به تاریخ گره قومی هزاره. مخصوصاً، جنگ های خانمانسوزی که عبدالرحمان برای نابودی این گروه قومی از خود برجای گذاشته است. وقتی که در این خصوص، دقت های لازم اعمال شود، انسان به یک حقیقت می رسد؛ این جنگ ها بدون هیچ تردیدی بر پایه و اساس تعصبات عریان قومی و نژادی بوده است. به خاطر همین واقعیت، در طی بیش از یک صد سال حاکمیت انحصاری در کشور، همواره تلاش بر آن بود که اتفاقات سال های دهه ی هشتاد و نود قرن نوزدهم در هاله ای از ابهام باقی بماند (که کار کوهزاد، حبيبي، غبار و فرهنگ، تقریباً از نمونه های بارز آن می باشد). یا اگر هم سخنی به میان می آمد، باید بر مبنای ذایقه و تعریف حاکمیت می بود (همان تاریخ نویسی توظیفی-توصیفی که کاکر از خود به یادگار گذاشته است). کار مرحوم پولادی، اما این سنت یک صد ساله را به چالش می گرفت؛ آن هم با استناد به آثار وقایع نگاران خارج از افغانستان. کسانی که اثر مرحوم پولادی را مطالعه کرده اند به خوبی می دانند که در هر فصل بیست یا سی صفحه ای این اثر، دست کم، 50 مرجع وجود دارد. شاید این اثر، پذیرفته ترین تحقیقی باشد که در تاریخ گروه قومی هزاره نگاشته شده است. کار خیلی از دوستان دیگر که قبل از مرحوم پولادی بوده، شاید کم و بیش از اثرگذاری احساسات و پیشداوری در امان نباشد؛ ولی مرحوم پولادی، مثل یک عکاس و فیلمبرداری که فقط صحنه ها را به تصویر می کشاند، به قضیه برخورد کرده است. اگر چه او یاد آور شده که در زمان ثبت بعضی از صفحات فصل های ششم و هفتم، به صورت ناخودآگاه نمی توانسته است جلو گریه و اشک ریزی خود را بگیرد، با این وجود تمام تلاش خود را به کار گرفته تا بی طرف به کارش برخورد نماید.
از این سه فاز که بگذریم، یک فاز عینی را که خود با چند شرطی همراه است، نویسنده می تواند اضافه کند:
1. اگر این کتاب ها در ایران به چاپ نرسیده بود، هرگز طعمه آب آرام رود خانه هلمند نمی شد.
2. اگر این کتاب ها مربوط به گروه قومی هزاره نمی بود (که همیشه بهاران این ها به دست گروهی از هموطنان ایشان به زمستان مبدل می شود: نابودی مجسمه های بودا در فصل بهار، غایله ی کوچی ها، همیشه در فصل بهار و کتابشویی دلخراش سال 88 هم در فصل بهار)، هیچ اتفاقی نمی افتاد.
3. اگر این کتاب ها، از آن مالکیت (مادی یا معنوی) یکی از کسانی می بود که در دولت شریک هست و دارای قدرت سیاسی یا مردمی است، جناب خرم، وزیرصاحب وزارت اطلاعات و فرهنگ، جرأت نداشت یک برگ آن را به آب بیاندازد.
4. اگر این کتاب ها به زبان دری نمی بود و آثار از حوزه تمدنی فارسی کهن را به همراه نمی داشت، امروز در یکی از کتابخانه های عمومی یا شخصی کشور قرار داشت.
5. و ده ها اگر دیگر....
در آخر، برعکس معمول هر نگارش، نویسنده درد دل های خود را با این سؤال از خود از اول آغاز می کند: "چند روز پیش از حادثه، کسانی بودند به خاطر مسایلی که حتی نمی شود آن ها را به کاغذ نوشت، فتاوی مختلف واجب الاطاعت برای تمام پیروان مذهب تشیع صادر می کردند؛ ولی با گذشت یک سال از عمر حادثه سیاه نیمروز، تاکنون حتی یکبار هم مطرح نکرده اند که اصول کافی، نهج البلاغه، مناقب اهل بیت، شاید هم صحیفه سجادیه به چه دلیل محکمه پسند و مورد قبول وجدان هر انسان واقع نگر به آب انداخته شده است؟" جز این که دست استمداد به طرف یک نیروی غایب از نظر دراز شود و از خداوند بزرگ عاجزانه درخواست گردد که بین به غم نشستگان و خلق کنندگان این حادثه قضاوت به حق نماید. به دوستان شریک سفره سیاست هم بگوید که حالا انتخابات ریاست جمهوری سپری شده، کابینه هم به نحوی بینی آردی شده، آیا وقت آن نرسیده است که حادثه نیمروز مورد سؤال قرار بگیرد؟ اگر آری، پس درنگ برای چه؟ اگر نه، پس چه زمانی؟