تاریخ همیشه متوجه قدرتمندان بوده و در راستای زر و زور شان چرخیده و به هیاهو پرداخته است. از شکوه و ابهت پوشالی امپراتور روم با ما گفت، نه از عصیان و جانفشانی اسپارتاکوس برای رویارویی با کور اندیشان مغرور، بخاطر آزادی و رهایی بردگان و ستم دیدگان. از فراعنه مصر و اهرام با شکوه و شگفت انگیزشان به وجد آمدند، آن را یکی از عجایب هفتگانه ی هستی لقب دادند،  قرنها بعد نیز هزاران نفر، به جستجوی راز و رموز  آن پرداختند، هزاران جهان گرد همه ساله در کنار آن ایستاده وبه زیبایی اش خیره می شوند، حتی ناپلیون را، که چیزی از فرهنگ و هنر نمی دانست، متأثر ساخت و به متملقان رکابش دستور داد تا به تحقیق در مورد آن بپردازند. ولی اسفا!!  در میان این غوغا، سی هزار انسان نفله شده که سی سال برای بنای مقبره ی شکوهمند " فرعون " به تباهی وفلاکت گرفتار و روح و جسم شان به زنجیر سود و بردگی کشیده شده بود، فراموش گردیدند. سی هزار برده ، که برای 30 سال رنج کشیدند، تا مقبره ی  با شکوه (هرم) ، برای جسد مومیایی شده ی  فرعون بسازند. بردگان که با پیدا شدن کوچکترین ضعف در قدرت شان و ظهور نشانه ای  پیری و ناتوانی در صورتشان، در داخل دخمه ها انداخته شدند، که صد ها متر در عمق زمین حفر شده بود.  فقط با یک گزارش به فرعون، برادران دیگرشان ( بردگان) جای خالی شان را، برای رنج کشیدن پر کردند.

از درعظمت و شکوه دربار خسرو پرویز باد به غبغب انداختند و از ده و دو هزار باز ویوزش برخود لرزیدند و زبان به ثنا و تملق گشودند و هیچ نگفتند، از 12 هزار برده ی غریب، که برای جلالت اطرافیان پادشاه رنج کشیدند، و لی ذره ی از ثمر رنج های خویش استفاده نکردند. از عدالت انوشه روان به افتخار آمدند و بیست هزار انسان عدالت خواهی را که برای برپایی برابری و عدالت اجتماعی مرگ را بجان خریدند و توسط پادشاه عادل و داد گستر! در خاک مدفون شدند، بفراموشی سپردند. و هیچ نگفتند از تاجری که خواست تمام سرمایه اش را بشرط درس خواندن فرزندنش به شاه تقدیم کند ولی او نپذیرفت. هیچ نگفت از غذایی که مخصوص شاه و اطرافیانش بود و مردم به خاطر پختنش به محکمه کشیده می شدند.

          ازبلند پروازیهای کریستف کلمب و کاپیتان اسکات، به دامن آلوده و پردرامد کثیف غرب خزیدند. در تمدن آمریکا از قهرمانی های ترومن در انداختن بمب اتم در شهر های ناکازاکی و هیرویشما گفته شد، نه از سرخ پوستان بی دفاعی که، در حمله ی و حشیانه ی همنوعان متمدن شان، به کام نیستی رفتند.  نه از 12 ملیون برده یی، که در آفریقا چون حیوانات خریده شدند،  سپس عزیزان و سرزمین شان را ترک کرده، به آمریکا؛ برای رنج کشیدن بخاطر دیگران برده شدند. از زیبایی کاخ سفید گفته شد، نه از معمارش فلیپ برده ی سیاه، که مجسمه ی ساخت او را، اربابانی که به بندش کشیده بودند، آزادی نام نهاد و بر فراز کاخ سفید ایستاد کردند. در افغانستان ؛ سرزمین نا برابریها، از شکارگاه کله گوش لغمان و عشرت سرای تیمور و ظاهر و صف کردند، نه از گاو سوار سوخته تن و مسیحا نفس، نه به قول عبدالحسین مقصودی از گرسنگان " هزاره جات؛ سرزمین محرومان"، نه ازعریان تنان نورستان، که در قرن بوق، پوست بز بتن کردند، نه از پشه یی هایی، که از بی سامانی و بی نانی؛ علف خوار شده بودند.    

آری تاریخ از قدرتمندان گفت و از شکوه شان، که نشان دهنده ای جلالت آنان بود و قربانی شدن ما بردگان. حتی پیامبران و بزرگان حکمت و فلسفه، هم از ما بریدند و با ما بیگانه شدند. ارسطو قهرمان منطق با آن که عقل را با طبیعت پیوند داد، ولی بر ما بردگان این چنین سرود؛ بردگان باید برده بمانند، تا آقایان آقایی کنند. نیچه؛ نابغه و مجنون آلمانی، از مرگ خدا خبر داد و مسوولیت فلسفه را، پاکسازی زبان و معنا از خرافه ها دانست، فلسفه را با عاطفه آمیخت و آنرا مسوول دانست، تا دنیایی را که نه معنی دارد و نه در مورد حقیقت با ما سخن می گوید، معنی دهد و حقیقت را خلق نماید. ولی با آن همه از حقیقت، عاطفه و ارزش سخن گفتن، باز جامعه را به دو دسته تقسیم کرد، زیر دستان ( بردگان ) و زبردستان ( خواجگان ) و چنین نگاشت که اصالت و شرف متعلق به زبردستان است و آنها غایت و جودند، زیردستان آلت و وسیله ی اجرای اغراض ایشانند. به گفته ی کوبارو؛ خدایان نیز همواره طرفدار ثروت مندان و زور مندان بوده است، در انجیل " مالکان  را بر بردگان حیثیت عیسای مسیح داد " ، در تورات نگاشته شد " اگر برده یی را لت و کوب کردید واو تا یک و یا دو روز نمرد، شما مسئولیتی ندارید". در تمدن اسلامی بازهم طلای دست رنج ما بردگان با تبر ها شکستانده شد. باغ های سرسبز با کاخ های سر به فلک کشیده را، با رنج خویش برای عیاشی خلفای بنی عباس و بنی امیه ساختیم. آری! حتی مبعوثان خداوند، نیز از ما ژنده پوشان آبله دست، شکم گرسنه، و برهنه پا رو گرداندند. به قول دکتر شریعتی" مبعوثین خدایان از خانه بعثت شان فرو می آمدند، بی هیچ اعتنایی به بردگان راهی کاخ و قصری می شدند". کنفسیوس با آن همه از جامعه و انسان گفتن به وزارت " لو" رفت و ندیم شاهزادگان چین شد. زرتشت در آذربایجان مبعوث شد، بی آنکه با تازیانه خوردگان سخنی بگوید به بلخ شتافت و در سلامت دربار گشتاسب از بردگان برید. مانی از نور گفت و به ظلمت تاخت، اما گفتارش را در کتابی پیچید و به شاپور ساسانی هدیه کرد و افتخارش آن بود، که در رکاب شاپور سرندیب؛ هند و بلخ را گشت و بر بردگان اینگونه سرود " آنکه شکست می خورد از ذات ظلمت است، آنکه پیروز می شود از آن نور".

 آری تاریخ بر ما چنین گذشت! رنج از ما بود و گنج از صاحبان ما. ولی با آنهم از عجایب روزگار است که گاه گاه می توان نقطه های سفید، در تاریخ تاریک و سیاه بشری دید، تاریخ بطور بسیار کمی متوجه ما بردگان و ستم دیدگان شده، در کنار کاخ، کوخ را دیده و یادی از غریبان کرده و سخن گفته است. این نقاط سفید چیزی نیست، جز آنکه " با گذشتن کارد، از  استخوان بردگان، کاسه ی مالامال صبر شان  لب ریز شده " و فقط برای زنده ماندن ، دست به شمشیر برده، برای شکستاندن غل و یوغ مرگ، به طغیان و عصیان ره پیموده و مبارزه کرده اند. در روم اسپارتاکوس است، در آمریکای لاتین؛ سرزمین زنده یاد چگوارا خانم  کار لوتا ، در افغانستان سرزمین نا برابریها؛ گاو سوار. مبارزاتی که در اهمیتش دردمندی چون دکتر شریعتی گفت "برای غرب یک اسپارتاکوس به مراتب مهمتر از سقراط و افلاطون است، برای شرق یک ابوذر با ارزشتر از بوعلی و فارابی" . براستی چنین است، یقیناً در سرزمین نابرابری ما نیز یک گاو سوار بهتر است، از هزارها فیض محمد کاتب و عبد الحی حبیبی. زیرا کاتب مشاهده کرد، دختری را که در طویله از داخل سرگین حیوانات، مشغول چیدن دانه های گندم ، جو و جواری شد، تا بتواند لحظه ای عزیزانش را، برای رنج کشیدن زنده نگهدارد، اما او با شکم پر و خیال آرام، در دربار شاهی مشغول نوشتن ماجرای قتل عام شدن مردمش شد، نظاره گر تجاوز و بی حرمتی بر خواهرانش و رنج کشیدن عزیزانش، عذاب وجدان، او را از حلقه ضیاء ملت و دینش جدا نتوانست، زیرا بسیاری ها وجدان را پیش از خود بگورستان می فرستند. حبیبی با قلم توانا و حوصله زاید الوصف خویش ، تمام اوراق تاریخ را بررسی کرد ، در این راستا از بسیاری قلم بدستان و محققان پیشی گرفت و توفیق نصیبش گردید. اما در دام عصبیت قبیله ای گرفتار آمد و نتوانست سنت های پلید عقده پرور قومی حاکم برکشورش را بشکناند، بلکه تبار خویش را در روایت ها و زاویه های تاریخ جست و جو کرد. در این بررسی ها چیزی نیافت که اندیشه ی برتری جویانه اش را اشباع نماید، پس به تاریکی پناه برد و در سایه ی این احساس حقارت، برای پلید نمایاندن ارزشهای انسانی، مزورانه و متعصبانه بر روند افتخار آمیز تاریخ پنج هزار ساله ی سرزمین ما خط بطلان کشید، تا قناعت متعصبان قبیله را حاصل فرماید، نبوغ کم پیدا و تلاش خارق العاده ی خویش را، در خدمت برتری قومی اش فدا کرد و با خطاب به قومش گفت:

"قوم من !  ای تــوده ی والا نژاد   

 وی نياکان غيــورت مرد و راد

گر بزرگی خــواهی و آزادگی   

 يا چــو اسلاف غيورت  زندگی

 تا توانی تکیه بر شمشیر کن

 کاخ ملت را بر آن تعمیر کن "

  بر این اساس راهی است نا پیموده شدنی ، از کاتب و حبیبی تا گاو سوار و ملالی.

آری؛ وقتی  حق و باطل رو بروی هم با خنجر برهنه، صف می بندند، به قول سوخته تن دکتر شریعتی؛ " اگر تو در قطار فرزندان حق و عدالت نباشی، پس در هرجای باشی با حق نیستی، با باطلی ". یقینا تفاهم، سازش و سکوت در مقابل باطل در قاموس ارزشهای حقیقی مردود است. بر این اساس  گاوسوار و ظهیر از همه چیز گذشته، افتخار تاریخ است، ولی حمید خان و کاتب جان راویانی که بلبل زبانانه، پاره پاره شدن فرزندان حقیقت و آزادی را شرح می دهند، ملامت تاریخ. به نظر این قلم، حضرات ذکر شده و هزاران  ادیب و شاعر متملق در بار سلاطین غزنین و درانیها، با لحظه یی از ایثار و از خود گذشته گی گاو سوار، شیرین آتش نفس و خالق همیشه جاوید قابل قیاس نیستند. در برابر جسارت و عصیان گاو سوار، پاکی شیرین و شهامت و میهن پرستی ملالی باید تعظیم کرد. باید سجده کرد در مقابل تفنگچه ی خالق، هزار بار باید بوسید، ماشه ی تفننگچه را جای انگشتش را، انگشتانی که بعد از گذشت قرنها، بندرت می شود یافت، که قلب و دهن استبداد و خودکامگی را نشانه رفته و پرچم میهنش را با افتخار نگهداشته است. براستی! تفنگچه ی خالق که تجسم عینی غدر و کینه،  نا انسانی و خود کامگی را نشانه رفت و از صحنه ی حیات بشری ساقط کرد، به قول شریعتی صراط  مستقیمی بود که از سرچشمه ی نخستین آدمی با هابیل آغاز  و به اسپارتاکوس رسید، سپس خالق وارث آن شد، چند سال بعد گاو سوار با درک این مهم، با به مخاطره انداختن ذهن آشفته ی زور مندان، رسالت خود را به زیباترین شکل به نمایش گذاشت.  بناءً بر ما ناظران امروز، تفکیک نکردن هر دو صف ( هابیلی و قابیلی ) ستمی است نا بخشودنی. به هر دو طرف غریو سر دادن، کاریست بلعم با عوری؛ زیرا از حبیبی و کاتب، تا ملالی و گاو سوار، راهیست از توتنخامن و قاضی شریح، تا ابوذر و اسپارتاکوس.

            اسپارتاکوسِ ما بردگان، زنده یاد گاو سوار " افتخار دیروز، ایمان امروز و الگوی فردا و فرداهای ماست". براستی وی مردی بود از تبار اسپارتاکوس، با آنکه آنها دو شخص اند،  متعلق به دو زمان و مکان، از اسپارتاکوس تا گاو سوار فاصله یی است،  از خانه ی گلین دهقان غریب هزاره و خیمه ی کوچی صحرا نشین، تا قصر هزار و یک شب ظاهر خان و جلالت کاخ نشینان" شیرچور" کابل. ولی هم تبار بودنشان نیز نزدیکتر است، از خط های سفید چپن حامد کرزی رئیس جمهور و سنخیت رهبران نه ، بلکه راهبران ما، در معامله با سرنوشت ستم دیدگان این دیار غم آباد.

بطور نمونه:

اسپارتاکوس درشمال دریای اژه به ضیافت نا جوانمردانه ی دنیا، قدم گذاشت، ولی گاو سوار در دره یی از دره های پیچاپیچ هزاره جات.

اسپارتاکوس در حدود یک قرن قبل از میلاد برای آزادی انسانهای در بند کشیده در مقابل امپراتور روم سر به عصیان کشید و گاو سوار در قرن بیستم؛ سنبل جهل، کبر و نخوت ظاهر خان را به مبارزه فراخواند.

          اسپارتاکوس برده یی بود که آن را از نیاکانش به ارث برده بود و گاو سوار نیز به تاریخ و گذشتگانی تعلق داشت که از فروختن شان به این و آن ده فیصد مالیه جمع آوری گردیده و معاش ماه وار 300 افغانی برای زن و 600 افغانی برای مرد محمد زایی ها مقرر گریده بود. آری، اسپارتاکوس و گاو سوار، از تبار بردگان و رنج دیدگان تاریخ اند، ولی غل شکن، زنجیر برافکن و فریاد گر. آنگونه که اسپارتاکوس فریاد کرد، پدر و پدر بزرگم برده بود، من برده بدنیا آمدم، ولی اکنون، من برده نیستم،  آزادم و مبارزه خواهم کرد، برای آزادی بردگان و برده زادگان. درست همان فریاد ها، 20 قرن بعد از حلقوم گاو سوار طنین انداز شد که، دیگر ما زنجیر بردگی را  برگردن آویزان نخواهیم کرد. ما نیز انسانیم و آزادی و برابری می خواهیم.

تاریخ غمبار گذشتگان و مشترک بودن آرمان شان گاوسوار و اسپارتاکوس را هم تبار ساخته وهمیشه در یک صف تاریخ قرار می دهد، آنگونه که، اسپارتاکوس خود در گلادیاتور با پیشانه ی پرعرق، که « هر قطره اش افتخار تاریخ است » به حلقه یی از غلامان اطرافش گفت؛ درست است که ما و شما با پوست ها و نژادهای متفاوت، متعلق به سرزمین های مختلف استیم، ولی یک چیز ما را بهم پیوند داده و برادر می سازد؛ آن رنج و بردگی مان است. پس در حقیقت گاوسوار مردی بود، از تبار اسپارتاکوس. بقول ژان پل سارتر، قهرمان اگزیستانسیالیسم اندیشدن و رنج کشیدن مشترک، انسان ها را با هم قوم و خویشاوند می سازد.

اسپارتاکوس فریاد کرد، آنچه امپراتو رم دارد، چیزی نیست جز نتیجه ی رنج ما و دست های پر آبله ی مان، پس بیایید، دیگر برای خویش کار کنیم و دیگر برای خویش مبارزه کنیم. دیگر در رکاب امپراتور نمی جنگیم، تا مردم را برده کند و سرزمین شان را مستعمره، بلکه با امپراتور می جنگیم، برای آزادی اقوام مان، قومیتی که از سنخیت بردگی مان، سرچشمه گرفته است،  همان فریاد ها باز تکرار شد، ولی این بار از حلقوم گاو سوار، هزاره بودن جرم نیست و از دست رنج مادران هزارستان؛نباید خانواده ی شاهی و اطرافیانش عیش و عشرت کنند، از دست رنج خویش، ما خود استفاده می کنیم، ما هم انسانیم،  آزادی را دوست داریم، دیگر عساکر دستگاه فاسق و فاسد، با فرستادن کمربندشان (  شلاق برای نواختن بر ما بردگان )  از مردم؛ گندم گدام، روغن شرکت " کته پاوی " ، شاخ پولی ، سر پولی ، سهم مادرشاه و... جمع نکنند. روغنی که حتی کشتن خر و سگ مان هم کفایت نتوانست. او مظلومانه در زندان دهمزنگ نالید، که چرا زندگی مردمم در قرن بیستم قرون وسطایی باشد؟ چرا در بدخشان زنان و مادران ما از نداشتن لباس رنج می کشند؟ چرا مردم در نورستان پوست بز می پوشند؟ چرا کوچی ها بازندگی بدوی از کوچکترین مزیت زندگی انسانی محرومند؟ و هیچ امیدی به بهبود زندگی آینده ی شان نیست. چرا هزاره ها در  زیر یک سقف با حیوانات یکجا زندگی کنند؟  چرا مردم پشه یی در کوهساران خوراک شان علف باشد؟. همه حق حیات دارند، زندگی کردن فقط حق شاه و درباریانش نیست. گاو سوار و اسپارتاکوس در چنین شرایط  دست به نهضت و مبارزه زدند، وضعیت و شرایطی که " رنج کشیدن اکثریت برای گنج کشیدن اقلیت " امری، پذیرفته شده بود، آنها برای ادای دین و مسوولیت خویش، بخاطر شکستاندن یوغ استبداد، بدون هیج امیدی به روزنه ی پیروزی بپاخاستند. اصلا " رهبرانی که در چینین شرایط زمام رهبری را بعهده می گیرند قابل توصیف نیستند". اسپارتاکوس با دستان خالی، و ارتش تا بدندان مجهز رم . گاو سوار با تفنگ های شکاری مردم و جغرافیای محصور شده ی هزاره جات و یک مشت زن و بچه پشت سرش، که هر آن احتمال میرفت بازهم تاریخ تکه تکه شدن نیاکانش با عبدرالرحمن تکرار شود. ظاهر خان؛ خاین ملی با امکانات دولتی. این کجا و آن کجا. ولی وقتی کسی مرگ و زندگی را به بازی عشق گرفت؛ هر چیز برایش امکان پذیر است و دست به هرکاری میزند؛ چون بر موضع شرافت، عزت و حیثیت حقیقی انسان جبهه می گیرد. مرگ شرافتمندانه برایش بهتر از زندگی ذلت مندانه است، اولی را برای خود و مردم خویش ترجیح می دهد. این گونه بود تاریخ بزرگانی که بلال بردگان دیارش شدند. زنده یاد گاو سوار چنین کرد و برای این، در خویش سوخت.

          به سنخیت و تفاوت های اسپارتاکوس و گاو سوار اشاره گردید، ولی  تفاوتی که یقینا روح اسپارتاکوس و گاوسوار و گاوسوارها را آرام نخواهد گذاشت، وآن را رنج داده ومی دهد  این است، که اسپارتاکوس بعد از خاموش شدن فریادهایش، که از رنج های برادرانش سرچشمه گرفته بود، پرچم پر افتخارش به خاک افتاده با قی نماند، بلکه در دیارش ( ایتالیا ) به اهتزار در  آورده شد و وارثانش در دره ها، دشت و قریه ها، در مقابل حکومت استبدادی رم مبارزه کردند،  بجای پرداختن مالیه، باج و خراج، که ظالمانه بود؛ شمشیر آویختند .ولی اسفا در سرزمین گاو سوار ره مسیر دیگری پیمود. بجای شکستاندن دندان مستبدان و تکه تکه کردن بت جهل و استبداد و اره کشیدن برفرقشان، به تعظیم شان پرداختند. بجای نشانه رفتن قلب استبداد و خودکامگی، قلب یتیمان خورد سال ما تپانده شد و قلب مادران و پدران داغدار، داغدارتر گردید. به جای خنجر کشیدن بر حلقوم استبداد، گلون خواهران و برادران اسپارتاکوس و گاو سوار ها بریده شد. بجای کاخ سبز دمشق ظاهر خان ها و دارالخلافه ی هزار و یک شب سراج ملت و دین ها، باغ های شمالی و یران شد و خانه و دکانهای یکاولنگ و مزار شریف در آتش بیداد سوخت. بجای اینکه گوری برای استبداد کنده شود، دخمه هایی ، برای گروه گروه زنده مدفون شدن بردگان دیار ما کنده شدند. جهل عوام کتلستی شد برای تطبیق پلان های شوم حاکمان علم و فرهنگ ستیز ما . قلم روشنفکر مآبان عاملی شد برای توجیه جنایت و خیانت دزدان رهبر نما و در بدری دردمندان سرزمین نا برابری ما وهر آنچه در بساط پوک تفکر(جمجمه ی خالی ) شان داشتند  در " پای خوکان ریختند ". از دزد بودا، از وطن فروش بی درد و اجیر، چگوارا و از دین فروش، مسیح ساختند. در یک کلمه از کاه، کوه ساختند و از کوه، کاه. آری در دیار ما پرچم گاو سوار ما به زمین افتاده باقی ماند. سیاست نفهمان زورمندان ما شال تزویرگرایانه ی همیشه در صحنه ی شان را، بیاد بود گاو سوار بر سر نینداختند، زیرا با فراموش شدن او در میان ما مردگان رای در صندوق های شان اضافه نمی شد و امتیاز در پیش بادارانشان. بلکه بخاطر بقای خیانت و برائت جنایت شان به فراموش شدن یاد او ضرورت داشتند. تزویرگرایان چون همیشه همدست زورمندان شدند، متملقانه و چاپلوسانه چشم از لیسیدن کاسه ی باداران شان فرو نبستند و در رکابشان غریو هم نوایی سر دادند، تا نعمت ارباب دادی شان را از دست ندهند. گاوسوار برای شان نه نان گرم می شد و نه آب سرد، تا برایش داد و فریاد راه اندازند، و نه  پفک نمکی ساخت یزد و بیسکویت ساخت اصفهان، کدام سازمان اطلاعاتی و جاسوسی تقدیم شان می کرد، تا در سال گرد رحلتش حلقوم نان خلق خور شان  را پاره نموده و با چسپاندن عکس های نجیب او بر پشت و پیشانه ی  نا نجیب شان از او تجلیل نمایند. به همین خاطر است  که نویسنده ی این سطور در یک کشور یک قطعه عکس این پیر عصیان را پیدا نتوانست، با اینکه عکس های آقایان  بیگانه از الف تا یا یش از درو دیوار متملقان ما می ریزند. زرمندان نیز با اضافه شدنشان  اقنوم سه گانه ی تاریخ را بقا بخشیدند. و به قول شادروان دکتر شریعتی بازهم " قارونها با بلعم با عور و فرعونها"  برای از صحنه خارج کردن ید بیضای کلیم الله ، هم دست گردیدند. خلاصه با گاو سوار، نه پنجای زور و زر پنجا ویک می شد، نه لب کاسه یی چربتر، بلکه تهدید نابودکننده ای بود برای اقنوم سه گانه ی زمان ما. به همین خاطر یاد و خاطره ی گاو سوار و گاو سوارها ( چکنوری، مسجدی ، مشک عالم ) برا ی همیشه بدست فراموشی سپرده شدند و با طنین فریاد های جاویدشان، به خواب  غفلت رفته گان ما  بیدار نشدند و سفیه های ما عاقل.

ابراهیم  بت شکن  سرزمین ما بردگان " هیچ گاه حقیقت را قربانی مصلحت خویش نکرد " او به گفته ی همسفر منزل عشقش، فریاد گر بی قرار شب دیجور؛ بلخی آتش نفس، یک مشت غیرت بود. او برای قربانی شدن، بخاطر تحقق عدالت و آزادی سمندر وار خود را، در آتش نمرود های عصر خویش انداخت، تا چون مسیح با 14 سال زندان در دهمزنگ به صلیب کشیده شود. چون هم تبارانش؛ چگوارا و ژاندارک ، فرهنگ فدا شدن و در آتش سوختن را برای آزادی، بیداری و عدالت زنده نگهداشته و تفسیر عینی نماید. او  کوشید تا با صور اسرافیل ( ناله های)  عدالت خواهانه اش، ما مردگان بظاهر زنده را بیدار سازد و استبداد و خود کامگی را نابود. او بپا خاست، تا با تبر خویش ( فریاد های او ) بت ساخت آذرهای زمانش را فروریزد. او مردی بود، که در سرزمین نا برابریها، به برابریها می اندشید و در نظام بی عدالتی، به عدالت. او بودا و مهاویرای سرزمین نا برابری ما بود و برای به نیروانا رسیدن گرسنگان دیارش ، که نان بود و آزادی ، به زندگی پردبدبه و ملوکانه ی اربابی و خانی اش پشت پازد و با رنج کشیدن، برای رنج دیدگان دیارش عوض نمود.

او آگاهانه، برای رسیدن به آرمان مقدسش، تنها سوختن در زندان دهمزنگ و خاموشانه رفتن را انتخاب کرد. او قهرمانانه مبارزه کرد، مظلومانه رنج زندان کشید و چون غریبان فراموش شد. او برای، تأمین عدالت و اعاده ی حقوق محرومان بپاخاست.  14 سال در محبس دهمزنگ بخاطر شان سوخت، چون آنان غریبانه، آرام و ساکت از میان ما مردگان رخت بربست و رفت و خاک فراموشی مزارش را پوشاند. یقینا او با فراموش شدنش راضیست، زیرا در زندگی خود فراموش شده گان را برگزید. او خوشحال است تا در جمع غریبان باشد، زیرا در زندگی، آنان را  انتخاب کرده بود.

 این بود سر گذشت  مردی عصیانگر و طغیانگر که در سال 1294 خ،  در سرزمین رنج و غم، در دره  پر پیچ و تاب ولسوالی میرامور ولایت دایکندی چشم به جهان گشود. با پشت پا زدن به زندگی خریت خانی، یک عمر کار و پیکار  و 14 سال زندان از 1329 الی 1343 خ، سر انجام در 24 قوس 1362  با مردگان به ظاهر زنده ی کشور ما بطور همیشه خدا حافظی کرد. با اطمنان از اینکه دیگر روغن کته پاوی و گندم گدام و... به انبار های عیاشان آل یحیی تقدیم نمی گردد. از دیدن دنیای همه رنگ، ریا، ستم و نا برابری چشم بست و رفت.

راهش با دوام، روحش شاد و یادش گرامی باد.