کوتاه دربارة «خواندن در باران» / صدا و رئالیسم
ع.محمدی
۱۳۸۹ سه شنبه ۸ سرطان
1
نسخه مناسب چاپ
ایدئولوژی حاکم بر سینما، ایدئولوژی رئالیسم است و مهم ترین خصیصه آن نیز بازنمایی. تمام تلاش سینما بر این است که این بازنمایی ها را هر چه دقیق تر برای نزدیک تر شدن به مفهوم رئالیسم نشان دهد.
سینمای صامت تا سال 1928 مدینة فاضلة بسیاری از سینماگران شده بود که پا گذاشتن صدا به سینما و به وجود آمدن سینمای ناطق، آه از نهاد بسیاری از آنان برآورد. حتی هنوز هم هستند کسانی که سینمای ناب را سینمای صامت می دانند و سینمای ناطق را نقطة اضمحلال آن. آنها یکی از دلیل اصلی امر را این می دانستند که صدا واقع گرایی بیش از حدی را با خود خواهد آورد که سبب سرگشتگی و هرج و مرج بسیار خواهد شد.
موزیکالِ «خواندن در باران» روایت همین سرگشتگی و هرج و مرج و البته، در نهایت، کنار آمدن سینما با آن و استفاده از آن در جهت هدف غایی خود، یعنی رئالیسم، است.
وقتی که دان لاکوود وارد بازیگری و با لینا لامارک همبازی شد، مهم ترین عامل محبوبیت لینا در بین تماشاگران سینما، جذابیت ظاهری و اروتیک او بود. این محبوبیت ادامه داشت تا نیمه های فیلم، زمانی که تکنیک صدا وارد استودیوهای فیلم سازی شد. اینجا بود که ضعف لینا نمایان شد، ضعفی که پیش از این هیچ کس حتی متوجه آن نشده بود؛ صدایش. صدای لینا صدایی نبود که مناسب پردة نمایش باشد.
هنگامی که مدیر استودیوی فیلم سازی، در مهمانی اختصاصی که برای پیش نمایش فیلم جدید ترتیب داده بود، سینمای جدید (سینمای ناطق) را از طریق تصویری بر پرده که همراه با صدا بود به بقیه معرفی کرد. واکنش تماشاگران پس از اتمام نمایش، بسیار جالب است:
ـ فقط یه اسباب بازیه.
ـ مبتذله.
این امر نشان دهندة مقاومت اولیه سینماگران در برابر این تکنیک جدید است که البته به قول دوستِ دان: «زمانی که اولین بار از اسب و کالسکه استفاده می کردند هم همین حرفها را می زدند.
آیا واقعاً بین سینمای صامت و سینمای ناطق شکافی عمیق است؟
آندره بازن، منتقد معروف سینما، معتقد است شکافی بین سینمای صامت و ناطق وجود ندارد، بلکه این شکاف را باید در بین سبک های مختلف جستجو کرد. اگر به دقت نگاه کنیم بین برخی از کارگردان های سال های 1925 و 1935 و کارگردانان دهه 1940 تا 1950 رابطه نزدیکی وجود دارد. مثلا می توان اریک فون اشتروهایم و ژان رنوار یا اورسن ولز، یا کارل تئودور درایر و روبر برسون را با هم مقایسه کرد. بازن بر این عقیده است که با بررسی این موارد می توان فاصله بین دهه 1920 و 1930 را پوشاند، علاوه بر این که نباید فراموش کرد برخی ارزشهای سینمایی واقعا از فیلم صامت به فیلم ناطق انتقال یافت. (در این باره ر.ک: آندره بازن، سینما چیست؟)

ایدئولوژی حاکم بر سینما، ایدئولوژی رئالیسم است و مهم ترین خصیصه آن نیز بازنمایی. تمام تلاش سینما بر این است که این بازنمایی ها را هر چه دقیق تر برای نزدیک تر شدن به مفهوم رئالیسم نشان دهد. تحولات تکنیکی ای که در طول تاریخ سینما رخ داده و می دهند، نه فقط تحولاتی اقتصادی و تکنیکی، بلکه ضرورت هایی نیز بودند که سینما هر گاه احساس نیاز کرده، به آنها راه داده است. صدا در سینما، مانند بسیاری تکنیک های دیگر چون سینما اسکوپ، رنگ، سینمای سه بعدی و...، اضافه شد تا واقعیت بیرونی را هر چه بهتر بازنمایی کند.
این ضرورت را در فیلم زمانی می بینیم که دان برای اولین بار کتی را می بیند و در راه خانه اش از او در مورد فیلم هایش می پرسد، کتی جواب جالبی می دهد:
کتی: وقتی تو یک فیلم می بینی، در واقع تمام شان را دیدی.
دان: اوه ممنون!!!
کتی: قصد توهین نداشتم، اما شخصیت روی پرده نمایش منو تحت تأثیر قرار نمی ده. منظورم اینه که آنها صحبت نمی کنند، بازی نمی کنند، فقط یک سری مسخره بازی در می آورند. ...
دان: منظورت این است که من یک بازیگر نیستم؟ یعنی آن کارهایی که من در فیلم انجام می دهم بازیگری نیست؟
کتی: البته که نه، بازیگری یعنی نقش های بزرگ، متن های عالی، گفتن کلمات باشکوه، شکسپیر، ایبسون.
این گفتگوی کوتاه، به روشنی این واقعیت را نشان می دهد که سینمای صامت پس از سه دهه، دیگر ناتوان در بازنمایی واقعیت بیرونی و نگه داشتن تماشاگر در صندلی اش بود. نگاهی عمیق به تاریخ سینما نشان می دهد که هر گاه سینما با این معضل روبه رو شده، فورا دست به دامن تکنولوژی شده تا با آوردن تکنیک های جدید چیزی قابل توجه برای ارائه به تماشاگر داشته باشد. ظهور پدیدة سینمای سه بعدی و فیلم آواتار را می توان در همین راستا بررسی کرد. اگر به طور بسیار خلاصه بخواهیم به آن بپردازیم، می بینیم که مفهوم سینمای خانوادگی این روزها همه جا را به اشغال خود درآورده و عملا کارکرد سینما را در منزل پیدا کرده است. کسی که در یکی از روستاهای آفریقا نشسته، می تواند با همان کیفیتی فیلم را تماشا کند که کسی دیگر در نیویورک همان فیلم را تماشا می کند. برای مقابله با این یکسانی، سینما مجبور به ارائة چیزی مازاد است که تنها در سینما بتوان آن را تجربه کرد. مسلم است که با فراگیر شدن این پدیده نیز، باید شاهد ظهور پدیدة جدید دیگری باشیم.
نکته اینجاست که ظهور صدا (سینمای ناطق) نه فقط تحولی تکنیکی، بلکه یک ضرورت بوده است. این امر آنگاه روشن می شود که بدانیم عدسی ای که در سینما اسکوپ از آن استفاده می شود، 30 قبل از ظهور خود سینما اسکوپ اختراع شده بود. اما چرا 30 سال بعد از اختراع آن مورد استفاده قرار نگرفت؟ چون در طول این 30 سال ضرورت استفاده از آن احساس نشده بود.