دو اصل برابری و برادری اصل‌های انسانی جهان شمول و فرامرزی هستند که از کرامت انسانی نشأت می‌گیرد. به سخن دیگر این دو اصل اساس زندگی اجتماعی انسان‌ها را شکل می‌دهد و لازمه  امنیت و آرامش جامعه به حساب می‌آید. زیرا، اساس تحقق  عدالت اجتماعی به معنای کلی کلمه هست و بدون تحقق این دو اصل محال است عدالت اجتماعی در جامعه‌ای جامه‌ی عمل بپوشد.

 

 منظور از عدالت اجتماعی به قولی، تخصیص منصفانه منابع در یک جامعه است  و قانون باید در سطحی قابل قبول از برابری برسد تا بتواند توضیع منصفانه منابع و فرصت‌ها را تضمین کند. اصل برادری و برابری در ذات و فطرت انسان‌ها حک شده است و انسان از آن حیث که انسان است و می‌تواند تشخیص بدهد به دنبال تحقق آن گام بر می‌دارد. برابری ابعاد مختلف دارد؛ برابری در برابر قانون، برابری حقوق، برابری در برخورداری از فرصت‌های کاری و...

 

در این مقال تلاش برآن است که اسلام را در پرتو برادری و برابری مورد کاوش قرار دهم یا به عبارت دیگر کنکاش این خواهد بود که رابطه اسلام  با برابری و برادری که در عصر تجدد پایه و اساس گفتمان عدالت اجتماعی را شکل می‌دهد، ارزیابی شود. البته اینکه برابری و برادری را اساس  عدالت اجتماعی بدانیم؛ خالی از اما و اگر نیست و جای بحث دارد. اما در کلیت می‌توانیم این ادعا را داشته باشیم. چون به باور من  حجم بزرگی از بار معنایی عدالت اجتماعی را انتقال می‌دهد.

 

اسلام به عنوان یک دین آسمانی که منشأ الهی و ماورا طبیعی دارد، در شرایطی ظهور می‌کند که نه تنها در سرزمین ظهور آن بل در سراسر  جهان از این دو اصل خبری نیست. در سرزمین حجاز نظام قبیلوی افراطی حاکم است و خبری از حقوق اجتماعی و ارزش‌های حقوق بشری نیست. جامعه به شدت دو قطبی است و قطب متشکل از برده‌ها یا طبقه پایین جامعه هر روز زیر چکمه‌های اربابان دم می‌بازند. 

 

در چنین شرایطی اسلام خودش را برای جامعه عرضه کرده و با اصول برابری و برادری رابطه حسنه برقرار می‌کند. به گونه‌ای که این دو را از شعارهای اصلی‌اش قرار می‌دهد. طبیعی است که برای هر انسان با شعور و اخلاقی، اسلام با  شعارهای از تیپ عدالت و برابری انسان‌ها؛ با خوش آمد رو برو می‌شود. اسلام مشخصاً برای دو گروه از انسان‌ها نه تنها به مثابه‌ی شیلتر، بلکه به مثابه‌ی آزادی و زندگی تلقی می‌شد. گروه اول انسان‌هایی که دغدغه اصول اخلاقی و ارزش‌های انسانی داشتند. ابوبکر، عمر، سلمان و ابوذر می‌توانند مصداق این حرف باشند. یعنی این افراد نه برده بودند و نه مشکلات دیگر از این قبیل داشتند. از اوضاع و شرایط موجود قبیله گرایی خوش‌شان نمی‌آمدند و اسلام را به لحاظ نظام به عنوان الترنیتیو نظام قبیله گرایی و به لحاظ اصول و آموزه‌ها بهتر از بت‌پرستی یا الحاد و یک مکتب اخلاقی یافتند و گروه دوم بردگان و طبقه پایین جامعه که ارزش کمتر از حیوانات و اموال نزد صاحبان‌شان داشتند.  به این ترتیب این دو گروه از اسلام استقبال کردند و شمارشان هم روز به روز افزایش یافتند تا اینکه اسلام توانست تشکیلات بسازد و دست به ایجاد حکومت بزند. نمونه‌اش هم می‌تواند امثال بلال حبشی باشند.

 

اسلام به این قشر یک انرژی تازه تزریق می‌کند و چراغ امید به زندگی واقعی و آزادانه در دلشان روشن می‌شودکه ما هم می‌توانیم باشیم، حرف بزنیم، اعتراض کنیم، نظر بدهیم و در یک کلام زندگی کنیم. پس در این مقطع شعار برادری و برابری کمک بس بزرگ و ارزنده‌ای به اسلام کرده است. حتی تحقق عینی مسئله برادری در قالب برادری انصار با مهاجرین به پیامبر اسلام کمک کرد تا اساس حکومت اسلامی و امت اسلامی را در مدینه پایه گذاری کند. این امر خیلی بزرگ است و نمی‌توان آن را فرو کاست و تقلیل داد به این و آن.

 

شرایط جهان هم دست کم برای توده‌ها  بهتر از شرایط حجاز نیست. امپراطوری بزرگ روم به کمک فئودال‌های ظالم و قدرت طلب و با همکاری و کسب مشروعیت کلیسا  اجازه رشد و توسعه برای جامعه اروپایی نمی‌دهد و به حفظ حالت موجود تلاش می‌کند. 

 

اوضاع در ایران نیز همسان و همگون با اروپا و حجاز  پیش می‌رود.  یعنی حکومت، مشغول حیف و میل و خوش گذرانی خود است و کوچک‌ترین توجهی به وضع مردم نمی‌شود.  توده‌ها از وضع نابسامان جامعه، از فساد، ظلم و تبعیض طبقه‌ای نابود کننده به سطوح آمده و شاید منتظر منجی نجات بخش است. استدلال دکتر شریعتی در این زمینه کاملاً بجا و منطقی بنظر می‌رسد. که لشکر اسلام در جنگ با ایران با مردم ایران طرف نیست، بلکه با حکومت طرف است. مردم از حکومت استبدادی ساسانیان بیزار است و از تبعیض و تضاد طبقاتی رنج می‌برد. این مردم با شنیدن شعار برابری و برادری در واقع گمشده‌شان را در اسلام پیدا می‌کنند. توده‌های ایرانی خودشان را آماده پذیرش اسلام کرده‌اند. اینست که امپراطوری قدرتمند ساسانیان  به سادگی توسط اعراب مسلمان از پا در می‌آید و ایران به این سادگی توسط لشکر اسلام تسخیر می‌گردد.

 

می‌بینیم که نهضت اسلامی حول محور اصل برادری و برابری شکل می‌گیرد، برای تحقق آرمان‌هایش جهاد می‌کند و به پیروزی می‌رسد. به سخن دیگر اصل برادری و برابری عامل وحدت و  اتحاد مسلمانان است. بعد از پیروزی‌های اولیه و گسترش اسلام اما، دیده می‌شودکه نه تنها این شعارها تحقق نمی‌یابد که به باد فراموشی سپرده می‌شود. به جایشان دوباره همان اندیشه‌های تبعیض آمیز و رابطه منفی مادام مادون با یک ترانسفورماسیون و تغیر چهره حاکم می‌شود. مطابق با اصلی که پیرامون نهضت و انقلاب در جامعه شناسی وجود دارد، نهضت‌ها و انقلاب‌ها انرژی‌یی را که در زمان انقلاب برای تغییر جامعه صرف می‌کند  و تلاش و جهدی که برای تحقق آرمان‌های مثبت از خود نشان می‌دهد، بعد از پیروزی؛ آن را  صرف حفظ حالت موجود به نفع خود و سرکوب نیروهای مخالف می‌کند. در اسلام هم این اتفاق افتاده است.  یعنی اسلام بعد از پیروزی‌های اولیه و به اصطلاح امروزی بعد از ماه عسل،‌ دچار سرنوشتی شد که انقلاب‌ها و نهضت‌های دیگر شده است. به این معنی که در جامعه اسلامی پسا پیروزی‌های اولیه، اصل برابری و برادری دیگر به کلی به خصوص از جانب حکام و خلفای اسلامی فراموش شده و به یک رؤیا مبدل گشت. علمای اسلام نیز جز تعداد اندکی به جای مسایل کلیدی اجتماعی مصروف احکام و مسایل فردی شدند. تبعیض که عامل اصلی نقض برابری و عدالت است در جامعه اسلامی به اشکال متنوع بروز کرد. یکی از بارزترین فرم‌های تبعیض در قالب ایده‌ی برتری نژادی و زبانی اعراب بر عجم ظاهر شد که  نهضت شعوبیه در برابر آن شکل گرفت.

 

با گذشت زمان اصل برابری و برادری که سبب کسب دست آوردها و افتخارات بزرگی برای مسلمانان شد، در جوامع اسلامی جایشان را به اصل برتری خواهی و تبعیض آ ن هم به شکل افراطی‌اش دادند.  بعد از آن دگردیسی  وشکل گیری اندیشه‌های برتری طلب و تبعیض آمیز افراطی درون دینی است که اسلام از یک طرف پارچه پارچه می‌شود و از طرف دیگر حکومت‌های اسلامی که شکل می‌گیرند، حکومت‌های مستبد و توتالیتر هستند. هر مذهبی خودش را برحق دانسته و ادعای راهروی درست پیامبر را پیدا می‌کند. این نگاه با گذشت هر روز افراطی‌تر و جزمی‌تر می‌شود تا اینکه مذاهب و فرق مختلف پیرو یک دین همدیگر را لعن و تکفیر می‌نمایند. حتی کار به جایی می‌رسد که گروه‌هایی در خشن‌ترین فرم و وحشی‌ترین حالت  مثل طالبان،‌ القاعده  و بدتر از آن دو، داعش امروز با یک خوانش من درآوردی حیوانی از اسلام ظهور می‌کنند و اعمال ضد انسانی‌شان را به نام دین توجیه می‌کنند. (می‌بینیم که تفاوت کار از کجاست تا به کجا)

 

برتری خواهی و باورهای تفوق خواهانه  فی نفسه مشکل ساز است. زیرا سبب تفرقه و گسست می‌شود.  رویکردی نیست که بشود از آن دفاع کرد و یا آن را تجویز نمود، بلکه یک رویکرد منفی که به جای مقصد به ترکستان منتهی می‌شود.  نه در قرآن بحث پیرامون شیعه و سنی و برتری یکی بر دیگری  شده و نه پیامبر به آن پرداخته است. اما سال‌هاست که ما شاهد نزاع‌ها و جنجال‌هایی میان شیعه و سنی هستیم که ناشی از برتر شمردن و حق بودن خود در برابر دیگری می‌شود.  اگر از دید شیعی بنگریم؛ خود علی می‌دید که حقش گرفته شده و می‌توانست شمشیر بکشد، اما این کار را نکرد. وقتی امام علی خودش برای جلوگیری از خون ریزی بین المسلمین از حقش می‌گذرد و سکوت می‌کند، ما کی هستیم که خون خواهی او را بکنیم؟  و چطور به خودمان اجازه می‌دهیم که همدیگر را لعن کنیم و کافر قلمداد نماییم؟  این  تبعیض  و نگاه برتری جویانه است که مسلمانان را تحریک و وسوسه می‌کند.

 

نظر متن قرآن در باب برتری یا تساوی انسان‌ها، کاملاً واضح و آشکار است. از منظر قرآن برتری گروهی و اجتماعی وجود ندارد. در فردیت اما، هر که با تقواتر است گرامی‌تر است. ما در متن مقدس نمی‌بینیم که اشخاص و یا یک گروه اجتماعی را بر اساس سلایق و علایق‌شان حتی اگر این سلایق و علایق مرتبط به خوانش از باورهای دینی  باشد برتر بشمارد. (البته اگر آیات را بدون قرینه برنگزینیم) بلکه بر عکس صریحاً می‌گوید معیار برتری انسان‌ها تقوا است. پس وجود نگاه برتری خواهانه در میان مسلمانان  یک امر منفی و من درآوردی است که باید از میان برداشته شود. مسلمانان اگر می‌خواهند به اتحاد و اتفاق برسند که آرزوی دیرینه‌شان است، می‌بایست این واقعیت آشکار را پذیرفته و درصدد تحقق آن برآیند.  یعنی احیای اصول برابری و برادری و تأمین عدالت اجتماعی یک بار دیگر می‌تواند اتحاد بین المسلمین را زنده کند، نه فقه و احکام.  این دو کارکردهای خودش را در حوضه مربوطه‌اش دارد.