جامعه شناسی به عنوان یک رشته نو ظهور در حوزه علوم انسانی، در عصر صنعتی شدن و گام برداشتن کشورهای اروپایی به سوی مدرنیته در این قاره پدیدآمد. گذار از سنت به مدرنیته که شامل شیوه‌های جدید زندگی، بریدن از ارزش‌های کهن، اقتصاد نو ظهور مبتنی بر صنعت و کمرنگ شدن نقش اقتصاد کشاورزی، تغییرات در نظام‌های سیاسی، توسعه روز افزون علم و دانش، توسعه شهرنشینی، دور شدن مردم از ارزش‌های دینی و بی اعتبار شدن نهادهای اعتقادی چون کلیسا بود، در عین حال مشکلات فراوان اجتماعی، اقتصادی، فرهنگی و روانی را به همراه آورد.

 

درآستانه صنعتی شدن و هجوم سیل آسای مردم به طرف شهرها پیامدهای اجتماعی اسفناکی را به دنبال داشت. جامعه عملاً به دو قطب سرمایه دار و کارگر تقسیم شده بود که سرمایه‌داران و صاحبان  شرکت‌ها به گونه غیر انسانی از این کارگران در بدل پرداخت دستمزد اندک از نیروی کار این کارگران بهره‌کشی کرده و به ثروت خود می‌افزودند. مهاجرت بی رویه روستاییان به شهرها، معضل بزرگی دیگری بود که در این زمان به وقوع پیوست و به یک بارگی نفوس شهرها افزایش چشم گیری یافت و چند برابر شد و این روند همچنان ادامه داشت، این در حالی بود که شهرها نه گنجایش جمعیت تازه وارد را داشت و نه هم خدمات شهری مناسب را برای این مردم فراهم کرده می‌توانست.

 

در نتیجه زندگی مردم در شهرها به شدت نامناسب، غیراستاندارد و فاقد سهولت‌های اولیه زندگی بودند. غلبه فردگرایی بر جمع گرایی، دور شدن از ارزش‌های دینی و فایق آمدن ارزش‌های دنیوی و سنجش‌گرایانه بر جهان‌بینی ماورایی تبعات اجتماعی مثبت و منفی را به دنبال داشت. پیامدهای منفی ناشی از این روند، مشکلات روانی، خودکشی، افزایش طلاق و غیره بودند که نیاز به تحقیق و پژوهش‌های علمی داشتند.

 

به دنبال این تحولات در کنار سایر علوم انسانی، جامعه‌شناسی به عنوان رشته‌ای که بتواند چنین مشکلاتی را به صورت همه جانبه تبیین و تحلیل کند به وجود آمد. اگوست کنت، امیل دورکیم، ماکس وبر، کارل مارکس و دیگران از نخستین متفکرانی بودند که از آنها در تاریخ اندیشه‌های جامعه شناسی به عنوان پایه گذاران این رشته نام برده شده و در ذیل جامعه شناسان کلاسیک دسته بندی می‌شوند.

 

این‌ها دست به مطالعات و تحقیقات میدانی و کتابخانه‌ای گسترده زدند و هرکدام با روش‌ها و میتولوژی‌های متفاوت تغییرات و تحولات جوامع‌شان را بررسی، نقاط قوت و ضعف را شناسایی و راه حل‌هایی را برای بر طرف کردن عوارض منفی ناشی از صنعتی شدن پیشنهاد کردند. اندیشه‌های این متفکران اجتماعی، بنیان‌های محکم و استواری را تشکیل دادند که بعدها مکاتب و دیدگاه‌های متفاوتی که در بخش‌های توسعه و اقتصاد، مسایل اجتماعی و فرهنگی شکل گرفتند، ازآن سود بردند و نیز نظریات مرتبط به توسعه را در ابعاد مختلف‌شان گسترش دادند. اندیشه کلاسیک جامعه شناسی از سه ویژگی مهم برخوردار است:

 

یکم، کل گرایی و نظریه پردازی در سطح کلان: بیشتر نظریات این دوره از جامعه شناسان مبتنی بر رهیافت کلی و در سطوح کلان جامعه است که جوامع در مجموع در مسیرتاریخی خود از زندگی کشاورزی و ساده به سوی صنعتی و پیچیده شدن پیموده است و هر جامعه‌ای که به مدرنیته دست یافته به نحوی این مسیر تکامل تک خطی را پشت سرگذاشته است. در این مسیر با گذشت زمان نهادهای سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی پیچیده‌تر می‌شود، شیوه‌های زندگی مبتنی برکشاورزی در روستاها به تدریج با شیوه‌های مدرن و مبتنی بر صنعت در شهرها تعویض می‌شود. نگرش‌ها، اعتقادات و جهان بینی‌ها از مابعدالطبیعه گرایی به پوزیتویسم تغییر یافته و فردگرایی بر جمع گرایی غلبه می‌یابد.

 

دوم، تیپ گرایی و تقسیم بندی دو وجهی جوامع: اکثر جامعه شناسان کلاسیک با یک تقسیم بندی دو وجهی جوامع را بررسی کرده است. تقسیم بندی دو وجهی‌ای که در مجموع نشان دهنده‌ی جوامع پیشامدرن و پسامدرن است. البته این نوع بررسی بیشتر با توجه به شرایط اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی اروپای تازه صنعتی شده صورت گرفته است که با انتقادات و پرسش‌های زیادی در مورد تعمیم آن در کل جوامع روبرو است. با وجود انتقاداتی که بر این رویکرد وارد است، کمک‌های شایانی را برای فهم و تفکیک جوامع مدرن و غیرمدرن کرده و عوامل و زمینه‌هایی که سبب گذار جوامع از سنت به مدرنیته شده را به خوبی توضیح داده است.

 

اگوست کنت سه مرحله را در پیشرفت جوامع از گذشته تا کنون شناسایی کرده است، مرحله اول ربانی یا عرفانی است که خاستگاه ارزش‌ها، باورها و جهان بینی‌ها آسمانی، غیبی و غیر قابل دسترس است. ملاک تمام کنش‌های افراد جامعه نیروی ما فوق انسان و خدا دانسته می‌شود. این نوع جامعه ابتدایی، طبیعی و غیرعقلانی است. مرحله دوم، به نظرکنت متافزیکی است که خصیصه اصلی آن این است که عقل و فلسفه در آن حاکم است و تمام مسایل زندگی توجیه عقلانی می‌شود، اما استفاده از مشاهده و آزمایش در آن هنوز عام نشده است، مرحله سوم مرحله اثباتی است که بارزترین خصیصه آن دنیا گرایی، پرهیز از  ماوراءگرایی و مبتنی بر مشاهد وآزمایش است. جوامع در مرحله اثباتی به صنعت و تکنولوژی دست پیدا می‌کند و منبع تمام ارزش‌های زندگی خود انسان دانسته می‌شود، زیرا دید انسان نسبت به جهان در این مرحله زمینی و قابل دسترس بوده و انسان بر سرنوشت خود مسلط می‌شود.

 

دورکیم، جامعه را با توجه به نوعیت همبستگی افراد آن به جامعه به مکانیکی و ارگانیکی تقسیم بندی کرده است که همسبتگی مکانیکی در جوامع ابتدایی و همبستگی ارگانیکی در جوامع مدرن حاکم است.

 

هربرت اسپنسر جامعه را به دو بخش نظامی و صنعتی، مارکس به بورژوا و پرولتاریا، فردیناند تونس به گمین شافت و گزل شافت، ماکس وبر به جماعت و انجمن تقسیم کرده است که در مجموع یکی دلالت به سادگی، ابتدایی و سنتی بودن می‌کند و دیگری دلالت بر، پیچیدگی، مدرن و صنعتی بودن جوامع دارد.

 

سوم، بدبینی نسبت به آینده: جامعه شناسان کلاسیک با توجه به یافته‌های‌شان نسبت به آینده صنعتی شدن جوامع و پیامدهای ناشی ازآن هشدار داده‌اند. اکثر این اندیشمندان به نحوی نسبت به آینده بدبین‌اند. دورکیم، در تحقیق خود در مورد خودکشی به این نتیجه رسید که صنعتی شدن، احساس تنهایی، فردگرایی بیش از حد، بریدن ازآرمان‌های جمعی را به همراه می‌آورد و بدین سبب وی دریافت که خودکشی در بین پروتستان‌ها که تمایل و همسبتگی کمتری نسبت جامعه و ارزش‌های جمعی دارند، نسبت به کاتولیک‌ها که همبستگی بیشتر نسبت به ارزش‌های جمعی دارند بیشتر است. ماکس وبر از  قفس آهنینی که به واسطه مدرنیسم و صنعتی شدن به وجود آمده و در آینده تشدید خواهد شد، خبرداد. مارکس از خودبیگانگی را مهمترین دغدغه‌ی عصرش عنوان کرد که آدم‌ها به گونه بی رحمانه در شرکت‌های تولیدی غول آسا تبدیل به پیچ مهره‌ای می‌شود که فقط به درد تولید کالا برای صاحبان شرکت‌ها می‌خورد و بس.

 

بنابراین، از نظرجامعه شناسان کلاسیک، برای گذار جوامع از حالت سنتی به مدرنیته، تغییر رویکرد و جهان بینی جامعه از حالت ربانی به اثباتی یا قطع رابطه با آسمان و مابعدالطبعه و رونق تجربه‌گرایی، گسترش علوم تجربی و به حاشیه راندن علوم دینی و غیرکاربردی که کنت مطرح کرده، به وجود آمدن تقسیم کار اجتماعی، ازدیاد جمعیت، فردگرایی و استقلال فردی... که دورکیم به آن تأکید کرده، دگرگونی فرهنگی و دینی و چیرگی عقلانیت در نهادهای اجتماعی که ماکس وبر برآن پافشاری کرده و نیز تضاد طبقاتی و رشد سرمایه‌داری و خروج از فئودالیسم، رونق گرفتن اقتصاد بازار رقابتی، تولیدی و انباشتی که مارکس به آن اشاره کرده است، از عوامل مهم دست یافتن جوامع به توسعه بوده است. بر علاوه این نکته که آن‌ها نسبت به پیامدهای اجتماعی و فرهنگی ناگواری که مدرنیته درآینده در پی خواهدآورد، بدبین بودند و راه حل‌هایی را برای بر طرف کردن این نوع خطرات مانند مارکس که سوسیالیسم و کمونیسم را به جای کاپیتالیسم پیشنهاد کرد. ساخته و پرداخته کردند که تاحدودی زیادی جامعه شناسان نسل بعد به آن توجه نموده و برای کاهش این عوارض با جدیت بیشتر کار کردند، با وجود این مدرنیسم با نارسایی‌های زیادی روبروست. اما برای کشورهایی که هنوز مدرنیته را تجربه نکرده‌اند، معضل نه پیامدهای منفی ناشی ازآن که چگونی دست یافتن به خود مدرنیسم و صنعتی شدن است. برای این که کشورهایی مثل افغانستان از جامعه کشاورزی به یک جامعه صنعتی متحول شود، باید تحقیقات و تجارب این اندیشمندان به گونه جدی مورد مطالعه قرارگیرد. بیشتر کارهای جامعه شناسان کلاسیک بر تجربه، آزمایش و مشاهده استوار بودند، بدین لحاظ با واقعیت‌های جامعه تا حد زیادی نزدیک بودند و نتایج کارشان نیز قرین به حقیقت‌های عینی بودند که جامعه عملاً درگیرآن بود. این تحقیقات تا امروز الهام بخش کارجامعه شناسان، برنامه ریزان اجتماعی و سایر رشته‌های علوم انسانی باقی مانده‌اند. جامعه افغانستان در مجموع یک جامعه ناشناخته و تحقیق ناشده است، که بیش از همه نیاز به متفکران و اندیشمندانی همچون دورکیم، وبر و دیگران دارند تا با تحقیقات علمی‌شان بتوانند جامعه‌شان را بشناسند، علل عدم توسعه نیافتگی، گیر ماندن در چنبره یک سنت ناکارا را دریابند و با توجه به شرایط فرهنگی، اجتماعی و تاریخی راه‌های رسیدن به توسعه را نشان دهند تا افغانستان نیز به رؤیای توسعه و پیشرفت دست یابد.