جنایت‌های بیش از اندازه و توحشی بی مانند از نوع موجوداتی که حقیقتاً کم کم به انسان بودنشان می‌توان شک کرد زندگی آرام و مرفه را از فکر و خیال خیل عظیمی از مردم دنیا خصوصاً مردم مظلوم و ستمدیده افغانستان دور کرده است.

 

قتل و انتحار و کشتار و سربریدن به نام‌های مختلف توسط گروه‌های افراطی و بنیادگرایان - چه با اراده و درک و اختیار خودشان و چه به مثابه عروسک کوکی در دست دیگران - خواب آرام را به چشمان مردم حرام ساخته است. خصوصاً اینکه سالیان سال هست که این «ددمنشی و توحش» از مردم مظلوم و غریب افغانستان قربانی می‌گیرد و بیشتر متأسفانه به پروژه‌ای بسیار سود آور تبدیل شده است.

 

استراتژیست‌های جهان که مدیریت دنیا را برعهده دارند از این سناریوی کذایی به بهترین وجه سود می برند و خواسته هایشان را از جهات گوناگون بر مردم دنیا تحمیل می نمایند.

 

متاسفانه در این میان «گروه تندرو و ترویست طالبان» در افغانستان سالهاست که به اشاره بیگانگان از کشته های مردم پشته می سازند و به ابزاری برای «سرکوب و ترس و ارعاب »مردم بدل گشته اند.

 

قدرتهای جهانی در راس آن ایالات متحده آمریکا برای مبارزه با تروریسم جهانی به افغانستان لشکر کشید و سرانجام بعد از چهارده سال ناکامی فاحش در عرصه مبارزه با تروریسم کاروان و قافله خویش را حرکت داده و عزم خویش را برای ترک کشور جزم کرده اند. اما از انهمه دنیای سرخ و سفید شان امروز جز تلی از خاکستر و دود و وحشت و خونریزی و قتل چیزی قابل وصفی مشاهده نمی گردد.  در اینکه واقعا رویکرد قدرتهای بزرگ در مبارزه با تروریسم چقدر واقعی و صادقانه هست من دیگر شک کرده ام و با دیده شک و تردید به این قضیه می بینم. قدرتمند شدن طالبان و بازیهای پشت پرده سیاست در افغانستان و تقویت غیرمستقیم گروه های هراس افکن و تروریست در جغرافیای وسیعی از کشورهای اسلامی به وضوح می تواند پرسش های زیادی را در ذهن مردم و اهل خرد ایجادکند. مصارف گزاف و قربانیان بی شماری که متاسفانه هنوز نتیجه مثبتی نداده است، اما آیا به راستی طالبان و دیگر گروه های افراطی چگونه ساخته می شوند و چگونه قدرت می گیرند؟ تجهیزات  و تسلیحات و منابع مالی خویش را چگونه تامین می کنند؟ مراکز اصلی فعالیت و پرورش این گروه ها در کجا هست؟

 

به نظر من همین سوالهای ساده و کوتاه می تواند که تمام داشته ها و شعارهای مبارزه با تروریسم را زیر سوال ببرد و باید نسبت به استراتژی و رویکرد مبارزه با تروریسم تجدید نظر عمیق و جدی صورت گیرد.

 

اما آنچه موضوع بحث در این نوشته است اینکه با در نظرداشت مسامحه و سیاست های نرم و ملایم دولت افغانستان در طول سالیان گذشته حکومت گذشته (ملا کرزی) و حکومت فعلی (ملا غنی) با گروه تروریستی طالبان و دیگر نحله های این گروه که کمر به ویرانی و بربادی افغانستان بسته اند و هر روز از مردم مظلوم و بیگناه این سرزمین قربانی می گیرند باید دلایل موجه و قابل لمسی برای حکومت های افغانستان وجود داشته باشد که اینگونه در برابر خشونت و وحشت و ترور سرتعظیم فرود آورده و در برابر گروههای افراطی و بنیادگراها به کرنش می پردازند.

 

برای فهمیدن این سیاست کرنش و تضرع دولت افغانستان باید ابتدا نسبت به شناسایی ماهیت اصلی طالبان اقدام کرد و سپس خود بخود نتیجه واضح و آشکار می شود. به عبارت دیگر جواب این سوال فقط در پیدا کردن ماهیت اصلی گروه طالبان هست. با حس احترام به تمام انسانهای آزاد و آزاد اندیش این سرزمین و این آب و خاک و با در نظرداشت گراف بالای خشونت در جغرافیایی خاص از کشور و همچنین تحلیل داده ها و آمار و ارقام ترورهای انجام شده در شرق و جنوب کشور که عموما محل سکونت برادران پشتون هست می توان نتیجه گرفت که اکثر طالبان و نیروهای سنتی وابسته به این گروه - برادران ناراضی آقای کرزی و مخالفین سیاسی رییس جمهور غنی -  را  عموما پشتون ها تشکیل می‌دهند. با نگاهی بسیار ساده به تاریخ حکومت های پشتون در افغانستان می توان به آسانی متوجه معادله ناامنی در افغانستان گردید و به ریشه های ان پی برد. هرچند جریان عقیم و ناکارای وحدت ملی در کشوری مانند افغانستان و همچنین چاشنی ترس از ترور و انتحاری شدن همگان را واداشته است که گپ ها و سخنانشان را در لفافه بیان دارند اما به نظر من دیگر نمی توان از لفافه سخن گفت و باید صورت مساله را برای رسیدن به یک جواب منطقی و معقول و مناسب به نحوی عمیق مورد بررسی و تجزیه و تحلیل قرار داد.  با احترام به تمام انسانهای زحمت کش و رنجدیده کشوری مظلوم افغانستان باید به واقعیتی تلخ اعتراف کرد و آن اینکه متاسفانه برادران پشتون در حکمروایی و اداره این جغرافیا زخمهای عمیقی را به پیکر این آب و خاک وارد کردند. زخمهایی که شاید سالهای سال آنهم در فضایی آرام و امن و کار فوق العاده نمی توان برای آن زخمها مرهم گذاشت. خشونت بی حد و حصر ایشان در اداره کشور و سرکوب های مخالفین و مردم و رعایا روی تاریخ را سیاه کرده است. به طور نمونه می توان از سرکوب و قتل و کشتار عبدالرحمن خان پادشاه افغانستان نام برد که در برابر مردم افغانستان مرتکب شد و در تاریخ چهر ه ای سیاه را از خود به جای گذاشت. امیر عبدالرحمن خان با قتل عام 62٪ مردم هزاره دروان ننگینی را بنام خویش ثبت کرد. از زمان تاسیس امپراطوری ابدالی ها در افغانستان (1747) تا اکنون هیچ گونه رویکرد مدنی و خدمت و ساخت و ساز و آبادانی در این کشور دیده نشده است تمامی برنامه های به اصطلاح تجددگرایان امان الله خان و حتی سردار داوود خان نیز نمی تواند برای اینهمه سیاه روزی این سرزمین سرپوش بگذارد.

 

اما آن هزاره‌ها  شورشی یاد شد و به گیوتن عبدالرحمن خان سپرده شد، اما امروز برای گروه طالبان که عموماً پشتون هستند نه جنایت به حساب می‌آید و نه شورش خوانده می‌شود؛ نه گناه است و نه هم شایسته تکفیر. نه کسی جرأت  نکوهش دارد و نه هم عقوبتی برای آن وجود دارد نه قتل عام می‌شوند و نه برده بازار! نه هم «جرم» قملداد می‌گردد.

 

 در تاریخ کدام کشوری می توان یافت که قاتلین هزاران انسان و عوامل سیاهی و تباهی و دربدری این خاک بدون محاکمه و حتی بدون اینکه بار لفظی جرم را به دوش بکشند توسط عالی ترین مقام کشور «برادر و مخالف سیاسی» خوانده شده باشد؟

 

آیا در این سرزمین کسی معنای برادری و مخالف سیاسی بودن را می داند؟ آیا کسی هست که بتواند حداقل تعریفی از برادر و مخالف سیاسی بودن ارایه کند؟ با کدام منطق و با کدام اصل می توان اینهمه جرم و جنایت و توحش و قتل و کشتار و ترور و انتحار را تحت عنوان «مخالف سیاسی» توجیه کرد؟ کدام «برادری» در تاریخ دست خود را تا آستین در خون مردم بیگناه فرو برده است و آزادانه می کشد و چون زنگی مست که تیغ بدست دارد اربده کشان به هر سو می تازد و از کشته ها پشته می سازد؟

 چرا هزاره ها در دوران امیر عبدالرحمن خان «برادرو مخالف سیاسی» خوانده نشد؟ مگر گناه و جرم و جنایت هزاره ها در آن دوره تاریخی چقدر بود که 62 درصد مردمشان قتل عام گشت و ناموسشان به اسارت در آمد و بر فروش بردگان هزاره مالیات تعلق گرفت؟ آیا هزاره با ترور و انتحار و قتل و کشتار و سربریدن انسانهای بیگناه و چور و چپاول زندگی مردم خواب و خوراک را بر این سرزمین حرام کرده بودند؟ آیا هر روز هزارهای دروان عبدالرحمن خان از کشته ها پشته می ساختند؟

 

 بی گمان که جواب منفی هست و نمی توان ادعا کرد که هزاره ها در آن زمان مانند امروز طالبان عمل کرد داشته اند. اما چرا مورد خشم و غضب قرار گرفتند؟ اما طالبان با تمام خشونت و نونریزی و توحش شان می شوند «برادر و مخالف سیاسی » ؟؟؟

 

من می خواهم از تمام انسانهای آزاد و آزاد اندیش این سوال را بپرسم که اگر طالبان هزاره ها می بودند آیا باز هم برادر و مخالف سیاسی قلمداد می شدند؟

 

آیا بازهم مورد مهر و عطوفت و نوازش «طالبان نکتایی دار ارگ» قرار می گرفتند؟

 

اگر سزای به اصطلاح شورش گری و بغاوت در یک قلمرو مرگ و نیستی و نابودی و تجاوز به نوامیس و فروش در بازار و چوک های کشور هست چرا این گونه «سزا و مجازات» از طالبان برداشته شده است؟ اگر به باور شئوینست های قبلیه مردم هزاره بغاوت کرده بودن پس اینهمه جنایت طالبان و نحله های فکری این گروه افراطی چه به حساب می آید؟

 

مگر این طالبان کدام تافته جدا بافته هست که باید هر کاری که دلش می خواهد انجام دهد و حتی کسی پرسان کرده هم نتواند. طالبان نکتایی دار ارگ نیز در خفا و علنی زمینه هر گونه جنایت و توحش و خونریزی شان را فراهم می سازد و هر روز خانواده های این سرزمین سیاه پوش می شوند و در عزای عزیزانشان خون می گریند.

 

به باور من رابطه عمیق و تنگاتنگ و معناداری بین طالبان ارگ نشین و طالبان بیابانگرد و کوچی وجود دارد. زنجیری عمیقی که می تواند بسیاری از پشت پرده های بازی این سرزمین مافیایی را در این «عصر یخبندان خرد» آشکار سازد. حلقه های مفقود شده این پازل اربتاطی ظریف و عمیق با تبار و قبیله در این کشور دارد. بدون در نظرداشت این تاربافت عنکبوتی نمی توان برای پازل ناامنی در این کشور جوابی در خور و قناعت بخش ارایه نمود. تاربافتی که توسط عنکوبت های کور قبیله تشکیل گردیده است. این تاربافت سرانجام با حلقه از ارگ ریاست جمهوری افغانستان مناطق جنوب و شرق در این جغرافیا را به «مثلث برمودایی» مبدل ساخته است که انسان و همه ارزشهای انسانی را در درون خویش می

بلعد و فرو می برد و ویران می سازد.

 

اندیشه را راهی برای نفوذ در این جزیره برمودای انسانی نیست. اینجا هویت فقط در سایه خشونت معنا می یابد و انسانیت تفسیر کوری است از کتابی «جهل» که «جغدان درباری» با خون انسانها نوشته اند. زمستان در بیداد و هیوای سرد این مسلخ خانه غریب رنگ باخته است و هردم نعره مستانه کفتاران لزره بر اندام می اندازد. صدایی جز انفجار دراین برهوت شنیده نمی شود و فریادی از عدالت یعنی همان سیخ گداخته شده در «فرج» عبدالخالق هزاره. هبوط انسانی دقیقا همین جا مصداق عینی دارد و قلمروی که جهل برای خویش تعریف و تفسیر کرده است. نمی دانم به قیمت خوردن کدامین دانه گندم امروز مستحق سکونت در این کویر خشک و بی آب و علف گشته ایم و اینبار کدام «حوا» ظهور خواهد کرد تا گناهی ناکرده را در این مسلخ به پای خویش ثبت سازد تا از عذاب جغدان رهایی یابیم؟ کدامین درخت بار ملامت و رانده شدن انسانیت را به این برهوت و صحرای خشک انسانی به دوش می کشد و در نهایت چگونه می توان راهی برای توبه یافت تا زا شر شوم مثلث برمودای جهل و فریب و تزویر و خشونت و دو رویی رهایی یافت؟