❖̀ اگر قرار باشد استثنای حقیقی برسازنده‌ افغانستان را پیدا کنیم، این استثنای برسازنده هزاره است. افغانستان با کسر و حذف هزاره‌ها شکل گرفت، نه با تعیین مرز سیاسی؛ چرا که مسئله دیورند هنوز حل نشده باقی مانده است و ناسیونالیست‌های افغانی ادعای فراتر از دیورند دارند. انسان هزاره اما نه تنها در درونِ مرزهای افغانستان بیگانه، بلکه امر قوام‌بخش و دشمن درونی است که اسطوره‌ی افغانستان با آن خود را سر پا نگه می‌دارد و از فروپاشی نجات می‌دهد.



❖̀ در صورتي كه عدالت را برابری و فراخواندن امر مزيد/ زايد به درون قاعده بدانیم، در این صورت دادخواهی از انسان هزاره- این امر زاید تاریخ- رسالت هر شهروند این کشور است. این بدان معنا نیست که قربانی ‌بودﻩگی خاص هزاره‌هاست. در ساختار حذفی ستم قاعده است و در همه‌جا وجود دارد. ﺍﻣﺎ هزاره‌ به عنوان یک کاراکتر خاص موضوع ستم تاریخی است. شاید خطا نباشد اگر بحران کنونی را «هزاره‌شدن کل وضعیت» بدانیم. در حال حاضر، قطع نظر از پیوندهای تباری، هر شهروند ساکن در افغانستان به نحوی هزاره است و مرگ و اسارت و مهاجرت اجباری او را تهدید می‌کند. ساختار سیاسی حذفی که خود را بر اساس حذف اکثریت شهروندانش تعریف می‌کند، از بنیاد پارادوکسیکال است و فرجامی جز همگانی‌ شدن حذف و در نتیجه نابودی و فروپاشی کل نظام سیاسی ندارد.



❖̀ راه حل بیرون‌ٰرفت از این بحران نیز آوردن فروماندگان و محذوفان سیاسی به درون جامعه و جذب آن‌ها در ساختار قدرت سیاسی است. هرچه امر بیرون‌مانده‌ی فراخوانده‌شده، استثنایی‌تر و حاشیه‌اﯼتر باشد، راه حل اساسی‌تر است و ما را به ریشه‌های بحران نزدیک‌تر می‌کند. از این منظر «شورای سراسری هزاره‌های اهل سنت» گام بزرگی در راه تامین عدالت و برابری در ساختار سیاسی‌- اجتماعی است که ستم و حذف اجتماعی را امر عادی می‌شمارد. از آن‌جا که هزاره‌ی سنی استثنای مضاعف و همزمان شکافی در قلب قومیت و مذهب است، میزان همراهی و همدلی ما با خواست انسانی و مدنی هزاره‌ی سنی، نشان‌گر و فاداری ما به عدالت و برابری نیز هست.



❖̀ بیرون شدن از دخمه‌ی حذف، در گام اول، رسالت خود هزاره‌های سنی است. جامعه‌ی مبتنی بر کسر و خلق مازاد، در برابر این حرکت حساس است و ذهنیتِ اجتماعی که مشخصه‌ی بارز آن توهم توطئه است، از آن می‌ترسد و تلاش می‌کند مازادهراسی خود را به زبان سیاسی ترجمه و آن را همگانی سازد. کسانی که به هر نحوعی داعیه‌دار این حق‌اند، برای احقاق حقوﻕشان، نیاز به تایید هیچ‌کسی ندارند. حقانیت این خواست انسانی و مردمی، موید خویش است. تعلیق این خواست به تایید هزاره‌های شیعه و انتظار استقبال پرشور از سوی آن‌ها و یا اقوام دیگر، به ضرر این خواست است. مگر دیگران انتخاب هویت شان را منوط به تایید هزاره‌های سنی کرده‌اند که هزاره‌های سنی، در انتخابات هویت شان نیاز به تایید داشته باشند؟ همان‌گونه که یک هزارﻩی اسماعیلی نیازی ندارد و نیازی نمی‌بیند که هزاره‌های دوازده‌امامی و یا مذاهب و اقوام دیگر، هزاره‌بودن و اسماعیلی‌بودن او را تایید کنند، هزاره‌های سنی نیز ضرورت و نیازی به تایید اقوام و مذاهب دیگر ندارند. نفس انتظار تایید از سوی دیگری، دعوای خواستِ هویت را نقض می‌کند و در برابر هویت‌خواهی قرار دارد. در ایدئال‌ترین صورت، دیگراﻥاند که تایید و تعیین می‌کنند که شما همزمان «هزاره و سنی‌مذهب» هستید. اما هر آن‌چه را دیگران بدهند، می‌توانند باز ستانند. در نتیجه راهکار اساسی آن خواهد بود که این خواست، به یک خواست درونی و خودجوش بدل گردد.


❖̀ این بدان معنا نیست که نژاد خالص به نام هزاره وجود دارد. تئوری نژاد خالص اکنون ارزشی فراتر از اسطوره‌ها و اوراد و جادو ندارد. هیچ نژاد خالصی در جهان یافت نمی‌شود. آدمیان در طول تاریخ به هم آمیخته‌اند، از هم دور افتاده‌اند، ترکیب‌های نو یافته‌اند و نه تنها از نظر اعتقادی، بلکه از نظر ساختار فیزیکی دگرگون شده‌اند. تئوری نژاد خالص، از نظر علمی نادرست و به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نیست. اما به دلیل قرار گرفتن افراد در شرایط محیطی و اجتماعی، همسانی‌های فرهنگی و فیزیکی پایداری در میان آن‌ها پدید می‌آیند که آن‌ها را از اجتماعات دیگر متمایز می‌کند. پدیده‌هایی چون قبیله، نژاد و قوم و مذهب اعتبار خود را از همین همسانی‌هایی می‌گیرند که امکان دارد در آغاز کاملا اتفاقی بوده باشد. فقط یک نژادپرست تمام‌عیار می‌تواند به نژاد ناب باور داشته باشد و بیولوژی را مبنای پندار و کردار رفتار خود قرار دارد.



❖̀ حتی اگر با رویکردها و سنجیدارهای مدرن هزاره را بررسی کنیم، نژاد نیست. هزاره «قوم» است؛ شبکه‌ی فرﻫﻨﮕﯽﺍﯼ که هسته‌هایی از عقاید و ساختارهای فیزیکی متفاوت را در بر می‌گیرد. ساختار اجتماعی هزاره قبیله‌ای و نژادی نیست، قومی و فرهنگی است. خطاست اگر قومیت این ساختار غیر شهری تقدیس گردد. اما قومیت هرچه باشد، یک مرحله پیش‌رفته‌تر از قبیله است. قوم هزاره، یگانه قوم افغانستان است که شمار قابل توجهی از سه مذهب حنفی، اسماعیلی و دوازده‌امامی را در خود جای داده است. هرچند در مذهب نور نجاتی نمی‌درخشد و «دیگر نمی‌توان به آیاتِ رسولان سرشکسته پناه برد»، این تکثر اعتقادی و فرهنگی اما بیش از آن‌که نشان ضعف و فقر فرهنگی هزاره‌ها باشد، نشان قوت فرهنگی آن‌هاست. تکثر فرهنگی به این میزان که جمعیتی قابل توجهی را در خود جای دهد، در جامعه‌ی افغانی یک استثناست و باید آن را ارج نهاد، همان‌گوﻧﻪ ﮐﻪ تکثر فرهنگی ولایت‌هایی چون بدخشان، پنجشیر، پروان، بغلان، بادغیس و دیگر ولایت‌هایی که جمعیت بزرگی از هزاره‌ها را در خود جای داده‌اند، استثنا‌اند و از نظر فرهنگی می‌توانند مبنای هم‌پذیری و زندگی مسالمت‌آمیز قرار گیرند.



❖̀ تکثر فرهنگی بنفسه نه تنها جذاب و زیبایی‌شناسانه است و ما را از ملال تکرار نجات می‌دهد، بلکه در رشد و غنای فرهنگی نیز موثر است. از آن‌جا که هر امر فریدی در ذات خود کثیر است و امر یگانه وجود خارجی ندارد، هراس از تکثر از نظر معرفت‌شناختی سقوط در دام اوهام است و از نظر اجتماعی و سیاسی به خشونت و فجایع می‌انجامد. بنابراین «شورای هزاره‌های اهل سنت» نباید برای ما ترسناک باشد، ﭼﺮﺍ که به غنای فرهنگی می‌انجامد. دامن‌زدن به ترس و هراس از این شورا به ضرر گروه‌های مدنیت‌گرا و البته به نفع گروه‌های متصلب و متحجر است. هم ترس هزاره‌های شیعه‌گرا از این شورا بی‌پایه است و هم سنی‌هایی که هزاره‌‌بودن را در شیعه‌بودن تقلیل می‌دهند. هزاره‌های سنی به همان میزان که با گسستن زنجیر این همان شیعه‌گروی جامعه هزاره را صورت نو می‌بخشد و ساحت نامرئی آن را محسوس و دیدپذیر می‌سازد، زنجیر این همان سنی‌گروی را پاره‌پاره، و هزاره را به عنوان ساحت درونی از یادرفته/ انکارشده‌ی آن معرفی می‌کند. این گسست، نه تنها تفرقه نیست، بلکه وحدت‌بخش است و میان مردم هزاره که تا هنوز در شیعه تقلیل داده شده‌اند و دیگر مردمان این سرزمین پیوند تاریخی و فرهنگی ایجاد می‌کند.



❖̀ خطر و چالشِ پیش رو، استحاله‌شدن هزاره‌های سنی در دل کل کاذبی به نام هزاره‌های شیعی است. همان‌گونه که استحاله‌ی این مردم در دل کل کاذبی به نام سنی رستگاری سیاسی و اجتماعی در پی نداشت، استحاله‌ی آن‌ها در چارچوب منافع شیعی ﻧﯿﺰ دست‌آوردی در پی ندارد. اگر هدف سیاسی این شورا را تامین حقوق استثنایی به نام هزاره‌ی سنی بدانیم، در این صورت محور اساسی کار آن‌ها نیز مشخصا تامین منافع هزاره‌های سنی خواهد بود. البته خطاست اگر منافع هزاره‌های سنی خارج از چارچوب منافع جمعی هزاره‌ها و منافع جمعی هزاره‌ها خارج از منافع اقوام دیگر تعریف گردد. چنین چیزی فاجعه‌ی مضاعف به‌بار می‌آورد، با این‌حال، انتزاعی‌سازی بیش از حد حق اجتماعی، به خودفریبی و محرومیت اجتماعی به ظاهر موجه منجر می‌گردد که به مراتب خطرناک‌تر است. هزاره‌های سنی، در عین حالی که اشتراکات با دیگر هزاره‌ها دارند، منافع سیاسی عینی و تعریف‌شده‌‌ای دارند که می‌توانند برای تامین آن‌ها با هزاره‌های شیعه و دیگر اقوام و مذاهب افغانستان وارد گفت‌وگو شوند. همان‌گونه که تامین منافع اهل تسنن به عنوان اهل تسنن تامین حقوق هزاره‌های اهل سنت را در پی نداشت، تامین حقوق هزاره به عنوان هزاره نیز لزوما تامین حقوق و منافع آن‌ها را در پی ندارد. آن‌ها دقیقا مانند هزاره‌های اسماعیلی، باید به عنوان یک گروه اجتماعی مستقل و البته در پیوند با هزاره‌ها و دیگر اقوام موجود در افغانستان، در عین حالی که حق سیاسی و اجتماعی شان را مطالبه می‌کنند، برای ساختن آینده‌ی بهتر برای کشور تلاش نمایند. یگانه دگرگونی که در سرنوشت آن‌ها رخ خواهد داد، گذار از تخیلاتِ انتزاعی و امکان زد و بندهای سیاسی و اجتماعی مستقل در راستای تثبیت و به‌دست‌آوردن حقوق عینی و واقعی شان است به گوﻧﻪﺍﯼ كه همزمان هزاره بودن و سني بودن نه شرم باشد و نه براي ديگران پرسش برانگيز.