سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
عبدالله اکبری
۱۳۸۹ يکشنبه ۳ اسد
22
نسخه مناسب چاپ
جاوید یکی از امیدهای جدی برای تحقق یافتن این آرزوها بود. این را که می گویم اغراق نیست، هر که جاوید جانانه را می شناخت می داند که راست می گویم. اما دردا که امید ما را در یای پنجشیر در خود فرو برد ! جاوید به تازگی برای تحصیل به امریکا رفته بود. پدرش مطمئن بود و می گفت جاوید می داند چه کار کند و به نظر خاطر جمع می رسید.
از کار برگشته بودم، ساعت یک بعد از نصف شب بود. خبر شدم مادر جاید فوت شده. خشک خشک شدم، آخر چرا؟! من که همین چند روزی پیش با او تلفنی صحبت کرده بودم... مرگ مادر جاوید را نمی دانم همان زود زود باور کردم اشکهایم ریخت تا پاسی از شب. فردایش حتی در بین اتوبوس در مسیر کارم جلو اشکهایم را گرفته نتوانستم تا جایی که مسافرین بی خیال لندن ازم پرسیدند: چیزی شده، کمک می خواهی؟ مدیر اسحاق زیرک (پدر جاوید) و شاه گل اکبری (مادر جاوید) از فراری های افشار بودند و من برای اولین بار بود آنها را می دیدم. آمده بودند در زادگاه شان ولسوالی جاغوری. آن زمان ها سه تا بچه بیشتر نداشتند. پرسیدم: آغی نام های بچه هایت را نگفتی. به طرف هر کدام شان جدا جدا اشاره کرد و گفت: جاوید، جواد و جاهد. گفتم: تمام نام ها نام خدا جیم دار است بعدی شان حتما مجاهد خواهد بود خندید و گفت: از دست شما مجاهدین همیطو فراری شدیم. راست می گفت. مجاهدین فراری شان داده بودند، خانه ی شان را در افشار به خاک یکسان کرده بودند. چندین بار خواستم با نوشتن چند سطر غم نبود مادر جاوید را کم کنم، هر بار اما پشیمان می شدم. در آخر تصمیم گرفتم ننویسم. زیرا کارت فقط روضه نویسی می شود. اما کی می دانستم اگر برای مادر جاوید ننویسی، جاوید نمی گذاردت. ایکاش می نوشتم تا جاوید هم می خواند و شاید اندکی تسلای خاطر بی قرار آن روزگارش می گشت.
مادر جاوید دواسازی خوانده بود. درهمان رشته لیسانس داشت. لیکن هیچگاه توفیق استفاده از مدرک تحصیلی خود را در جامعه ی سنتی ما پیدا نکرد. او فقط خانم خانه ماند. اما در تربیت بچه هایش لحظه ای درنگ و کوتاهی نکرد. در صفات او همین بس که او جاوید را تحویل جامعه اش داد. جاویدی که از او انتظار بسیاری می رفت. بسیارتر از آنچه فکرش را می کردی. گاهی من که سرنوشت پرابهام کشور فلک زده و مردمم چشمانم را تا دیرها حیران نگه می داشت در میان هزاران سوال بی پاسخ، پاسخی به نام جاوید می یافتم و نمی دانم چرا باراک حسین اوباما و احمد جاوید زیرک با هم یادم می آمدند ! اوباما با عبور از مرزهای تیره و تار تبعیض، اشک شوق را تا اندازه ی زیاد از چشمان سیاه پوستان سراسر جهان جاری ساخت. خودش هم خود را کنترل نتوانست، اشک هایش سرازیر شد. عبور اوباما مرا به تاریخ می برد، به گذشته های تلخ سیاه پوستان، به روزهایی که سیاه و سگ هر دو اجازه نداشتند در پارک ها داخل شوند، امروز بارک حسین اوبامای سیاه پوست سکاندار قدرت اول دنیاست. سیاهان اشک شوق و پیروزی شان را ریختند. دولت کنیا (زادگاه پدر اوباما) سه روز را تعطیل رسمی اعلان کرد مردم کنیا همه جشن گرفتند. از خودم می پرسیدم آیا کسی از مرزهای تنگ و تاریک کشور ما عبور خواهد کرد؟ آیا زمان جاری شدن اشک شوق از چشمان مردم ما فرا خواهد رسید؟ آیا ما برای جشن و سرور کارهای مان را روزی تعطیل خواهیم کرد؟ جاوید یکی از امیدهای جدی برای تحقق یافتن این آرزوها بود. این را که می گویم اغراق نیست، هر که جاوید جانانه را می شناخت می داند که راست می گویم. اما دردا که امید ما را در یای پنجشیر در خود فرو برد ! جاوید به تازگی برای تحصیل به امریکا رفته بود. پدرش مطمئن بود و می گفت جاوید می داند چه کار کند و به نظر خاطر جمع می رسید. لیکن مادرش بر عکس نگران بود. چند دفعه برایم گفت: شنیده ام همو ملکا خطرناک است. هر موقع با جاوید تماس داشتی بگو متوجه نماز و .... خود باشد. گفتم: باشد، لندن رفتم برایش زنگ می زنم، خاطرت جمع باشد. از لندن چند بار زنگ زدم وقتی خواستم به توصیه ی مادرش متوجه ی نماز و روزه ی جاوید باشم، دیدم جاوید نماز را بهتر از من هم می خواند و هم می داند. مامایش (مهدی اکبری) می گفت: جاوید نگو صوفی جاوید بگو، او حتی نماز جمعه اش هم قضا نمی شود. از آنجا دریافتم پدرش حق داشته نگران نباشد. سال 2006 کابل رفتم. جاوید چند روز پیش از من برگشته بود امریکا. از مادرش پرسیدم جاوید چطور بچه شده است؟ او حق داشت فخر کند. با ذوق زدگی تمام گفت: مامایشی جاوید یک دانه بچه شده است، دنبال هموطو یک دانه دختر می گردم، فلانی چطور است؟ گفتم: عالی است. گفت: به شرطی که جاوید موافقت کند. مادر جاوید به آرزوی داماد دیدن جاوید جانانه اش هرگز نرسید، جاوید بدون مادرش عروسی کرد، خدا می داند چقدر به جای خالی مادرش زل زد و شاید ده ها بار از ته دل آرزو کرد: ایکاش مادرش می بود تا به اولین فرزندش که داماد شده است نگاه می کرد. شنیدم جاوید بعد از عروسی بغضش را سر قبر مادرش ترقانده است.... مادر جان بلند شو من داماد شده ام. امروز روز عروسی جاوید توست. سخیداد هاتف از کسانی است که جاوید همیشه از او یاد می کرد و می گفت: یکی از دوستان تاثیرگذار بر او در زندگی اش بوده است. سخیداد هاتف چون قلم زدنش در همه کارهایش محتاط است. ایمیل های جاوید را پاک نکرده است. اما من بی احتیاط همان ایمیل های اندکی را هم که داشتم پاک کرده ام. لیکن از جاوید و بردباری های مادرش خاطره ی آموختنی بسیار دارم. چیز دیگری که همیش مرا آزار خواهد داد نام های مادر و پسر در دفترچه ی یادداشت تلفنم است: مادر جاوید پشاور ... مادر جاوید کابل ... جاوید امریکا ... دفترچه ی تلفن من دفتر جگرخونی است.
به هر حال تیر از کمان رفته است. خدا می داند به قول شریف سعیدی: آب دریای پنجشیر مرواریدش را کجا برده است. آنچه مسلم است آن تیزاب زود تر از آنچه فکر می کردیم حنای عید را از دستان ما ربود. جاوید همانگونه که در زندگی درمان خیلی از دردها بود، مرگش نوع دیگری از چاره و درمان دردهای دردمندان روزگار ماست. دو سه روز پیش چند تن از دوستان رفتیم خانه ی داود ناجی تا غم عزیز از دست رفته اش (هادی ناجی) را تسلیت بگوییم. ناجی ناراحت بود. لباس سیاه پوشیده بود. شاید فکر می کرد روزگارش هم سیاه شده است. آری! هر کس برادر بیست و یک ساله اش را از دست دهد، فکر می کند روزگارش سیاه شده است. ناجی را غم شریکی کردیم، دلداری دادیم. یکی از داروهای آرامبخش روحی یادآوری از جاودانگی جاوید بود. او را نمونه آوردیم تا شاید از سوزش داغ دل ناجی اندکی کم کند. کار دیگر از دست ما ساخته نبود و نیست. شاید دوستان در کابل با مرگ نا به هنگام هادی ناجی، پدر و برادران جاوید را دلداری دهند و با یادآوری غم گم گشتگی هادی زخم دل پدر جاوید را مرهم گذاری کنند. کوتاه سخن اینکه جاوید به جاودانگی پیوسته است. جای او در وزارت احیا و انکشاف دهات برای همیش خالی خواهد ماند. تلویزیون نگاه هم که هادی ناجی کارمندش بود در نگاه هایش او را دیگر ورانداز نخواهد کرد اما یک سوز باقی است و آن سوز نگاه های همیشه منتظر پدران و مادران غریبی هستند که با یک جهان خاطرات در انتظار بازگشت دلبندان شان اند. دلبندانی که هرگز باز نخواهند گشت. درمان اینگونه اندوه های بی پایان نیز چیزی جز صبر و پایداری نخواهد بود. آری ! ... چون صبر توان کرد که مقدور نمانده ست.