روایتِ از تاریک خانه‌های داعش؛ از زبان «خدابخش»

 

 

 

یکی از اسرای که در ماه حوت سال گذشته در مسیر شاه راه هرات و کابل در ولسوالی خاک افغان ولایت زابل اسیر شد چنین قصه میکرد: او،  یکی از اسرای که از ولسوالی لعل و سر جنگل ولایت غور نزد داعش بود حکایت اش را چنین بیان می کرد:

 

ایشان می گفت: "من در محله ای جبریل هرات بودم. از شرکت کابل پیما بلید گرفتم و از همان جایی که دیگر مسافران باید کابل می آمد ما را سوار موتر نکرد. بلکه در محله‌ی جبرئیل آمد و  ما سوار آن موتر شدیم و به مقصد کابل در حرکت بودیم. -یعنی نشان میدهد که کابل پیما نیز داشته بوده؟- . در منطقه ای که ما به دست داعش اسیر شدیم مردان نقاب پوش آمد و ما را از موتر پایین کردند. چشمان ما را بست و در یک خانه ای بدون پنجره ما را بردند. بعد، دست و پاهای ما را در زنجیر بستند و ما را پشت به همدیگر به طرف دیوار نشانده بود. اگر گردن ما کمی پایین می آمد ضرب و شتم می‌کردند که چرا خواب میروید، مگر اینجا جای خواب است؟" در آن خانه ای تاریک هر وقت ما را شنکجه میکرد بیشتر خود ما را توسط همدیگرِ ما مورد لد و کوب قرار میدادند. در روزهای اول که ما در اسرات داعش به سر میبردیم دولت حملاتی را راه اندازی کردند. در خانه ای که در آن زندانی بودیم دولت کوه های پشت آن خانه را گلوله باری میکرد. ولی، در خانه ای که ما بودیم هیچ گلوله ای اصابت نکرد. این خوب بود، چون داعشیان برای ما می گفتند اگر یک مرمی در این دیوار خانه اصابت کند ما گردن شما را می بُریم. خلاصه دیگر از جانب دولت کدام اقدامی صورت نگرفت. ما یک جمع زیادی بودیم. بعد از آن تبادله ای یک خانم چچنی تعداد از ما را آزاد کردند که من در جمع اسیران ماندم. ولی، بعد از آن دیگر هیچ اقدامی از سوی دولت صورت نگرفت.

 

ما، همیشه چشمان ما بسته بود. فقط در موقع نماز و قرآن خواندن، حق داشتیم چشمان ما را باز کنیم. اتاق ما همیشه تاریک بود. داعشیان همه خارجی بودند. چچنی، اوزبیک و پاکستانی بودند. همه ای آنها به زبان دیگر حرف میزدند. در بالای سر ما یک مدیر بود که آن هم بچه ای زیر سن و زبان پارسی را نیز بلد بو. هر هفته مدیر ما تبدیل می شد و یکی دیگر در جای آن می آمد که نیز باید زبان پارسی را میفهمید. هر مدیر که می آمد برنامه‌ی منحصر به خودش را داشت. از انواع شکنجه های که تصورش را بکنید در حق ما روا میداشتند. در بین ما اسیران یک «پیر مرد» بود که جایش در نزدیکی دروازه بود. هرکسی از داعشیان می آمد بالای گردن آن پیر مرد می نشست. خلاصه آن پیر مرد از اثر همان فشارهای که بالای او آمده بود؛ مرد. خلاصه روزهای یکی پی دیگری میگذشت امید زنده ماندن برای ما کمرنگ تر از روزهای گذشته میشدند. بعد از چندی در داخل همان حولی توسط خود ما قبر می کندند و حدود دوزاده قبر را درست کردیم. آن پیر مردی که مشهور به چوکی بود وقتی از دنیا رفت توسط خود ما در داخل همان قبرهای که درست کرده بودیم دفن کردیم. در این مدت زمان که در آن جا بودیم شاید چهار یا پنچ حولی ما را تبدیل کردند. حولی ها جالب بر این بود که یک خانه پشتون و یک خانه اوزبیک(داعشی‌ها) بودند. و ما را در دو گروپ تقسیم کرده بودند. و دیگر اینکه: خدا بخش می گفت به مدت دو ماه همین هفت نفر که چند روز پیش سر بریدن نیز با ما یکجا بودند. بعد از دو ماه، دیگر ما از آنها خبر نبوددیم. اما، بعد از آنکه آزاد شدیم طالبان ادعا میکرد که همان داعشیان که هفت نفر را در داخل اتاق سر بریده بود ما انتقام شان را گرفتیم. همه‌ی آن قاتلان را کشتیم و اجساد شان را داخل دریا انداختیم. اما، خدا بخش می گفت:"اجساد را کسی ندیده بود".

 

 

 

 

خوب، داعشیان، هر وقت می آمد چوب را به دست خود ما میدادند تا دیگری خود را شکنجه کنیم اگر ضربات به جان همدیگر را کمی آهسته میزدیم خود ما را به شدید ترین نوع آن لد و کوب می کردند. خلاصه قبر کنی تمام شد. یک روز یکی از دوستان ما را از بین ما جدا کرد و حمام داد و بعد قرآن را تلاوت کرد بعد از آن آورد در اتاق ما و گفت فرش های خود را جمع کنید. وقتی فرش ها را جمع کردیم و آن دوست ما را «سر برید». خدابخش می گفت:"او خونش بسیار کم بو. سرش را برید و به من داد که بگیر. من دستانم میلرزید! بعد از آن که جسد بدون سر را خاک کردیم سرش را به «دولت» روان کرد. همچنان خدا بخش ازعان میداشت که یکی از دوستان ما در بدل پول آزاد شد. خلاصه ایشان می گفت در بیست و چهار ساعت 5ساعت حق خواب داشتیم. در مواقع نماز به نوبت هر کدام ما امام جماعت می شدیم و در روز مجبور به این بودیم که روز سه «سوره قرآن» را حفظ کنیم. اگر کسی حفظ نمی توانست به شکل خیلی هم شدید مجازات می شد. خدابخش یکی از شکنجه های که  خیلی از آن خاطره ای بد داشت آویزان کردن آنها به سقف آتاق بود. همچنان خدابخش از یکی از دوستانش یاد کرد که هشتان هزار دالر یکی گرفت و دوازده لگ افغانی بار دیگر گرفت و در نهایت ایشان را کشت و جنازه اش را به چاه تشناب انداخت. اما، آن دیگری را در بدل 50 لگ افغانی آزاد کرد. خلاصه من بین آنها مشهور شده بودم. همیشه می آمد برایم می گفت چی کاره هستی در دولت. چون در رسانه ها بسیار از تو یاد میکنند و مادرت گریه میکند. به طوری تمسخر گریه های مادرم را تمثیل میکرد. در ماه مبارک رمضان ما را خیلی شکنجه  نمیکرد. در طول روز هم می توانستیم بخوابیم. خلاصه، فصل کار آمد. "یک روز یکی از داعشیان آمد و گفت کدام یکی از شما گِل-کاری را بدل استید؟ من گفتم: من می توانم". روز اول یک دروازه را گل کاری کردم و از کارم خوش شان آمد و بعد از آن برایم از نشستن در آن تاریک خانه‌  بهتر بود. خدابخش می گفت روزها کار میکردم. وقتی کار میکردم نان بهتر میداد و این باعث می شد برای زنده ماندن امید وار باشم. خلاصه روزها یکی پی دیگری می گذشت هر وقت و نا وقت می آمد و برای ما می گفت که دولت برای شما نیاز ندارد و ما در همان قبرهای که خود شما برای تان کنده اید گور میکنیم. نان چندان نمیداد فقط همان مقدار نان میداد که از گرسنه‌گی نمیریم. همیشه در همان تاریک خانه بودیم قرآن حفظ میکریم. این بود کار ما در اسرات داعش.

 

 چشمان ما بسته بود و نمیدانستیم بیرون چی خبر است. فقط خبر داشتیم که جنگ است. یک وقت چند تا طالب در تاریک خانه ای ما آمد و گفت چشمان تان را باز کنید. اما، ما نمیدانستیم واقعن وضعیت از چی قرار است. وقتی چشمان خود را با هزاران ترس و لرز باز کردیم دیدیم که اینها آن خارجی های که پیش از این بود نیستند. اینها به زبان پشتو حرف میزدند. و گفت ما طالبان هستیم و داعش را شکست دادیم. حالا شما را آزاد میکنیم. اما، ما چندان باور نداشتیم که واقعن آزاد می شویم یا کشته. از اینکه اینها افغانی بود یک امیدی برای رهای ما بود از طرف دیگر ما را از آنجا انتقال داد و به مکان دیگری آورد ولی ما هنوز باور نمیتوانستیم که وضعیت از چی قرار است. پس، آنها برای ما میگفت اگر باور ندارید از پنجره به داعشیان اسیر نگاه کنید. وقتی ما به آنها دیدم شناختیم که همانهای هستند که در شکنجه ای ما سهم داشتند. مردان و زنان شان همه اسیر بود مردان نقاب پوش در صف پشت سر و زنان و کودکانش در صف جلو قرار داشتند. در آن زمان طالبان خیلی هم مغرور بود و اصلن هراسی هم نداشتند که یکی از همان بچه های کوچک اسیر داعشیان آمده «ده شکه/ سلاح» را گرفت از آن طرف ما را زیر فیر قرار داد. در این میان که ما نمیدانیم چند نفر از طالبان و چند نفر از داعش کشته شد، خدا میداند. ولی، واقعیت این بود که دیگر گلوله های آن تفنگ تمام شد و داعش شکست خورد. حالا دیگر ما مطمین شدیم که داریم آزاد می شویم. بعد، از آن  طالبان ما را مهمان کرد و برای ما لباس تهیه کرد. حتی برای ما گروه گروه آمده تبریکی میداد. پس از آن، برای خانواده ای ما زنگ زد و تا در نهایت در جاغوری تسلیم دادند.

 

در ولسوالی جاغوری اول قرار بر این بود که ما را در هلکوپتر به کابل انتقال دهد. -آن هلکوپتر های که اجساد شهدا را در جاغوری آورده بود-. اما، خودم چندین  بار سوار شدم گفت جایی نیست پاین شدم. در نهایت برخی از دوستان ما را سوار کرد و در غزنی پیاده کرده بود. بعد از آن ما خود ما امدیم. یعنی همکاری دولت در همین حد بود.  خدابخش چیزهای زیادی از آن تاریک خانه می‌گفت اما، من در اینجا به این  حد بسنده میکنم و در یک یادداشت دیگر به شکل گزارشی و مستند سازی شده سخنان خدا بخش را از اول کار تا انتهای که در آخر برچی به خانه اش آمد می‌نویسم و یک چیز خواندنی خواهد بود.