اشک حسرت و اشک شوق من به پای انقلاب تبسم

 

 

 

 

 

طفیل چشم من نم آفریدند

می دانستم که روز تاریخی است و از این رو هرچه تلاش کردم که تکت هواپیما بگیرم و صبح روز بعد خودم را به کابل برسانم میسر نشد. زمان کوتاه و فاصله زیاد بود. بسیار کسان بودند که می خواستند در آن روز تاریخی همقدم با عزیزان شان به خیابان ها بریزند. نبودن در وطن از دست دادن شانس ها نیز است. من از دور و بسیار گریستم. گریستم از غم و خوشی. کار دیگری نمی توانستم در آن لحظه‌ی حساس

 

تماشا می کنم جان دادن تن پاره هایم را

بلاخره آن روز تاریخی اتفاق افتاد و من تماشاگر لحظه به لحظه حضور مردم از طریق رسانه ها بودم. انقلاب تبسم به وقوع پیوست و مسیر نوی برای آینده روشن وطن پیدا شد. مسیر یکه پیمودن آن دشوار و لی ناممکن نیست. برای اولین بار بود که پشتون ها گفتند ما هزاره استیم، هزاره ها گفتند ما پشتونیم، شاعران تاجیک شعر سرودند و در شعر خویشتن را هزاره خواندند، همینگونه ازبیک ها و سیگ ها و هندوها و همه همه یک بارگی به یک چیز رسیدند به "جان آدمیت". آنان همه از نقش های دیوار ارگ گذشتند و رسیدند به جان آدمیت و این گونه است که آن روز سخت شیرین شد چرا که تن آدمی شریف است به جان آدمیت. مسیر واقعی امنیت و سعادت و ترقی افغانستان همین مسیر است. مسیر جان آدمیت

 

صدا صداست که می ماند دلیل حنجره بستن چیست؟

حضور پر شکوه زنان به بهار بی مانند شباهت داشت. من به دو بانو به دقت گوش کردم. اولی زن کهن سال هزاره بود که با لهجه صاف و نابش از ته دل و از عمق جان سخن می گفت و خطاب به اشرف غنی می گفت: او بی غیرت، او بی ننگ، کارد را ده دیست طالبو میدی که زن و دختر ره از پشت سر حلال کنه؟ دومین سخن از یک دختر نه ساله بود. او در حد یک نخبه میان سال سخن گفت. گفت: من هزاره نیستم من انسان استم و آنان که گلوی شان بریده شده اند انسان اند. او رهبران بی پشتوانه ملت را پا در خواند. او گفت فواره هرچه بلند تر بپرد محکم تر به زمین می خورد چون تکیه گاه ندارد. او گفت فواره باید به دریا متوسل باشد تا مانا و جاویدان باشد. سخنان این دختر کوچک، خورشید درخشانی را در دور دست نشانم داد. خورشیدی که ابرهای سیاه راه را برای تشعشعش بسته است.

بانوان با شکوه افغانستان حضور بی نظیر داشتند. آنان ساعت ها پیکرپاک شهیدان را برشانه کشیدند و با پاهای پر از آبله و حلق تشنه از گلوی تبسم فریاد کشیدند و تا نیمه شب دوش به دوش مردان ایستادند. درود بر شما خواهران و مادران دانای سر زمین من.

 

هر که در قصر فرو رفت نمازش قصر است!

انقلاب تبسم هم ارگ را لرزاند و هم سرهای خالی رهبرانی را که تاریخ مصرف شان گذشته است. ظاهرا ارگ نشینان با طرفندهای شیطانی آن توفان مخملی را خاموش کردند اما اینقدر معلوم شد که آن جماعت و آن شعارها در واقع سر کوه یخی بود که تنه اش زیر دریای آلوده حکومت است. آن تنه در تکانی دیگر بالاتر خواهد آمد.

 

از مهر چه گفتم من و از کینه چه گفتی!

اشرف غنی آدم نژادپرست و محدود نگر است. تمام دور و اطرافش را قبیله اش گرفته است. در ملاقات نمایندگان انقلاب تبسم با ارگ نشینان آقای فصیحی گفت: از درِ ارگ تا اتاق شما هرچه دیدم از قبیله ی تو بود. یک نفر تاجیک و یا هزاره نبود. پاسخ غنی هم این بود که صد و شصت نفر هزاره در ارگ کار می کند. اول این که این صد و شصت نفر را باید با آمار کلی کارمندان ارگ مقایسه کرد که احتمالا چند هزار نفر باید باشند و دوم این که این صد و شصت نفر در کدام پست ها کار می کنند؟ در پست آشپزی و نظافت یا صندلی های نرم دسته دار که غالبا زیر باسن نزدیکان وی است. غنی در تقسیم ثروت و سرمایه ملی نیز تبعیضات ناروایی را روا داشته است. او برای جذب رای هزاره ها شعار می داد که " زندان هزاره جات باید شکسته شود" "حصر هزاره جات باید شکسته شود" این سخن پرده از واقعیت تلخی بر می داشت که متاسفانه به سکوت گذاشته شد. واقعیت تلخ این است که هزاره ها بعد از کشتار شصت و دو در صدی و نسل کشی شان تا امروز در زندان و حصر قرار گرفته اند. پانزده سال است که حکومت دموکراتیک و مدرن که بر مبنای حقوق شهروندی و رای مردم مشروعیت می گیرد، بر سر قدرت است. در این پانزده سال همان خرک همان درک بوده است. پانزده سال است که وعده می دهند جاغوری را ولایت می سازیم و لی نمی سازند. پانزده سال است، پانزده بار سرک های قندهار قیر کاری و دوباره خراب می شود اما پانزده متر سرک در جاغوری قیرکاری نمی شود. پانزده سال است اطرفیان اشرف غنی چند هزار مکتب هوایی می‌سازند و ثروت ملی را به جیب می زنند ولی بعضی از معلمین مکاتب جاغوری حقوق ندارند. در دوره حکومت غین و غین هزاره ها نادیده گرفته شدند. یک آمار از مجموعه بودجه ولایت ها و ولسوالی ها ارایه بدهند تا اوج تعصب در تقسیم سرمایه ملی دیده شود. هزاره ها هم از خربزه ماندند و هم از نان. اوج کینه اشرف غنی در مسله گروگان گیری هزاره های جاغوری آشکار شد. مردم جاغوری هربار که از دولت ناامید شدند و از طالبان گروگان گرفتند اشرف غنی به فریاد در آمد و گفت" من گروگان گرفتن را تحمل نمی توانم" کسی نبود از او بپرسد که گروگان گرفتن چرا یک جانبه معنی می شود. چرا گروگان های هزاره به سکوت گذاشته می شود. خیانت آخر حکومت خیانت ملی هم رها کردن گروگان های طالبان و سربریدن اسیران هزاره بود. دولت در این قضیه دست داشت. چطور شد که وقتی روی دولت فشار آمد فورا هشت اسیر دیگر را آزاد کردند؟

 

 

 

 

 

ماه به این در نه پی حشمت و جاه آمده ایم!

خیانت دیگر اشرف غنی مسله اعلام آمادگی برای بازگرداندن پناه جویان افغانستانی بود. آنچه من در سویدن دیده ام نود در صد پناه جویان افغانستانی در این کشور هزاره اند. از بین سه صد شاگرد که در مکتب های شهر ما می آیند قطعا دوصد و هشتاد نفرش هزاره اند. اعلام آمادگی اشرف غنی در مخالفت با طرح وزارت مهاجرت افغانستان یک عقده شتری ارگ و یک نابخردی نا بخشودنی است. من قطع دارم که اگر سی در صد پناهجویان از برادران و خواهران کوچی می بود اشرف غنی سخن از بازگشت پناه جویان نمی زد. برداشت بد نشود کوچکی ها مثل خیلی از قبایل دیگر افغانستان ملت محروم و بد بخت اند که دولت دغل برای آنها سر پناه و کار درست نمی تواند. آنها انسان اند و حق زندگی دارند و دولت مسول خدمت به آنها است اما خدمت به قیمت تجاوز به حقوق شهروندان دیگر نه. امروز پنج میلیون ترک از ترکیه در آلمان زندگی می کنند، میلیون ها ایرانی و کرد و عرب در کشورهای غربی پناهنده بوده اند که منابع بزرگ در آمدی برای کشورهای شان استند. دولت های مربوطه سعی می کنند شهروندان شان را در کشورهای ثروت مند مستقر کنند تا اندکی به کشور خودشان هم کمک شود. دولت ایران قانون دارد که اگر شهروند ایرانی از غرب به زور بازگردانده شود به ایران ایران موظف است آن فرد را پس به کشور دوم برگرداند. دولت ایران تنها در صورتی ایرانی ها در کشور خود می پذیرد که ایرانی داوطلبانه از خارج به کشور خود برگردد. اشرف غنی با چه امکاناتی می خواهند این همه مهاجرا را برگرداند. امروزها شنیده می شود که هیات های فرستاده مبنی بر تغییر دیدگاه ارگ و برای اقامت گرفتن مهاجرین در اروپا. تاکی دولت این قدر بی عقل و عجول باشد که یک هفته یک سخن بگوید و هفته دیگر سخن دیگر. انگار ارگ دیوانه خانه است. صداقت این تظاهرها را هم در عمل خواهیم دید که چقدر پول نقد از کشورهای اروپایی به جیب زده و مهاجرین را با بدبختی به وطن بفرستند.

ارسطو گفت: انسان حیوان سیاسی است. ریس جمهور ما اولش هست و دومش نه

بی کفایتی اشرف غنی در امر تامین امنیت کشور، سیاست خارجی و اقتصاد تنبان کثیف بر آفتاب افکنده است. دو شب در بغل آی اس آی می خوابد شب سوم زیر خرطوم فیل های هندی.

 

بی ادب تنها نه خود را داشت بد!

 اشرف غنی کارزار انتخاباتی اش را با دشنام دادن به یک خارجی شروع کرد. او در مقابل رسانه ها به یک فرد خارجی گفت: او بچه خر! آن روز فصل زبان گشایی حیوانات در ارگ شروع شد. آن روز سر آغاز رفتن ارگ به سوی قلعه حیوانات بود. اشرف غنی فصاحت ارگی اش را از دشنام گذران و به مرحله عصبیت و غلط خوانی رساند و سخنرانی های آخرش به به قول خودش به صحبت "کوردکی" که صحبت های خاله زنک هاست تقلیل یافت. اشرف غنی حتی در ارایه یک سخنرانی معمولی ناتوان است و وسط سخنرانی عصبی شده چیغ  و داد می کشد و دشنام می دهد. گاه وسط سخنرانی رسمی چشمش به کسی در صندلی‌ها می افتد و خودش را خم می کند و مثلا می گوید پنجشیری صاحب شما خو استاد مه استین مه شماره بسیار احترام دارم! کدام ریس جمهور در کجای جهان این‌گونه سخن گفته است؟ فضاحت فصاحت و بلاغت ارگ در دوره ریاست جمهوری اشرف غنی کاملا هویدا است. پادشاهان تاریخی این سر زمین با نثر بیهقی و شاهنامه فردوسی وشعر بیدل سخن می گفتند ولی اشرف غنی در خواندن متن سخنرانی از روی کاغذ مشکل دارد. او متن سوگندنامه اش را درست خوانده نتوانست. طنز بزرگ تاریخ هم متن روز عاشورای او بود که حسین را نواسه خدا خواند و افتضاح بدتر این که شب در ارگ نشست و همراه با چاکرکان قلمک به دست دربار برای خدواند متعال معذرت نامه نوشت و گفت از خداوند متعال معذرت می خواهم که بدون زن و همسر خانه اش نواسه شده است. اشرف از بس به آیین مسیحیت علاقه داشته و همراه با خانمش فرزند خدا فرزند خدا می گفته خیال کرده است حسین نواسه خداست. اکثر پادشاهان این سرزمین شاعر و اهل ادب و هنر بودند و دیوان های شعر داشتند اشرف غنی اما دیوان ندارد دیوانه را به دیوان چه!

 

مرد زیر شتر محقق ما

محقق که در شجاعت و عدالت خواهی  و مخالفت با اشرف غنی شهره بود و دشنام قاق روده اش به اشرف چسپیده بود ناگهان دور خود چرخید و "سر ملق زده" زیر سینه‌ی شتر خوابید تا خفه مرگ شود. دفاع محقق از اشرف غنی و جسارتش به شکوه بی نظیر تاریخی که اشک از چشم همه ملت افغانستان در آورده بود گناه نا بخشودنی است. گاه یک پیر هم می تواند جوان مرگ شود. محقق ما شترمرگ شد!

 

گیرم پدر تو بود فاضل

حالا این دست آورد بزرگ باید ارج نهاده شود و ماندگار گردد. آلبوم های بزرگ عکس باید نشر شود. فیلم ساخته شود. متن های نوشته شده در رسانه ها و بخصوص فیسبوک جمع آوری و کتاب شود. خون ریخته ی زخمی ها خشک نشود. یک حزب ملی جوانان متشکل از همه اقوام ساخته شود. نسل جوان هزاره باید تشکل خود را ایجاد کنند. بین خارج و داخل هماهنگی صورت بگیرد و انرژی های مثبت به هم وصل شوند. نگذاریم این شاهکار در موزیم گذاشته شود این شاهکار را نشر کنیم و بخوانیم و از آن درس ها بیاموزیم

 

 

2015-11-14 ـ 23 آبان/ عقرب 1394

اوپسالا سویدن