شكريه بر جهل و به نا مردان تبسم ميكند

خنده يى او مرگ انسان را تجسم ميكند


خنده رفت از لب مرا تا كه تبسم ديده ام

موج خون امشب ز چشمانم تلاطم ميكند


در سرم پر ميزند ديوانه گى ها
از غمش

 باز دل در سينه ام با غم تصادم ميكند


از نگاه خسته اش بارد دو صد نا گفته ها 

قصه يى نا مردمان را بهر مردم ميكند


در گلوى خود نهفته راز هاى بى شمار

راز هاى داس را افشا به گندم ميكند


رفته است آنجا و ميجويد عدالت را ز سنگ

  قصه هايى مورچه را در گوش گژدم ميكند


راز هايى در گلو دارد نميداند كسى

 او سرود جهل حاكم را ترنم ميكند

 


داكتر عبدالله نعمتى-اندونيزيا-بوگور-سروده شده به تاريخ٢٠ عقرب ١٣٩٤ چار شنبه ساعت .٣:٣