کارد دریده حرف می زند

 

 

 

 

 

دیروزهای سیاه

فرداهای سپید

و امروز که سرخ ایستاده

کارد بر گلوی دختری نه ساله

که تبسم می کند در تاریکی

 

 

 

این سرزمین

مردمان مهمان نوازی دارد

دیروز بر سفره‌هامان سرخ‌ها

امروز سپیدها

فردا سیاه‌ها

وطن من سه رییس جمهور دارد

سه پرچم ملی

 

 

 

مردم ما سه گروه اند

آنان که دختران باکره دارند

بر فراز خانه‌ها شان

پرچم‌های سرخ می افرازند

آنان که زنان بیوه دارند پرچم‌های سپید

و آنان که هردو پرچم‌های سیاه

 

 

از چهار سو میهمان فراخوانده ایم

شب‌ها

میهمانان ما

پرچم‌ها را از ستون‌ها پایین می‌کشند

تنبان‌های زنان مان را از باسن‌ها

روزها

هر زن ستون خشکیده‌ی است برای پرچم سرخ

ما با چشم‌های باز نگاه می کنیم

به پاهای باز خواهران مان

به پاهای باز مادران مان

به گلوی پاره ی دختران مان

و با خود زمزمه می کنیم

ما ملت میهمان نوازی استیم

 

 

 

در خانه‌های ما عرب‌ها می خوابند

روس‌ها می‌خوابند

غربی‌ها می‌خوابند

ما دختران باکره‌ی افغان را

بغل میهمانان می خوابانیم

صبح فردا

زنان

 بچه‌های سه سر به دنیا می آورند

و با سه پرچم می پوشانند

و می برند

تا رییس جمهور

در گوش شان سرود ملی بخواند:

 که په میوند کی شهید نشوی
خدایږو لالیه بی ننګی ته دی ساتینه

در دل‌های ما تومورهای کینه، بزرگ شده اند

در دهان‌ما  دندان‌های گرگ و زبان اژدها

در چشم‌های ما مردمک‌های کفتار

ما آخرین مرحله تکامل حیواناتیم

 

 

 

ما کارد تیز می دهیم

به دستان چرکین بیگانه

تا دختران ما را ذبح کنند

خون که از گلوی تبسم فواره زد

صلوات می فرستیم

 

 

وقتی دیگران زنان عموهای ما را می گایند

خایه‌هاشان را با دستمال های گرم از خون پاک می کنیم

 

 

روشن ترین آدم‌های ما

سگان پلیس‌های غربی اند

دلار را بو می کشند

و سکه‌های طلا را از هوا می قاپند

 

 

جایی برای زیستن نگذاشته ایم

همچون سگی که دنبال دُم خویش پارس می کند و می دود

با دمی در دهان دور خویش می چرخیم

 

 

 

ارگ، ضحاک مدرنی است

با دو مار دیوانه بر شانه‌هایش

لشکریان ارگ

از سراسر وطن سرهای بریده می آورند

و مغزها را از سوراخ‌های بینی‌های بی غضرف در می آورند

تا ضحاک در ارگ بخوابد

با دو مار منتظر مغزهای دیگر

 

 

 

اسیران خسته از شلاق

شب‌ها

 اندازه‌ی تن‌های بی سرشان گور می کنند

و صبح‌ها

با تن بی سر خاک می شوند

فردا

گورهای مان کوچکتر خواهد شد

سرهامان را

پاهامان را

و دستهامان را برای ارگ خواهند فرستاد

و در استخوان قفس‌های سینه هامان

بودنه های قندهار آواز خواهند خواند

و مهره های ستون‌های فقرات مان

زنجیر سگان جنگی لشکرگاه خواهند شد

کابوس می بینم

پرنده فروشی بزرگ

با قفس‌های استخوانی سینه‌هامان

آویزان از سقف سیاه

و پرندگانی که با گردن بریده فواره می خوانند

 

سرزمین هرزی داریم

جوانان تازه بالغ

با واسکت انتحاری عشق بازی می کنند

مردان شجاع

دست‌هاشان را روی کنده‌های بریده می گذارند

تا تبرها بر مچ‌ها شان فرود آیند

خون که از دستان بریده شان فواره می زند می خندند

پاهاشان را دراز می کنند

خون که کاسه‌های زانوها شان فواره می زند می خندند

گردن‌ها شان را پیش می کنند

خون که از گردن بریده شان فواره می زند  می خندند

سرهای سرخ شان با لب خندان تا ارگ می آیند

رو به روی درهای بسته تبسم می کنند

تا مارها بر شانه های ضحاک زبان بازی کنند

 

 

 

دیر شده است

همه چیز عمر خویش را کرده است

تبر بریده بریده حرف می زند

با زبان به آخر رسیده

کارد دریده دریده حرف می زند

با باریکه‌ی آخرین خون بر لب

و آدم‌ها

در انتهای تکامل نوعی خویش

برای خویش گور می کنند

بر خود شلیک می کنند

و سرها و دستها و پاهای خویش را

با کاروان های حج و کربلا

به شام و کوفه می فرستند

به ارگ

 

 

این آخرین تکامل انسان است

وقت آن رسیده که مردان سالخورده طاعونی

در زیر پلهای سوخته دفن شوند

و کودکان سه سر

سرداران سر به هوای آینده

مارها را از شانه ها ببرند

و پرچم چرمین بر افرازند

فر فروخته‌ی فریدون را

 

 

 

22.11.2015 - 1 آذر/قوس 1394

اوپسالا سویدن