روستاها 
شهرها کشیده می شوند با جنازه های لبریز از درد
دهن های چاک از فریاد 
گریه هایی 
که لبخند شکریه را بر دوش میبرند
شکریه میخندد
دستان ما پر از خنده های شکریه است
ما شکریه را روی بام های خانه هامان می پاشیم
خوشا به حال رییس جمهور
تمام خنده های جهان را مهمان کرده است
تمام گریه های ما را 
اتاق های ارگ پر از زاغ شده است
پر از جنگل که گرگ هایش را مست کرده 
پر از پلنگانی که از درخت های کهنه ی ارگ بالا می روند
و گاوانی که در گریه ی زمین آب می شوند
ما جنازه ها را باخود آوردهایم
گورهای مان می شماریم؛
فاریاب، قندوز، هلمند، زابل، پکتیا، ننگرها؛
گورهایی که اینک 
کنار شیردروازه خیمه افراشته اند
ما آمده ایم تا گریه های مان را کنار هم بگذاریم
خنده های مان را کنار هم
شکریه می خندد
گلویش پر از ابرهای سرخی است که در زابل جا گذاشته 
پر از سال هایی که
روی شانه های «شاهگل» تاول زده است
ما گره ریسمان هامان را میشماریم؛
یکاولنگ، کنده پشت، افشار، جلریز، چهلدختران، زابل؛
خون هایی که دانه دانه از عمامه ها پایین میآیند
از ریشهایی که ریشه در سنگ می دوانند
از نفس گرم شترانی که افغانستان را نشخوار میکنند 
ما آمدهایم اینجا، کابل؛
گور دسته جمعی جهان
زبالهدان سیاست های متعفن
که از این گندابچه به دریاچه های جهان میریزد
اینجا کابل است
جهان اینجا «قی» شده است
اوباما از اینجا اسپش را بر تاک های شمالی میراند
مرکل اینجا سیگارش را آتش می زند
پرویز مشرف از اینجا به سلام «بان کی مون» میرود
احمدی نژاد از اینجا بشارالاسد را چای تعارف می کند
ما پروژه ای شده ایم برای عیسی
برای موسی
برای محمد
ما پروژهای شده ایم برای آبادی جهان
شکریه می میرد تا کودکان اوباما راحت بخوابند
رخشانه میمیرد تا مسجد الازهر آباد شود
فرخنده می میرد تا زیارتگاه های حقوق بشر بیبند نماند
اینجا کابل است؛
چای و قند دم کرده
با کیسه های خونی که هر صبح بر سفره هامان جمع می شوند
پیاله هایی که سر می روند از آتش
افغانستان نیم سوخته جغرافیای جهان پایین می افتد
از در
از دریچه
از دیوار
بادها ما را باخود میبرند
گلیم هامان را با خود می برند
لباس های تهی روی تناب های دار را با خود میبرند
ما امّا برمیگردیم، اینجا؛
کابل
پایتخت دوجهان
با تکه های تن شکریه
با گریه هایی که اینک در خیابان ها ریخته اند
با تگرگ خشمی که بیداری می پراکند
ما برمی گردیم 
از در
از دریچه
از دیوار
جنازه هامان را کنار هم میگذاریم
دست هامان را کنار هم
روستاها
شهرها را به ارگ می آوریم
کبوتران را به ارگ می آوریم 
زابل و هلمند و قندوز را به ارگ میآوریم 
چراغ های جاده ها روشن میکنیم
شکریه رنگ پرچم ماست که آزادی را آباد می سازد.
25/8/ 1394- کابل