وقتی یک فیلسوف جامعه را تحلیل می کند
يکي از گسستهايِ روشنفکران، با مردم، فاصلهگيري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليلهاي فکريـفلسفي، همگانيسازي و مردمي سازيِ تفکر نيز هست.»، و هم چنین این گفته اش که، «يکي از گسستهايِ روشنفکران، با مردم، فاصلهگيري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليلهاي فکريـفلسفي، همگاني سازي و مردمي سازيِ تفکر نيز هست.»
(تأملی بر مقالهی «وفاداری به رخداد عدالت»)
قسمت اول
مدخل سخن
از زمان نشر مقالهی اقای بودا مدتی میگذرد و طی این زمان بسیار زیاد مصروف مسائل مبارزات انتخاباتی دوستان بودم و از سایت جمهوری سکوت بهکلی دور مانده بودم. برای همین هم آماده شدن این نوشته مدتی به تأخیر افتاد. سخنم را باز با تذکری آغاز مینمایم تا امثال حسینها دوباره ننویسند، «نوشته نه استحکام نظری دارد، و نه همخوانی عنوان و متن». بله نوشتهی قبلی همانگونه بوده و صد البته این نوشته نیز چنین خواهد بود. مسلماً وقتی کسی مسئلهای را مورد بررسی قرار میدهد، همهچیز روی یک مبنا و محور میچرخد و توضیحات هم اگر اندکی از موضوع دور برود، دوباره نویسند آن را جمع و جور خواهد نمود. اما وقتی نقدی سریع و در مدت زمان کوتاه مینویسیم، ناچار روال مقاله را دنبال کنیم و اگر مقاله به این شاخه و آن شاخه پریده باشد، ما ناچار از پیروی هستیم. البته با فرصت بیشتر میشود نوشته را دستکاری و تنظیم نمود و آن را روی محورهای مشخص قرار داد. در مقالهی قبلی چنانکه تذکر هم داده بودم، تصمیم داشتم نظری بر نوشتهی آقای رویش بنویسم که چون طولانی شد، عجالتاً برایش عنوانی تهیه نمودم و آن را ارسال داشتم که منتقد باید این ظرافتها را رعایت نماید.
در این نوشتار اما، چون همانند اکثر خوانندگان با دشواری زیاد در رابطه با فهم و درک محتوای نوشتهی آقای بودا مواجه بودم و در کنارش خود نوشته و نویسنده بهیکسان سردرگم بودند که اگر نگویم پرت و پلا، لااقل میشود گفت موضوعی به بحث گرفته شده بود که نویسنده اصلاً شغل و کارش نیست. بنابراین از همین اکنون اعتراف میکنم که نوشتهی منسجمی نخواهد بود تا پیشاپیش زحمت بعضی دوستان منتقد را کم نمایم. در این شکی نیست که در فرصتهایی دیگر روی این نوشتهها کار صورت خواهد گرفت و آنچه باید برای تهیهی یک جزوه صورت بگیرد، رویش انجام میشود.
بههرحال نوشته را با هزار مشکل و چند و چندین بار تکرار خواندم. البته این دقت نه بهخاطر آنکه نیازی به درک مسائل فلسفی در خود میبینم، که حتا آن را تراوش سیالیت بیپروا و بیقاعدهی ذهن بریده از جامعه میدانم. به این دلیل چنین زحمتی را تقبل نمودم که در میان گفتههای آقای بودا مطالبی یافتم که تنها محصول محض و خیالپردازانهی انسانی است که با مشغلههای فلسفی خود نابهجا وارد مباحث اجتماعیای گشته که عینیت مستقل از ذهن دارد و هرگز مخلوق رؤیاپروری و چرخهی بیوقفهی ذهن نمیباشد. با چنین وضعی او همهچیز را نه از عینیت اجتماع که از متن ذهن خود بیرون کشیده و به نتایجی عجیب و غریبی دست یافته که همین مرا به خواندن چندبارهی آن واداشت.
نوشته مشخصاً نقدی بر نظرات من در رابطه با «مقاومت هویتطلبانه» خواندن رویداد غرب کابل بود. باید این را در ابتدای سخن تذکر دهم که اسد بودا دوست خوب و صمیمی من است و هرگاه در گوشهای از کابل با هم روبهرو میشویم، ساعتی را به سخن گفتن با یکدیگر میپردازیم. متأسفانه این توضیحات باید تا مدتی ادامه یابد تا نقد را با دشمنی و کینهگری یکی نگیریم، بلکه آن را ضرورتی برای درک و شناخت بیشتر مسائل پیرامونی خود بدانیم. ایشان چندی پیش در «در دری» در رابطه با همین موضوع با من به بحث پرداخت و گفت که چیزی در این مورد در حال نوشتن است که از آن زمان حدود سه ماه میگذرد. امیدوارم اگر آقای بودا صلاح دید و پاسخی ارائه نمود، لطف نموده دست از آزار و اذیت بردارد و کمی ساده بنویسد تا عوامفهم که هیچ، لااقل در حد فهم کسانی باشد که با کتاب و مطالعه اندکی سروکار دارند. البته این با نظر خودش وقتی میگوید، «يکي از گسستهايِ روشنفکران، با مردم، فاصلهگيري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليلهاي فکريـفلسفي، همگانيسازي و مردميسازيِ تفکر نيز هست.»، و همچنین این گفتهاش که، «يکي از گسستهايِ روشنفکران، با مردم، فاصلهگيري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليلهاي فکريـفلسفي، همگانيسازي و مردميسازيِ تفکر نيز هست.»، قرابت دارد که امیدوارم پیش از دیگران خود آن را عملی نماید.
نخست لازم دیده میشود تا در مورد نویسندگی هم اشاراتی داشته باشم، چراکه نوشتههای آقای بودا معمولاً سروصدای همگان را درمیآورد و دیگر از انتقاد قشری خاص فرا رفته است. در عوض بعضیها هم چهچه میزنند که چه متن زیبایی، در حالی که بهقول یکی از خوانندگان، خودشان هم متن را درک نکردهاند، بهویژه اینکه بعضیها چون «الهزاره» پارا را از همهی محدودیتهای اخلاقی فراتر نهاده و در ثناگویی نویسنده همگان را متهم به نافهمی مینمایند.
کاری ندارم که بودا و یا مداحانش چه برداشتی دارند، اما نظر من این است که زیبا نویسی را عمدتاً میتوان بر دو نوع تقسیم نمود، یکی نوشتن قطعهای ادبی که بیش از هرچیز بهقول آقای سلام، تنها باعث لذت بردن نویسنده و یا خواننده میگردد و اینکه پیام اجتماعی داشته باشد و یا خیر، کاملاً به موضوع آن ربط دارد. معمولاً اینگونه نوشتهها به مسائل طبیعت و جلوههای زیباشناسانهی آن میپردازند. در هر صورت، چنین نوشتههایی نباید از اصول ابتدایی نویسندگی که همانا مسائل دستوری هستند، فارغ باشند که بعداً به آنها نیز اشارهی مختصری خواهد شد.
نوع دیگر زیبا نویسی، بهقول خانم فهیمه یاوری سادهنویسی است. ساده نویسی خود هنر نویسندگی است که نویسندگان تلاش میکنند تا با ارتقا دادن سبک و روشهای نوشتاری خود، پیچیدهترین مقولات را بهزبان ساده بهنگارش درآورند. شاید برای همین باشد که ادبیات کودکان در کشور ما هرگز مورد توجه قرار نگرفته، چراکه توانمندی چنین رویکردی را در کمتر کسی میشود سراغ یافت. کودکان بهدلیل سن کمشان از مطالعات، دانش و تجربهی کمتری برخوردار هستند و بنابراین باید از کلمات و ساختار جمله بندیای استفاده نمود که در بیان مقصود، نه نویسنده دچار سردرگمی شود و نه خواننده از درک آن عاجز. در این خصوص همان مداح همیشگی بودا یعنی الهزاره مینویسد که «نوشته های بودا را فقط حسن رضا خاوری، جواد خاوری، علی امیری و آقای نو اندیش میفهمد بس». اگر اینطور است، پس باید آنان از این سایت عمومی مردم هزاره استفادهی شخصی ننمایند و نوشتههایشان را از طریق ایمیل برای یکدیگر پاس دهند و لذت ببرند. وقتی نوشتهای مخاطبش تنها 4 نفر باشد، همچنین باید به سرنوشت و آیندهی آنان دل سوزاند. البته من آقای جواد خاوری و نیز علی امیری را از نزدیک میشناسم و همگان با نوشتههای آنان آشنا هستند که هرگز چنین پر غلط و پیچیده نمینویسند.
پیچیدهنویسی که در نقطهی مقابل سادهنویسی قرار دارد معمولاً به دو دلیل صورت میگیرد، یکی بهدلیل عدم درک موضوع از سوی خود نویسنده است که معمولاً نویسندهاش با اقتباس و بهاصطلاح امروزی «کاپی ـ پیست» سر و کار دارد. در این کار چون نویسنده خود مفهوم مطلب اقتباسی را درک ننموده و تنها بهعلت ماجراجویی ذهنیاش شیفتهی پیچیدگی موضوع شده است، توان بیان دیگر گونهی مطلب را ندارد. یعنی وقتی از او بخواهی که مطلب را بهزبان ساده بنویسد، چون خودش آن را نفهمیده از این کار عاجز میماند. در این مورد نمونهای ارائه میگردد که تفاوت میان نظر آلن بدیوی که میگوید «آنانکه دچارِ بيعدالتياند، گواهِ متقن بيعدالتياند.» با برداشت و تحریفی که توسط آقای بودا صورت گرفته را روشن نمایم. بودا در این مورد مینویسد، «خطاست اگر براي اثباتِ بيعدالتي مرجعِ ]مرجعی[ ورايِ قربانيان بيعدالتي جستوجو کنيم، زيرا شاهدِ ]ی[ گوياتر و سندِ ]ی[ زندهتر از خودِ ستمديدگان وجود نداد که بر "بيعدالتي" شهادت دهد». منظور آلن بدیو چون نظر آقای بودا نیست که اگر «براي اثباتِ بيعدالتي مرجعِ ]مرجعی[ ورايِ قربانيان بيعدالتي جستوجو کنيم»، مرتکب خطا شدهایم و این همان اصل منطق است که «اثبات شیء نفی ما عدا نیست». یعنی آقای بدیو هرگز حکم نمیکند که نباید دنبال اسناد دیگری برای اثبات بیعدالتی گشت، بلکه منظورش بهصراحت آنست که قربانیان بیعدالتی سندی بر موجودیت بیعدالتی بهشمار میروند که مسلماً اسناد دیگری هم موجود هستند.
مورد دیگر کسانی هستند که پیچیده نویسی مشکل جملهبندی آنهاست. یعنی آنها چون تسلط بر واژهها و نیز ساختارهای متفاوت جملهبندی ندارند، قادر نیستند تا مطلبی را با روشهای متفاوت ساختاری برای خواننده، ساده و قابل فهم نمایند. بعضیها فکر میکنند چون جملات و نوشتهی فلانی بسیار سنگین و پیچیده است، پس سطح نوشتهی وی باید بسیار بالا باشد که معمولاً بهجای گرفتن یخن نویسنده، به ملامت خود میپردازد که چرا سطح خودش آنقدر نیست تا آن را درک نماید. مثلاً در همین آخرین نوشتهی آقای بودا به مواردی چون «خطايي آنهايي»، «دايرة بستهايِ عدمِ تعين»، «نظمِ سياسيايِ ظالمانه» و بسیاری دیگر برمیخوریم که آشکارا از عدم رعایت قواعد دستوری حکایت دارند. البته من کاملاً این نکته را در نظر دارم که ممکن است نویسنده با عجله چیزی را نوشته و آن را دوباره بازنگری ننموده باشد، اما وقتی با تکرار یک مسئله روبهرو میشویم، دیگر موضوع از غلط تایپی و یا فراموشی اصلاح متن فراتر میرود.
در دستور زبان فارسی «ای» نکره و «ی» نسبتی داریم که آخری در عوض «ة» عربی بهکار میرود. یعنی وقتی اسمی را به صفتی نسبت میدهیم با اضافه نمودن «ی» نسبتی به آخر اسم، این کار را انجام میدهیم و مینویسیم «خطای آنهایی» و «دايرهی بستهي عدمِ تعين»، نه «خطایی آنهایی»1 و «دايرة بستهايِ عدمِ تعين». فراموش نکنیم که در حالت عادی نسبت دادن را با علامت زیر (کسره) انجام میدهیم مانند «نظم سياسيِ ظالمانه» و نه «نظمِ سياسيايِ ظالمانه». «ی» نسبتی هم تنها در شرایطی کابرد دارد که اسم ما به «ه» و یا «الف» ختم شده باشد. در مورد «ای» نکره هم باید توضیح داد که در وضعیت عادی تنها با اضافه نمودن «ی» به آخر اسم میتوان آن را نکره ساخت مانند کتابی، قلمی و... . هرگاه اسمی به «ه» و «ی» ختم شده باشد، برای نکره ساختن آن از «ای» استفاده میکنیم. اما زمانیکه اسم ما به «الف» ختم شده باشد، دو «ی» برای نکره ساختن بهکار میرود. میبینیم که این اصول دستوری در نوشتههای متعدد آقای بودا رعایت نمیگردند که خود نشان از عدم درک آنها توسط نویسنده است، چنانکه در نوشتههای آقای دایفولادی هم اینگونه علطهای دستوری بهمراتب بیشتر از بودا بهچشم میخورند که حتا گاهی ابتداییترین قواعد دستوری در نوشتههایش نادیده گرفته میشوند.
آقای بودا بعضاً دچار توهماتی میشود و در نوشتههایش موارد متناقض را جا میدهد، چنانکه میگوید، «بيآنکه به منطق "حذف/ادغام" متوسل شود، توانِ هضمِ همگانرا دارد.» هضم دیگران بهمعنی حذف و ادغام آنها در چیز دیگری است. هضم چیزی بهمعنی خرد و تجزیهی آن چیز جهت جذب آن است. این امر چه در مورد غذا باشد و یا خواندن مطلبی، زیاد فرق نمیکند.
چند نمونه از اشتباهات دستوری در نوشتهی اخیر آقای بودا
سياستمدارانِ حرفة ]حرفهای[
مزاري، به مثابهاي ]مثابهی[ مبارزة عدالتخواهانه ]مبارزی عدالتخواه[
بنيانِ منطقِ حذفيايِ ]حذفیِ[ هوتکيان/مسلمان،
رمزِ رازِ ]رمز و راز[ سیاست
درست به دليلِ اين خصلتِ برابريخواهان ]برابریخواهانه[ است که ميتوان از آن به حيثِ "رخدادعدالت" ياد کرد
پيآيندِ آن، اما، ]پیآیند آن اما،[
مسئلهاي ]مسئلهی[ آن "جداشدن
يگانه اصلي ]اصل[ کلي عدالت آن است ".
تنها "جهتگيريِ سياسي " ]سیاسیای[ معطوف به عدالت است" که در آن همة مردم به طور "برابر"، فارغ از دستهبنديهايِ اجتماعي چون "قوم"، "مذهب"، "نژاد" و "جنسيت" و مانندِ اينها قابليت آنرا دارد ]داشته باشند[ که با "حقيقت" نسبت برقرار کنند.
بزرگسازيِ مسئلهي رابطه با دولت که اکنون ذهن بسیاری از روشنفکران و رهبران ما ]را[ اشغال کرد ]ه است[.
از دیگر موارد در جملهبندیهای آقای بودا میتوان به نمونههایی اشاره نمود که طی آن با تقلید از نویسندگان، کلماتی را بهطور مترادف در کنار هم قرار داده که در اصل باید دیگر گونه نوشته شوند، مثلاً این مورد که " مقاومتِ غربِ کابل رخداد عدالت/ مزاري رهبر عدالتخواه "، میبینیم که این دو بخش را بهسادگی و با اضافه نمودن حرف ربط «و» بهجای علامت «/» که معمولاً برای انتخاب یکی از دو مورد مانند «خانم/ آقا» است، میشود جمله را درست نوشت.
در کنار اینها میتوان از کاربرد نابهجای واژهها و یا ترکیب نادرست و شاید هم نامفهوم سخن گفت مثلاً در ترکیب «صورت پذیری/ بالقوگی» یک اشکال مفهومی ـ منطقی وجود دارد. یعنی درست است که «صورتپذیری» خبر از مفعولیت و «پسیو» بودن میدهد، اما باالقوهگی حکایت از نیرو و پتانسیلی است که تنها به «فعلیت» در نیامده و مسلماً نیروی ذخیره و بهکار گرفته نشده هرگز برای دارندگانش، «صورتپذیری» را رقم نخواهد زد، حتا در شرایطی درست برعکس عمل میکند، مثلاً وقتی رهبریتی چون مزاری را بیابد، بهاصطلاح بودا به «صورتگری» دست مییابد. همچنین ابداع واژههایی چون «تولید مازاد»، فرمول «مکانيابيـ نظمبخشي»، هستياي ]هستهی[ تعين، سنجيدارِ، محمولِ شان(generic) که نه تعریف شده و نه خواننده قادر است تا آخر متن مفهوم آن را دریابد و خود بر میزان مشکلات افزده است. مثلاً اگر تولید مازاد را بهمفهوم اقتصادیاش (که کاربرد اصلی آن میباشد) بهکار گیریم مسئله کاملاً مشکلآفرین خواهد شد. این مفهوم در مغز نویسنده هرچه که باشد، در این نوشته در جاهای مختلف، معانی متفاوتی را بیان میدارد. مثلاً در جایی میشود آن را انسانهای غیربومی و در جای دیگر، انسانهای بیهویت و مسخ شده، همچنین مطرود (که خودش معمولاً این را استفاده مینماید) معنی نمود.
گاه هم ردیف نمودن واژههایی که هیچ مفهوم تازهای را ارائه نمیکنند مانند، "مردم/جمع"، "مردمي/ همگاني"، "فضا/موضوع تهي از مقررات" و یا جملات بیمفهومی چون «از قبل حاويِ گسستِ بالقوة خاصِ خويش در شکلِ نوعي "تعليقِ همة قوانين" است»، مسئلهی فهم و درک را برای خواننده مشکل میسازد. در جاهایی از نوشته به نثر خالص و بی اقتباس بودا میرسیم که چندان اشکالی از نظر شیوایی و سادگی بیان ندارد مانند این پاراگراف بلند که، «اينکه مزاري، يگانه بيان اين دوران است ... تا آخر ... از قضا اين ميخ کوبيدن بر "تارکِ تاريخ" است که افراد "وفادار به ستم" را خشماگين ميسازد.». در این بخش آشکارا دیده میشود که اگر اقتباسی در کار آقای بودا نباشد، وی توانمندی بهکارگیری تعابیر بسیار زیبا و شاید هم خلق نثری روان را دارا میباشد، حتا یک پاراگراف دراز و بلند هم باشد (البته گذشته از غلطهای دستوری فراوان وی). در عوض، گاهی یک پاراگراف اگر 10 بار هم تکراراً خوانده شود، مفهومی بهدست نمیآید و هربار خواننده را بیشتر سردرگم مینماید. پس بهراحتی از این مسئله میشود همان نظر خانم فهیمه یاوری را پذیرفت که آقای بودا چون همهی نوشتهاش کاپی/ پیست است، پس دچار مشکل در بیان میشود که علت اصلی آن عدم درک مفهوم و مقصود نوشتهی صاحبنظران میباشد، آنگونه که در بالا اشاره گردید. بعضی وقتها هم بودا فرازهایی چون «منطقهاي حذف گشته از قانون» را از نویسندهی دیگری اقتباس میکند که هم آن را در جای نامناسب بهکار میبرد و هم اخلاقاً توضیح نمیدهد که این واژه و یا تعبیر را از فلانی بهعاریت گرفته است.
از نکات ضعفی که در نوشتهی آقای بودا قابل درک میباشد، طرح مطالبی است که از اساس با علم در تضاد میباشند. در این خصوص وی مینویسد، «در "هيأتِ فضايِ آزاد و تهي از مقرراتِ قانوني ظاهر ميگردد که در آن، قدرتِ حاکم ديگر مرزهايِ تثبيتشده از سوي نوموس را به عنوانِ قلمروِ ارضي به رسميت نميشناسد». در حالیکه هیچ قلمرو و فضایی تهی از مقررات قانونی وجود نداشته و همهی اجتماعات بشری هرقدر که منزوی و بسته و محدود باشند، باز هم دارای قوانین و مقررات خاص خود هستند. در حالیکه آقای فیلسوف ما در ذهن خود یک فضای خالی از همهچیز و منجمله قانون و مقررات را تصور نموده است. هیچ جامعهای بدون مقررات قادر به ادامهی حیات نمیباشد، اگرچه کوچک، بسته و قیبلهای هم باشد و اساساً قانون و مقررات انعکاسی از روح یک جامعه است و تنها بر اساس همانها است که میتواند باقی بماند.
قبل از وارد شدن به بررسی مطالب اصلی نوشتهی آقای بودا، لازم است تا مقدمهای هم در مورد انسان و چگونگی شکلگیری اندیشههای او بیاورم. دو بُعد برجستهی انسان در حیات اجتماعی «معرفت» و «خصلت» میباشند. این دو رهنمونگر او در زندگی بوده و جایگاهش را در اجتماع تعیین مینمایند. گرچه معرفت ابزار خوبی برای شناخت انسان از اجتماع و پدیدههای پیرامونی میباشد، اما اغلب تابع خصلتهایی است که فرد از مناسبات اجتماعی کسب نموده و آن را با خود حمل میکند. خصلت را میتوان به ویژگیهای رفتاری و حتا ذهنی افراد تعبیر نمود. فرد بریده، تحقیر شده و بدبین، اندیشهها و مسیری برای شناخت انتخاب میکند که ویژگیهای درونی خودش را انعکاس دهند. همینطور آدم درجا زدهای که تاب و نای رفتن راه مبارزه را از دست داده، راه مدح و پابوسی قدرتمندان را پیش میگیرد و سعی مینماید از میان هزاران اندیشه و انگارهی اجتماعی ـ سیاسی، آنی را انتخاب نماید که با وضعیت خودکمبینی خودش همخوانی داشته و او را در ثناگویی مددگار باشد. انسانهای ذهنگرا و خیالاتی هم راه فلسفه و زیباشناسی را پیش میگیرند تا با مشغلهها و جدالهای ذهنی خود، انزوای اجتماعیشان را پر کنند. اینان هرچه در ذهنشان به اعماق سفر میکنند، بههمان اندازه از عینیت اجتماع دور میگردند. تنها بخش بسیار کوچکی از فضای بیحد و مرز ذهن با عینیت جامعه در ارتباط بوده و بخش اعظمی که در حالت انتزاعی و مجرد از واقعیتها قرار دارد، بازیچهی کسانی است که به «عمل» در جامعه سروکاری ندارند.
بههمین دلیل است که وقتی یک فیلسوف دست به تحلیل جامعه میزند، چیزی جز وهم و سراب را بیرون نمیدهد. چراکه اساساً فلسفه تراوش بیحد و مرز سیالیت ذهن بوده که حتا بهراحتی اصول و چارچوبها را در مینوردد و فراسوی قواعد حرکت و تکامل جامعه به صدور فتواهایی که از عمر چندانی برخوردار نمیباشند، میپردازد. فلسفه بیش از دانشهای اجتماعیای چون جامعهشناسی، علوم سیاسی، اقتصاد و... که رابطهی نزدیکی با عینیت جامعه داشته و در چند انگارهی عمده خلاصه میشوند، از تفاوت و چندگانگی ناشی از ذهنیتگرایی و خیالپردازی محض برخوردار بوده و همیشه دچار نوعی افسار گسیختگی میباشد. البته باید علاوه نمود که فلسفهی علمی که بر عینیتها استوار بوده و محدودیت کاریاش را از پیش مشخص نموده است، از اساس با فلسفههای ذهنپرکن و حرّافی که گاه به اخلاقیات سر میزند و گاه رؤیاپروری و خیالپردازی مینماید، متفاوت میباشد. مرز کارپردازی این فلسفه، مشخصاً پاسخ گفتن به «چرا»هایی است که پای معرفت در شناخت آنان میلنگد. و چون مبنای کار خود را یاری رساندن به شناخت واقعیتها قرار داده است، هرگز پایش را از اصول علمی فرا نمیگذارد.
در کنار فلسفه، زیباشناسی نیز دچار همین مسئله است. این دانش نیز بیش از هرچیزی یک امر ذهنی و ناشی از سیالیت آن میباشد. اگرچه زیباشناسی باید ملزم به رعایت عرفها باشد تا مشکل شاخصگی در انتخاب را حل نماید، اما بهدلیل قرار گرفتن بر امواج ذهن و رفتن در مسیری نامشخص، اغلب عرفها هم زیرپا گذاشته میشوند. یعنی دادن اختیار به سیالیت ذهن گرچه میتواند ذهنها را مملؤ از قواعد زیباشناسی نماید، اما هرگز نمیتواند تعدد بیپایان دیدگاهها را در مورد قاعده و شاخصه را محدود سازد. این است که وقتی به پدیدهای چون «مزاری» میپردازد، همهی خصلتهای اجتماعی ـ مبارزاتی وی بهکناری زده شده و در مدح چشمان آبی وی مرثیهها سروده میشود. اما از دید جامعهشناسانه این مسئله بهمیان کشیده میشود که اگر چشم مزاری میشی میبود، دست به چنین مبارزات بزرگ و تعیین کنندهای نمیزد؟ میبینیم که فلسفه راه خودش را میرود، و او کاری ندارد که به موضوع خاصی لطمه زده و یا خیر. اینکه آیا در مبارزات اجتماعی سیاسی، نقش عناصر فیزیکی بدن و رنگ و شکل آنها چقدر است، شاید باز هم به فلسفه و زیباشناسی مرتبط گردد!!
مفاهیم و تحلیلهای مندرآوردی
خوب، برمیگردیم به متن نوشته و نظر آقای بودا را بهبررسی میگیریم. از رخداد که محور مقالهاش را روی آن قرار داده است، شروع میکنیم. وی در این رابطه مینویسد، «مفهوم رخداد به يک نوع گسست و واقعة زير و زبرکننده اشاره دارد که در روند تاريخ وقفه ميافگند. رخداد، نوعي تغيير اساسي در "تقديرتاريخي" يک جامعه ]بوده[ و در واقع سنجيدارِ است که ميتوان بر اساسِ آن تاريخ را به «پيش» و «پس»، تفکيک کرد». در این جملات چند نکتهی قابل تأمل دیده میشوند. اول اینکه مفهوم رخداد که کلمهای فارسی بوده از معنی بسیار روشنی برخوردار است، «اتفاق»، «حادثه»، «واقعه» و... . اینکه واقعاً مفهوم رخداد به نوعی گسست و واقعهی زیر و زبر کننده اشاره دارد، جای بسی بحث وجود دارد. رخداد نه مانند انقلاب تغییر اساسی در جامعه و تقدیر تاریخی بهوجود میآورد و نه زیر و زبر کننده است. این بستگی به نوع رخداد و نیز مدیران و برنامهی آن دارد که در چه مسیری حرکتش میدهند و چگونه از رخدادی که خود آفرینندهی آن هستند، استفاده و نتیجهگیری میکنند. مگر نسلکشیهای اواخر سدهی نوزدهم توسط عبدالرحمان همگی «رخداد» نبودند؟ با ارائهی مفهومی یگانه از همهی رخدادها، تفاوت ماهوی مقاومت کابل و نسلکشی عبدالرحمان را چگونه میشود آشکار ساخت؟ پس باید این اصل را پذیرفت که در فعالیتهای اجتماعی همیشه این انسان است که نقش اصلی و تعیین کننده را دارا میباشد و تنها رخدادهای طبیعی هستند که دست انسان در آن دخیل نبوده، راه خود را میروند و اثرات خود را هم فراسوی ارادهی انسان برجای میگذارند، که البته باز هم انسان در مبارزه با آن تلاش مینماید تا آنها را مهار نموده و زیر کنترول خود دربیاورد و یا در مقابل آسیبهایشان کمترین زیان و ضربه را متحمل گردد. در ضمن باید یادآور شد که حرکت تاریخ هرگز توقف بردار و برگشتپذیر نمیباشد. ممکن است کُند گردد و یا تغییر مسیر دهد، اما متوقف نمیشود و بهعقب برنمیگردد چون مسیر آن یکطرفه است، مگر اینکه در ذهن فیلسوفان چنین تصوراتی شکل بگیرد. یعنی اگر ما حین پژوهش در تاریخ با سرفصلهایی مواجه میشویم که بهلحاظ اطلاعاتی و اسناد و مدارک دچار خلأ گردیده است، هرگز حکمی مبنی بر متوقف بودن تاریخ در آن مرحله صادر نمیشود، بلکه یا اسناد آن از بین رفتهاند و یا مؤرخین بهدلایلی قادر به درج آنها نبودهاند، که در هرحال، حرکت تاریخی وجود داشته است.
وی در جای دیگری از نوشتهاش مینگارد، «مقاومتِ غربِکابل» از آنرو «رخداد» است که با وقوعِ آن "ترک" بر ميدارد و "جداسازيِواقعي" رخ ميدهد؛ جداسازيايِ که تماميِ ناهمخوانيهايِ تاريخيـاجتماعي در آن بازنمايي ميشوند. بهراستی چه چیزی ترک برمیدارد؟ این چه نوع جداسازیای است که هرگز دربارهاش سخنی بهمیان نمیآید، اما تمامی ناهمخوانیهای تاریخی ـ اجتماعی در آن بازنمایی میشوند؟ منظور از ناهمخوانیهای تاریخی ـ اجتماعی چیست؟ این سبک گفتار و نوشتار را ما سبک خمینی میگوییم که چیزی را در ذهن خود دارد و بههمین دلیل مطالب برای خودش روشن است، اما هرگز آنها را برای شنونده و خواننده بیان نمیدارد و فکر میکند که همهچیز روشن شده است.
این است که وقتی فیلسوفی دچار هیجان میشود و شوق مبارزات رادیکالی بهسرش میزند، فراموش میکند که خروج از بازیهای سیال ذهن و ورود به جامعه، مستلزم درک و فهم قواعد و قوانین خاصی است که نخست باید شناخته شوند و سپس بر مبنای آنها خود را در متن جامعه و تحولات آن قرار دهد، نه با شیرجه و اللهتوکلی. شاید در ذهن یک فیلسوف ممکن باشد تا مثلاً دوباره دورهی بردهداری به زمان ما بازگردد، اما در عینیت جامعه، تکرار یک نظام اجتماعی ـ تاریخی با همان مشخصات، ارزشها، باورها، مناسبات و ماهیت، از ناممکنات بهشمار میرود، مگر اینکه چنین مناسباتی در فاز متفاوت و ماهیتی دیگر گونه تحقق یابد که مسلماً نمیشود آن را بردهداری گفت و هنگام برخورد با چنین پدیدهای باید نام تازهای برایش تعیین کرد.
قسمت دوم
توهم «هویت» و «عدالت» در اندیشهی بودا
آقای بودا پس از تخلیهی تراوشات ذهنیت سرگردان خود، به «عدالت» و «برابری» میپردازد اما باز تعریفی از آنها ارائه نمیکند چون خودش معتقد است که، «مفهومِ عدالت را ـ و نه تعريفِ آن، زيرا تعريفِ عدالت آنرا به امر محافظهکارانه بدل ميکند»!! عجبا! ما شنیده بودیم که مقولات علوم اجتماعی دارای تعاریف متفاوت و چندگونه هستند، اما این درس تازهای است که یک فیلسوف به صاحبنظران علوم اجتماعی میدهد که تعریف یک مقوله میتواند آن را بهطور ماهوی تغییر دهد. اینکه هر تعریفی بر ماهیت خاصی از مقولات دلالت دارد، درست، اما اینکه تعریف ذاتاً به یک مقوله ماهیتی محافظهکارانه بدهد، جای بسیار شگفتی است. مسلماً اگر رویکرد و تمایل ما انقلابی باشد، میتوان تعریفی رادیکال و چپ از عدالت ارائه نمود که مسلماً دیگر امری محافظهکارانه نخواهد بود. بههرحال، آقای بودا چیزی برای تعریف و شناساندن عدالت از دیدگاه خود ندارد و اصرارش روی «آلن بدیو» است. چراکه خود میگوید، «بحث ما اما، بر قرائت خاصي از عدالت استوار است: قرائتِ آلنبديو که در آن عدالت در پيوند با "حقيقت" و "برابري" معنا پيدا ميکند. بديو، بر اين باور است که:«عدالت، متعلق به فلسفه، اما موقوف به شرطِ "امرسياسي" است... عدالت، آن نامي است که فلسفه به يارياش ]به یاری فلسفه[ حقيقتِ ممکن يک جهتگيريِ سياسيرا مشخص ميکند» بر مبناي اين رويکرد: «مصاديق تجربيِ جهتگيريهايِ سياسي با عدالت هيچ سرـوـکاري ندارند». اگر این نقل قولها همگی از آلن بدیو باشد که عجب نبوغی دارد این آدم، چراکه چند سطر جلوتر که میرویم با این سخنش مواجه میشویم که، «عدالت خارج از سياست و "جهتگيريسياسي" معنا ندارد، اما نه هر نوع "جهتگيريِسياسي"، بلکه تنها جهتگيريهايِ سياسي را که با «حقيقت» پيوند و نسبتي دارند، ميتوان همبستهي عدالت دانست. جهتگيريِ هاي معطوف به حقيقت اما چيست؟ پاسخ بديو آن است که «اين جهتگيريهايِ سياسي از مردماني که درگيرِشان ميشوند چيزي نميخواهند مگر انسانيتِ عاري از هرگونه محمولِ شان(generic) را در اصولِ عمليِ اين جهتگيريهايِسياسي، منافعِ جزئي يا خاص محلي از اعراب ندارد. آنها تواناييِ جمعي(the collective)» را باز مينمايانند که عاملان خود را به اکيدترين معناي "برابري" ارجاع ميدهد».
این همهی دانش وی در مورد عدالت نبوده و مسائل عجیب و غریب دیگری هم برای گفتن دارد که مثلاً میگوید، «منظور ما از "برابري" نيز با تلقيِ رايج از آن که بيشتر بر محور توزيعِ قدرت، ثروت و منزل ]منزلت[، ميچرخد، اندکی تفاوت دارد. آن چه برای ما مهم است، "برابری در مقام تصمیم گیری" است. به سخني ديگر «برابري به هيچ چيزي عيني ارجاع نميدهد. مسأله بر سرِ برابريِ منزلت، برابريِ درآمد، برابريِ کارکرد و بهطريقِ اولي، روالِ به ظاهر برابريطلبانة قراردادها يا "اصلاحات" نيست.
اين نوع برابري را نميتوان به "امراجتماعي" نسبت داد و در واقع «هيچ دخلي به امراجتماعي ندارد. يک دستورِ سياسي است، يک تجويز. برابريِ سياسي آن چيزي نيست که ما خواستارش ميشويم يا برايش برنامه ميريزيم، بلکه آنچيزي است که ما اعلامش ميکنيم، در تابـوـتبِ آتشِ "رخداد"، همينجا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد». میبینیم که حرفها و نظرات آقای بودا با نظر تمامی نظرات کارشناسان و انگارهپردازان عرصهی جامعه متفاوت بوده که خودش هم به آن قائل است. ماجراجویی ذهنی آقای بودا، او را پیرو اندیشهی غیر رایج ساخته و خواهان تلفیق (بهتر است بگوییم تحمیل) فلسفهی مورد نظر خود بر جامعهشناسی و اصول مبارزاتیِ رایج است که تاکنون از آنها بیخبر مانده است. وی از عدالت تنها امور ذهنی را میشناسد و تمامی ابعاد اجتماعی عدالت که اساس و مفهوم عدالت منسوب به آنهاست، ازنظر وی مردود بوده و مدعی است، «اين نوع برابري را نميتوان به "امراجتماعي" نسبت داد و در واقع «هيچ دخلي به امراجتماعي ندارد». گرچه مفهوم عدالت فراگیرتر از برابری است، اما بخش مهم آن را همین برابری تشکیل میدهد. حتا شهید مزاری هم «عدالتاجتماعی» را ضابطه و معیاری برای برداشتن گامهای فراقومی (وحدتملی) دانسته است. بودا حتا اصل «کرامتانسانی» که هم اصلی توحیدی است «کرمنا بنی آدم» و هم اصل اول و محوری اعلامیهی جهانی حقوق بشر (آزادی، حیثیت و برائتذمه) فدای امیال فیلسوفانه و ذهنیتگرای خود مینماید و مینویسد، «منظور ما از "برابري" نيز با تلقيِ رايج از آن که بيشتر بر محور توزيعِ قدرت، ثروت و منزل ]منزلت[، ميچرخد، اندکی تفاوت دارد». وی علاوه بر روشن نمودن محتوا و ماهیت افکارش مشتی کلمات سردرگم را بیرون ریخته که فاقد هرگونه مفهومی است. مثلاً میگوید، «يک دستورِ سياسي است، يک تجويز.»، اینکه چنین دستور سیاسی و تجویزی از سوی چه فرد و یا مقامی صادر شده است، معلوم نیست. یا اینکه میگوید، «برابريِ سياسي آن چيزي نيست که ما خواستارش ميشويم يا برايش برنامه ميريزيم، بلکه آنچيزي است که ما اعلامش ميکنيم، در تابـوـتبِ آتشِ "رخداد"، همينجا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد»، گذشته از گنگی مفهومیاش، جای بسی سوال هم هست. یعنی چگونه میشود چیزی را اعلام کنیم اما نه خواستارش شویم و نه برای رسیدن به آن برنامهریزی نماییم. واقعاً باید فکر کرد که چقدر عاقلانه و منطقی است که بدون برنامه و مطالبه چیزی را اعلام نماییم. شاید چون خودش یک فیلسوف ذهنگرا و مجرد از جامعه و فعل و انفعالاتش میباشد، عدم برنامهریزی و مطالبهی سیاسی را تجویز مینماید، درحالیکه مبارزه بر داشتن استراتژی، تاکتیک، تشکیلات، برنامهریزی، خطمشی مدون و شفاف بودن مطالبات استوار است. اگر ما همهی اینها را بهکناری گذاریم، آیا میتوانیم چیزی را که نهایتاً خواسته و مطالبهای (بخشی از اهداف تاکتیکی و استراتژیک) خواهد بود، بهدست آوریم؟ این بخش سخنش را فقط خودش اگر بفهمد (شاید هم بهقول «الهزاره»، همراه چهار نفر دیگر)، «در تابـوـتبِ آتشِ "رخداد"، همينجا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد».
البته بیان تناقضاتی از این دست برای آقای بودا که معلوم نبود هنگام نوشتن این مقاله در چه حال و هوایی قرار داشته است، بسیار زیاد میباشد. مثلاً وی در این جملهاش، «...حذفِ و طردِ دموکراتيکِ هزارهها را از معادلة قدرت را نميتوان نوعي وفاداري به آرمانها و آرزوهايِ همگاني دانست؟» بهصراحت روند حذف هزارهها از کابینه را امری دموکراتیک میداند!! اگر اینگونه نیست پس چرا از واژههای «بهاصطلاح دموکراتیک» یا «بهظاهر دموکراتیک» و حتا اضافه نمودن دو علامت تعجب (!!) پس از کلمهی دموکراتیک، مانع تلاشهای توسعهطلبانه و انحصاری حاکمیت قوممحور زیر نام مقدس دموکراسی نمیگردد؟ وی همچنین باید توضیح دهد که منظورش از «وفاداری به آرمانها و آرزوهای همگانی» چیست؟
سپس و در ادامهی توهماتش این موضوع را مطرح میسازد که، «تاريخِ افغانستان، تاريخ پيوستهاست، تاريخ تکرارِ ستمها و قساوتها. ويژگيِ اساسي ستم، حذف و طرد و به بيانِ دقيق «توليد مازاد» است». خوب از دیگر مسائلش میگذرم چون تا حدود زیادی با او همنوایی دارم، اما حق دارم از او بپرسم که منظورش از «تاریخ پیوستهاست» چه میباشد؟
نویسنده نقد اصلی خود بر انگارهی «هویتطلبی» مقاومت کابل را با برجسته ساختن «عدالت» صورت میدهد. او هویتطلبی را امری نادرست و حتا ضدعدالت قلمداد میکند و میگوید، «هويتخواهي" از آنجا که در هرکجا "مازاد" توليد ميکند نميتواند ذيلِ جهتگيريِ سياسي "عدالتخواهانه" دستهبندي گردد». این هم از استنتاجات شگفتآور آقای بودا است که «هویتخواهی» را چنین تعریف مینماید. «هویتخواهی» یعنی دعوت از آدمی به بازگشت به «خویشتن» و «سرشتانسانی» او، یعنی از جا کنده شدن و رسیدن به آنجایی که «انسان» شمرده میشود. هویتطلبی اثبات خود است و نه نفی دیگری و این توهم آقای بودا ناشی از عدم درک وی از مسأله است، چون او معتقد است که، «"هويتخواهي" از آنجا که در هرکجا "مازاد" توليد ميکند نميتواند ذيلِ جهتگيريِ سياسي "عدالتخواهانه" دستهبندي گردد. عدالتخواهي از "هويت" فراتر ميرود و در واقع به "ناهويتيِهويت" و "برابريِ همگاني" ميرسد که در آن هر انساني با "مشخصات و قابليتهايِ صرفا انساني" خويش شناخته ميشود، نه با هويتهايِ اجتماعي ]ای[ که يا با طرد از سويِ ديگري برساخته ميشود(گروهِمغلوب) يا با طردِ ديگري خودشرا بر ميسازد(گروهِفاتح)» و ادامه میدهد، «صيانت از نفس از طريق طرد/ کشتنِ ديگري ـمنطقِ غالبِ هويتخواهيـ نيست». مسلماً آقای بودا هویتطلبی را برخلاف تهمت نادانی بستن به دیگران، خود نفهمیده است. چراکه طرد شدن بدون نفی هویت فرهنگی ـ تاریخی ممکن نیست. وقتی میشود عدهای را بهراحتی کنار زد که نخست آنان را از «انسانیت» تهی ساخت و سپس برای بیگانه و غیربومی جلوه دادنشان باید تمامی نشانههای فرهنگی ـ تاریخیای که آنان را از این سرزمین نشان میدهند، پاک نمود. سادهترین مفهوم «هویت» همان شناسه و یا نشانههایی که بر اساس آنها قابل شناخت هستند، میباشد. تنها کسانی که افکارشان مبتنی بر «قوممحوری» بوده و مشخصاً از ویژگیهای «سلطهگری»، «برتریجویی»، «انحصارطلبی» و «تمامیتخواهی» برخوردار باشند، فاشیست بهشمار رفته و قابل نکوهش و مقابله هستند و نه هر انسانی که برای شناخته شدن به قومیت خود رو آورده است. در جامعهای که ساختارش قومی است، انسان تنها با مشخصهی «قومیت» قابل شناخت میباشد.
جای نگرانی اینجاست که پروسهی بازشناسی «هویتقومی» علیرغم داشتن دشمنان بیشمار غیرخودی، اینبار توسط خود ما و با سلاح «عدالت» مورد هدف قرار گرفته است. این جریان تازه تعمداً «برابریخواهی» و «هویتطلبی» را رو در روی هم قرار داده تا یکی را از متن مبارزات مردم هزاره حذف نماید. «هویتطلبی» نه تنها به فروکاست «رخداد غربکابل» نمیانجامد که در واقع یگانه انگیزه و نیروی محرکهی عدالت میباشد. «هویتطلبی» ما را به انسانیتمان بازمیگرداند تا دیگر مازاد دور انداختنی نباشیم و با سلاح «برابریخواهی» رهسپار مقابله با دستگاه ستم و تبعیض گردیم. میبینیم که جداسازی این دو، بهترین اقدام برای از کار انداختن هزارهها بهمثابهی یگانه پتانسیل و پیشگام مبارزات دموکراتیک و عدالتخواهانهی کشور است. این امر در حالی صورت میگیرد که خود مدعی است، « "امرمازاد" خودش ]را[ از نقطة عدمِ رها ميسازد». یعنی از هیچ و «مادونانسان» بودن، همانا انسان تحقیر شده و بیهویتی که ما درصدد هویت بخشیدن به او هستیم. اما تفاوت در اینجاست که جریان عدالتخواهی او را نجات نمیدهد، چون او حتا چنین مفاهیمی را درک هم نمیکند، بلکه پس از رهایی از بیهویتی است که خود آغازگر مبارزات عدالتخواهانه میگردد. بنابراین، مکانیزم «هویتطلبی» بر خلاف تصور بودا نهتنها بر حذف دیگران استوار نمیباشد، که تلاشی است بهمنظور بازگرداندن «خود» طرد شدهاش به متن جمع و جامعه، آیا این عمل به نفی و کشتن دیگران منتهی میگردد؟
مسئله این است که عدالت زمانی مفهوم مییابد و به انگیزهی مبارزاتی تبدیل میگردد که به «موجودیت» «خود» پی برده شود. تا زمانیکه «خود» بر اثر انکارها و طی برنامهی مسخ هویت جمعی پذیرفته نشود، «عدالت» حتا به ذهن هم خطور نمیکند. عدالت یعنی دستیابی همگان به حق انسانی و طبیعیشان، پس زمانیکه هنوز به موجودیت خود بهسان یک انسان برابر با دیگران پی برده نشود، هیچ چیز او را بهسوی حقخواهی و حقطلبی نمیکشاند و در اینگونه شرایط آنچه آقای بودا آن را «رخدادعدالت» مینامد، هرگز رخ نخواهد داد، چنانکه «عدالت» هم از موقعیت انتزاعی و ذهنیاش خارج نخواهد شد. چون انسان موضوع اصلی خلقت و عنصر اساسی اجتماع است، تمامی مقولات اجتماعی با موجودیت او معنی مییابند. یعنی تا زمانیکه انسان به برده بودن خود راضی باشد، عدالت هیچوقت نمیتواند دغدغهی ذهنی او گردد، راحتیاش را از او بگیرد و به تاب و تبش برای خارج شدن از جایگاه کنونیاش بیندازد.
در اینجا ما نیاز داریم تا در جستجوی حلقهی گمشدهای باشیم تا دستگاه «عدالت» بهکار افتد. انسانی که باید راهنما و کارگردان «رخدادعدالت» گردد، سخت زمینگیر شده و حتا بدتر از آن، به ناانسانی خودش که با تلقین سلطهگران و توسعهطلبان هویتی ـ سرزمینی تحقق یافته، سخت باورمند گشته است. انسانی که نه خودش را میشناسد و نه دیگران او را میپذیرند، در متن جامعهی انسانی وجودش «مازاد» است و حق پیوستن به جامعه و قرار گرفتن در متن تحرکات آن را ندارد. بنابراین، نهتنها سخن و نظر او هرچه هم بهنظر خودش عدالتخواهانه و برابرمنشانه و انسانی هم باشد، برای دیگران فاقد ارزش است که اصلاً او به چنین نظری نخواهد رسید، چراکه هنوز به باور انسان بودنش نرسیده است. وقتی او فاقد معیاری برای شناخت خودش هست، چگونه بتواند خود را به دیگران بشناساند تا به ایدههای عدالتخواهانهاش باور و اعتماد نمایند. وآنگهی، چنین افرادی از کجا و چگونه میتوانند به چنین ایدهها وباورهایی دست یابد؟ کسی که در مورد خودش هنوز در «شک» و «شبهه» قرار دارد، سخت سردرگم است و بهعبارتی، دچار «بحرانهویت» است. این درست است که «عدالت» از تمامی ویژگیهای نیک انسانی برخوردار میباشد و «مقاومتکابل» هم سرشار از «عدالت» بود، اما فراموش نکنیم که «عدالت» امری قائم باالذاتی نبوده که اتوماتیککان عمل نماید بلکه نیازمند نیروی محرکهای است تا بهکار افتد و با عینیت یافتنش، «ارزش» یابد. این است که در مبحث «هویتقومی»، ما بهدنبال «انسان» هستیم و او را جستجو مینماییم، آنگونه که هزارهی «مادونانسانِ» دیروزی، در سرفصل مقاومت ضداشغالگری به سرآغاز «خودشناسی» رسید و سپس با مقاومت کابل مراحلی از «هویتقومی» خود را طی نمود. زمانیکه ما حقی طلب داشتیم و خواستههایی را مطرح مینمودیم، بهمعنای آن بود که برخلاف گذشته، دیگر خود را «مازاد»ی بهشمار نمیبردیم و هویتی جدای از حاکمان را یافته بودیم، و چون صاحب این هویت را انسانی برابر با دیگران میدانستیم، حقی برابر با دیگران را از حاکمان طلب مینمودیم. میبینیم که بیش از عدالت ما پدیدهی «هویت» را سراغ گرفته بودیم و فریاد ما جرم نبودن هزاره بود، چون بهمثابهی پیشنیاز اجرای «عدالت» امری ضروری بهشمار میرفت. وقتی یک هزاره مجرم تلقی شود، یعنی انسان بودنش توسط عدهای مورد تردید و حتا انکار قرار گرفته است و الا انسان که ذاتاً مجرم نیست (اصل کرامت و برائتذمه)، در حالیکه چنین سرنوشتی را بر هزاره تحمیل نموده بودند.
عدالت تنها در حیطهی انسانی و آنهم در چارجوب یک کشور و سرزمین خاصی معنی پیدا میکند. بنابراین، هرگز نمیتوانیم ادعا نماییم که چون در فلان کشور عدالت وجود ندارد، سرنوشت ما چنین فلاکتبار است. پس عینیت یابی عدالت باید در میان انسانهای جامعهای مشخص تسجیل گردد. بههمین دلیل است که وقتی از ما «مازاد» ساختهاند، دیگر جزئی از شهروندان (انسانها)ی این سرزمین بهشمار نمیرفتیم که بهخودی خود، نه انگیزهای برای تحقق عدالت داشتیم و نه در اجرا نمودن عدالت بر ما اجبار و حتمیت اجتماعی ـ سیاسی و حتا حقوقیای وجود داشت. مگر حقوق یک «انسان» با «حیوان» برابر است؟ آقای بودا بهتقلید از دیگران معتقد است که، «رخداد عدالت از طريقِ همارزيِ تمام آدميان زمينه کنشِ سياسي «امر مازاد» را رخدادپذير ]می[سازد. به سخني ديگر کسانيرا که تاريخ ستم به حيث مازاد از «نظم سياسي» يا «نظمگفتار» به بيرون طرد ميکند، عدالت به حضور در «نظمِ سياست و گفتار» فرا ميخواند». متأسفانه وی مفهوم سخنی که میگوید را نمیداند و اعتراف میکند که زمینهی کنش سیاسی آدمیان، درک «همارزی» میان آنها است و در صورت عدم ادراک آن، کنش سیاسی امکان پذیر نخواهد بود. اما سرتاسر تاریخ، خلاف گفتهی قبلی آقای بودا را ثابت ساخته است. تاریخ بشریت میلیونها سال بردهداری را سپری نموده و تا زمانیکه بردگان به آگاهی اجتماعی پی نبرده، هرگز قیام و مبارزه و بهقول بودا، «رخداد عدالت»ی اتفاق نیفتاده است. اگر تاریخ 8 سدهای کنار رفتن هزارهها از قدرت و نیز 3 سده زیر ستم بودن خودمان را بررسی نماییم، میبینیم که مبارزات و قیامهای مردم ما همیشگی و پیوسته نبودهاند که علت آن را باید در ناپیوستگیِ آگاهی اجتماعی بهمثابهی هستهی بنیادین «هویتانسانی» جستجو نمود و همانگونه که خود بودا اعتراف مینماید (اما مفاهیم را به همدیگر تلفیق داده نتوانسته و دچار تناقضگویی شده است)، بهحرکت افتادن چرخهی عدالت توسط انسان و با دستیافتن او به آگاهی اجتماعی و بهقول بودا، «همارزيِ تمام آدميان» «رخدادپذیر» میگردد که همهی اینها با هویتیابی میسر است. یعنی هرگاه ما به هویت خود بهعنوان انسانهایی برابر با دیگران و مالکان بومی تمدنهای این مرز و بوم باور یافتهایم، دست به مبارزه زدهایم و دیگر دورهها آرام و مطیع در جای خود نشستهایم. همینطور یک برده و یک کارگر وقتی به آگاهی اجتماعی (بخش اعظم و بنیادین هویت) خود رسیده باشد، خود را انسانی برابر با دیگران و مآلاً برخوردار از حقوق مساوی با آنان بهحساب آورده، برای رخدادپذیر ساختن آن وارد کارزار میشود. بههرحال این مباحث مربوط مسائل اجتماعی ـ سیاسی است که یک فیلسوف از درک آنها عاجز است، چنانکه از دستیازی به عمل اجتماعی ـ سیاسی هم خود را مبرا میداند و او را گوشهی عزلت برای مطالعه و آزادسازی ذهن جهت سیالتر شدن، بس است. مبارزات اجتماعی ـ سیاسی اما، تابع قواعد و قوانینی است که هرگز از لابهلای کتاب و از تراوش بیرویهی ذهن بهدست نیامده و نیازمند کار و قرار گرفتن در متن رخداد است. اگر غیر از این بود، فیلسوفان مشتاقی چون شما دلتان بسیار میل میکرد که رهبر میشدید و عدهای را چون این و آن در پس خود میکشیدید و صد افسوس برای شما که این کار نه با کتابخوانی محض مقدور است و نه با افزایش درجهی سیالیت و نهایتاً بالا بردن میزان بازدهی ذهن.
گذشته از همهی اینها، پرداختن به عدالت مستلزم کاری همگانی، فراقومی و داشتن قدرت است که از عهدهی یک قوم خارج میباشد. یک قوم زیرستم در جریان مبارزات هویتطلبانهی خود میتواند و باید شعار «عدالت» سر دهد و منادی آن باشد، چون رهاییاش منوط به فراگیر شدن «عدالت» است، اما این شعارها و نداها تنها اموری ایدهآلی هستند که امکان تحقق آن بسیار کم است. انسان هویت گم کرده و زیرستم مانده، مانند فردی است که خود زیر آوار ناهنجاریهای اجتماعی ـ فرهنگی گیر مانده که نجات دیگران برای او بیشتر از یک «آرزو» و «آرمان» سیاسی ـ اخلاقی نمیتواند باشد. بهگفتهی آقای بودا، «رخدادعدالت» امری است همگانی که باید خودجوشی و تمایل جمعی را به آن اضافه نمود. یعنی باید جنبشی همگانی راه انداخت و این کار را در کنار مدعیان عدالت از قوم پشتون و تاجیک و غیره پیش برد. سوال اساسی این است که آیا مدعیان روشنفکری از قوم پشتون تاکنون ستم و تبعیضهای درازمدت قومشان علیه هزارهها را محکوم دانستهاند؟ آنها چنین ادعایی را از اساس رد مینمایند و مدعی میگردند که بعضی تبعیضهای جزئی توسط افراد و خاندانهای محدود و مشخص علیه مردم افغانستان در مجموع صورت گرفته و حتا نسلکشی عبدالرحمان را نپذیرفته و ادعا میکنند که عبدالرحمان جنگهایی با قبایل پشتون هم داشته، بنابراین ستم مبارزات وحدتگرایانهی عبدالرحمان تنها شامل هزارهها نمیگردد. میبینیم که جبههی «عدالتخواهی» هرگز و بهطور دینامیک در کشور شکل نگرفته است، درحالیکه مسألهی «هویت» بهدلیل ساختار قومی کشور، ناچار باید امری مستقل و جدای از دیگر ساکنان کشور صورت بگیرد. درست است که ما برای حقوق ازبکها شعار میدادیم و برابری انسانی آنان را آرزو میکردیم، همانگونه که این برابری را برای همه میخواستیم، اما عملاً در وضعیتی نبودیم که کاری برای آنان انجام میدادیم، چون وضعیت خود ما بهجز آگاهی، از آنها بهمراتب بدتر بود.
برهمین اساس عدالتخواهی یک تمایل فراقومی بوده که در مرحلهی بیش از باور همگان به آن و ایجاد اقدامی دینامیک در این راستا، تلاشی خواهد بود تا روند هویتطلبی اقوام را متوقف ساخته و سپس آنان را در «بحرانهویت» نگهدارند. مگر میشود کسی که خودش قربانی باشد و تا منتهای درجه در ناعدالتی، ستم و تبعیض غرقش نموده باشند، از خود بگذرد و شعار نجات دیگران را سردهد؟ آیا در سرزمینی که همت هیچ قوم آن فراتر از شعاع وجودی خودشان نرفته و همه بدان باورمندند، بهناگه معجزهای رخ دهد و فریاد حق دیگران سر داده شود؟ این امر گاهی و مشخصاً برای ابراز ماهیت دموکراتیک و مترقی جنبش حقخواهانه، آنهم بهطور تاکتیکی لازم است تا شعارش سر داده شود، اما صرف انرژی اصلی مبارزاتی خود برای دیگران یا حماقت سیاسی است و یا ناشی از بریدگی، سرخوردگی و یا بیباوری به «مبارزاتقومی» است. حماقت سیاسی به این دلیل که اگر این رویکرد در اوج صداقت هم صورت بگیرد، بهلحاظ روشکاری به «مرحلهسوزانی» میپردازد و فراسوی واقعیت عینی جامعه (ساختارقومی) اقدام به عملی «چپروانه» نموده و اجرای عدالت را مقدم بر «آگاهیاجتماعی» و نجات «قومخود»، بهکار میگیرد.
چیزی که تاکنون روشن گشته این است که افراد بازگشته از خارج بهدلیل عدم حضور در متن ستم و تبعیض و عدم درک این واقعیت که قوم دیگر هرگز برای او کار نخواهد کرد، دچار چنین توهمی میباشند. همچنین زندگی در خارجهای که همه یکسان و تنها بهنام کشور متبوع مورد توهین و تحقیر قرار میگیرند، در شکلگیری اندیشهها و احساسات فراقومی شدیداً مؤثر است که نویسندهی مقالهی «وفاداری به رخداد عدالت» از آن مستثنا نمیباشد. وی علاوه بر آن، عمری را در حوزههای مذهبی صرف نموده که مذهب را فراتر از هر چیزی و منجمله «قومیت» بهشمار میآورد. زندگی در حجرههای حوزه، زندگیای مجرد از اجتماع و منزویای است که فرد را درونگرا بار میآورد و برای امثال بوداها، فلسفهی ذهنپرکن یگانه راه گریز از تنهایی است، که خود بر میزان دوری از جامعه و پدیدههای عینی مرتبط با آن، میافزاید. شاید آقای بودا دیگر باورهای سابق خود را به اندیشههای حوزهای نداشته باشد، اما سپری نمودن مدت زیادی را در چنین مراکزی، هم بهلحاظ «خصلتی» و هم «معرفتی» او را شدیداً متأثر خواهد ساخت که ناسازگاری و بحثهای دگم کنونیاش در محافل از همان اثرات میباشد.
اگر ترویج ایدهی «عدالتخواهی» در چنین وضعیتی ناشی از ذهنیتگرایی فلسفی محض و ناآگاهی نسبت به مسائل اجتماعی نباشد، مطمئناً دستهای پنهانی در پس آن نهفته است تا روند خودشناسی (هویتگرایی) رو بهتصاعد مردم هزاره را متوقف ساخته و پتانسیل عظیم منبعث از آن که میرود فرداها جنبشهای بزرگ سیاسی ـ اجتماعی را بهراه اندازد، در نطفه خفه سازد. در این شکی نیست که برخورد فلسفی با اجتماعیات، خود از اساس راه و روشی خطاست، چه برسد به اینکه بخواهد مسائل را تحلیل هم نماید و خطا و صواب را تشخیص دهد. فلسفه که زیاد زور بزند و یا احساسات نوعدوستی فیلسوف زیاد غلیان یابد، فلسفهاش را جهتی اخلاقی داده و به نصایح بشردوستانه رو میآورد، چون اخلاقیات هرگز الزامآور نمیباشد و فیلسوف را به میدان مبارزاتی نمیکشاند. اگر چنین هم نکند، هرگز تمایلی ندارد که لذت سیر و سیاحت در فضای بیکران ذهن را با چیز دیگری مبادله نماید. مسلماً فلسفه تکیه بر ذهن بهجای واقعیت است که تنها مورد کاربردش در حیطهی معرفت هستی است، آنهم زمانی که علم بهدلیل ناتوانی ابزاری از چنین کاری عاجز باشد، که هست. در چنین وضعیتی نیز آنچه فلسفه میبافد کاملاً قابل اعتماد نبوده و موقتاً میتواند بنبستهای تئوریک دور را محدوداً گرهگشایی نماید. مسئله این نیست که یک فیلسوف مبارز شده نمیتواند بلکه معمولاً انسان غیر متمایل به مبارزه بهسوی فلسفه رو میآورد. چون فلسفه روشهای مبارزاتی را نهی و نکوهش نموده و مانند روانشناسان تئوریزده، همهچیز را بلورین میبیند و بنابراین، تمامی انسانها را بیمار میدانند، چنانکه در جایی از گفتهاش این اشاره را دارد که، «مصاديق تجربيِ جهتگيريهايِ سياسي ... آميزهاي نفرتانگيز از "قدرت" و "عقايد" را سازمان ميدهند. ذهنيتي که آنها را به تحرک وا ميدارد مبتني بر مطالبه و کينتوزي است، ذهنيتِ "قبيلهگري"، باندبازي، نهليسمِ انتخاباتي و رقابتِ کورکورانة جماعتها و گروهها... يگانه عنصرِ ذهني که برايِ اين قبيل جهتگيريها اهميت دارد، "منفعتجويي" و "خويشکامي" است». درحالیکه جهتگیریهای سیاسی میتواند درست و یا ناصواب باشد، چنانکه بابه مزاری روی درست آن پافشاری داشت. پس مصادیق تجربی ما از جهتگیریهای سیاسی یکین نمیباشد که تمامی نتیجهگیری و قضاوتها را بر مبنای آن قرار دهیم. البته در جایی دیگر خلاف این موضوع را بیان میدارد که قبلاً به آن اشاره گردید. این سردرگمیها از سویی ناشی از مطالعات فلسفی و جهتگیری غیرفلسفی (اجتماع و سیاست) نویسنده است و از طرف دیگر بازی ناشیانه و غیراستادانهاش با کلمات میباشد. بازیای که بدون شناخت واژهها و نیز قواعد دستوری و تنها با تقلید و نسخهبرداری از دیگران صورت میگیرد. باید نویسنده بعداً و در فرصت به نوشتهی خود بپردازد و حداقل برای خودش روشن سازد که عدالت با جهتگیریهای سیاسی سر و کار ندارد و یا عدالت خارج از سیاست و جهتگیریهای سیاسی معنا ندارد!!
همهی این سردرگمیها و نیز عدم درک مفاهیم اجتماعی است که این سوال را مطرح میسازد که، «آيا روندِ واگرايِ کنوني که هر روز ديوارهاي قومي بلندتر و شکافهاي اجتماعي عميقتر ميگردد، نوعي «وفاداري» به سنت و تاریخ گذشته نيست؟» نویسنده مگر خودش نمیداند که جامعهی ما از ساختاری قومی برخوردار بوده و عامل اصلی کند بودن تحولات اجتماعی بهخاطر راکد و بیکار نگهداشته شدن انرژی و استعداد همهی مردم (شامل اقوام متعدد) و سلطه و تصمیم تنها یک قوم بهجای همگان است؟ پس تا زمانی که روند قوممحوری ادامه دارد، قومگرایی بهمثابهی مناسبترین و منطقیترین پاسخ به آن، همچنان حضور خود را در جامعه خواهد داشت. چه کسی گفته که گرایش و تعلق قومی، نوعی وفاداری به سنت و تاریخ گذشته است؟ ما امروزه در جهان اقوام زیادی داریم که بهتنهایی یک کشور را تشکیل داده (مانند چاپان، مغولستان، کوریا) و بهلحاظ اقتصادی ـ فرهنگی نیز بسیار پیشرفته هستند. اینگونه تحلیلها و نیز معیارهایی که آقای بودا بر اساس آنها از مباحث خود نتیجهگیری میکند، با جامعهشناسی و علوم سیاسی هیچ سنخیتی ندارند.
با آنکه مطالب نوشتهی اقای بودا بیش از اینها قابل نقد میباشد، اما من حق آن را ندارم تا مقاله را افزون بر این به درازا کشانم. در پایان ضمن اینکه قول آن را میدهم که در فرصت مناسب نقد مفصل و منسجمتر اندیشهی بودا را روی دست خواهم گرفت، به یک نکتهی دیگری از نوشتهی وی اشاره نمایم که واقعاً اندیشههای سردرگم و کم مطالعه در عرصههای اجتماع چه میزان میتواند آسیبهایی را برای جامعه ایجاد نماید. مثلاً این بخش گفتهاش را که، «در این امر نمی تواند ]نمیتوان [تردید ]نمود[ که مقاومتِ غربِ کابل نخستين «رخداد عدالت/ حقيقت» در تاريخِ افغانستان است؛ عدالت/حقيقتي که يکباره و ناگهان در فضايِ سياسي رخ ميدهد و به حيث يک نبردِ راديکال و انقلابي، در شکاف/ تعليقِ نظمتاريخي درخشان ميگردد». اول اینکه رخداد غرب کابل با تمامی ویژگیهای بسیار متعالیاش که آن را از نقطهنظر اهمیت، ارزش و کیفیت در رأس مبارزات تاریخی مردم ما قرار داده است، نخستین رخداد عدالت در تاریخ کشور نمیباشد. مبارزات گذشتهی مردم ما هرگدام جایگاه خود را چه بهلحاظ زمانی و چه ارزشی دارا بودهاند و اساساً سلسله مبارزات گذشته است که مردم ما را بهتجارب بالایی رسانده تا بتواند خالق مقاومت «هویتطلبانه»ی غرب کابل گردد. همچنین در مسائل اجتماعی سیاسی هیچ پدیدهای بهطور خلقالساعه وارد عرصه نشده بلکه باید زمینهها و نیز مراحل تکامل خود را طی نماید. مبارزات امروز پیوسته به گذشتهاست و بدون آنها هرگز مبارزات امروزین شکل نمیگرفتند. اینکه آقای بودا توان ربط دادن آن را ندارد، مشکل خود اوست و مطمئناً تداوم چنین راهی جز یأس و نومیدی را برایش رقم نخواهد زد. از نظر علوم اجتماعی اینگونه نظرات کاملاً کودکانه بوده و حتا یک صاحبنظر علوم اجتماعی نمیتواند حرکتها و پدیدههای خلقالساعه و آنی را بپذیرد. امیدوارم بیش از این نه خود و نه دیگران را خسته سازی و یکی از فلسفه یا جامعهشناسی را بهطور تخصصی پی بگیری که خودت بیش از دیگران نفعش را خواهی برد.
پانبشتهها
خطهایی که زیر کلمات کشیده شده، نشانهی تأکید بوده و در سراسر نوشته از سوی نویسندهی این سطور صورت گرفته است. همچنین تمام نوشتههایی که داخل ][ هستند متعلق به اینجانب میباشند و شکل درست نوشته نشان داده شده است.