۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد
وقتی یک فیلسوف جامعه را تحلیل می کند

وقتی یک فیلسوف جامعه را تحلیل می کند

يکي از گسستهايِ روشنفکران، با مردم، فاصلهگيري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليلهاي فکريـفلسفي، همگانيسازي و مردمي سازيِ تفکر نيز هست.»، و هم چنین این گفته اش که، «يکي از گسستهايِ روشنفکران، با مردم، فاصلهگيري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليلهاي فکريـفلسفي، همگاني سازي و مردمي سازيِ تفکر نيز هست.»

 

(تأملی بر مقاله­ی «وفاداری به رخداد عدالت»)

قسمت اول

مدخل سخن

از زمان نشر مقاله­ی اقای بودا مدتی می­گذرد و طی این زمان بسیار زیاد مصروف مسائل مبارزات انتخاباتی دوستان بودم و از سایت جمهوری سکوت به­کلی دور مانده بودم. برای همین هم آماده شدن این نوشته مدتی به تأخیر افتاد. سخنم را باز با تذکری آغاز می­نمایم تا امثال حسین­ها دوباره ننویسند، «نوشته نه استحکام نظری دارد، و نه همخوانی عنوان و متن». بله نوشته­ی قبلی همان­گونه بوده و صد البته این نوشته نیز چنین خواهد بود. مسلماً وقتی کسی مسئله­ای را مورد بررسی قرار می­دهد، همه­چیز روی یک مبنا و محور می­چرخد و توضیحات هم اگر اندکی از موضوع دور برود، دوباره نویسند آن را جمع و جور خواهد نمود. اما وقتی نقدی سریع و در مدت زمان کوتاه می­نویسیم، ناچار روال مقاله را دنبال ­کنیم و اگر مقاله به این شاخه و آن شاخه پریده باشد، ما ناچار از پیروی هستیم. البته با فرصت بیش­تر می­شود نوشته را دست­کاری و تنظیم نمود و آن را روی محورهای مشخص قرار داد. در مقاله­ی قبلی چنان­که تذکر هم داده بودم، تصمیم داشتم نظری بر نوشته­ی آقای رویش بنویسم که چون طولانی شد، عجالتاً برایش عنوانی تهیه نمودم و آن را ارسال داشتم که منتقد باید این ظرافت­ها را رعایت نماید.

در این نوشتار اما، چون همانند اکثر خوانندگان با دشواری زیاد در رابطه با فهم و درک محتوای نوشته­ی آقای بودا مواجه بودم و در کنارش خود نوشته و نویسنده به­یک­سان سردرگم بودند که اگر نگویم پرت و پلا، لااقل می­شود گفت موضوعی به بحث گرفته شده بود که نویسنده اصلاً شغل و کارش نیست. بنابراین از همین اکنون اعتراف می­کنم که نوشته­ی منسجمی نخواهد بود تا پیشاپیش زحمت بعضی دوستان منتقد را کم نمایم. در این شکی نیست که در فرصت­هایی دیگر روی این نوشته­ها کار صورت خواهد گرفت و آن­چه باید برای تهیه­ی یک جزوه صورت بگیرد، رویش انجام می­شود.

به­هرحال نوشته­ را با هزار مشکل و چند و چندین بار تکرار خواندم. البته این دقت نه به­خاطر آن­که نیازی به درک مسائل فلسفی­ در خود می­بینم، که حتا آن را تراوش سیالیت بی­پروا و بی­قاعده­ی ذهن بریده از جامعه می­دانم. به این دلیل چنین زحمتی را تقبل نمودم که در میان گفته­های آقای بودا مطالبی یافتم که ­تنها محصول محض و خیال­پردازانه­ی انسانی است که با مشغله­های فلسفی خود نابه­جا وارد مباحث اجتماعی­ای گشته که عینیت مستقل از ذهن دارد و هرگز مخلوق رؤیاپروری و چرخه­ی بی­وقفه­ی ذهن نمی­باشد. با چنین وضعی او همه­چیز را نه از عینیت اجتماع که از متن ذهن خود بیرون کشیده و به نتایجی عجیب و غریبی دست یافته که همین مرا به خواندن چندباره­ی آن واداشت.

نوشته مشخصاً نقدی بر نظرات من در رابطه با «مقاومت هویت­طلبانه­» خواندن روی­داد غرب کابل بود. باید این را در ابتدای سخن تذکر دهم که اسد بودا دوست خوب و صمیمی من است و هرگاه در گوشه­ای از کابل با هم روبه­رو می­شویم، ساعتی را به سخن گفتن با یک­دیگر می­پردازیم. متأسفانه این توضیحات باید تا مدتی ادامه یابد تا نقد را با دشمنی و کینه­گری یکی نگیریم، بلکه آن را ضرورتی برای درک و شناخت بیش­تر مسائل پیرامونی خود بدانیم. ایشان چندی پیش در «در دری» در رابطه با همین موضوع با من به بحث پرداخت و گفت که چیزی در این مورد در حال نوشتن است که از آن زمان حدود سه ماه می­گذرد. امیدوارم اگر آقای بودا صلاح دید و پاسخی ارائه نمود، لطف نموده دست از آزار و اذیت بردارد و کمی ساده بنویسد تا عوام­فهم که هیچ، لااقل در حد فهم کسانی باشد که با کتاب و مطالعه اندکی سروکار دارند. البته این با نظر خودش وقتی می­گوید، «يکي از گسست​هايِ روشنفکران، با مردم، فاصله​گي​ري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليل​هاي فکري​ـ​فلسفي، همگاني­سازي و مردمي­سازيِ تفکر نيز هست.»، و هم­چنین این گفته­اش که، «يکي از گسست​هايِ روشنفکران، با مردم، فاصله​گي​ري از زبان مردمي است، بنابراين استفاده از زبانِ مردمي در تحليل​هاي فکري​ـ​فلسفي، همگاني­سازي و مردمي­سازيِ تفکر نيز هست.»، قرابت دارد که امیدوارم پیش از دیگران خود آن را عملی نماید.

نخست لازم دیده می­شود تا در مورد نویسندگی هم اشاراتی داشته باشم، چراکه نوشته­های آقای بودا معمولاً سروصدای همگان را درمی­آورد و دیگر از انتقاد قشری خاص فرا رفته است. در عوض بعضی­ها هم چه­چه می­زنند که چه متن زیبایی، در حالی که به­قول یکی از خوانندگان، خودشان هم متن را درک نکرده­اند، به­ویژه این­که بعضی­ها چون «الهزاره» پارا را از همه­ی محدودیت­های اخلاقی فراتر نهاده و در ثناگویی نویسنده همگان را متهم به نافهمی می­نمایند.

کاری ندارم که بودا و یا مداحانش چه برداشتی دارند، اما نظر من این است که زیبا نویسی را عمدتاً می­توان بر دو نوع تقسیم نمود، یکی نوشتن قطعه­ای ادبی که بیش از هرچیز به­قول آقای سلام، تنها باعث لذت بردن نویسنده و یا خواننده می­گردد و این­که پیام اجتماعی داشته باشد و یا خیر، کاملاً به موضوع آن ربط دارد. معمولاً این­گونه نوشته­ها به مسائل طبیعت و جلوه­های زیباشناسانه­ی آن می­پردازند. در هر صورت، چنین نوشته­هایی نباید از اصول ابتدایی نویسندگی که همانا مسائل دستوری هستند، فارغ باشند که بعداً به آن­ها نیز اشاره­ی مختصری خواهد شد.

نوع دیگر زیبا نویسی، به­قول خانم فهیمه یاوری ساده­نویسی است. ساده نویسی خود هنر نویسندگی است که نویسندگان تلاش می­کنند تا با ارتقا دادن سبک و روش­های نوشتاری خود، پیچیده­ترین مقولات را به­زبان ساده به­نگارش درآورند. شاید برای همین باشد که ادبیات کودکان در کشور ما هرگز مورد توجه قرار نگرفته، چراکه توان­مندی چنین روی­کردی را در کم­تر کسی می­شود سراغ یافت. کودکان به­دلیل سن کم­شان از مطالعات، دانش و تجربه­ی کم­تری برخوردار هستند و بنابراین باید از کلمات و ساختار جمله بندی­ای استفاده نمود که در بیان مقصود، نه نویسنده دچار سردرگمی شود و نه خواننده از درک آن عاجز. در این خصوص همان مداح همیشگی بودا یعنی الهزاره می­نویسد که «نوشته های بودا را فقط حسن رضا خاوری، جواد خاوری، علی امیری و آقای نو اندیش میفهمد بس». اگر این­طور است، پس باید آنان از این سایت عمومی مردم هزاره استفاده­ی شخصی ننمایند و نوشته­های­شان را از طریق ایمیل برای یک­دیگر پاس دهند و لذت ببرند. وقتی نوشته­ای مخاطبش تنها 4 نفر باشد، هم­چنین باید به سرنوشت و آینده­ی آنان دل سوزاند. البته من آقای جواد خاوری و نیز علی امیری را از نزدیک می­شناسم و همگان با نوشته­های آنان آشنا هستند که هرگز چنین پر غلط و پیچیده نمی­نویسند.

پیچیده­نویسی که در نقطه­ی مقابل ساده­نویسی قرار دارد معمولاً به دو دلیل صورت می­گیرد، یکی به­دلیل عدم درک موضوع از سوی خود نویسنده است که معمولاً نویسنده­اش با اقتباس و به­اصطلاح امروزی «کاپی ـ پیست» سر و کار دارد. در این کار چون نویسنده خود مفهوم مطلب اقتباسی را درک ننموده و تنها به­علت ماجراجویی ذهنی­اش شیفته­ی پیچیدگی موضوع شده است، توان بیان دیگر گونه­ی­ مطلب را ندارد. یعنی وقتی از او بخواهی که مطلب را به­زبان ساده بنویسد، چون خودش آن را نفهمیده از این کار عاجز می­ماند. در این مورد نمونه­ای ارائه می­گردد که تفاوت میان نظر آلن بدیوی که می­گوید «آنان​که دچارِ بي​عدالتي​اند، گواهِ متقن بي​عدالتي​اند.» با برداشت و تحریفی که توسط آقای بودا صورت گرفته را روشن نمایم. بودا در این مورد می­نویسد، «خطاست اگر براي اثباتِ بي​عدالتي مرجعِ ]مرجعی[ ورايِ قربانيان بي​عدالتي جست​و​جو کنيم، زيرا شاهدِ ]ی[ گوياتر و سندِ ]ی[ زنده​تر از خودِ ستمديدگان وجود نداد که بر "بي​عدالتي" شهادت دهد». منظور آلن بدیو چون نظر آقای بودا نیست که اگر «براي اثباتِ بي​عدالتي مرجعِ ]مرجعی[ ورايِ قربانيان بي​عدالتي جست​و​جو کنيم»، مرتکب خطا شده­ایم و این همان اصل منطق است که «اثبات شیء نفی ما عدا نیست». یعنی آقای بدیو هرگز حکم نمی­کند که نباید دنبال اسناد دیگری برای اثبات بی­عدالتی گشت، بلکه منظورش به­صراحت آنست که قربانیان بی­عدالتی سندی بر موجودیت بی­عدالتی به­شمار می­روند که مسلماً اسناد دیگری هم موجود هستند.

 مورد دیگر کسانی هستند که پیچیده نویسی مشکل جمله­بندی آن­هاست. یعنی آن­ها چون تسلط بر واژه­ها و نیز ساختارهای متفاوت جمله­بندی ندارند، قادر نیستند تا مطلبی را با روش­های متفاوت ساختاری برای خواننده، ساده و قابل فهم نمایند. بعضی­ها فکر می­کنند چون جملات و نوشته­ی فلانی بسیار سنگین و پیچیده است، پس سطح نوشته­ی وی باید بسیار بالا ­باشد که معمولاً به­جای گرفتن یخن نویسنده، به ملامت خود می­پردازد که چرا سطح خودش آن­قدر نیست تا آن را درک نماید. مثلاً در همین آخرین نوشته­ی آقای بودا به مواردی چون «خطايي آن​هايي»، «دايرة بسته​ايِ عدمِ تعين»، «نظمِ سياسي​ايِ ظالمانه» و بسیاری دیگر برمی­خوریم که آشکارا از عدم رعایت قواعد دستوری حکایت دارند. البته من کاملاً این نکته را در نظر دارم که ممکن است نویسنده با عجله چیزی را نوشته و آن را دوباره بازنگری ننموده باشد، اما وقتی با تکرار یک مسئله روبه­رو می­شویم، دیگر موضوع از غلط تایپی و یا فراموشی اصلاح متن فراتر می­رود.

در دستور زبان فارسی «ای» نکره و «ی» نسبتی داریم که آخری در عوض «ة» عربی به­کار می­رود. یعنی وقتی اسمی را به صفتی نسبت می­دهیم با اضافه نمودن «ی» نسبتی به آخر اسم، این کار را انجام می­دهیم و می­نویسیم «خطای آن­هایی» و «دايره­ی بسته​ي عدمِ تعين»، نه «خطایی آن­هایی»1 و «دايرة بستهايِ عدمِ تعين». فراموش نکنیم که در حالت عادی نسبت دادن را با علامت زیر (کسره) انجام می­دهیم مانند «نظم سياسي​ِ ظالمانه» و نه «نظمِ سياسي​ايِ ظالمانه». «ی» نسبتی هم تنها در شرایطی کابرد دارد که اسم ما به «ه» و یا «الف» ختم شده باشد. در مورد «ای» نکره هم باید توضیح داد که در وضعیت عادی تنها با اضافه نمودن «ی» به آخر اسم می­توان آن را نکره ساخت مانند کتابی، قلمی و... . هرگاه اسمی به «ه» و «ی» ختم شده باشد، برای نکره ساختن آن از «ای» استفاده می­کنیم. اما زمانی­که اسم ما به «الف» ختم شده باشد، دو «ی» برای نکره ساختن به­کار می­رود. می­بینیم که این اصول دستوری در نوشته­های متعدد آقای بودا رعایت نمی­گردند که خود نشان از عدم درک آن­ها توسط نویسنده است، چنان­که در نوشته­های آقای دای­فولادی هم این­گونه علط­های دستوری به­مراتب بیش­تر از بودا به­چشم می­خورند که حتا گاهی ابتدایی­ترین قواعد دستوری در نوشته­هایش نادیده گرفته می­شوند.

آقای بودا بعضاً دچار توهماتی می­شود و در نوشته­هایش موارد متناقض را جا می­دهد، چنان­که می­گوید، «بي​آن​که به منطق "حذف/ادغام" متوسل شود، توانِ هضمِ همگان​را دارد.» هضم دیگران به­معنی حذف و ادغام آن­ها در چیز دیگری است. هضم چیزی به­معنی خرد و تجزیه­ی آن چیز جهت جذب آن است. این امر چه در مورد غذا باشد و یا خواندن مطلبی، زیاد فرق نمی­کند.

 

چند نمونه­ از اشتباهات دستوری در نوشته­ی اخیر آقای بودا

  • سياستمدارانِ حرفة ]حرفه­ای[
  • مزاري، به مثابهاي ]مثابه­ی[ مبارزة عدالتخواهانه ]مبارزی عدالت­خواه[
  • بنيانِ منطقِ حذفيايِ ]حذفیِ[ هوتکيان/مسلمان،
  • رمزِ رازِ ]رمز و راز[ سیاست
  • درست به دليلِ اين خصلتِ برابريخواهان ]برابری­خواهانه[ است که مي​توان از آن به حيثِ "رخدادعدالت" ياد کرد
  • پي​آيندِ آن، اما، ]پی­آیند آن اما،[
  • مسئله​اي ]مسئله­ی[ آن "جداشدن​
  • يگانه اصلي ]اصل[ کلي عدالت آن است ".
  • تنها "جهت​گيريِ سياسي " ]سیاسی­ای[ معطوف به عدالت است" که در آن همة مردم به طور "برابر"، فارغ از دسته​بندي​هايِ اجتماعي چون "قوم"، "مذهب"، "نژاد" و "جنسيت" و مانندِ اين​ها قابليت آن​را دارد ]داشته باشند[ که با "حقيقت" نسبت برقرار کنند.
  • بزرگ​سازيِ مسئله​ي رابطه با دولت که اکنون ذهن بسیاری از روشنفکران و رهبران ما ]را[ اشغال کرد ]ه است[.

 از دیگر موارد در جمله­بندی­های آقای بودا می­توان به نمونه­هایی اشاره نمود که طی آن با تقلید از نویسندگان، کلماتی را به­طور مترادف در کنار هم قرار داده که در اصل باید دیگر گونه نوشته شوند، مثلاً این مورد که " مقاومتِ غربِ کابل رخداد عدالت/ مزاري رهبر عدالت​خواه "، می­بینیم که این دو بخش را به­سادگی و با اضافه نمودن حرف ربط «و» به­جای علامت «/» که معمولاً برای انتخاب یکی از دو مورد مانند «خانم/ آقا» است، می­شود جمله را درست نوشت.

در کنار این­ها می­توان از کاربرد نابه­جای واژه­ها و یا ترکیب نادرست و شاید هم نامفهوم سخن گفت مثلاً در ترکیب «صورت پذیری/ بالقوگی» یک اشکال مفهومی ـ منطقی وجود دارد. یعنی درست است که «صورت­پذیری» خبر از مفعولیت و «پسیو» بودن می­دهد، اما باالقوه­گی حکایت از نیرو و پتانسیلی است که تنها به «فعلیت» در نیامده و مسلماً نیروی ذخیره و به­کار گرفته نشده هرگز برای دارندگانش، «صورت­پذیری» را رقم نخواهد زد، حتا در شرایطی درست برعکس عمل می­کند، مثلاً وقتی رهبریتی چون مزاری را بیابد، به­اصطلاح بودا به «صورت­گری» دست می­یابد. هم­چنین ابداع واژه­هایی چون «تولید مازاد»، فرمول «مکان​يابي​ـ​ نظم​بخشي»، هستياي  ]هسته­ی[ تعين، سنجيدارِ، محمولِ شان(generic) که نه تعریف شده و نه خواننده قادر است تا آخر متن مفهوم آن را دریابد و خود بر میزان مشکلات افزده است. مثلاً اگر تولید مازاد را به­مفهوم اقتصادی­اش (که کاربرد اصلی آن می­باشد) به­کار گیریم مسئله کاملاً مشکل­آفرین خواهد شد. این مفهوم در مغز نویسنده هرچه که باشد، در این نوشته در جاهای مختلف، معانی متفاوتی را بیان می­دارد. مثلاً در جایی می­شود آن را انسان­های غیربومی و در جای دیگر، انسان­های بی­هویت و مسخ شده، هم­چنین مطرود (که خودش معمولاً این را استفاده می­نماید) معنی نمود.

گاه هم ردیف نمودن واژه­هایی که­ هیچ ­مفهوم تازه­ای را ارائه نمی­کنند مانند، "مردم/جمع"، "مردمي/ همگاني"، "فضا/موضوع تهي از مقررات" و یا جملات بی­مفهومی چون «از قبل حاويِ گسستِ بالقوة خاصِ خويش در شکلِ نوعي "تعليقِ همة قوانين" است»، مسئله­ی فهم و درک را برای خواننده مشکل می­سازد. در جاهایی از نوشته به نثر خالص و بی­ اقتباس بودا می­رسیم که چندان اشکالی از نظر شیوایی و سادگی بیان ندارد مانند این پاراگراف بلند که، «اينکه مزاري، يگانه بيان اين دوران است ... تا آخر ... از قضا اين ميخ کوبيدن بر "تارکِ تاريخ" است که افراد "وفادار به ستم" را خشماگين مي​سازد.». در این بخش آشکارا دیده می­شود که اگر اقتباسی در کار آقای بودا نباشد، وی توان­مندی به­کارگیری تعابیر بسیار زیبا و شاید هم خلق نثری روان را دارا می­باشد، حتا یک پاراگراف دراز و بلند هم باشد (البته گذشته از غلط­های دستوری فراوان وی). در عوض، گاهی یک پاراگراف اگر 10 بار هم تکراراً خوانده شود، مفهومی به­دست نمی­آید و هربار خواننده را بیش­تر سردرگم می­نماید. پس به­راحتی از این مسئله می­شود همان نظر خانم فهیمه یاوری را پذیرفت که آقای بودا چون همه­ی نوشته­اش کاپی/ پیست است، پس دچار مشکل در بیان می­شود که علت اصلی آن عدم درک مفهوم و مقصود نوشته­ی صاحب­نظران می­باشد، آن­گونه که در بالا اشاره گردید. بعضی وقت­ها هم بودا فرازهایی چون «منطقه​اي حذف گشته از قانون» را از نویسنده­ی دیگری اقتباس می­کند که هم آن را در جای نامناسب به­کار می­برد و هم اخلاقاً توضیح نمی­دهد که این واژه و یا تعبیر را از فلانی به­عاریت گرفته­ است.

از نکات ضعفی که در نوشته­ی آقای بودا قابل درک می­باشد، طرح مطالبی است که از اساس با علم در تضاد می­باشند. در این خصوص وی می­نویسد، «در "هيأتِ فضايِ آزاد و تهي از مقرراتِ قانوني ظاهر مي​گردد که در آن، قدرتِ حاکم ديگر مرزهايِ تثبيت​شده از سوي نوموس را به عنوانِ قلمروِ ارضي به رسميت نمي​شناسد». در حالی­که هیچ قلمرو و فضایی تهی از مقررات قانونی وجود نداشته و همه­ی اجتماعات بشری هرقدر که منزوی و بسته و محدود باشند، باز هم دارای قوانین و مقررات خاص خود هستند. در حالی­که آقای فیلسوف ما در ذهن خود یک فضای خالی از همه­چیز و من­جمله قانون و مقررات را تصور نموده است. هیچ جامعه­ای بدون مقررات قادر به ادامه­ی حیات نمی­باشد، اگرچه کوچک، بسته و قیبله­ای هم باشد و اساساً قانون و مقررات انعکاسی از روح یک جامعه است و تنها بر اساس همان­ها است که می­تواند باقی بماند.

قبل از وارد شدن به بررسی مطالب اصلی نوشته­ی آقای بودا، لازم است تا مقدمه­ای هم در مورد انسان و چگونگی شکل­گیری اندیشه­های او بیاورم. دو بُعد برجسته­ی انسان در حیات اجتماعی­ «معرفت» و «خصلت» می­باشند. این دو رهنمون­گر او در زندگی بوده و جای­گاهش را در اجتماع تعیین می­نمایند. گرچه معرفت ابزار خوبی برای شناخت انسان از اجتماع و پدیده­های پیرامونی می­باشد، اما اغلب تابع خصلت­هایی است که فرد از مناسبات اجتماعی کسب نموده و آن را با خود حمل می­کند. خصلت را می­توان به ویژگی­های رفتاری و حتا ذهنی افراد تعبیر نمود. فرد بریده، تحقیر شده و بدبین، اندیشه­ها و مسیری برای شناخت انتخاب می­کند که ویژگی­های درونی خودش را انعکاس دهند. همین­طور آدم درجا زده­ای که تاب و نای رفتن راه مبارزه را از دست داده، راه مدح و پابوسی قدرت­مندان را پیش می­گیرد و سعی می­نماید از میان هزاران اندیشه و انگاره­ی اجتماعی ـ سیاسی، آنی را انتخاب نماید که با وضعیت خودکم­بینی خودش هم­خوانی داشته و او را در ثناگویی­ مددگار باشد. انسان­های ذهن­گرا و خیالاتی هم راه فلسفه و زیباشناسی را پیش می­گیرند تا با مشغله­ها و جدال­های ذهنی خود، انزوای اجتماعی­شان را پر کنند. اینان هرچه در ذهن­شان به اعماق سفر می­کنند، به­همان اندازه از عینیت اجتماع دور می­گردند. تنها بخش بسیار کوچکی از فضای بی­حد و مرز ذهن با عینیت جامعه در ارتباط بوده و بخش اعظمی که در حالت انتزاعی و مجرد از واقعیت­ها قرار دارد، بازیچه­ی کسانی است که به­ «عمل» در جامعه سروکاری ندارند.

به­همین دلیل است که وقتی یک فیلسوف دست به تحلیل جامعه می­زند، چیزی جز وهم و سراب را بیرون نمی­دهد. چراکه اساساً فلسفه تراوش بی­حد و مرز سیالیت ذهن بوده که حتا به­راحتی اصول و چارچوب­ها را در می­نوردد و فراسوی قواعد حرکت و تکامل جامعه به صدور فتواهایی که از عمر چندانی برخوردار نمی­باشند، می­پردازد. فلسفه بیش از دانش­های اجتماعی­ای چون جامعه­شناسی، علوم سیاسی، اقتصاد و... که رابطه­ی نزدیکی با عینیت جامعه داشته و در چند انگاره­ی عمده خلاصه می­شوند، از تفاوت و چندگانگی ناشی از ذهنیت­گرایی و خیال­پردازی محض برخوردار بوده و همیشه دچار نوعی افسار گسیختگی می­باشد. البته باید علاوه نمود که فلسفه­ی علمی که بر عینیت­ها استوار بوده و محدودیت کاری­اش را از پیش مشخص نموده است، از اساس با فلسفه­های ذهن­پرکن و حرّافی که گاه به اخلاقیات سر می­زند و گاه رؤیاپروری و خیال­پردازی می­نماید، متفاوت می­باشد. مرز کارپردازی این­ فلسفه­، مشخصاً پاسخ گفتن به «چرا»هایی است که پای معرفت در شناخت­ آنان می­لنگد. و چون مبنای کار خود را یاری رساندن به شناخت واقعیت­ها قرار داده است، هرگز پایش را از اصول علمی فرا نمی­گذارد.

در کنار فلسفه، زیباشناسی نیز دچار همین مسئله است. این دانش نیز بیش از هرچیزی یک امر ذهنی و ناشی از سیالیت آن می­باشد. اگرچه زیباشناسی باید ملزم به رعایت عرف­ها باشد تا مشکل ­شاخصگی در انتخاب را حل نماید، اما به­دلیل قرار گرفتن بر امواج ذهن و رفتن در مسیری نامشخص، اغلب عرف­ها هم زیرپا گذاشته می­شوند. یعنی دادن اختیار به سیالیت ذهن گرچه می­تواند ذهن­ها را مملؤ از قواعد زیباشناسی نماید، اما هرگز نمی­تواند تعدد بی­پایان دیدگاه­ها را در مورد قاعده و شاخصه را محدود سازد. این است که وقتی به پدیده­ای چون «مزاری» می­پردازد، همه­ی خصلت­های اجتماعی ـ مبارزاتی وی به­کناری زده شده و در مدح چشمان آبی وی مرثیه­ها سروده می­شود. اما از دید جامعه­شناسانه این مسئله به­میان کشیده می­شود که اگر چشم مزاری میشی می­بود، دست به­ چنین مبارزات بزرگ و تعیین کننده­ای نمی­زد؟ می­بینیم که فلسفه راه خودش را می­رود، و او کاری ندارد که به موضوع خاصی لطمه زده و یا خیر. این­که آیا در مبارزات اجتماعی سیاسی، نقش عناصر فیزیکی بدن و رنگ و شکل آن­ها چقدر است، شاید باز هم به فلسفه و زیباشناسی مرتبط گردد!!

 

مفاهیم و تحلیل­های من­درآوردی

خوب، برمی­گردیم به متن نوشته و نظر آقای بودا را به­بررسی می­گیریم. از رخداد که محور مقاله­اش را روی آن قرار داده است، شروع می­کنیم. وی در این رابطه می­نویسد، «مفهوم رخداد به يک نوع گسست و واقعة زير و زبرکننده اشاره دارد که در روند تاريخ وقفه مي​افگند. رخداد، نوعي تغيير اساسي در "تقديرتاريخي" يک جامعه ]بوده[ و در واقع سنجيدارِ است که مي­توان بر اساسِ آن تاريخ را به «پيش» و «پس»، تفکيک کرد». در این جملات چند نکته­ی قابل تأمل دیده می­شوند. اول این­که مفهوم رخداد که کلمه­ای فارسی بوده از معنی بسیار روشنی برخوردار است، «اتفاق»، «حادثه»، «واقعه» و... . این­که واقعاً مفهوم رخداد به نوعی گسست و واقعه­ی زیر و زبر کننده اشاره دارد، جای بسی بحث وجود دارد. رخداد نه مانند انقلاب تغییر اساسی در جامعه و تقدیر تاریخی به­وجود می­آورد و نه زیر و زبر کننده است. این بستگی به نوع رخداد و نیز مدیران و برنامه­ی آن دارد که در چه مسیری حرکتش می­دهند و چگونه از رخدادی که خود آفریننده­ی آن هستند، استفاده و نتیجه­گیری می­کنند. مگر نسل­کشی­های اواخر سده­ی نوزدهم توسط عبدالرحمان همگی «رخداد» نبودند؟ با ارائه­ی مفهومی یگانه از همه­ی رخ­دادها، تفاوت ماهوی مقاومت کابل و نسل­کشی عبدالرحمان را چگونه می­شود آشکار ساخت؟ پس باید این اصل را پذیرفت که در فعالیت­های اجتماعی همیشه این انسان است که نقش اصلی و تعیین کننده را دارا می­باشد و تنها رخ­دادهای طبیعی هستند که دست انسان در آن دخیل نبوده، راه خود را می­روند و اثرات خود را هم فراسوی اراده­ی انسان برجای می­گذارند، که البته باز هم انسان در مبارزه با آن تلاش می­نماید تا آن­ها را مهار نموده و زیر کنترول خود دربیاورد و یا در مقابل آسیب­های­شان کم­ترین زیان و ضربه را متحمل گردد. در ضمن باید یادآور شد که حرکت تاریخ هرگز توقف بردار و برگشت­پذیر نمی­باشد. ممکن است کُند گردد و یا تغییر مسیر دهد، اما متوقف نمی­شود و به­عقب برنمی­گردد چون مسیر آن یک­طرفه است، مگر این­که در ذهن فیلسوفان چنین تصوراتی شکل بگیرد. یعنی اگر ما حین پژوهش در تاریخ با سرفصل­هایی مواجه می­شویم که به­لحاظ اطلاعاتی و اسناد و مدارک دچار خلأ گردیده است، هرگز حکمی مبنی بر متوقف بودن تاریخ در آن مرحله صادر نمی­شود، بلکه یا اسناد آن از بین رفته­اند و یا مؤرخین به­دلایلی قادر به درج آن­ها نبوده­اند، که در هرحال، حرکت تاریخی وجود داشته است.

وی در جای دیگری از نوشته­اش می­نگارد، «مقاومتِ غربِ​کابل» از آن​رو «رخداد» است که با وقوعِ آن "ترک" بر مي​دارد و "جداسازيِ​واقعي" رخ مي​دهد؛ جداسازي​ايِ که تماميِ ناهمخواني​هايِ تاريخي​ـ​اجتماعي در آن بازنمايي مي​شوند. به­راستی چه چیزی ترک برمی­دارد؟ این چه نوع جداسازی­ای است که هرگز درباره­اش سخنی به­میان نمی­آید، اما تمامی ناهم­خوانی­های تاریخی ـ اجتماعی در آن بازنمایی می­شوند؟ منظور از ناهم­خوانی­های تاریخی ـ اجتماعی چیست؟ این سبک گفتار و نوشتار را ما سبک خمینی می­گوییم که چیزی را در ذهن خود دارد و به­همین دلیل مطالب برای خودش روشن است، اما هرگز آن­ها را برای شنونده و خواننده بیان نمی­دارد و فکر می­کند که همه­چیز روشن شده است.

این است که وقتی فیلسوفی دچار هیجان می­شود و شوق مبارزات رادیکالی به­سرش می­زند، فراموش می­کند که خروج از بازی­های سیال ذهن و ورود به جامعه، مستلزم درک و فهم قواعد و قوانین خاصی است که نخست باید شناخته شوند و سپس بر مبنای آن­ها خود را در متن جامعه و تحولات آن قرار دهد، نه با شیرجه و الله­توکلی. شاید در ذهن یک فیلسوف ممکن باشد تا مثلاً دوباره دوره­ی برده­داری به زمان ما بازگردد، اما در عینیت جامعه، تکرار یک نظام اجتماعی ـ تاریخی با همان مشخصات، ارزش­ها، باورها، مناسبات و ماهیت، از ناممکنات به­شمار می­رود، مگر این­که چنین مناسباتی در فاز متفاوت و ماهیتی دیگر گونه تحقق یابد که مسلماً نمی­شود آن را برده­داری گفت و هنگام برخورد با چنین پدیده­ای باید نام تازه­ای برایش تعیین کرد.

قسمت دوم

توهم «هویت» و «عدالت» در اندیشه­ی بودا

آقای بودا پس از تخلیه­ی تراوشات ذهنیت سرگردان خود، به «عدالت» و «برابری» می­پردازد اما باز تعریفی از آن­ها ارائه نمی­کند چون خودش معتقد است که، «مفهومِ عدالت را ​ـ و نه تعريفِ آن، زيرا تعريفِ عدالت آن​‌را به امر محافظه​کارانه بدل مي​کند​»!! عجبا! ما شنیده بودیم که مقولات علوم اجتماعی دارای تعاریف متفاوت و چندگونه هستند، اما این درس تازه­ای است که یک فیلسوف به صاحب­نظران علوم اجتماعی می­دهد که تعریف یک مقوله می­تواند آن را به­طور ماهوی تغییر دهد. این­که هر تعریفی بر ماهیت خاصی از مقولات دلالت دارد، درست، اما این­که تعریف ذاتاً به یک مقوله ماهیتی محافظه­کارانه بدهد، جای بسیار شگفتی است. مسلماً اگر روی­کرد و تمایل ما انقلابی باشد، می­توان تعریفی رادیکال و چپ از عدالت ارائه نمود که مسلماً دیگر امری محافظه­کارانه نخواهد بود. به­هرحال، آقای بودا چیزی برای تعریف و شناساندن عدالت از دیدگاه خود ندارد و اصرارش روی «آلن بدیو» است. چراکه خود می­گوید، «بحث ما اما، بر قرائت خاصي از عدالت استوار است: قرائتِ آلن​بديو که در آن عدالت در پيوند با "حقيقت" و "برابري" معنا پيدا مي​کند. بديو، بر اين باور است که:«عدالت، متعلق به فلسفه، اما موقوف به شرطِ "امرسياسي" است... عدالت، آن نامي است که فلسفه به ياري​اش ]به یاری فلسفه[ حقيقتِ ممکن يک جهت​گيريِ سياسي​را مشخص مي​کند» بر مبناي اين رويکرد: «مصاديق تجربيِ جهت​گيري​هايِ سياسي با عدالت هيچ سرـ​وـ​کاري ندارند». اگر این نقل قول­ها همگی از آلن بدیو باشد که عجب نبوغی دارد این آدم، چراکه چند سطر جلو­تر که می­رویم با این سخنش مواجه می­شویم که، «عدالت خارج از سياست و "جهت​گيري​​سياسي" معنا ندارد، اما نه هر نوع "جهت​گيريِ​سياسي"، بلکه تنها جهت​گيري​هايِ سياسي را که با «حقيقت» پيوند و نسبتي دارند، مي​توان همبسته​ي عدالت دانست. جهت​گيريِ هاي معطوف به حقيقت اما چيست؟ پاسخ بديو آن است که «اين جهت​گيري​هايِ سياسي از مردماني که درگيرِشان مي​شوند چيزي نمي​خواهند مگر انسانيتِ عاري از هرگونه محمولِ شان(generic) را در اصولِ عمليِ اين جهت​گيري​هايِ​سياسي، منافعِ جزئي يا خاص محلي از اعراب ندارد. آن​ها تواناييِ جمعي(the collective)» را باز مي​نمايانند که عاملان خود را به اکيدترين معناي "برابري" ارجاع مي​دهد».

این همه­ی دانش وی در مورد عدالت نبوده و مسائل عجیب و غریب دیگری هم برای گفتن دارد که مثلاً می­گوید، «منظور ما از "برابري" نيز با تلقيِ رايج از آن که بيش​تر بر محور توزيعِ قدرت، ثروت و منزل ]منزلت[، مي​چرخد، اندکی تفاوت دارد. آن چه برای ما مهم است، "برابری در مقام تصمیم گیری" است. به سخني ديگر «برابري به هيچ چيزي عيني ارجاع نمي​دهد. مسأله بر سرِ برابريِ منزلت، برابريِ درآمد، برابريِ کارکرد و به​طريقِ اولي، روالِ به ظاهر برابري​طلبانة قراردادها يا "اصلاحات" نيست.

اين نوع برابري را نمي​توان به "امراجتماعي" نسبت داد و در واقع «هيچ دخلي به امراجتماعي ندارد. يک دستورِ سياسي است، يک تجويز. برابريِ سياسي آن​ چيزي نيست که ما خواستارش مي​شويم يا برايش برنامه مي​ريزيم، بلکه آن​چيزي است که ما اعلامش مي​کنيم، در تاب​ـ​وـ​تبِ آتشِ "رخداد"، همين​جا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد». می­بینیم که حرف­ها و نظرات آقای بودا با نظر تمامی نظرات کارشناسان و انگاره­پردازان عرصه­ی جامعه متفاوت بوده که خودش هم به آن قائل است. ماجراجویی ذهنی آقای بودا، او را پیرو اندیشه­ی غیر رایج ساخته و خواهان تلفیق (بهتر است بگوییم تحمیل) فلسفه­ی مورد نظر خود بر جامعه­شناسی و اصول مبارزاتیِ رایج است که تاکنون از آن­ها بی­خبر مانده است. وی از عدالت تنها امور ذهنی را می­شناسد و تمامی ابعاد اجتماعی عدالت که اساس و مفهوم عدالت منسوب به آن­هاست، ازنظر وی مردود بوده و مدعی است، «اين نوع برابري را نمي​توان به "امراجتماعي" نسبت داد و در واقع «هيچ دخلي به امراجتماعي ندارد». گرچه مفهوم عدالت فراگیرتر از برابری است، اما بخش مهم آن را همین برابری تشکیل می­دهد. حتا شهید مزاری هم «عدالت­اجتماعی» را ضابطه­ و معیاری برای برداشتن گام­های فراقومی (وحدت­ملی) دانسته است. بودا حتا اصل «کرامت­انسانی» که هم اصلی توحیدی است «کرمنا بنی آدم» و هم اصل اول و محوری اعلامیه­ی جهانی حقوق بشر (آزادی، حیثیت و برائت­ذمه) فدای امیال فیلسوفانه و ذهنیت­گرای خود می­نماید و می­نویسد، «منظور ما از "برابري" نيز با تلقيِ رايج از آن که بيش​تر بر محور توزيعِ قدرت، ثروت و منزل ]منزلت[، مي​چرخد، اندکی تفاوت دارد». وی علاوه بر روشن نمودن محتوا و ماهیت افکارش مشتی کلمات سردرگم را بیرون ریخته که فاقد هرگونه مفهومی است. مثلاً می­گوید، «يک دستورِ سياسي است، يک تجويز.»، این­که چنین دستور سیاسی و تجویزی از سوی چه فرد و یا مقامی صادر شده است، معلوم نیست. یا این­که می­گوید، «برابريِ سياسي آن​ چيزي نيست که ما خواستارش مي​شويم يا برايش برنامه مي​ريزيم، بلکه آن​چيزي است که ما اعلامش مي​کنيم، در تاب​ـ​وـ​تبِ آتشِ "رخداد"، همين​جا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد»، گذشته از گنگی مفهومی­اش، جای بسی سوال هم هست. یعنی چگونه می­شود چیزی را اعلام کنیم اما نه خواستارش شویم و نه برای رسیدن به آن برنامه­ریزی نماییم. واقعاً باید فکر کرد که چقدر عاقلانه و منطقی است که بدون برنامه و مطالبه چیزی را اعلام نماییم. شاید چون خودش یک فیلسوف ذهن­گرا و مجرد از جامعه و فعل و انفعالاتش می­باشد، عدم برنامه­ریزی و مطالبه­ی سیاسی را تجویز می­نماید، درحالی­که مبارزه بر داشتن استراتژی، تاکتیک، تشکیلات، برنامه­ریزی، خط­مشی مدون و شفاف بودن مطالبات استوار است. اگر ما همه­ی این­ها را به­کناری گذاریم، آیا می­توانیم چیزی را که نهایتاً خواسته و مطالبه­ای (بخشی از اهداف تاکتیکی و استراتژیک) خواهد بود، به­دست آوریم؟ این بخش سخنش را فقط خودش اگر بفهمد (شاید هم به­قول «الهزاره»، همراه چهار نفر دیگر)، «در تاب​ـ​وـ​تبِ آتشِ "رخداد"، همين​جا و هم اکنون، به عنوانِ چيزي که "هست" و نه چيزي که "بايد" باشد».

البته بیان تناقضاتی از این دست برای آقای بودا که معلوم نبود هنگام نوشتن این مقاله در چه حال و هوایی قرار داشته است، بسیار زیاد می­باشد. مثلاً وی در این جمله­اش، «...حذفِ و طردِ دموکراتيکِ هزاره​ها را از معادلة قدرت را​ نمي​توان نوعي وفاداري به آرمان​ها و آرزوهايِ همگاني دانست؟» به­صراحت روند حذف هزاره­ها از کابینه را امری دموکراتیک می­داند!! اگر این­گونه نیست پس چرا از واژه­های «به­اصطلاح دموکراتیک» یا «به­ظاهر دموکراتیک» و حتا اضافه نمودن دو علامت تعجب (!!) پس از کلمه­ی دموکراتیک، مانع تلاش­های توسعه­طلبانه و انحصاری حاکمیت قوم­محور زیر نام مقدس دموکراسی نمی­گردد؟ وی هم­چنین باید توضیح دهد که منظورش از «وفاداری به آرمان­ها و آرزوهای همگانی» چیست؟

سپس و در ادامه­ی توهماتش این موضوع را مطرح می­سازد که، «تاريخِ افغانستان، تاريخ پيوستهاست، تاريخ تکرارِ ستم​ها و قساوت​ها. ويژگيِ اساسي ستم، حذف و طرد و به بيانِ دقيق «توليد مازاد» است». خوب از دیگر مسائلش می­گذرم چون تا حدود زیادی با او هم­نوایی دارم، اما حق دارم از او بپرسم که منظورش از «تاریخ پیوست­هاست» چه می­باشد؟

نویسنده نقد اصلی خود بر انگاره­ی «هویت­طلبی» مقاومت کابل را با برجسته ساختن «عدالت» صورت می­دهد. او هویت­طلبی را امری نادرست و حتا ضدعدالت قلمداد می­کند و می­گوید، «هويت​خواهي" از آن​جا که در هرکجا "مازاد" توليد مي​کند نمي​تواند ذيلِ جهت​گيريِ سياسي "عدالت​خواهانه" دسته​بندي گردد». این هم از استنتاجات شگفت­آور آقای بودا است که «هویت­خواهی» را چنین تعریف می­نماید. «هویت­خواهی» یعنی دعوت از آدمی به بازگشت به «خویشتن» و «سرشت­انسانی» او، یعنی از جا کنده شدن و رسیدن به آن­جایی که «انسان» شمرده می­شود. هویت­طلبی اثبات خود است و نه نفی دیگری و این توهم آقای بودا ناشی از عدم درک وی از مسأله است، چون او معتقد است که، «"هويت​خواهي" از آن​جا که در هرکجا "مازاد" توليد مي​کند نمي​تواند ذيلِ جهت​گيريِ سياسي "عدالت​خواهانه" دسته​بندي گردد. عدالت​خواهي از "هويت" فراتر مي​رود و در واقع به "ناهويتيِ​هويت" و "برابريِ همگاني" مي​رسد که در آن هر انساني با "مشخصات و قابليت​هايِ صرفا انساني" خويش شناخته مي​شود، نه با هويت​​هايِ اجتماعي ]ای[ که يا با طرد از سويِ ديگري برساخته مي​شود(گروهِ​مغلوب) يا با طردِ ديگري خودش​را بر مي​سازد(گروهِ​فاتح)» و ادامه می­دهد، «صيانت از نفس از طريق طرد/ کشتنِ​ ديگري​ ـ​منطقِ غالبِ هويت​خواهي​ـ​ نيست». مسلماً آقای بودا هویت­طلبی را برخلاف تهمت نادانی بستن به دیگران، خود نفهمیده است. چراکه طرد شدن بدون نفی هویت فرهنگی ـ تاریخی ممکن نیست. وقتی می­شود عده­ای را به­راحتی کنار زد که نخست آنان را از «انسانیت» تهی ساخت و سپس برای بیگانه و غیربومی جلوه دادن­شان باید تمامی نشانه­های فرهنگی ـ تاریخی­ای که آنان را از این سرزمین نشان می­دهند، پاک نمود. ساده­ترین مفهوم «هویت» همان شناسه و یا نشانه­هایی که بر اساس آن­ها قابل شناخت هستند، می­باشد. تنها کسانی که افکارشان مبتنی بر «قوم­محوری» بوده و مشخصاً از ویژگی­های «سلطه­گری»، «برتری­جویی»، «انحصارطلبی» و «تمامیت­خواهی» برخوردار باشند، فاشیست به­شمار رفته و قابل نکوهش و مقابله هستند و نه هر انسانی که برای شناخته شدن به قومیت خود رو آورده است. در جامعه­ای که ساختارش قومی است، انسان تنها با مشخصه­ی «قومیت» قابل شناخت می­باشد.

جای نگرانی این­جاست که پروسه­ی بازشناسی «هویت­قومی» علی­رغم داشتن دشمنان بی­شمار غیرخودی، این­بار توسط خود ما و با سلاح «عدالت» مورد هدف قرار گرفته است. این جریان تازه تعمداً «برابری­خواهی» و «هویت­طلبی» را رو در روی هم قرار داده تا یکی را از متن مبارزات مردم هزاره حذف نماید. «هویت­طلبی» نه تنها به فروکاست «رخداد غرب­کابل» نمی­انجامد که در واقع یگانه انگیزه و نیروی محرکه­ی عدالت می­باشد. «هویت­طلبی» ما را به انسانیت­مان بازمی­گرداند تا دیگر مازاد دور انداختنی نباشیم و با سلاح «برابری­خواهی» رهسپار مقابله با دستگاه ستم و تبعیض گردیم. می­بینیم که جداسازی این دو، بهترین اقدام برای از کار انداختن هزاره­ها به­مثابه­ی یگانه پتانسیل و پیشگام مبارزات دموکراتیک و عدالت­خواهانه­ی کشور است. این امر در حالی صورت می­گیرد که خود مدعی است، « "امرمازاد" خودش ]را[ از نقطة عدمِ رها مي​سازد». یعنی از هیچ و «مادون­انسان» بودن، همانا انسان تحقیر شده و بی­هویتی که ما درصدد هویت بخشیدن به او هستیم. اما تفاوت در این­جاست که جریان عدالت­خواهی او را نجات نمی­دهد، چون او حتا چنین مفاهیمی را درک هم نمی­کند، بلکه پس از رهایی از بی­هویتی است که خود آغازگر مبارزات عدالت­خواهانه می­گردد. بنابراین، مکانیزم «هویت­طلبی» بر خلاف تصور بودا نه­تنها بر حذف دیگران استوار نمی­باشد، که تلاشی است به­منظور بازگرداندن «خود» طرد شده­اش به متن جمع و جامعه، آیا این عمل به نفی و کشتن ­دیگران منتهی می­گردد؟

مسئله این است که عدالت زمانی مفهوم می­یابد و به انگیزه­ی مبارزاتی تبدیل می­گردد که به «موجودیت» «خود» پی برده شود. تا زمانی­که «خود» بر اثر انکارها و طی برنامه­ی مسخ هویت جمعی پذیرفته نشود، «عدالت» حتا به ذهن هم خطور نمی­کند. عدالت یعنی دست­یابی همگان به­ حق انسانی و طبیعی­شان، پس زمانی­که هنوز به موجودیت خود به­سان یک انسان برابر با دیگران پی برده نشود، هیچ چیز او را به­سوی حق­خواهی و حق­طلبی نمی­کشاند و در این­گونه شرایط آن­چه آقای بودا آن را «رخدادعدالت» می­نامد، هرگز رخ نخواهد داد، چنان­که «عدالت» هم از موقعیت انتزاعی و ذهنی­اش خارج نخواهد شد. چون انسان موضوع اصلی خلقت و عنصر اساسی اجتماع است، تمامی مقولات اجتماعی با موجودیت او معنی می­یابند. یعنی تا زمانی­که انسان به برده بودن خود راضی باشد، عدالت هیچ­وقت نمی­تواند دغدغه­ی ذهنی او گردد، راحتی­اش را از او بگیرد و به تاب و تبش برای خارج شدن از جای­گاه کنونی­اش بیندازد.

در این­جا ما نیاز داریم تا در جستجوی حلقه­ی گم­شده­ای باشیم تا دستگاه «عدالت» به­کار افتد. انسانی که باید راهنما و کارگردان «رخداد­عدالت» گردد، سخت زمین­گیر شده و حتا بدتر از آن، به ناانسانی خودش که با تلقین سلطه­گران و توسعه­طلبان هویتی ـ سرزمینی تحقق یافته، سخت باورمند گشته است. انسانی که نه خودش را می­شناسد و نه دیگران او را می­پذیرند، در متن جامعه­ی انسانی وجودش «مازاد» است و حق پیوستن به جامعه و قرار گرفتن در متن تحرکات آن را ندارد. بنابراین، نه­تنها سخن و نظر او هرچه هم به­نظر خودش عدالت­خواهانه و برابرمنشانه و انسانی هم باشد، برای دیگران فاقد ارزش است که اصلاً او به چنین نظری نخواهد رسید، چراکه هنوز به باور انسان بودنش نرسیده است. وقتی او فاقد معیاری برای شناخت خودش هست، چگونه بتواند خود را به دیگران بشناساند تا به ایده­های عدالت­خواهانه­اش باور و اعتماد نمایند. وآنگهی، چنین افرادی از کجا و چگونه می­توانند به چنین ایده­ها وباورهایی دست یابد؟ کسی که در مورد خودش هنوز در «شک» و «شبهه» قرار دارد، سخت سردرگم است و به­عبارتی، دچار «بحران­هویت» است. این درست است که «عدالت» از تمامی ویژگی­های نیک انسانی برخوردار می­باشد و «مقاومت­کابل» هم سرشار از «عدالت» بود، اما فراموش نکنیم که «عدالت» امری قائم باالذاتی نبوده که اتوماتیک­کان عمل نماید بلکه نیازمند نیروی محرکه­ای است تا به­کار افتد و با عینیت یافتنش، «ارزش» یابد. این است که در مبحث «هویت­قومی»، ما به­دنبال «انسان» هستیم و او را جستجو می­نماییم، آن­گونه که هزاره­ی «مادون­انسانِ» دیروزی، در سرفصل مقاومت ضداشغال­گری به سرآغاز «خود­شناسی» رسید و سپس با مقاومت کابل مراحلی از «هویت­قومی» خود را طی نمود. زمانی­که ما حقی طلب داشتیم و خواسته­هایی را مطرح می­نمودیم، به­معنای آن بود که برخلاف گذشته، دیگر خود را «مازاد»ی به­شمار نمی­بردیم و هویتی جدای از حاکمان را یافته­ بودیم، و چون صاحب این هویت را انسانی برابر با دیگران می­دانستیم، حقی برابر با دیگران را از حاکمان طلب می­نمودیم. می­بینیم که بیش از عدالت ما پدیده­ی «هویت» را سراغ گرفته بودیم و فریاد ما جرم نبودن هزاره بود، چون به­مثابه­ی پیش­نیاز اجرای «عدالت» امری ضروری به­شمار می­رفت. وقتی یک هزاره مجرم تلقی شود، یعنی انسان بودنش توسط عده­ای مورد تردید و حتا انکار قرار گرفته است و الا انسان که ذاتاً مجرم نیست (اصل کرامت و برائت­ذمه)، در حالی­که چنین سرنوشتی را بر هزاره تحمیل نموده بودند.

عدالت تنها در حیطه­ی انسانی و آن­هم در چارجوب یک کشور و سرزمین خاصی معنی پیدا می­کند. بنابراین، هرگز نمی­توانیم ادعا نماییم که چون در فلان کشور عدالت وجود ندارد، سرنوشت ما چنین فلاکت­بار است. پس عینیت یابی عدالت باید در میان انسان­های جامعه­ای مشخص تسجیل گردد. به­همین دلیل است که وقتی از ما «مازاد» ساخته­اند، دیگر جزئی از شهروندان (انسان­ها)ی این سرزمین به­شمار نمی­رفتیم که به­خودی خود، نه انگیزه­ای برای تحقق عدالت داشتیم و نه در اجرا نمودن عدالت بر ما اجبار و حتمیت اجتماعی ـ سیاسی و حتا حقوقی­ای وجود داشت. مگر حقوق یک «انسان» با «حیوان» برابر است؟ آقای بودا به­تقلید از دیگران معتقد است که، «رخداد عدالت از طريقِ هم​ارزيِ تمام آدميان زمينه کنشِ سياسي «امر مازاد» را  رخدادپذير  ]می[سازد. به سخني ديگر کساني​را که تاريخ ستم به حيث مازاد از «نظم سياسي» يا «نظم​گفتار» به بيرون طرد مي­کند، عدالت به حضور در «نظمِ سياست و گفتار» فرا مي­خواند». متأسفانه وی مفهوم سخنی که می­گوید را نمی­داند و اعتراف می­کند که زمینه­ی کنش سیاسی آدمیان، درک «هم­ارزی» میان آن­ها است و در صورت عدم ادراک آن، کنش سیاسی امکان پذیر نخواهد بود. اما سرتاسر تاریخ، خلاف گفته­ی قبلی آقای بودا را ثابت ساخته است. تاریخ بشریت میلیون­ها سال برده­داری را سپری نموده و تا زمانی­که بردگان به آگاهی اجتماعی پی نبرده­، هرگز قیام و مبارزه­ و به­قول بودا، «رخداد عدالت»ی اتفاق نیفتاده است. اگر تاریخ 8 سده­ای کنار رفتن هزاره­ها از قدرت و نیز 3 سده زیر ستم بودن خودمان را بررسی نماییم، می­بینیم که مبارزات و قیام­های مردم ما همیشگی و پیوسته نبوده­اند که علت آن را باید در ناپیوستگیِ آگاهی اجتماعی به­مثابه­ی هسته­ی بنیادین «هویت­انسانی» جستجو نمود و همان­گونه که خود بودا اعتراف می­نماید (اما مفاهیم را به­ هم­دیگر تلفیق داده نتوانسته و دچار تناقض­گویی شده است)، به­حرکت افتادن چرخه­ی عدالت توسط انسان و با دست­یافتن او به آگاهی اجتماعی و به­قول بودا، «همارزيِ تمام آدميان» «رخدادپذیر» می­گردد که همه­ی این­ها با هویت­یابی میسر است. یعنی هرگاه ما به هویت خود به­عنوان انسان­هایی برابر با دیگران و مالکان بومی تمدن­های این مرز و بوم باور یافته­ایم، دست به مبارزه زده­ایم و دیگر دوره­ها آرام و مطیع در جای خود نشسته­ایم. همین­طور یک برده و یک کارگر وقتی به آگاهی اجتماعی (بخش اعظم و بنیادین هویت) خود رسیده باشد، خود را انسانی برابر با دیگران و مآلاً برخوردار از حقوق مساوی با آنان به­حساب آورده، برای رخدادپذیر ساختن آن وارد کارزار می­شود. به­هرحال این مباحث مربوط مسائل اجتماعی ـ سیاسی است که یک فیلسوف از درک آن­ها عاجز است، چنان­که از دست­یازی به عمل اجتماعی ـ سیاسی هم خود را مبرا می­داند و او را گوشه­ی عزلت برای مطالعه و آزادسازی ذهن جهت سیال­تر شدن، بس است. مبارزات اجتماعی ـ سیاسی اما، تابع قواعد و قوانینی است که هرگز از لابه­لای کتاب و از تراوش بی­رویه­ی ذهن به­دست نیامده و نیازمند کار و قرار گرفتن در متن رخداد است. اگر غیر از این بود، فیلسوفان مشتاقی چون شما دل­تان بسیار میل می­کرد که رهبر می­شدید و عده­ای را چون این و آن در پس خود می­کشیدید و صد افسوس برای شما که این کار نه با کتاب­خوانی محض مقدور است و نه با افزایش درجه­ی سیالیت و نهایتاً بالا بردن میزان بازدهی ذهن.

گذشته از همه­ی این­ها، پرداختن به عدالت مستلزم کاری همگانی، فراقومی و داشتن قدرت است که از عهده­ی یک قوم خارج می­باشد. یک قوم زیرستم در جریان مبارزات هویت­طلبانه­ی خود می­تواند و باید شعار «عدالت» سر دهد و منادی آن باشد، چون رهایی­اش منوط به فراگیر شدن «عدالت» است، اما این شعارها و نداها تنها اموری ایده­آلی هستند که امکان تحقق آن بسیار کم است. انسان هویت گم کرده و زیرستم مانده، مانند فردی است که خود زیر آوار ناهنجاری­های اجتماعی ـ فرهنگی گیر مانده که نجات دیگران برای او بیش­تر از یک «آرزو» و «آرمان» سیاسی ـ اخلاقی نمی­تواند باشد. به­گفته­ی آقای بودا، «رخدادعدالت» امری است همگانی که باید خودجوشی و تمایل جمعی را به آن اضافه نمود. یعنی باید جنبشی همگانی راه انداخت و این کار را در کنار مدعیان عدالت از قوم پشتون و تاجیک و غیره پیش برد. سوال اساسی این است که آیا مدعیان روشنفکری از قوم پشتون تاکنون ستم­ و تبعیض­های درازمدت قوم­شان علیه هزاره­ها را محکوم دانسته­اند؟ آن­ها چنین ادعایی را از اساس رد می­نمایند و مدعی می­گردند که بعضی تبعیض­های جزئی توسط افراد و خاندان­های محدود و مشخص علیه مردم افغانستان در مجموع صورت گرفته و حتا نسل­کشی عبدالرحمان را نپذیرفته و ادعا می­کنند که عبدالرحمان جنگ­هایی با قبایل پشتون هم داشته، بنابراین ستم مبارزات وحدت­گرایانه­ی عبدالرحمان تنها شامل هزاره­ها نمی­گردد. می­بینیم که جبهه­ی «عدالت­خواهی» هرگز و به­طور دینامیک در کشور شکل نگرفته است، درحالی­که مسأله­ی «هویت» به­دلیل ساختار قومی کشور، ناچار باید امری مستقل و جدای از دیگر ساکنان کشور صورت بگیرد. درست است که ما برای حقوق ازبک­ها شعار می­دادیم و برابری انسانی آنان را آرزو می­کردیم، همان­گونه که این برابری را برای همه می­خواستیم، اما عملاً در وضعیتی نبودیم که کاری برای آنان انجام می­دادیم، چون وضعیت خود ما به­جز آگاهی، از آن­ها به­مراتب بدتر بود.

برهمین اساس عدالت­خواهی یک تمایل فراقومی بوده که در مرحله­ی بیش از باور همگان به آن و ایجاد اقدامی دینامیک در این راستا، تلاشی خواهد بود تا روند هویت­طلبی اقوام را متوقف ساخته و سپس آنان را در «بحران­هویت» نگه­دارند. مگر می­شود کسی که خودش قربانی باشد و تا منتهای درجه در ناعدالتی، ستم و تبعیض غرقش نموده باشند، از خود بگذرد و شعار نجات دیگران را سردهد؟ آیا در سرزمینی که همت هیچ قوم آن فراتر از شعاع وجودی خودشان نرفته و همه بدان باورمندند، به­ناگه معجزه­ای رخ دهد و فریاد حق دیگران سر داده شود؟ این امر گاهی و مشخصاً برای ابراز ماهیت دموکراتیک و مترقی جنبش حق­خواهانه، آن­هم به­طور تاکتیکی لازم است تا شعارش سر داده شود، اما صرف انرژی اصلی مبارزاتی خود برای دیگران یا حماقت سیاسی است و یا ناشی از بریدگی، سرخوردگی و یا بی­باوری به «مبارزات­قومی» است. حماقت سیاسی به این دلیل که اگر این روی­کرد در اوج صداقت هم صورت بگیرد، به­لحاظ روش­کاری به «مرحله­سوزانی» می­پردازد و فراسوی واقعیت عینی جامعه (ساختارقومی) اقدام به عملی «چپ­روانه» نموده و اجرای عدالت را مقدم بر «آگاهی­اجتماعی» و نجات «قوم­خود»، به­کار می­گیرد.

چیزی که تاکنون روشن گشته این است که افراد بازگشته از خارج به­دلیل عدم حضور در متن ستم و تبعیض و عدم درک این واقعیت که قوم دیگر هرگز برای او کار نخواهد کرد، دچار چنین توهمی می­باشند. هم­چنین زندگی در خارجه­ای که همه یک­سان و تنها به­نام کشور متبوع مورد توهین و تحقیر قرار می­گیرند، در شکل­گیری اندیشه­ها و احساسات فراقومی شدیداً مؤثر است که نویسنده­ی مقاله­ی «وفاداری به رخداد عدالت» از آن مستثنا نمی­باشد. وی علاوه بر آن، عمری را در حوزه­های مذهبی صرف نموده که مذهب را فراتر از هر چیزی و من­جمله «قومیت» به­شمار می­آورد. زندگی در حجره­های حوزه، زندگی­ای مجرد از اجتماع و منزوی­ای است که فرد را درون­گرا بار می­آورد و برای امثال بوداها، فلسفه­ی ذهن­پرکن یگانه راه گریز از تنهایی است، که خود بر میزان دوری از جامعه و پدیده­های عینی مرتبط با آن، می­افزاید. شاید آقای بودا دیگر باورهای سابق خود را به اندیشه­های حوزه­ای نداشته باشد، اما سپری نمودن مدت زیادی را در چنین مراکزی، هم به­لحاظ «خصلتی» و هم «معرفتی» او را شدیداً متأثر خواهد ساخت که ناسازگاری و بحث­های دگم کنونی­اش در محافل از همان اثرات می­باشد.

اگر ترویج ایده­ی «عدالت­خواهی» در چنین وضعیتی ناشی از ذهنیت­گرایی فلسفی محض و ناآگاهی نسبت به مسائل اجتماعی نباشد، مطمئناً دست­های پنهانی در پس آن نهفته است تا روند خودشناسی (هویت­گرایی) رو به­تصاعد مردم هزاره را متوقف ساخته و پتانسیل عظیم منبعث از آن که می­رود فرداها جنبش­های بزرگ سیاسی ـ اجتماعی را به­راه اندازد، در نطفه خفه سازد. در این شکی نیست که برخورد فلسفی با اجتماعیات، خود از اساس راه و روشی خطاست، چه برسد به این­که بخواهد مسائل را تحلیل هم نماید و خطا و صواب را تشخیص دهد. فلسفه که زیاد زور بزند و یا احساسات نوع­دوستی فیلسوف زیاد غلیان یابد، فلسفه­اش را جهتی اخلاقی داده و به نصایح بشردوستانه رو می­آورد، چون اخلاقیات هرگز الزام­آور نمی­باشد و فیلسوف را به میدان مبارزاتی نمی­کشاند. اگر چنین هم نکند، هرگز تمایلی ندارد که لذت سیر و سیاحت در فضای بی­کران ذهن را با چیز دیگری مبادله نماید. مسلماً فلسفه تکیه بر ذهن به­جای واقعیت است که تنها مورد کاربردش در حیطه­ی معرفت هستی است، آن­هم زمانی که علم به­دلیل ناتوانی ابزاری از چنین کاری عاجز باشد، که هست. در چنین وضعیتی نیز آن­چه فلسفه می­بافد کاملاً قابل اعتماد نبوده و موقتاً می­تواند بن­بست­های تئوریک دور را محدوداً گره­گشایی نماید. مسئله این نیست که یک فیلسوف مبارز شده نمی­تواند بلکه معمولاً انسان غیر متمایل به مبارزه به­سوی فلسفه رو می­آورد. چون فلسفه روش­های مبارزاتی را نهی و نکوهش نموده و مانند روان­شناسان تئوری­زده، همه­چیز را بلورین می­بیند و بنابراین، تمامی انسان­ها را بیمار می­دانند، چنان­که در جایی از گفته­اش این اشاره را دارد که، «مصاديق تجربيِ جهت​گيري​هايِ سياسي ... آميزه​اي نفرت​انگيز از "قدرت" و "عقايد" را سازمان مي​دهند. ذهنيتي که آن​ها را به تحرک وا مي​دارد مبتني بر مطالبه و کين​توزي است، ذهنيتِ "قبيله​گري"، باندبازي، نهليسمِ انتخاباتي و رقابتِ کورکورانة جماعت​ها و گروه​ها... يگانه عنصرِ ذهني که برايِ اين قبيل جهت​گيري​ها اهميت دارد، "منفعت​جويي" و "خويش​کامي" است». درحالی­که جهت­گیری­های سیاسی می­تواند درست و یا ناصواب باشد، چنان­که بابه مزاری روی درست آن پافشاری داشت. پس مصادیق تجربی ما از جهت­گیری­های سیاسی یکین نمی­باشد که تمامی نتیجه­گیری و قضاوت­ها را بر مبنای آن قرار دهیم. البته در جایی دیگر خلاف این موضوع را بیان می­دارد که قبلاً به آن اشاره گردید. این سردرگمی­ها از سویی ناشی از مطالعات فلسفی و جهت­گیری غیرفلسفی (اجتماع و سیاست) نویسنده است و از طرف دیگر بازی ناشیانه و غیراستادانه­اش با کلمات می­باشد. بازی­ای که بدون شناخت واژه­ها و نیز قواعد دستوری و تنها با تقلید و نسخه­برداری از دیگران صورت می­گیرد. باید نویسنده بعداً و در فرصت به نوشته­ی خود بپردازد و حداقل برای خودش روشن سازد که عدالت با جهت­گیری­های سیاسی سر و کار ندارد و یا عدالت خارج از سیاست و جهت­گیری­های سیاسی معنا ندارد!!

همه­ی این سردرگمی­ها و نیز عدم درک مفاهیم اجتماعی است که این سوال را مطرح می­سازد که، «آيا روندِ واگرايِ کنوني که هر روز ديوارهاي قومي بلندتر و شکاف­هاي اجتماعي عميق­تر مي​گردد، نوعي «وفاداري» به سنت و تاریخ گذشته نيست؟» نویسنده مگر خودش نمی­داند که جامعه­ی ما از ساختاری قومی برخوردار بوده و عامل اصلی کند بودن تحولات اجتماعی به­خاطر راکد و بی­کار نگه­داشته شدن انرژی و استعداد همه­ی مردم (شامل اقوام متعدد) و سلطه­ و تصمیم تنها یک قوم به­جای همگان است؟ پس تا زمانی که روند قوم­محوری ادامه دارد، قوم­گرایی به­مثابه­ی مناسب­ترین و منطقی­ترین پاسخ به آن، هم­چنان حضور خود را در جامعه خواهد داشت. چه کسی گفته که گرایش و تعلق قومی، نوعی وفاداری به سنت و تاریخ گذشته است؟ ما امروزه در جهان اقوام زیادی داریم که به­تنهایی یک کشور را تشکیل داده (مانند چاپان، مغولستان، کوریا) و به­لحاظ اقتصادی ـ فرهنگی نیز بسیار پیشرفته هستند. این­گونه تحلیل­ها و نیز معیارهایی که آقای بودا بر اساس آن­ها از مباحث خود نتیجه­گیری می­کند، با جامعه­شناسی و علوم سیاسی هیچ سنخیتی ندارند.

با آن­که مطالب نوشته­ی اقای بودا بیش از این­ها قابل نقد می­باشد، اما من حق آن را ندارم تا مقاله را افزون بر این به درازا کشانم. در پایان ضمن این­که قول آن را می­دهم که در فرصت مناسب نقد مفصل و منسجم­تر اندیشه­ی بودا را روی دست خواهم گرفت، به یک نکته­ی دیگری از نوشته­ی وی اشاره نمایم که واقعاً اندیشه­های سردرگم و کم مطالعه در عرصه­های اجتماع چه میزان می­تواند آسیب­هایی را برای جامعه ایجاد نماید. مثلاً این بخش گفته­اش را که، «در این امر نمی تواند ]نمی­توان [تردید ]نمود[ که مقاومتِ غربِ کابل نخستين «رخداد عدالت/ حقيقت» در تاريخِ افغانستان است؛ عدالت/حقيقتي که يک​باره و ناگهان در فضايِ سياسي رخ مي​دهد و  به حيث يک نبردِ راديکال و انقلابي، در شکاف/ تعليقِ نظم​تاريخي درخشان مي​گردد». اول این­که رخداد غرب کابل با تمامی ویژگی­های بسیار متعالی­اش که آن را از نقطه­نظر اهمیت، ارزش و کیفیت در رأس مبارزات تاریخی مردم ما قرار داده است، نخستین رخداد عدالت در تاریخ کشور نمی­باشد. مبارزات گذشته­ی مردم ما هرگدام جای­گاه خود را چه به­لحاظ زمانی و چه ارزشی دارا بوده­اند و اساساً سلسله مبارزات گذشته است که مردم ما را به­تجارب بالایی رسانده تا بتواند خالق مقاومت «هویت­طلبانه­»ی غرب کابل گردد. هم­چنین در مسائل اجتماعی سیاسی هیچ پدیده­ای به­طور خلق­الساعه وارد عرصه نشده بلکه باید زمینه­ها و نیز مراحل تکامل خود را طی نماید. مبارزات امروز پیوسته به گذشت­هاست و بدون آن­ها هرگز مبارزات امروزین شکل نمی­گرفتند. این­که آقای بودا توان ربط دادن آن را ندارد، مشکل خود اوست و مطمئناً تداوم چنین راهی جز یأس و نومیدی را برایش رقم نخواهد زد. از نظر علوم اجتماعی این­گونه نظرات کاملاً کودکانه بوده و حتا یک صاحب­نظر علوم اجتماعی نمی­تواند حرکت­ها و پدیده­های خلق­الساعه و آنی را بپذیرد. امیدوارم بیش از این نه خود و نه دیگران را خسته سازی و یکی از فلسفه یا جامعه­شناسی را به­طور تخصصی پی­ بگیری که خودت بیش از دیگران نفعش را خواهی برد.

 

پانبشته­ها

  1. خط­هایی که زیر کلمات کشیده شده، نشانه­ی تأکید بوده و در سراسر نوشته از سوی نویسنده­ی این سطور صورت گرفته است. هم­چنین تمام نوشته­هایی که داخل ][ هستند متعلق به این­جانب می­باشند و شکل درست نوشته نشان داده شده است.

 

نویسنده : کاظم وحیدی نظرات : 24
  • hamiid ۱۳۸۹ جمعه ۱۵ اسد

    جالب است که حضرت وحیدی به نقد چیزی میپردازد که آنرا نمیداند یا به عبارت صحیح تر نمی فهمد. (خود چندین بار به این امر چه در متن و چه در کامنت به اشکال مختلف اذغان داشته است).

    اینکه او میان "واقعیات متکثر" و وجود "نظم در هستی" تفاوتی احساس نمیکند نیز نشان از شدت علم و دانایی او دارد !! که همین یک نمونه کوچک نشان از پرت و پلا گویی (به گفته زوارو) در سرتاسر مثلا نقدش دارد. (به جز قسمتی که به دفاع از نظر خود در خصوص هویت خواهانه بودن رخداد غرب کابل میپردازد و اندک چلنجی بر مطلب اسد بودا وارد میکند)

    گذشته از همه اینها جناب وحیدی چندان خود را جدی گرفته اند و پنداشته اند که گویا اسد بودا، فارغ از مسائل روز مستولی بر هزاره ها _که به نظر میرسد نکته اصلی در سراسر نوشته اوست_، بر مقاله او نقد مفصلی نوشته است !!

    شاد باشید

  • عظيم ابراهيمي ۱۳۸۹ پنج شنبه ۱۴ اسد

    جناب وحيدي عزيز مقاله ات خيلي عالي و پر محتواست مانند هميشه .من مقاله ايران وپاليسي رقابت و درسكوت چه ميخواهيم را خواندم بسيار پخته وعالي بود.واما متاسفانه ازگذاشتن نظر عاجز بودم.
    هميشه موفق باشي با دوستان كابلي.

  • محسن زردادی ۱۳۸۹ چهارشنبه ۱۳ اسد

    آقای دهقان زهما سلام!
    باور کنید هدفم توهین به شما ویا کسی دیگری نیست ، به نظر من انتخاب تخلص پدر بااین نام و کارنامه های بزرگ ، در قدم اول مسئولیت است که پسر بخود قبول میکند. پسر باید فکر کند که آیا این جامه به قامتش بزرگی نمی نماید ؟؟ آیا میتواند حرمت این تخلص را حفظ کند ؟؟ و ده ها سوال دیگر . گذشته از همه بزرگان همه یک فرد هستند و یک (اگر اجازه باشد چنین بگویم ) اکزامپلار . اگر شما بخود این جرئت را داده اید حتمن شاید شایستگی این تخلص پدر را داشته باشید. گناه من است که با شما و آثار و افکار شما آشنایی ندارم. بازهم تاکید میکنم که هدفم توهین نبوده و صرف با در نظر داشت جنبه اخلاقی این کار نظر شخصی ام را نوشتم. در افغانستان ما این رسم وجود دارد که تمام برادران کشتمند میشوند و کاتب و تاج و .. و شماهم زهمای کوچک ، بالاخره این حق مسلم شما است و من با آن کار ندارم. ولی در مورد ملیت خود یک کمی دلسوزانه برخورد کنید.
    با عرض حرمت.

  • علی تقوایی ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ اسد

    با پوزش که من اسم استاد زهما را "محمدعلی زهما" نوشتم ، اسم مبارک شان "علی محمد زهما " است. دوم اینکه استاد زهما در تاسیس حزب دموکراتیک خلق نقش داشت. اما بسیار زود از آن کنار رفت وپس از آن به عضویت هیچ حزبی در نیامد. خواننده گرامی توجه دارند آن حکایت که من از استاد زهما کرده ام مربوط به اوایل دهه 50 خورشیدی میشود که از تاسیس حزب دموکراتیک خلق هشت سال سپری شده بود.

  • دهقان زهما ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ اسد

    ثقوایی گرامی؛

    سلام های گرم مرا بپذیرید. تشکر از پیامِ پرمحبت و پر صفای شما. من فکر میکنم که وسوسه ی همه ی ما این است که تاریخ تکرار نشود و هزاره ها بار دیگر به عنوان "کنیز" در بازار به فروش نرسند؛ بر دختران و نو جوانان هزاره تجاوز صورت نگیرد. بزرگترین جفای را که عبدالرحمان به حق هزاره ها انجام داد، تنها سرکوب نظامی نبود. عبدالرحمان اقوام دیگر را نیز سرکوب کرد. بزرگترین جفای او به حق هزاره این بود که او با برده سازی هزاره ها جایگاه آنها را در تقسیم کار اجتماعی در جامعه نیز تعیین کرد، چرا که "کار" تنها یک مقوله ی اقتصادی نیست، بلکه ابعادِ جامعه شناسانه نیز دارد. "کار" جایگاه و منزلت انسان را در جامعه تعیین می کند. بدین سان او آن قالب واره ی نژادباورانه را در جامعه در ارتباط با هزاره ها خلق کرد که همه می شناسیم: "هزاره ی کنیز و بارکش." هزاره ی کنیز جز ملت و مربوط به ملت نبودو باید به عنوان افراد"بیگانه"،بازمانده های چنگیز، شناسایی می شد. می خواهم بگویم: پروژه ی ملت سازی همواره با این سوال همراه است: جه کسانی مربوط به ملت می شوند و چه کسانی در "وجود ملت" رخنه کرده اند و بیگانه اند. در این رابطه است که پیوند ناگسستنی ناسیونالیزم (ملی گرایی) با نژادباوری آشکار می شود. یک ناسیونالیست همواره "بیگانه ستیز است و "بیگانه" را در داخل مرز های ملی می سازد و شناسایی می کند. یک ناسیونالیست نباید حتمأ نژادباور باشد، ولی یک نژادباور حتمأ ناسیونالیست است. کاری را که تاریخ نگاران و نخبگانِ ناسیونالیست پشتون کردند. آنها سالیانِ متمادی خود را به عنوان باشنده گانِ اصلی افغانستان وانمود کردند و خیالواره های قدامت و مبدا های تاریخی را آفریدند؛ به "اسطوره ی آریایی" دامن زدند. و این امروز انتقام می گیرد: می بینید که پاره یی از "تاجیک گرایان" پشتون های مسلمان را به عنوان یهود شناسایی می کنند. کار این افراد این است که می خواهند "سیخ" بر روی آتش بچرخانند.
    تقوایی گرامی؛
    با این همه شما و آقای وحیدی باور دارید که من یک ناسیونالیست هستم؛ ناسیونالیستی ی که هوادارِ ایجاد ملتِ "یک پارجه" است! تمام تلاش من این بوده تا نشان دهم که "قومیت" و "ملت" پدیده های اجتماعی و دستآورد های تاریخی بوده و هر دو سرکوبگر اند. به این مفهوم که پدیده های "طبیعی نیستند و باید خصیصه ی ذات باورانه را از آنها سلب کرد. و سرکوبگر اند چونکه طرد و قلع قمع "بیگانه" رکن اصلی آنها می باشد. ما شاید "دردِ مشترک" داشته باشیم، ولی من راه خروج از این بن بست را طوری دیگر می بینم. با تأکید می گویم که در برابر نژادباوری ضد نژادباوری کارکرد دارد وبس. و این نباید باعث شود که ما همدیگر را توهین و تحقیر کنیم.(کاری که جناب زردادی در مورد من کرده است)
    سلام شما عزیز را به پدرِ پیرم وسیله خواهم شد. اگر اجازه دهید همین جا با شما و همه دوستان دیگر خدا حافظی می کنم. در این مورد چیزی خواهم نوشت و شما را خبر می کنم تا از انتقاداتِ شما و دیگر عزیزان فیض برم. در پایان یک نکته را به آقای زردادی می خواهم تذکار دهم: انسان بصورت اتفاقی در یک خانواده به دنیا می آید و به همین دلیل نام بزرگم "زهما" است. "دهقان" را نیز پدرم انتخاب کرده و انتخاب در دستِ من نبوده است. علی محمد زهما مربوط به نسلی بوده که ضعف ها و قوت های خود را داشته و نباید مبالغه کرد. توجه شما را به نوشته های خودم جلب می کنم تا هویت مرا در یابید. شما مرا توهین و تحقیر نموده اید، ولی هرگز این انتظار را از من نداشته باشید که با شما برخورد بالمثل نمایم. چرا؟ به دو دلیل: نخست اینکه توهین و هتاکی را دوست نمی دارم؛ دوم اینکه می خواهم بین من و شما خطِ فاصل وجود داشته باشد.
    باحرمت

  • علی تقوایی ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ اسد

    جناب دهقان زهما، سلام مجدد به شما!
    من میدانستم که شما افتخار فرزندی انسان فرهیخته ، دانشمند ، ادیب، پژوهشگر یکی از پیشگامان مبارزات عدالتخوهانه، استاد محمد علی زهما رادارید. استاد زهما را در دوران خودشان میتوان استادی استا دان سخن وادبیات برشمرد که درآنزمان شیوه نوشته های ادبی شان بیش از حد تصور شورانگیز وزیبابود. چنانچه نویسنده این سطور در اوایل دهه پنجاه خورشیدی، شاهد شنیدن یک پارچه ادبی - سیاسی استاد زهما بوده است که دریک میتینگ اعتصابی، خودشان به خوانش گرفتندوبیش ازسخنان به اصطلاح پرشور انقلابی سخنوران چپی، مورد استقبال حاضرین قرار گرفت. در حالیکه استاد زهما به هیچ یک از احزاب وجناح های سیاسی آن زمان وابسته نبود،چون اگر عضویت یکی از این جریانات سیاسی را نمیداشتی، کسی به سخنان ات وقعی نمیگذاشت وبا سکوت از آن میگذشت. اما استاد زهما چون از یک اتوریته ومقام خاص ادبی - فرهنگی برخورداربود که با ارائه پارچه ی ادبی - سیاسی خود که قلب حاکمیت وقت را نشانه گرفته بود، به شدت از سوی همه جناح های سیاسی در دانشگاه کابل، مورد استقبال گرم قرار گرفت. استاد زهمادر آن دوران از آن پایگاه بلندی برخورداربود که اگر میخواست میتوانست نقش پیشگامی را در انسجام دهی سیاسی جامعه هزاره داشته باشد. چون جامعه فقیر ومحروم هزاره فاقد رهبری سیاسی خودی بوده وهدایتش به دست " نسب محوران " بود که با هزار رشته با در بار پیوند داشتند. به خصوص در دوران که استادی استادان ما، از این شان بزرگ برخوردار بود، محمد طاهر بدخشی که جناح حزب خلق را ترک گفته بودوکمر همت را برای مبارزه با ستم ملی در افغانستان بسته بود. این چراغ سبز،میتوانست که نخبه گان فکری جوامع محروم افغانستان واز جمله نخبه گان جامعه هزاره رابه سمت سازمان دهی مبارزه تشکیلاتی سوق دهد. استاد زهما با تجربه ودانش به مراتب فراتر از طاهر بدخشی ودیگران، توان این هدایتگری را داشت. چراغ سبزرا به خاطر گفتم که در آن وقت ها مبارزه علیه ستم ملی در اثر تبلیغات انتر ناسیو نالیستی جریان های خلق ، پرچم ، شعله جاویدو اخوت خواهی اخوان المسلمین، تمام فضای فکری روشنفکران را اشغال کرده بود. بدخشی از آن جهت یک سنت شکن وقهرمان مبارزاتی است که خود از بطن همین عامگرایی انتر ناسیونالیستی که با شعار مبارزه طبقاتی به میدان آمده بود ، برخاست وراه خودرا جدا کرده و برای دفاع از حق جوامع محروم و استبداد زده، به پا خاست. اما اینکه استاد زهما در سوی دیگر چرادر خط هدایتگری جامعه خود قرار نگرفت، برای نویسنده این سطور تا هنوز روشن نیست. عمر شان دراز بود!
    از همین جهت زهمای گرامی، شما خود که مطالعات فراوان داشته اید ومن مقالات شمارا در سایت ها دنبال میکنم. حتی یکبار تصمیم گرفتم که بیایم وبا شما از نزدیک صحبت کنم ودر یک تبادل نظر جدی اگر به نتایجی می رسیدیم، شاید برای جامعه هزاره بسیار موثر ومفید واقع میشد. اماچون تجربه ای تلخی که با یکی از نخبه گان فکری جامعه داشتم، ازاینکارمنصرف شدم. به هر حال این سخنان بدان معنا نیست که به سمت عامگرایی های که نام " ملی گرایی " گرفته است وشماهم از آن احتراز دارید ، راه مان را کج نماییم. افغانستان کشور قومیت ها است ومبارزه برای برابری اقوام مطابق به شعاع وجودی شان از دید من یک اصل است. تنها با عبور از این مسیر میتوانیم که به آن آرمان " ملت سازی " دست یافت. نژآدباوری ما به هیچ عنوانی بدان معنا نخواهد بود که اگر زمانی به برابری حقوق خود برسیم این باوررا با اقتدارواستبداد سیاسی همراه بسازیم. کار که حاکمیت نژاد باور پشتون در طول تاریخ ازگذشته تا حال اعمال نموده است. ما اگر به نژاد وخون خود باور نداشته باشیم، بدان معنا است که ناخواسته نژاد باوری قوم حاکم راکه با استبداد سیاسی وفرهنگی عجین است، برمی تابیم وبه نحو نفی خودرا از سوی آنها تایید می کنیم. ما برای دفاع از هویت ، فرهنگ وتاریخ خود، ناگزیریم که به این استبدادکه از سوی نژاد باوران حاکم تحمیل میشود، " نه " بگوییم ودر برابرآن بایستیم. وقتی ملی گرایی را برنمی تابیم، راه دیگرآن زمینه سازی برای مبارزه به خاطر حقوق برابر قومی در افغانستان است که مارا از ان عامگرایی های خیالی، بیرون میکند وبه واقعیت عینی جامعه نزدیک می سازد. همانطوریکه شما گفته اید از زمان عبدالرحمن تا حال این جفای عظیم در برابراقوام غیر پشتون وباشدت بیشتر نسبت به هزاره ها اعمال گردیده است. چنانچه شما وخانواده بزرگ شما، از قربانیان اصلی این نژاد باوری قوم حاکم هستید. پس قرار گرفتن در کنار این آوراگان وتبعیدیان تاریخ نه تنها شان مارا نمی کاهد، بلکه مارا به سمت واقع نگری هدایت میکند. حرکت نخبه گان فکری مانند شما، میتواند به جامعه اعتماد به نفس بیشتر بدهد وآنهارا از این شب تاریک به صبح سپید برساند.
    آخر اینکه باور وحرکت در مسیر دفاع از حق برابر انسانی وقومی در افغانستان، مضمون عصر کشور ما بوده وتا وقت که عدالت قومی در افغانستان تامین نشود ، همیشه این مضمون زنده وحیات خواهد داشت. با تیوریزه ساختن وحدت ملی که عملاً اثری از آن دیده نمیشود، ما به جایی نمیرسیم واگر این تیوریزه سازی از سوی " خودی " ها صورت گیرد. بسیار درد آور خواهد بود. سر بلند باشید و به استاد زهما احترام خالصانه ای این حقیر راوسیله شوید.

  • محسن زردادی ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ اسد

    بعد از خواندن کومنت آقای زهما که مانند آقای وحیدی من هم حالا دانستم که فرزند همان علی محمد زهما میباشند ، زهمایی که خود بخاطر رهایی مردم و ملیتش تلاشها نموده و در جنبشهای روشنفکری سالهای دهه 30 و 40 و پیریزی حزب دموکراتیک خلق نیز نقش ارزنده داشته اند.
    فکر میکنم تخلص «زهما» اسم فامیلی نیست و معنایش «همیشه عاشق» میباشد و مخصوص فرد است نه تمام افرادیکه رابطه فامیلی با این فرد داشته باشند. تخلص بیشتر شخصی است و بهمین خاطر من مخالف آنم که برادری از تخلص برادر کلانتر که شهرت و محبوبیت بیشتر دارد استفاده میکند و پسر در عقب تخلص پدر پنهان گردیده و ازان استفاده جویی مینماید. بهر ترتیب اینکار بیشتر به این افراد ارتباط میگیرد که چرا و چگونه از این تخلصها استفاده میکنند. منظور اصلی این نوشته جای دیگر است و آن اینکه در ده های دموکراسی وقتیکه هنوز قدرت عملی بدست یک خاندان بود اکثریت روشنفکران چپگرای ملیت پشتون نیز داد از عدالت و حقوق مساوی ملیت ها میزدند و اینکار تا اندازه باعث جلب و جذب نمایندگان دیگر ملیتها گردیده و عملاً باعث همکاری افراد و اشخاصی غیر پشتون با این سازمانها میشدند.
    حادثه ثور سال 1357 پرده را از روی ریاکاری روشنفکران ملیت پشتون برداشته و در وجود افراد و اشخاصی مانند عبدالله امین ، الله داد طوفان ، عبدالحق و لسی ، صاحبجان صحرایی ، و.. که همه الهام از حفیظ الله امین میگرفتند ، نشان داد که حتا در دورن حزب دموکراتیک خلق که ظاهراً با نظریه و اندیشه مارکسیستی مجهز هستند نیز ، قوم و ملیتگرایی وجود دارد و رنه شعار ضد هزاره های بامیان «سرش ازما و ما و ناموسش از شما » در پغمان توسط عبدالله امین و قتل عام هزاره های ولسوالی های دره صوف و .. توسط افراد الله طوفان ، را چگونه میتوان توضیح داد .
    در بین یک حزب ، خلقی ها به سرخ و غیر سرخ تقسیم بندی شده بودند..
    نمیدانم شما چند سال دارید و شاید هنوز هم بهمان مفکوره سالهای 40 باشید که انترناسیونالیزم هنوزهم مود بود . ولی امروز روشنفکران پشتون با تمام وقاحت طالبان چه در دوره اول حکومت این گروه حتا یک اعلامیه صادر نکرده و اعمال ایشان را تقبیح نکردند و همین اکنون هم من با کسی ازهمین ملیت که قبلاً عضو فعال حزب دموکراتیک خلق و از هموطنان هلمند و ارزگان ما بوده و بسویه دکتورا مدرک تحصیلی دارد ، دست و گریبان میباشم و میخواهد برایم ثابت بسازد که طالبان امروز طالبان دیروز نیستند.
    آقای زهما ! نظر شما برای جامعه افغانستان صدق نمیکند و ملیت محکوم نمیتواند فاشیزم را بوجود بیاورد.
    فاشیزم عبارت است از برتری جویی قومی و نژادی که در مورد ملیت پشتون بیشتر صدق میکند و ما ملیت هزاره فقط حقوق مدنی شهروندی و انسانی خودرا میخواهیم ونه بیشتر ازان.
    به اشعار باری جهانی که در همین سایت توسط صبورالله سیاسنگ نشر شده است یکبار توجه نموده و به تشبیه و استعاره باری جهانی به « قوم شیر و خر» دقت نمایید!
    در باقی موارد با آقایان تقوایی و محسنی کاملاً موافق هستم.

  • زمان ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ اسد

    طبیعی است هرعمل عکس العملی را درپی دارد ونژادباوری نژادباوری می زاید ولی این سایت تاکیدش به بازخوانی وروایت دردها ورنج هایی است که براین مردم رفته وهمچنان به اشکال مختلف ادامه دارد.
    تاجایی که من میدانم دراین سایت کژیهای وناراستیهای اشخاص مختلف که حتی شامل شخصیتهای هزارگی هم بوده است موردبحث قرارگرفته است.
    هزاره هابی پناه ترین مردم درجهان است این بی پناهی ودرد درابعاد مختلف سیاسی اقتصادی واجتماعی به وضوح قابل دیداست.باوجودیکه درشرایط جدیدحقوق انسانی تمام اقلیتها محترم شمرده شده است. هنوزهم هزاره درنوع رفتارهاونگاه اجتماعی وسیاسی قابل مجازات است.
    کوچکترین ظلمی که درحق اقلیت های پیرامون ما صورت میگیردتوسط نهادهای مختلف بشری ورسانه ی به سراسر جهان مخابره شده ومحکوم می شودولی با هزاره ها حتی نهادهای حقوق بشری هم برخورد سیاسی میکند.

  • کاظم وحیدی ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ اسد

    سلام قومای گل، خوشبختی و سرفرازی همه ی شما را آرزو می کنم.
    اول به آصف جان و زردادی بگویم که بنده در دو نوشته ی اخیرم توضیح دادم که نقد به معنی دشمنی نیست بلکه روشن شدن بیشتر مسائل است. نمی دانم چرا هنوز این قدر دلخور هستید. ما باید همدیگر را نقد کنیم تا مفاهیم را از حالت گنگ و سردرگم کنونی شان بیرون بکشیم. وقتی ناله و درد ما عدم همفکری است، با این نقدهاست که خطوط روشن می گردند و پیروان اندیشه های متعدد هم راه خود را می یابند. زیاد نگران نباشید. من فکر می کنم چه توضیح آقای یورش در مقاله ی قبلی و چه آقای بودا هردو بسیار خوب و منطقی بوده اند. منطق نقد در تمامی جهان رایج است و از این رهگذر ما به دیدگاه های مشخصی می رسیم، پس این را به فال نیک بگیریم که چنین امری باالاخره در کشور ما و بویژه میان هزاره ها رایج شده است. مسلما نقد را تنها کسانی انجام می دهند که موضوعی را درک کرده اند و متقابلا موضوعات و نویسندگانی مورد نقد قرار می گیرند که ارزشی نزد منتقد دارند. پس از نقدهاست که هرکس نوشته اش را با قدت زیاد می نویسد و چه به لحاط فکری ـ محتوایی و چه ادبی ـ دستوری مواظب هست تا مورد نقد قرار نگیرد که رشدی را از پس آن انتظار خواهیم داشت. از این که دیگران ما را به سخره بگیرند بگذار تا در میان خانه مشکلات مان حل گردند.
    دای فولادی (حلامیس دیروزی که بی دلیل نامش را عوض نموده است) که نه منطق دارد و نه حرفی برای گفتن و همه تلاش زندگی اش تقرب به دربارها بوده است. درباره ی ایشان هم نقدی مفصل دارم که شاید بیش از 200 صفحه ی آ4 شود و در فرصت مناسب آن را پخش خواهم نمود. او را چندان جدی نمی گیرم، اما چون نماینده ی یکی از دولتیان است روزگاری او را به نقد خواهم کشید تا جریانات و خطوط انحرافی و چابلوسان دربارها روشن شوند. تا آن زمان خود به نوشته هایش مراجعه نماید و ببیند که به لحاط محتوایی و دستوری چه نوشته است، اتنوسنتریزم را قبیله گرایی می داند و نهیلیزم را که مکتبی فلسفی است، به معنی نفی به کار می برد. او واقعا از زمینیان و زمان بسیار عقب است و هیچ مطالعه ای ندارد.
    آتیلا جان هم بداند که بنده زوار نیستم و از سال 68 تا کنون در ایران زندگی نکرده ام. شما باید متوجه زبان فارسی باشید که یکی از از انگیزه های مبارزاتی امروزه ما شده است. ما باید درست بنویسیم و اگر ایرانیان روی زبان کار کرده اند ما باید به عنوان هم زبانی از آن استفاده نماییم و این به معنی زواری نیست برار مه با نام زیبایت. خوب متأسفم اگر شما از نوشته استفاده ننمودید، اما دیگرانی که اهل مطالعه و مبارزه هستند شاید استفاده ی خود را نموده باشند. شاید هم ممکن نباشد که برای ذوق تک تک افراد نوشت.
    بودا جان عزیز،
    شما از فیلسوف خطاب کردن تان ناراحت شدید در حالی که هم رشته ی تحصیلی، هم نوشته ها و هم مطالعات شما و کسانی که نام می دهید که کارشان انحصارا فلسفه می باشد. بهرحال شما جز تکرار همان حرف نوشته ی تان در مورد اولویت هویت یابی در مبارزه از نظر بنده و نفی و نکوهش آن از نظر شما (هرچند در نظر اخیرتان آن را منکر گشته اید و لازم است تا یکبار دیگر به نوشته تان مراجعه نمایید) با عمده سازی عدالت چیز تازه ای ننوشته اید و شاید همانگونه که قول دادید مفصل بنویسید که سخت مشتاقم و در انتظار.
    شما مدعی هستید که کارتان مونتاز افکار دیگران است که سوالم این جاست، پس شما به عنوان یک انسانی که به قول دکارت چون فکر می کند پس هست، چیست؟ ما نباید برای همیشه مونتاژور باقی بمانیم بلکه استنباط نماییم. برای این کار باید سالیانی را در کنار حضور در عینیت جامعه و شرکت فعال در فعل و انفعالات آن به مطالعه بپردازیم و پس از مطالعه ی اندیشه های مختلف، نظر خود را بیابیم. یعنی نخست باید مشخص نماییم که «ذهنیت» و اندیشه ها مقدم هستند و یا «عینیت»ها. اگر اندیشه را مانند فیلسوفان و اخلاق گرایانحرفه ای ایده آلیست مقدم بدانیم باید هر روز نگاه خود را به جامعه تغییر دهیم و حرکت آن را غیرقانونمند به حساب آوریم. اما اگر به عینیت اصالت دهیم، آن وقت است که پس از مطالعه ی دیدگاه های مختلف، آنی را که با واقعیت نزدیک تر است و بهتر می تواند عینیت را تبیین نماید، مورد پذیرش قرار دهیم.
    در رابطه با نقد درونی زمانی ما آن را می پذیریم و یا قابل تطبیق است که هردو طرف پیرو اندیشه ی یگانه باشند، مثلا هردو پیرو آلن بدیو و یا مارکسیزم باشیم. در این صورت با توجه به نظرات آنان می توانیم همدیگر را نقد نماییم که فلانی از اصول و اساسات این اندیشه عدول نموده و به خطا رفته است. اما اینک ما دو نفر و شاید اکثر هزاره ها از نظرات متعدد و متفاوتی پیروی می نماییم و بنابراین هرکس با مبانی فکری خود به نقد اندیشه های دیگری می پردازد. پس نقد درونی در باره ی ماها صدق نمی کند.
    شما متأسفانه مسئله ی عدم انسجام فکری و نوشتاری خود را به کائنات و هستی ارجاع داده اید و گفته اید چون آنها نامنسجم هستند پس نامنسجم می نویسی درحالی که چنین نیست و نظم خاصی میان کائنات و هستی حاکم می باشد که کوچکترین آسیب و بی نظمی در بخشی از آن می تواندبی نظمی بزرگ و بعضا غیر قابل کنترول را ببار آورد و باز هم جای تأسف است که دیدگاه فلسفی نامنسجم به این ایده می کشاند.
    این که می گویید در رابطه با متفکرینی چون بدیو و بنیامین و نیچه من چیزی نمی دانم و یا آشنایی ندارم، بله درست حدس زده اید من تاکنون آثار آنان را نخوانده ام چون برای من دروکهیم و گیدینز و دیگران بسیار به عینیت نزدیک ترند تا آنها و چون وقت انسان محدود است، پس نمی شود همه چیز را خواند. من وقت خود را روی مطالعات جامعه شناسی، روانشناسی اجتماعی، تئوری های مبارزاتی می گذارم. تمایل من هم بیشتر چپ است و اگر راست را هم مطالعه می کنم برای درک آن و نقدشان است. اما با همه ی این ها، هیچکدام دلیل نمی شوند که آقایان مورد نظر شما واژه ها و مفاهیم ابداعی خود را بدون تعریف و توضیح گذاشته باشند و حتما این کار را کرده اند. اما شم مانند خمینی آن را در ذهن نگه داشته اید و برای دیگران توضیح نمی دهید. شاید هم فکر می کنید که همگان این کتاب ها را خوانده باشند و با نظرات آنان آشنایی دارند در حالی که فکر نمی کنم چنین باشد و هرکس رشته ی خود را دنبال می کند. بهرحال ضمن تشکر از تحمل و حوصله ات، منتظر نقد مفصلت هستم، البته با روشی ساده تر و تعریف مفاهیم چون من آنان را نخوانده ام و تولید مازاد را تنها یک اندیشه ی اقتصادی می دانستم.
    در پایان از برادر ما دهقان زهما که تازه فهمیدم فرزند علی محمد زهما است و پدرش که از سرمایه های علمی مردم ماست و بخاطر مسائل قومی عمری را در زندان گذرانیده است، تعجب می کنم که چنین سخن می گوید. قومیت و ستم ملی پایه و اسا شناخت و تحلیل جامعه ی ماست و اسا جامعه شناسی کشور ما ساختار قومی آنست. دیگر دوران اسلام گرایی دگم و مارکسیسهای تقلیدی و افراطی گذشته است تا از این واقعیتها چشم پوشی نماییم. همچنین اندیشه های وارداتی غربی مانند مدرنیته و غیره هم سخت در بحران قرار دارد. باید فکری میهنی کرد و با داشته های فکری به تحلیل جامعه پرداخت. اگر هم زیاد صداقتی داشته باشید شاید زمانی بیدار شوید که نسل کشی های تازه ای مانند دوران عبدالرحمان و طالبان آغاز شود. آن وقت بسیار دیر خواهد بود قومای گلم. آیا موجودیت نویسنده ی سقاوی دوم به عنوان مشاور ارشد و عضو شورای امنیت ملی (یون) و نیز نویسنده ی زوال پشتونها در محوریت حاکمیت زنگی را برای شما به صدا در نمی آورد؟ کمی از ملی گرایی موهوم بیرون بیایید، در جامعه ی ما ملتی شکل نگرفته و شعاع همت هر قوم در محدوده ی خود آن قوم است، البته جز قوم حاکم که تمامیت خواهی از سرتاپایش می بارد.
    تشکر از حوصله مندی همه ی شما

  • دهقان زهما ۱۳۸۹ سه شنبه ۱۲ اسد

    تقوایی گرامی؛
    پیام شما را هنوز نخوانده بودم که یک پاسخ مختصر به آقای محسنی نوشتم. در آن چند سطر به پاره یی از موضوعاتی که شما مطرح کرده اید نیز پرداخته ام. می دانم که شما را قانع نمی کند. واقعیت های قومی-نژادی دردناک تر از آن است که آدم در خیال می پروراند.(آنهم برای ما که در غرب زنده گی آسوده و بی دردِ سر داریم) من با ملی گرایی فرسنگ ها فاصله دارم. من زهرِ تلخ نژادباوری را در افغانستان و در آلمان چشیده ام و پژوهش در این باب برای من تفنن نبوده، بلکه یک موضوع حیاتی است. فراموش نکنید که من در زادگاهم نیز یک آواره بوده ام. پدرم، علی محمد زهما، از آواره گانِ ارزگان است. این چند سطر را نوشتنم تا مبادا فکر کنید، من حرف های شما را بباد تجاهل می گیرم. نه، خیلی هم جدی می گیرم. ایکاش اینجا می بودید که امشب تا سپیده دم با شما صحبت می کردم.
    زنده باشید

  • دهقان زهما ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۱ اسد

    محترم محسنی؛
    سلام وتشکر از پیام شما به نشانی من. من پیام شما را مجالی می دانم تا میانِ ما دریچه ی گفت و شنود باز شود. شما می نویسید که هزاره ها محروم اند و در این 9 سال اخیر در همزیستی و صلح زیسته اند.و برای حفاظت از این همزیسی "رهبرانِ جهادی" آنها از همکاری تنگاتنک با کرزی نیز دریغ نورزیده اند. و این دیگران اند که هزاره ها را آرام نمی گذارند. من نمی دانم که سخن شما چه ارتباطی با پیام من دارد. من هوادارِ همزیستی هایی که به بهای از دست دادنِ ارزش های سیاسی و حقوقی- همانند برابر حقوقی زن ومرد، آزادی های سیاسی و فردی، براندازی نژادباوری و تعصب در جامعه، و سرانجام عدالت اجتماعی- باشد، نیستم. صلح مهم ترین عنصر برای برپایی زنده گی اجتماعی است، واما، صلح اجتماعی ی که به برده گی و ذلت بیآنجامد، مرگ تدریجی است. به همین دلیل مرا با کسانی که به دستگاه مافیایی کرزی پیوسته اند، کاری نیست. بد تر از همه "روشنفکرنما" ها ی "غرب نشین" اند که زمین و آسمان را اندازه گیری می کنند. ار هرسو و هر چیر سخن می گویند؛ پس از سالها زیستن در غرب بخاطر قدرت، شهرت و یا پول برای "خدمت"- که در واقع مأمور اند- به افغانستان برمی گردند و بر مردم پا برهنه و بی پناه افغانستان منت می گذارند. بر گردیم به اصلِ مطلب: من انکار نمی کنم و نکرده ام که مردم پا برهنه ی هزاره در هیرارشی نانوشته یی "قومی-نژادی" در پایین ترین پله قرار داشته است. این هیرارشی همپای ایجاد "دولت مرکزی"، یعنی از زمان عبدالرحمان به بعد، استحکام یافنه که نتیجه ی آن همانا راندنِ هزاره ها در حاشیه ی جامعه و قلع و قمع آنها در دوایر دولتی بود. و اما سوال در اینجا است که چرا باید خانواده ی "محمد زی" "مشروعیت طبعیی حاکمیت" اش (ماکیاولی) را از قوم و تبار می گرفت؟ از دیدگاه من یک عنصر مهم در این رابطه این بود که حاکمیت بخوبی درک کرده بود که فقط و فقط یا قومی ساختن و نژادی ساختن روابط اجتماعی می تواند به حاکمیت اش ادامه دهد. در دوره ی حاکمیت "حزب دموکراتیک خلق" برای مدتی کوتاه می توان یک گسست را مشاهده کرد، ولی به مجرد اینکه داکتر نجیب متوجه می شود که شوروی سابق دیگر حاضر نیست در کنار او بیستد، به صورت شدید به قومی ساختن بیشتر ار پیش جامعه دست زد. خوب، شاید از من بپرسید که چرا پر گویی می کنم؟ دلیل آن این است که می خواهم بگویم که سازه های قومی محصول قدرت در افغانستان می باشند. ساخته هایی که مبدل به واقعیت های دردناک اجتماعی شده اند. در واقع امر، چه پدیده ی "قومیت" و یا "ملت" اتحادیه های حاکمیت(ماکس وبر) اند که "بیگانه" را طرد می کند و بر نا برابری های اجتماعی و جنسی پرده می کشد. به همین دلیل قوم باوری و ملی گرایی در نفس و ذات خود سرکوبگر اند، چراکه میکانیزم های طردشد ه گی و در برگرفتگی در آن درونی شده است؛ به سخنِ دیگر جزلاینفک آن است.(دردا و دریغا که ملی گرایان و هوادارانِ ملت تا هنوز نمی دانند که ملی گرایی آنها تافته ی جدا بافته از قوم باوری نیست و تبلیغ ملی گرایی به رقابت هر چه بیشتر اقوام دامن می زند) هرچند که واقعیت های افغانستان، واقعیت های نژادی- قومی باشند، ولی ما باید بکوشیم که سیطره و شالوده های آنرا بشکنیم. و گرنه،بگمان من، پای ما در واقعیت ها گیر خواهد کرد و بازنده بازهم مردم بی پناه و تهی دست خواهد بود. در نبرد با نژادباوری حاکم نمی توان با سلاح نژادباوران جنگید. برای شکستنِ سیطره ی واقعیت های قومی و نژادی تنها ارزش های سیاسی می تواند محک و معیار باشد. ارزش های سیاسی ی که به اسطوره ی خون، تبار و "نژاد" مجال نمی دهد که تفاوت های اجتماعی و جنسی را در "گروه های خودی" و "آن دیگر" از دیده بدور نگه دارد. به همین دلیل قادر است که نقاب دروغینِ حاکمیت را بر زمین افکند.
    محسنی عزیز؛.
    امیدوارم تا حدی توانسته باشم روشن کنم که چرا در پیام قبلی خویش نوشته بودم: هستی و رهایی "من" منوط به هستی و رهایی "آن دیگر" است( به این موضوع باید روشنفکران "پشتون تبار" بیشتر توجه داشته باشند)؛ و یا اینکه "ما نیازمند به جماعت سیاسی هستیم و نه جماعت خونی و نژادی."
    در پایان سخن بایدبگویم: اگر یک روشنفکر افغانی به فجایع تاریخی در افغانستان معترف نباشد و آنرا انکار کند، ولو که هزاران بار از کانت تا به دیلوز را درست تکرار و یا مسخ شده قلقله کند، نزد من هیچگونه ارزش و اعتباری در زمینه روشنفکری نخواهد داشت. به مجرد اینکه فرصت دست دهد در این باره بیشتر خواهم نوشت.
    باحرمت

  • علی تقوایی ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۱ اسد

    ...
    ودر سماع وجذبه وحیرت
    ودر صفای باطن خود گم باش!
    اما همیشه
    وقتی که با قطار تخیل
    از جاده های درهم دنیا می گذری،
    از نسل آفتاب
    واز قبیله مردم باش !
    علی بابا چاهی

    آقای دهقان زهما سلام برشما!
    اینکه شمامی نگارید که در سایت جمهوری سکوت، اندیشه های "نژاد باورانه " منتشر میشود ولی " متفکرین سایت" نه تنها به آن اعتراض نمیکنند بلکه در نوشته های آنها نیز اندیشه های نژاد باورانه موج میزند. این نظر شما نشان دهنده آن است که شمایا از دنیای واقعی وجریانات پر التهاب نژادی وقومی در افغانستان بیخبر هستید ویا اینکه میخواهید به شیوه دیگر مبلغ همان تیوری به اصطلاح " وحدت ملی " باشید که حاکمیت تک قومی کنونی زیر رهبری کرزی از آن به مثابه تیغ دودم استفاده میکند. همین حربه زنگ زده ونخ نما شده سبب گردیده است که تبار کرزی در دوسوی خط، اقتدار گرایی شان را به نمایش بگذارند. یعنی در یکسو تبار طالبانی کرزی با مردم وجامعه جهانی با خشن ترین وسایل از جمله عملیات انتحاری بجنگند، از سوی دیگر کرزی و تبار نکتایی پوشش، کل قدرت سیاسی را درانحصار کامل خودداشته باشند. طوریکه کامنت شما نشان میدهد که آگاهانه چشم به روی مبارزه عدالتخواهی در افغانستان می بندید. شما می نویسید که:
    "برای سایتی که می خواهد در برابر گفتمان های نژادباورانه در جامعه بپاخیزد؛ برای سایتی که می خواهد از حق مسلم اقلیت ها و تحقیر شده گان در جامعه دفاع کند، طرح گفتار های نژادباورانه در برابر نژادباوری حاکم انتحار سیاسی است. تا زمانی که هزاره ها از هویت اتنیکی "خود ساخته" و تحمیل شده بر آنها فراتر نروند و در حصار خون و فرهنگ و "نژاد" زندانی باشند، هیچگاهی به رهایی دست نخواهند یافت و همواره از سوی" رهبرانِ خودی" مورد معامله قرار خواهند گرفت. "ما" نیازمند آگاهی و "جماعت سیاسی" هستیم و نه "جماعت خونی و نژادی". از اینرو باید در پی همدست در میان همه اقوام در افغانستان باشیم. رهایی "من" و وجود "من" منوط به رهایی و وجود "آن دیگر" است"
    آقای زهما، پرسش در این است ما کدام نژاد باوری را محکوم میکنیم ؟ از دید این حقیر، همان نژاد باوری که خودرا برتر ازنژادهای دیگر میداند. همان نژادباوری که نژادهای دیگررا از جنس پست و حقیر می شمارد که نه سزاوار حق شهروندی است ، نه سزاوار مشارکت ملی ، نه سزاوار مشارکت سیاسی و نه هم سزاوار بازسازی اقتصادی. شما چه فکرمیکنید که این نوع نژاد باوری سبب نشد که در همان کشور که شما هستید،65 سال قبل یک دکتاتوری بنام هیتلر میلیون ها انسان را به خاطر"نژادباوری" دیوانه وارش به خاک وخون کشایند. خوب وقتی نژادباوری مطلق وکور روی دیگرش همان فاشیزم باشد ، شما در برابرآن چگونه به مبارزه برمی خیزید. شما ناگزیر هستید که در مورد نژاد خود،در مورد حق مشارکت ملی خود، در مورد حقوق برابر شهروندی وبالاخره درمورد ماهیت انسانی خود سخن بگویید و برای تحقق عملی آن با توسل به جنبش عدالتخوهانه، از قومیت وتبار تان دفاع نمایید. اگر این دفاع حق است پس نباید شما برچسب نژاد باوری بدان بزنید. بلکه آنرا حمایت نمایید چون تبار اقلیت ومحروم برای دفاع از شان انسانی خود بپا برخاسته است.
    چیزی که بسیار تعجب بر انگیز است این که شما هویت اتنیکی هزاره ها را "خودساخته " و تحمیلی " می دانید. فهمیده نشد که هدف شما از این " خودساختگی " ویا " تحمیل"چه است ؟ اگر هدف تان این باشد که این هویت اتنیکی وتحمیلی توسط کسانی از بیرون تحمیل شده است . سخت در اشتباه هستید. چون هویت های اتنیکی محصول یک جریان قانونمند تاریخی است که در بستر طبیعی تکامل یک قوم ویا یک نژاد، شکل میگیرد. هزاره یک هویت اتنیکی است ویکی از قومیت های عمده افغانستان است که در درازای تاریخ طولانی، این " هویت " شکل گرفته و سرانجام به این نام شناخته شده است. اگر شما هویت اتنیکی هزاره را از سوی خود هزاره ها، " خودساخته " و " تحمیلی " میدانید ، بازهم اشتباه میکنید. یک هویت تباری، هیچگاهی خلق الساعه به وجود نمی آید که صاحبان این هویت، آنرا خودشان برتابند وبرخود تحمیل کنند. بلکه طوریکه گفتیم هویت یک اتنی، محصول یک جریان تاریخی وطبیعی است که در طول زمان شکل می گیرد وبه آن هویت معروف میشود. آقای زهما، شما میگویید تاوقت که هزاره ها در حصار تنگ " خون " و" نژاد " خود زندانی باشند، به رهایی دست نخواهند یافت. به، به. اینهم همان شعار " وحدت ملی "و تبلیغ " فرا قومی اندیشی " است که اینبار از زبان مبارک شما تکرار میشود. جناب زهما، هزاره ها در حصار تنگ خون ونژاد خود، زندانی نیستند. بلکه همین خون ونژاد، وسیله ای برای ابراز هویت انسانی او است که باتعریف، شناختاندن و تبارزآن برای" برابری خواهی " مبارزه می کنند. وقتی تبار مرا پست وتبار خودرا شریف و بلندبداند، وقتی مرا سزاوار حق انسانی خودم نداند ، وقتی مردم مرا در مذبح تاریخ نه یکبار بلکه به درازنای تاریخ نام کنونی کشورم، به تکرار به خاطر همین خون ونژادم، قتل عام نمایند، وقت که زیرنام حتی کلمه هزاره، بدترین نامهارا رابه من ببندند، در این هنگام شما به عنوان یک انسان وصاحب مطالعات فراوان با اداهای خیلی روشنفکرانه، به من حق نمیدهید تادرد خودرا فریاد کنم واز ماهیت انسانی وحق مشروع ملی وبین المللی خود دفاع کنم. ویا اینکه بنشینم تا به اصطلاح نژاد برتر، بخاطر نابودی این هویت، با خشن ترین شیوه متوسل شود. ما باید چیزی نگوییم چون "نژادباوری" در مقابل "نژاد باوری " حاکم اتنحار سیاسی است ویا باور به خون و نژادم، مرا به رهایی نمیرساند. این بدان معنا نیست که : هزاره را مطرح نکن.هویت اتنیکی ات رافراموش کن ویا نام از آن نبر چون طرح آن، نژاد باوری را معنی میدهد ونژاد باوری هم از دید آقای زهما برای قومیت های اقلیت، انتحار سیاسی است!!.
    بالاخره،آقا ی زهما در آخر این پارا گراف شان حرف دل خودرا میزند ونصیحت میکند که ما به " جماعت سیاسی " نیازداریم نه به " جماعت خونی و نژادی ". بعد تیوری " وحدت ملی " خواهانه خودرا با این جمله ختم میکند که رهای "من " ، منوط به رهایی " آن دیگران " است. یعنی وقتی من رهایی می یابم که اقوام دیگر طبعاً به شمول پشتون ها رهایی یابند.
    اقای زهما، من هزاره از دید " آن دیگری " شهروند درجه آخر هستم. او در بند نیست ، او همه چیز را در اختیار دارد ، اومیراث خوار یک حاکمیت جورو وزور است که از سیصد سال بدینسو مرا کشته، غارت و چپاول نموده است.مرا به غلامی وکنیز ی کشانیده است. خواهران ،مادران ، پدران وبرادران مرا زنده، زنده، نه یک ، نه دو ، بلکه صدهاهزار ازآنها را به قتلگاه فرستاده اند. اکنون هم در پیش چشمان چهل کشور دموکراتیک دنیا وبا موجودیت دهها هزار نیروی نظامی این کشورها، طالب کوچی نما را مسلح میسازند وبهسودرا به آتش میکشند وهزاران خانوده را آوراره ساخته ویا در سوگ عزیزان شان می نشانند. حال " آن "ی که شما رهایی مرا، به او منوط می سازید، حاکم من است نه حاکم از نوع عادلش، بلکه حاکم که همین اکنون نیز قدم به قدم مرا بسوی نابودی سوق میدهد. سرزمین مرا، به دلیل جغرافیای هستی تبارم، بازسازی نمیکند. شما میدانید که سرزمینم به حدی در محرومیت نگهداشته شده است که به رغم سرازیر شدن میلیارد ها دالردر کشور و هم سرازیری میلیون ها دالر به خاطر بازسازی به مناطق جنگی جنوب، مردم سرزمین من علف می خورند. پس حال شما موعظه میکنید که رهایی تو منوط به رهایی او است. جان برادر او رهایی مرا در تمام عرصه ها آگاهانه برنمی تابد. میخواهد من همیشه در زنجیر باشم. اما من میخواهم که با تعریف هویت ، نژآد و همسانی سرخی خون خود با دیگران، این زنجیر هارا پاره کنم واز تاریخ ، فرهنگ ، هویت وسرزمین سخن بگویم ودنیارا از محرومیت خود آگاه بسازم وبرای تحقق این اهداف جنبش عدالتخواهی که توسط پیشوای آن ، مزاری بزرگ، شکل گرفته است، نه تنها با موجودیت خود بلکه با تمام جوامع محروم افغانستان که تازیانه ای استبداد را برروح ووجدان شان احساس کرده اند، همراهی نمایم.
    اما با تمام اینها "نژاد باوران حاکم " وقتی تیوری پردازان، برادری ملی وفراقوم اندیشان مثل شمارا دارند. دیگر خاطر شان جمع است ونیاز به تیوری پردازان خود مثل یون ووردک وغیره احساس نمیکنند. چون زهماهای در درون جامعه ما وجود دارند که مارا به سمت " برادری قومی" هدایت میکنند وبرزبان ها، ودلهای ما مهر می بندند تابلکه" ازحصارزندان خون ونژاد مان آزاد شده وبه رهایی برسیم !! ."
    در آخر من با نظر آقای محسنی کاملاً موافقم ، امید که آقای زهما این دید گا های عالی شان را با گوش دل بخواند.

  • دای فولادی ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۱ اسد

    این جناب حسین عرب همیشه برای مطرح کردن خودش به جنگ این یا آن می رود. عجب ادمی است . این حسین عرب که نامش را گذاشته وحیدی

  • محسنی ۱۳۸۹ دوشنبه ۱۱ اسد


    به : دهقان زهما
    دوست عزیز هزاره های محروم د ر 9 سال گذشته که یک تجاوز نسبت به دیگر اقوام نکردند و حتی یک ماین نیز برای کشتن دیگر اقوام دوست در افغانستان منفجر نکردند و هیجگاهی بیش ار حقوق خود شان ادعایی نکردندو با تمام وجود در حفظ امنیت و آبرو و اعتبار همه ی مردم افغانستان کوشیدند و به ارزشهای بشری و فراقومی عملا احترام عام و تام گذاشتند و با صداقت تمام با همه ی اقوام و بخصوص با کرزی قندهاری کنار آمدند و تک وزیران بی اختیار ی شان که در دولت بودند نیز به اندازه ی یک دهم دیگر وزیران به نفع قوم عمل نکردند و در تمام مناطق هزارجات یک گل تریا ک نشگفت بلکه در عوض مردم فقیر بادست تهی از نان خودشان زدند و مکتب درست کردند که بسیار ی ا زهمان مکتب های مردم ساخته را هم اکنون حتی دولت زحمت ثبت کردن شان به پای خودش نمی کشد و قاچاق و دذدی و راهگیری و تقلب نکردند و اسلحه ی شان را بدون تعلل به دولت تسلیم کردند و با کمال برادری و روحیه ی انسانی پذیرای صلح و امنیت شدند .
    اما ! اما ! این دیگران است که از صداقت و صلح جویی ما سو ء استفاده کردند و با دروغ و تقلب و دذدی و خیانت وجنگ و تجاوز نظامی و چپاول و غارت بی رحمانه و فریب و نیرنگ وارد شدند . وآشکار و علنی درصدد حذف و نابودی سیاسی و فیزیکی ما بر آمدندوهزاران توطئه را برعلیه ما براه انداختند و از کوچکترین بازسازی جامعه ی جهانی در هزارجات را روانداشتند مگر خیلی جزئی و برای پوشش نقاب تبعیض عمیق و غیر قابل تحمل شان.

    با اینکه نویسندگان ما ازدردهای واقعی مردم ننوشته اند و کوتاهی و غفلت نا بخشودنی کرده اند . بازهم اگر صداهایی ضعیفی ازگوشه و کنار برای مبارزه با تبعیض و استبداد بلند می شود و اعمال ننگین و بی رحمانه ی قبیله گرایان را نشانه گرفته فاش می کنند فوری می گویند چوب!!! دهنت را ببند که تبعیض شد و اتنکی و قومی صحبت کردی !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

    وظیفه ی اصلی روشنفکران ما اینست که تبعیض و ظلم و غارت و چپاول و جهل و وحشت را افشا و مهار کنند.
    به امید وطن آزاد آباد و آرام و با آرزوی موفقیت برای همه ی مردم افغانستان و پشتونها بخصوص دهقان زهما ی عزیز

  • حسین ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    پس لرزه های طرح شناسایی مهاجرین افغانی فاقد مدرک در ایران
    نگارش در تاريخ یکشنبه دهم مرداد 1389 توسط شیر محمد حیدری (میر افغان)

    بعد از اجرای طرح شناسایی مهاجرین افغانی فاقد مدرک قانونی در ایران و رسیدن این خبر به افغانستان با خبر شدم که به یکباره تعداد کثیری از جوانان جویای کار قصد عزیمت به ایران دارند.! ومتاسفانه در این وضعیت تبلیغات راه بلدان((قاچاقبر)) انسان هم به شدت افزایش یافته ومردم را تشویق وترغیب به مسافرت به سمت ایران میکنند.

    دو نکته ای ضروی در این مورد.

    1- این مرحله فقط طرح شنا سایی میباشد. اینکه عده ای میگویند کارت شنا سایی میدهد دروغی بیش نیست.!((شاید مقدمات)) دادن کارت شناسای باشد.باید توجه داشت که تا رسیدن کارت شنا سای به دست ثپت نام شدگان مهاجر افغانی حداقل یکسال طول میکشد. بنا براین دوستان که قصد عزیمت به ایران را دارند باید توجه داشته باشند که در صورت موفقیت ورسیدن به ایران وثپت نام در این مرحله، باید در مراحل بعدی که درپست قبلی توضیح دادم حضور داشته باشند.

    2- طبق اخبار واصله مرز های ایران به شدت مراقبت میشود وطی چند روز گذشته متاسفانه هموطنانی که قصد عزیمت به ایران را داشته اند مورد اصابت گلوله ای مرزبانان ایرانی قرار گرفته اند وکشته شده اند.

    بنا براین توصیه میشود که: اولا" کسانی مجبوریت ندارند به هیچ وجه راهی ایران نشوند دوما" اگر هم براثر بیکاری ومجبوریت قصد مسافرت((مهاجرت))به ایران را دارند حتما" ازطریق قانونی اقدام کنند تا خدایی نکرده سر مرز مورد اصابت گلوله ای مرزبانان ایرانی قرار نگیرند.

  • دهقان زهما ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    محترم وحیدی؛

    "بادامهای تلخ را بشمار
    بشمار، آنچه را که تلخ بود و ترا بیدار نگهمداشت،
    مرا در شمارِ آنها بشمار"
    پاول سیلان

    آقای وحیدی؛
    سلامم را بپذیرید. تعلیم یافنه ها و با سواد های افغانستان از سالیانِ زیاد بدین سو مصروف "درست نویسی" در زبان فارسی استند. واما، در سرزمین ویرانی ها و فقر اندیشه هرگز توجه به محتوای نوشته ها صورت نمی گیرد. و دقیقا فاجعه در همین نکته نهفته است. در سایت "جمهوری سکوت" بار ها نوشته های نژادباورانه به نشر رسیده است. اما، هیچگونه اعتراضی از سوی "متفکرین سایت جمهوری سکوت" صورت نگرفت. اعتراضی صورت نگرفت که هیچ،بل، در نوشته های این "متفکرین ما" نیز مفاهیم نژاد باورانه موج می زند. برای سایتی که می خواهد در برابر گفتمان های نژادباورانه در جامعه بپاخیزد؛ برای سایتی که می خواهد از حق مسلم اقلیت ها و تحقیر شده گان در جامعه دفاع کند، طرح گفتار های نژادباورانه در برابر نژادباوری حاکم انتحار سیاسی است. تا زمانی که هزاره ها از هویت اتنیکی "خود ساخته" و تحمیل شده بر آنها فراتر نروند و در حصار خون و فرهنگ و "نژاد" زندانی باشند، هیچگاهی به رهایی دست نخواهند یافت و همواره از سوی" رهبرانِ خودی" مورد معامله قرار خواهند گرفت. "ما" نیازمند آگاهی و "جماعت سیاسی" هستیم و نه "جماعت خونی و نژادی". از اینرو باید در پی همدست در میان همه اقوام در افغانستان باشیم. رهایی "من" و وجود "من" منوط به رهایی و وجود "آن دیگر" است.
    به اجازه ی شما یک نکته را در باب "زبان فلسفی" تذکار می دهم:

    "زبان فلسفی" زبانِ مردمی نیست. هرچند که بکوشیم "ساده" بنویسیم، ولی بازهم برای فهم یک "متنِ فلسفی" نیازمند پیش شرط هایی اولیه هستیم. و آن پیش شرط ها ی اولیه عبارت از تحصیل می باشد و شناخت درست از مفاهیم فلسفی. هیچکسی قادر نخواهد بود که" پدیدار شناسی روح" هگل را بفهمد، مگر اینکه با "ایده آلیزم آلمانی" آشنا باشد. ماو خواست که دیالیکتک هگل و مارکس را مردمی و "ساده" سازد. دیدیم که کارش به ابتذال انجامید. تا آن حد که حتا سروش او را به تمسخر می گیرد. مشکل بودای گرامی در "زبان فلسفی" او نیست، بلکه آنچه که او می نویسد. در هنگامی که بودا در ایران اقامت داشتند، من در یک و یا دو نامه انتقادات خویش را با ایشان مطرح کردم. بگذریم.
    در پایان یک موضوع دیگر را نیز می خواهم بگویم:
    فردی برای من اطلاع داد که در جمهوری سکوت چند پیام به اسم"دهقان" به چاپ رسیده است. باید بگویم که این دومین پیام است که من به "جمهوری سکوت" می نویسم. نخستین پیام من به امیری درباره ی نبشته ی وی درباره ی هایدگر بود.(ترجمه ی هستی و زمان) پیام های دیگر هرگز از سوی من نبوده است. به همین دلیل این بار اسم کاملِ خویش را می نویسم تا مبادا مرا اشتباه گیرند.
    باعرض حرمت
    دهقان زهما

  • میراحمد لومانی ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    جناب وحیدی سلام و درود صمیمانه خدمت شما !
    من هر گاه در جمهوری سکوت مقاله یی از جناب شما را مشاهده مینمایم ، بلا درنگ و با اشتیاق تمام انرا به خوانش میگیرم . و جه بسا و در " اکثر " موارد از ان استفاده مفید نموده و لذت میبرم .
    بدون شک نوشته های شما ، معرف اندوخته های علمی شما میباشد . که ، اندوخته های علمی توام با درک ، تشخیص و درایت سیاسی زمینه ساز ظهور نبوغ های گاندی گونه در دل تاریخ بوده و خواهد بود . چنین شخصیت هایی که ، جامعه و زمان ما سخت بدان نیاز مند اند و...

    در شگفتم که این مقاله جناب عالی در زباله دان سانسور خانه جمهوری سکوت، به مسکوت گذاشته نشده است!؟ شاید اعجازی د ر کار هست دوست من .

  • asif ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    سلام خد مت آ قای وحید ی و سلام حضو ر فر ز ا نه قو م بو د ا

    طبق معمو ل همه ر و ز ه که از خو اب بید ا ر میشو م بسر ا غ کمپیو تر میر و م او ل ا ر همه سایت
    جمهو ر ی سکو ت ر ا با ز میکنم تا چیر ی ار وضعیت مر دمی خو د با خبر شو م بعد بسر اغ دیگر سا یت ها با اشتیاق تما م مقا لا ت د و ستان ر ا مر و ر میکنم تا کمی ا ز و ضعیتی د ا خل آگهی حا صل
    نمایم
    آنر و ز بر من خیلی خو ش میگذ ر د که خبر ی خو ش بشنو م که متا سفا نه کمتر اتفا ق مه افتد
    امر و ز هم د ریچه امید م یعنی جمهو ر ی سکو ت ر ا با ر کر د م مقا له ای آقا ی و حید ی ر ا د ید م
    با اشتیاق تما م آنر ا شر و ع نر د م بخو ا ند ن و ا قعا خیلی دلم گرفت نه بخا طر نقدی که به مقا له
    ا ی آ قا ی بو د ا نویشته بو د ند بلکه بخاطر انکه چر ا اینگو نه یکی دیگر ر ا فر هیخته گانما کم میر نند
    هر د و ی شما د ر یک شهر زند گی د ا رید اگر حقیقتا کد ا م مشکل ند ا ر ید چر ا حضو ری این مو ضو عات ر ا حل نمیکنید ا ز ینگو نه نقد ها خیلی غمگین میشویم
    وحید ی بزر گو ا ر حتی بکسا نی که خیلی بشما علاقه و احتر ا م د ا ر ند رحم نکر ده و با ذکر مد ا حا ن بو د ا شدیدا تو هین ر و ا د اشته اند عد ه ا ی ا ز د و ستا ن حتی حضو ر ی شما ر ا ند ید ه اند
    فقد بخاطر اند یشه ها ی قو می تان بشما احتر ام میگذ ا ر ند
    ظر و ر نبود د رحا لیکه آقا ی زر د ا ر ی حق مطلب د ا بخو بی ا د ا کر ده بو د ند من این حر فها ر ا
    مینویشتم اما با کمال گستا خی این چند ستر ر ا نو یشتم چو ن بشما خیلی ا ر ا د ت د ا ر م

    امید و ا رم با بزر گو ا ری تا ن مر ا عفو کنید

  • یاسین ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    ممنون از همه ی شما بزرگواران من حرف دیگری ندارم فقط این شعر استاد زردادی را برای تأمل بیشتر دوستان می گذارم امید وارم مفید واقع شود.:


    فغان كه هركه بقدرت رسد كُشد مارا
    فقــــط بگــــويي ندارند هيــــچ كاردگر

    زصلح گرگ وگله بوي گوشت مي آيد

    بيا كه قول دگر بنــــديم وقــــــرار دگر

    شعار "وحدت ملي" زمغز پوســـــيده

    رسيده فرصت نظم نو وشعار دگــــــر

    بسوي جمهوريي اتحادي پيش رويم

    بســــــــــوي راه دگر طرزكار وبار دگر

    چه قرنها كه نرفتيم يك قـــدم درپيش

    بيا كه ساده بسنجيم راه وچار دگـــــر

    چه آزماييم اين آزموده را صــــــــدبار

    چه ميكشيم زايام انتظار دگــــــــــــر

    كه از ظهور(امين) دگركنــــد تضميـــن

    ز(طالبان جديد) وامــــــــــــير ومار دگر

    بياكه صاحب ملك وزمين خود باشيم

    وخانه را برهانيم از انفجار دگــــــــــر

    بياكه تاريخ خودرا بدست خود سازيم

    و افتتاح كنيم دفتر وشمار دگــــــــــر

    بياكه (محسن زردادي) را اگر بد كرد

    بدست خويش بياويزيم وبه دار دگر.

  • محسن زردادی ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    ایکاش تمام نویسندگان ، روشنفکران ، منورین و همه افراد و اشخاص با دردک ، با درد و با احساس ملیت هزاره میتوانستند زبان مشترک پیدا نموده و در یک جهت کار و عمل میکردند. آنوقت من متقین هستم که ما در منطقه ملیت قهرمان میبودیم.
    دوستان عزیز بیایید در راستای اتحاد نیروهای متفرق ملیت خود کار کنیم.
    از آقای وحیدی تشکر!

  • Hadi Hakimi ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    I am following both of you to the extent of my time and the level of my understanding. I am neither a sociologist nor a philosopher but interested in and enjoy reading both sociology and philosphy so are many of the readers. Therefore, I refrain to make any judgment about the validity of your thoughts and opinions.

    Hower, one thing I know that writing and reading are both important and useful for our people. We welcome as much as you can write. This will prompt your readers to think and even encourage them to write which I consider necessary for your people to find their place in our society.

    Thanks again for your efforts and sacrifice for the sake of your people. ., .

  • روح الله سعادت ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد


    به نظر من هردوی شما از بهترین نویسندگان و تاج سر مردم ماهستید . ملتی که فکر نداشته باشد هویت ندارد شما نوشته های عمیق و در خور تأمل می کنید اما کسانی زیادی دیگر ی که نوشته های ژور نالیستی دارند باید ازبین مردم و از درد مردم بنویسند . مثلا در بامیان که امن ترین ولایت است فقط یک کشور فقیر را با چند پتو برده انداخته اند که با یک دفتر کوچکش فقط لم داده اند و هیج کاری به نفع مردم نمی توانند اما ا زطرف دیگر در ولایات دیگر تیم های باز سازی ولایتی پروژه های بزرگ باز سازی را روی دست گرفته اند. در همین دوروز پیش در هفته نامه آلماني "اشپيگل "، "ديرك نيبل " از دولت آلمان خوست تا با توجه به اينكه امنيت و بازسازي افغانستان رابطه مستقيمي با يكديگر دارند، به بهبود وضعيت اين كشور از لحاظ شهري و نظامي در مناطق تحت فرمان آلمان توجه بيشتري كند.

  • اسد بودا ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    تشکر از جنابِ آقای وحیدی که زحمت کشیده است و نوشته ام را تا آخر خوانده است و نقد کرده آن را. هر مخاطبی حق دارد، دیدگاهش را به صورتِ کامنت و اگر بیش تر از این به نویسنده احترام قایل شود، مانند آقای وحیدی در یک یاداشت مستقل بنویسد. شاید بتوانم در فرصت پیوستی بر یاد داشتم بنویسم ولی چند نکته است که باید متذکر شوم:
    1- نکته اول اینکه من "فیلسوف" نیستم، کاربرد این واژه به قول داود سرخوش "کمر و قچر و دل و جگرم را خرد و خمیر" می کند. واژه ها حرمت دارند و باید درست به کار روند، مخصوصا اگر کسی می خواهد نقد بنویسد. من فقط از سر تصادفا گاهی کتاب هایی را خوانده ام. بنابراین خواهشم این است که اگر می خواهید باب گفتگو باز باشد، این واژه ها د ر باره ما به کار نبرید.
    2- کار من مونتاژای است از آلن بدیو، نیامین و جوجورجیو آگامبن، بنابراین فهمِ آن تنها در این چارچوب امکان پذیر است. کسانی که آشنایی با افکارِ آن ها ندارند به راحتی دچار کج فهمی می شوند. رد کردن این چارچوب، نیاز به آن دارد که آن را بفهمم، اینکه من نفهمیده ام و نفهمیده نقل قول کرده ام، هم نیاز به این دارد که کسی با این چارچوب آشنا باشد. اگر مفاهیم مثل "امرمازاد"، "تاریخ پیوست"، "رخداد" و این چیزها برای آقای وحیدی نا اشناست، بدان سبب است که به گمانم کمتر دیدگاه سه متفکر مذکور آشنایی دارد، و گرنه بهتر بود مرا در همان چارچوب نقد می کرد.
    3- ما در نقد یک اصطلاح داریم به نام "نقد درونی"، نقد درونی یعنی اینکه "منتقد" قطع نظر از دیگر رویکردها، منطقِ درونی یک اثر را نقد می کند. مثلا تبارشناسی اخلاق و فراسوی نیک و بد نیچه، و همین طور "زبان اصالت در ایدئولوژی آلمانی"، آدورنو را می توان، نوعی نقد درونی دانست. در نقد درونی منتقد باید پیش فرض ها و بن مایه های فلسفی یک اثر بیش از خود صاحب اثر بداند، اما چنین چیزی در افغانستان نیست. در افغانستان نقد مصداق این شعر حافظ است:
    نگار من که مکتب نرفت و خط ننوشت
    به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد

    مثلا اگر بخواهیم کسی را که در چارچوبِ نظری مارکس، بنیامین یا کسی دیگری کار می کند، نقد کنیم، نیاز داریم به مبانی نظری او مراجعه کنیم، اما در افغانستان بدون مراجعه به کتاب و این چیزها، می نشنیم و چیزهایی را می بافیم. در افعانستان افراد مکتب نرفته و خط ننوشته، مسئله آموز هزاران مدر است.

    4- من شخصا خودم نمی توانم بدون مراجعه به کتاب بنویسم و بدون چارچوب نظری مشخص نمی توانم حرف بزنم. چیزی را که می گویم، باید اول برای خودم فهم شده باشد.. ایده "عدالت هویت نیست"، البته تکان دهنده است، چونکه بسیار صریح ما را به تفسیری غلطی که از جنبش غرب کابل کرده ایم، آگاه می سازد. فرو ریختنِ یک باره ای این ایدة مسلم و قطعی، برای ما ترس آور است، همان گونه که روزی "هزاره بودن" برای ما ترس آور بود. امکان داید هویت خواهی یکی از پیامدهای آن باشد، ولی منطقِ هویت خواهی به حیث یک منطق کاملا مدرن(آن های که با فوکو/ شانتال موفه و... آشنایی دارند، این حرف را خوب می فهمند)، نه تنها هم ارز عدالت نیست، بلکه همراه با طرد و حذف نیز هست. به گمان من "رخداد غرب کابل" نه معطوف به طرد دیگری بود و نه معطوف به حذف کسی. اگر هویت خواهی می بود، لزومی نداشت به خاطر دفاع از "ازبیک ها" وارد جنگ می شد.
    5- یاد داشت من بیش از آن غیر قابل فهم باشند، به جنگ کلیشه ها رفته است و به همین سبب بعضی از دوستان را نگران کرده است که نکند من هم مخالفِ جریان هویت خواهی باشم.
    6- در باره عدم انسجام هم باید بگویم، من عمدا نا منسجم می نویسم، زیرا واقعیت از نظر من گسسته و نا مسنجم است. واقعیت ها تکه تکه اند، و همچنین روشی و در چارچوب نظری که من کار می کنم، به من اجازه پیوسته نویسی را نمی دهد. پیوسته نویسی/ توتالتیاریسم کلامی، از نظر من مال ستمیددگان نیست.
    7- این عدم انسجام بدان معنا نیست، که نا مفهوم باشد. روش من منظومه سازی است، نشانیدن ستاره هایی در دل شب های تاریک آسمان. همان گونه که ستاره نه از طریق پیوست، بلکه با گسست شان ا زهمدیگر تاریکی ها را نشان می دهد، من هم سعی می کنم، از طریق در کنار هم چیدن برخی از مفاهیم در دل شب های تاریک نوری بر افروزم، نوری که به سرعت در حال گم شدن است. من در واقع در این نوشته خواستم زوال نوری را روایت کنم که یک باره درخشید و از ما دور شد. تاسف برای زوال، یا همان نوری که دیگر نیست. کسانی که با مبانی نظری این دیدگاه ضد این همان، آشنا هستند خوب می فهمند که چه می می گویم. کسانی هم که در چارچوب های دیگر کار می کنند، حساب کارشان جداست. آن ها می توانند دنیا را از زوایه دیگر بببنید و بفهمند.

    به هرحال از آقای وحیدی که زحمت کشیده تشکر می شود. همین طور از دیگر کسانی که کامنت هایی را نوشتند. هیچ نوسینده ای به تنهایی متولی حقیقت نیست. به امید روزی که نقد ها را عیاری گیرند.




  • آتیلا ۱۳۸۹ يکشنبه ۱۰ اسد

    سلام دوستان؛ هر دو ی شما، در گذشته زوار بودید، ادبیات زواری (ایرانی) درنوشته شما دیده میشود. یکی ازمشکلات زبان فارسی این است، که هرکس؛ هرچیز بنویسد اسم اش را مقاله میگذارد، بعد در روزی نامه های افغانستان به نشر میرسد.

    این سنت متاسفانه توسط زوار ها به اینجا آورده شده، ومتاسفانه تاثیر این گونه نوشته ها ضرب صفر شده است، زیرا از روایت وحدیث استفاده میشود و تحقیق جدید نیست.

    ای کاش کم مینوشتیم، که تاثیر میداشت نه این قدر بی سر وبی پا!

  • نظر خود را برای ما ارسال نمائید...

    • نام:
    • ایمیل:
    • وب سايت / وبلاگ:
    • نظر:
  • ارسال به دوستان

    • نام شما:
    • ایمیل شما:
    • ایمیل(های) دوستان شما:
      ایمیل های را با کاما "," از هم جدا کنید
    • متن نامه: