مردم مرا «سرکَش*» می‌خواندند چون جایگاه و تخلص پدرم را خواستم

 

ملکه قاسمی

 

در فرهنگ سرزمین من زندگی زیباست، اما زیبایی مشقت‌بار؛ تا بخواهی به زیبایی‌های خود خواسته‌ات برسی، مجبوری مرزهایی را طی کنی. این مسیر آمیخته از رنج و مرارت هایی است که به ناچار باید تجربه کنی.

 

در محدوده چنین فضایی، تو را با تمام توانایی ها و استعدادهایت در مقام یک پدر، برادر و پسر باور نمی کنند؛ اگر حتا درک و شعورت خیلی بالاتر از طیف مردانی باشند که خوی زن ستیزی و قهقرا گرایی جزء شخصیت شان شده است. در باور آنها، تو یک دختری، تو یک موجود ضعیف هستی که صاحب اختیار نیستی و باید مدام در معرض قضاوت و تصمیم گیری مردان زورمند قرار داشته باشی.

 

می توان گفت، سراسر زندگی یک زن در چنین فضایی، یک تراژدی توان‏فرسا است: کودکی های یک دختر با گوسفندچرانی و کارهای سنگین و کمرشکن خانه، نوجوانی او پر از مسئولیت و محدودیت های عجیب و غریب و بلوغ آن آمیخته از ترس و وحشت برای چگونه خانم خانه شدن و سرانجام پیری اش پر از رنج و مشقت است.

مسیر زندگی دختران سرزمین من تصویر تراژک «صحرای مغیلان» است: خار، درد و شکنجه. دخترانی که حتا به جرم حق خواستن مجازات می شوند. بعضی هایشان اندک خوشبخت اند و خیلی عظیم شان در وحشت تاریکی یک جامعه مردسالار، مچاله می شوند.

 

تصور می کنم من نیز یکی از آنها هستم. آنی که باید سنگ صبور غم باشم. من در دهکده ای به دنیا آمدم که سنت و رسوم مردمی، در حکم قانون محض سایه سنگین اش را بر همه چیز گسترانده بود. گوشهایم از آهنگ تبعیض جنسیتی پر شد. یعنی از لحظه ای که چشم به دنیا گشودم، من قبل از اینکه انسان باشم، دختر/ زن به حساب آورده شدم و سایه سنگین چنین حکم، تا امروز در زندگی ام باقی ماند. بعدها که خودم را شناختم، فهمیدم دختری هستم که هرگز سایه مردانه ی پدرم را ندیده ام و قبل از اینکه چهره پدرم را ببینم و به حافظه ام بسپارم، اما او رخت از جهان بربسته بود. البته بدیهی بود که من باید تک و تنها در چنان فضای خشن مردسالار، برای بقای خودم دست به تقلا می زدم.

 

من یک دختر بودم؛ بعدها بیشتر فهمیدم آنقدر تنهایم که خدا حتا برادری هم به من نداده است. تنها فرزند پدر مرحومم و دختر نازدانه مادرم. از روزی که خودم را شناختم، احساس می کردم با گذشت هر روز زندگی سخت تر و شرایط صعب تر شده می رود. گویا هیولای شر به همان اندازه که من بزرگتر و بزرگتر شده می رفتم، او نیز بزرگ می شد. ظاهراً سنگ و چوب دهکده ام هم به من گوشزد می کردند که باید از حق ام بگذرم و سرنوشت ام را دست سنت و جامعه قبیله بوی دهکده می سپردم. باید همه چیز را فراموش می کردم: قانون، حق و حتا خودم را.

 

در چنین باریکه ی سخت و هراسناک زندگی که از یکسو اندوه نداشتن پدر مرا می فرسود و از سوی دیگر احساس تنهایی همچون غرقابی مرا در خود فرو می برد، اما آشنایی با الفبای زبان، افق دیگری بود که نوری بر حاشیه تاریک زندگی من افگند. حالا می توانم بی آنکه فریادی بزنم دشواری ها و مرارت ها و فراز و فرودهای زن بودن را بدون صدا بیان کنم. فکر می کنم هدف از آموختن تنها به این دلیل بود: آگاه شدن از حقوق یک فرزند بدون در نظر داشت جنسیت‌اش، به‌خاطر رسیدن به مقام مدافع نسلی که همیشه به‌خاطر جنسیت اش قربانی داده و سرانجام به دلیل اینکه به عنوان فرزند یک خانواده، تخلص پدرم را صاحب شوم. ولی این همه تلاش از دیدگاه جامعه ام، نوعی سرکشی محسوب می شد. با همه ی این احوال، اما دیگر با شب ها و روزهای دشوار زندگی کنار آمدم و خو کردم. البته در ادامه این راه، برای خودم افقی ترسیم کرده بودم و صاحب انگیزه ای شده بودم که به صلابت و زمختی رنج ها و مرارت های زندگی، من نیز باید قوی شوم تا بتوانم زندگی کنم. دیگر باید تهدیدها، خشونت های فزیکی، تهمت ها، توهین و تحقیر مردم را تحمل کنم. البته راهی جز این نیز نبود.

 

من در واقع  با آن فرهنگ مبارزه کردم و در روزگاری نه چندن دور، به من لقب «سرکش» اعطا کردند. از آن روز و تا اکنون چنین زهرخندها و کنایه ها را متحمل می شوم. من تحمل می کنم تنها به این دلیل که حاضرم بخاطر دفاع از شرف و  انسانیت و حقوق طبیعی خود و نسل خود حتا قربانی بدهم. مردم دهکده من به این باور بودند که آزار دادن و آزار رساندن به من، یک نوع حق محسوب می شود. در واقع، سرنوشتی که مستحق آن هستم. خاطره ها و سرگذشت غم انگیز و توانفرسایی که باعث شد انگیزه زندگی در مورد قدرت بیشتر گیرد و من مصمم شدم تمام آن لت و کوب ها، توهین و تحقیر را در ذهن و ضمیر خودم به انگیزه ای برای زندگی و مبارزه تبدیل کنم. این روند با فراز و نشیب های خودش، کودکی و نوجوانی من را در اقلیم خودش جا داد و با شروع تازه و پر از اما و اگرهای دیگر، به مرحله نوی از درک و سنجش مسئولیت رسیدم.

 

اکنون به خوبی احساس می کنم، دیدگاهم نسبت به خودم و مردم تغییر کرده است. به دانشگاه رفتم تا رشته‌ی را بخوانم که استدلالِ گرفتن حقوق یک فرزند از زندگی پدری، حقوق یک دختر از هم نسلان جنس مخالف، حقوق یک خواهر از جامعه‌ی نابرابر را یاد داشته باشم. خودم صاحب حق انتخاب شغل، انتخاب سرنوشت و شیوه‌ی زندگی کردن را داشته باشم.  در این راستا توان‌ام را، انرژی‌ام را، نیروی مبارزه‌ام را فعال کردم تا در مقابل هر خشونتی، بخشش پیشه کنم؛ در مقابل هر مانعس، راه‌حل جستجو نمایم؛ در مقابل هر ریسک، ترقی کنم؛ در مقابل تبعیض، توانا شوم و در مقابل هر درد، درمانی داشته باشم.

 

تحصیل، فرهنگ‌سازی، سیاست، اقتصاد، اشتغال و اجتماع هرکدام‌اش را قدم ماندم، هدف تعیین کردم و برای دستیابی به هر کدام آنها، برنامه ریختم. تلاش کردم تا به همه ثابت کنم که من نیز فرزند این مرز و بوم هستم و مثل پسران این خاک، قوی و پُر انرژی و هدفمند زندگی می کنم. دویدم تا برای رسیدن به برابری انسان‌ها فارغ از مسئله جنسیت، گامی بردارم و ثابت کنم که یک دختر می‌تواند مساوی با یک پسر باشد. با همه ی اینها؛ اما باید به یاد می داشتم من متعلق به جایی هستم که آسمان آن هنوز از غبار سنگین مردسالاری و تبعیض جنسیتی، مغموم، مسموم و افسرده است. در این مسیر، بازهم به این نتیجه رسیدم که نابرابری اجتماعی یک واقعیت مسلم این جامعه است و بایست تمام تلاش هایم را به کار بندم تا اگر باز هم به بست برخوردم، گلایه ای نداشته باشم و برای رفع آن، بازهم مبارزه کنم. واقعیت های دردآوری وجود دارد؛ می بینم در اینجا نقش زنان به جای آن که اساسی باشد، نمایشی است؛ حمایت زنان از برابری اجتماعی بیش از آن که جدی باشد، خوش نامی است و همه ی تلاش ها و عملکردها، در حد نمایش و نوعی خودفریبی و عوام فریبی تقلیل پیدا کرده است.

 

در کشور من، هنوز کلمه‌ی برابری و مساواتِ حقوق اتباع ، دموکراسی و برابری جنسیت در شعار‌ها و لای ورق‌های کتاب باقی مانده است. هنوز بدبینی‌ها در برخورد با دختران، مشارکت اجتماعی آنان، مشارکت سیاسی آنان و دیگر مسایل برای دختران بیداد می‌کند. زندگی یک دختر با پول معاوضه می‌‌گردد و خشونت‌های جسمی، روحی و روانی همچنان رو به افزایش است.

اگر این همه تلاش‌ را از جایگاه یک مرد انجام می‌‌دادم، اکنون شاید جایگاه متفاوت می‌داشتم، شاید به اهداف‌ام دست می‌یافتم و یا نزدیک می‌شدم.  چون در افغانستان موقف مردان تعیین شده است. یا هم اگر  مرد می‌بودم، شاید در جست‌وجوی تلاش و ترقی نبودم، چون زندگی به مراد دل من بود.

 

شاید جنسیت‌ام و شرایط‌ام، بهانه‌ای برای تلاش، پشتکار و مبارزه برای گرفتن حقوق نسلی شود که با دلیل یا بی دلیل قربانی شده اند.

________________

* نافرمان و گردن‌کَش. کسی که خلاف توقعات و باورهای یک جامعه عمل می کند.